I sing myself
1.69K subscribers
1.92K photos
52 videos
4 files
191 links
Download Telegram
Forwarded from در جاده هاى دور
استانبول از اينور تنگه بسفر
K.azizian
👍1
I sing myself
Voice message
Edna St. Vincent Millay

Love is not all: it is not meat nor drink
Nor slumber nor a roof against the rain;
Nor yet a floating spar to men that sink
And rise and sink and rise and sink again;
Love can not fill the thickened lung with breath,
Nor clean the blood, nor set the fractured bone;
Yet many a man is making friends with death
Even as I speak, for lack of love alone.
It well may be that in a difficult hour,
Pinned down by pain and moaning for release,
Or nagged by want past resolution's power,
I might be driven to sell your love for peace,
Or trade the memory of this night for food.
It well may be. I do not think I would.
نوه های عزیزم
میگن تا از نقطه ی امنت بیرون نیای کشف نمیکنی و‌ کشف نمیشی. از کشف کردن خوشم میاد ولی از کشف شدن نه.
ایشون با عکساشون دارن من رو به تهران علاقمند میکنن. *_*
ولی من پاییز رو بیشتر از زمستون دوست دارم.
یه اتفاق ناگوار که برام افتاده و حالا جاش خوب شده و میخوام به کسی بگم واقعا مثل یه فکت براش تعریف میکنم.
«آره خلاصه، اینطوری شد. چه میشه کرد. هوم.»
اینطوری... اصلا اشاره نمیکنم که چطور روی روح و روانم تاثیر گذاشته یا چقدر تو خودم بودم یا چقدر شکستم یا چقدر مردم و زنده شدم.
به دور و برم که نگاه کردم دیدم وسط جمعی نشستم که هیچ بهشون مربوط نیستم. هیچ داستان مشترک مهمی با هم نداریم. حس کردم واقعا نه متعلق به این جمع هستم نه اگه یواش یواش ازشون دور بشم حتی متوجه میشن.
تنها حسی که داشتم این بود که برم تو اتاق، کاپشنمو بپوشم و از خونه بزنم بیرون.
وقتی زدم بیرون، ماه رو دیدم و حس کردم اینجا بیشتر احساس بودن میکنم. نشستم تو پارک و به ماه نگاه کردم.
https://t.me/isingmyself/2277
وقتی بهش فکر میکنم یه چیزی تو شکمم میفته پایین ولی انگار میاد تو گلوم و تبدیل به بغض میشه.
نشسته بودیم تو‌ اتوبوس. نور خورشید رو صورتش افتاده بود، داشت از اتفاقات دیشب حرف میزد، کم‌کم صداش لرزید، پره های بینیش گشاد شد و علائم گریه رو به روشنی تو چشماش میدیدم. با خودم فکر‌ کردم که آها پس اینطوریه، وقتی کسی جلوت گریه میکنه حست اینطوریه، دستپاچه ای، دلت میخواد یکی یکی اشک هاش رو بگیری انگار که مروارید ارزشمندی چیزی هستن.
آخرای کتاب، Yumiyoshi به راوی داستان میگه:
I told you people don’t just disappear.
راوی با خودش فکر میکنه
Oh really? No, anything can happen.This world is more fragile, more tenuous than we could ever know.
نتیجه اینکه، نوه های عزیزم، تو این دنیا هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته، و یادتون نره که آدما پا دارن، میرن.
دیشب خواب خدا رو دیدم. یا کسی که بهش میگم خدا، یا کسی که تو خواب حس کردم خداست.
یه جایی بودم، تنها. نشسته بودم رو زمین و هیچکاری نمیکردم، بعد تو ذهنم شروع کرد به حرف زدن، همونی که بهش میگم خدا.
از خواب که بیدار شدم از حرف هایی که زدیم چیزی یادم نمیومد. خیلی عجیب بود.
انقد سعی کردم همزمان هم غمگین باشم هم خوشحال در حضور دیگران که انتهای روز واقعا خسته م. اندازه دو نفر -یا بیشتر- انرژی ازم گرفته شده و دیگه نمیکشم.
دنیا پر از چیزاییه که غمت رو گین میکنن و دردناکن. به گرمی لباس بپوش و مواظب دلت باش. :)
سایه بازی
نوه های عزیزم
یه مشت مهربون دور خودم جمع کرده بودم و از بابت نامهربونی خودم غصه میخوردم ولی بعدش یکی درونم گفت امثال شما نامهربونا اگه نبودین کسی نمیفهمید مهربونا کیان.
به نشانه ی خسته نباشی دستم رو گذاشتم رو شونه م.