نوه های عزیزم
میگن تا از نقطه ی امنت بیرون نیای کشف نمیکنی و کشف نمیشی. از کشف کردن خوشم میاد ولی از کشف شدن نه.
میگن تا از نقطه ی امنت بیرون نیای کشف نمیکنی و کشف نمیشی. از کشف کردن خوشم میاد ولی از کشف شدن نه.
یه اتفاق ناگوار که برام افتاده و حالا جاش خوب شده و میخوام به کسی بگم واقعا مثل یه فکت براش تعریف میکنم.
«آره خلاصه، اینطوری شد. چه میشه کرد. هوم.»
اینطوری... اصلا اشاره نمیکنم که چطور روی روح و روانم تاثیر گذاشته یا چقدر تو خودم بودم یا چقدر شکستم یا چقدر مردم و زنده شدم.
«آره خلاصه، اینطوری شد. چه میشه کرد. هوم.»
اینطوری... اصلا اشاره نمیکنم که چطور روی روح و روانم تاثیر گذاشته یا چقدر تو خودم بودم یا چقدر شکستم یا چقدر مردم و زنده شدم.
به دور و برم که نگاه کردم دیدم وسط جمعی نشستم که هیچ بهشون مربوط نیستم. هیچ داستان مشترک مهمی با هم نداریم. حس کردم واقعا نه متعلق به این جمع هستم نه اگه یواش یواش ازشون دور بشم حتی متوجه میشن.
تنها حسی که داشتم این بود که برم تو اتاق، کاپشنمو بپوشم و از خونه بزنم بیرون.
تنها حسی که داشتم این بود که برم تو اتاق، کاپشنمو بپوشم و از خونه بزنم بیرون.
https://t.me/isingmyself/2277
وقتی بهش فکر میکنم یه چیزی تو شکمم میفته پایین ولی انگار میاد تو گلوم و تبدیل به بغض میشه.
وقتی بهش فکر میکنم یه چیزی تو شکمم میفته پایین ولی انگار میاد تو گلوم و تبدیل به بغض میشه.
نشسته بودیم تو اتوبوس. نور خورشید رو صورتش افتاده بود، داشت از اتفاقات دیشب حرف میزد، کمکم صداش لرزید، پره های بینیش گشاد شد و علائم گریه رو به روشنی تو چشماش میدیدم. با خودم فکر کردم که آها پس اینطوریه، وقتی کسی جلوت گریه میکنه حست اینطوریه، دستپاچه ای، دلت میخواد یکی یکی اشک هاش رو بگیری انگار که مروارید ارزشمندی چیزی هستن.
آخرای کتاب، Yumiyoshi به راوی داستان میگه:
I told you people don’t just disappear.
راوی با خودش فکر میکنه
Oh really? No, anything can happen.This world is more fragile, more tenuous than we could ever know.
نتیجه اینکه، نوه های عزیزم، تو این دنیا هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته، و یادتون نره که آدما پا دارن، میرن.
I told you people don’t just disappear.
راوی با خودش فکر میکنه
Oh really? No, anything can happen.This world is more fragile, more tenuous than we could ever know.
نتیجه اینکه، نوه های عزیزم، تو این دنیا هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته، و یادتون نره که آدما پا دارن، میرن.
دیشب خواب خدا رو دیدم. یا کسی که بهش میگم خدا، یا کسی که تو خواب حس کردم خداست.
یه جایی بودم، تنها. نشسته بودم رو زمین و هیچکاری نمیکردم، بعد تو ذهنم شروع کرد به حرف زدن، همونی که بهش میگم خدا.
از خواب که بیدار شدم از حرف هایی که زدیم چیزی یادم نمیومد. خیلی عجیب بود.
یه جایی بودم، تنها. نشسته بودم رو زمین و هیچکاری نمیکردم، بعد تو ذهنم شروع کرد به حرف زدن، همونی که بهش میگم خدا.
از خواب که بیدار شدم از حرف هایی که زدیم چیزی یادم نمیومد. خیلی عجیب بود.
انقد سعی کردم همزمان هم غمگین باشم هم خوشحال در حضور دیگران که انتهای روز واقعا خسته م. اندازه دو نفر -یا بیشتر- انرژی ازم گرفته شده و دیگه نمیکشم.
نوه های عزیزم
یه مشت مهربون دور خودم جمع کرده بودم و از بابت نامهربونی خودم غصه میخوردم ولی بعدش یکی درونم گفت امثال شما نامهربونا اگه نبودین کسی نمیفهمید مهربونا کیان.
به نشانه ی خسته نباشی دستم رو گذاشتم رو شونه م.
یه مشت مهربون دور خودم جمع کرده بودم و از بابت نامهربونی خودم غصه میخوردم ولی بعدش یکی درونم گفت امثال شما نامهربونا اگه نبودین کسی نمیفهمید مهربونا کیان.
به نشانه ی خسته نباشی دستم رو گذاشتم رو شونه م.
اگه ما بدخط ها نبودیم خوشخط ها مشخص نمیشدن.
اگه ما خسته ها نبودیم نَخسته ها معلوم نبودن.
اگه ما بی دقتا نبودیم با دقتا برتر نبودن.
بازم بگم؟
اگه ما خسته ها نبودیم نَخسته ها معلوم نبودن.
اگه ما بی دقتا نبودیم با دقتا برتر نبودن.
بازم بگم؟
وقتایی که عصبانیم احساس قدرت میکنم، زور رو تو مشتام حس میکنم و میدونم اگه رهاش کنم میتونم از زدن اون آدم لذت ببرم، میدونم میتونم انقدر بزنم و بزنم و بزنمش تا اینکه کسی پیدا بشه جلومو بگیره. وقتی عصبانی هستم حس میکنم قیافه م خیلی وحشی و زشت میشه ولی تو سرم حس خوشایندی دارم.