I sing myself
1.69K subscribers
1.92K photos
52 videos
4 files
191 links
Download Telegram
نوه های عزیزم
امروز خیلی اتفاقی فهمیدم که یکی دقیقا کپی شده ی یکی دیگه ست، که اون یکی رو من خیلی دوست میداشتم، از رفتار و کردار و اخلاق و غیره بگیر تا استایل، ولی کپیه. خیلی غمم گین شد.
از دیانا 😍
👍1
این روزا هر کی میاد سراغم و میگه یه چیز جدید بگو دلم میخواد بگم هر وقت خوشیم رسید صدات میکنم بیای، فعلا تا چشم کار میکنه غمه، برو صدات میکنم.
نوه های عزیزم
همه ش که من نباید حرف بزنم، شمام یه چیزی بگین، من از سکوت میترسم.
نوه های عزیزم،
روزهای بارونی و مه آلود تا میتونید به جای مترو از بی‌آرتی یا اتوبوس یا تاکسی استفاده کنید.
از لحاظ تازه شدن روح با دیدن شهر با کیفیت، رنگی رنگی و خیس.
Forwarded from Jigsaw Fallin
Let me show you what it's like to always feel, feel
Like I’m empty and there's nothing really real, real
I'm looking for a way out.
تا الان دو نوع تنهایی برای من ثابت شده، یه نوع تنهایی همونیه که خیلیا حسش میکنن و براشون خوشاینده و باهاش حال میکنن، ولی فکر میکنم تقریبا یک ماهه که یک نوع تنهایی رو تجربه میکنم که حس ناخوشایندی داره، تنهایی در افکار و احساس، نوعی از تنهایی که هم در روح هم در جسم حسش میکنم. میدونی یه نوع تنهایی که آدمایی که نمیخوان بذارن تنها باشی هستن کنارت ولی تو با وجود بودن کنارشون احساس تنهایی میکنی. این تنهایی باعث شده فاصله ی روحی بیفته بین من و آدمای اطرافم، حتی اونایی که دوستشون دارم. نمیدونم اونا هم این فاصله رو احساس میکنن یا نه ولی من شدیدا دور شدنم رو احساس میکنم.
نوه های عزیزم
پانیذ یکی از دوستای مجازیم بود که عمیقا دوست داشتم مجازی نبود.
امروز داشتم فکر میکردم که چرا دیگه کسی تو زندگیم نیست که وقتی اسمم رو اول حرفی که میخواد بزنه میگه احساس خوبی بهم دست بده.
Forwarded from سَبيدو
کاش می‌دونستم که چیزی نیست، کاش می‌فهمیدم که همه همین حال‌رو دارن، که همه گاهی می‌ترسن از پس زندگی‌کردن بر نیان، که همه گاهی تا یک قدمی تموم‌شدن میرن و قدم از قدم نمی‌تونن بردارن، مدتیه عصرم مهندس، حتی وقتی شیش صبح از خواب پامیشم، بگو همه همینن، بگو هیچی نیست، بگو مهندس
چی میشه یه بار از خوشحالی اشک بریزیم مثلا؟
Forwarded from Spotlight (ZOHA)
یه وقتایی عمیقا دلم برای مامان‌بزرگم تنگ میشه، و ناخوداگاه دنبال راه چاره می‌گردم. که خب مثلا «برم ببینمش»، بعد یادم میاد خیلی وقته که دیگه نیست و اصلا نمیشه که برم دیدنش! بعد می‌ترسم از این جبر مسخره‌ی دنیا، که خب یعنی چی؟ یعنی چی واقعا که من دلم برای یکی تنگ میشه ولی هیچوقتِ هیچوقتِ هیچوقت (حداقل تو این دنیا) نمی‌تونم درمونش کنم؟ مسخره‌س واقعا و ‌بی‌رحمانه...
Forwarded from Spotlight (ZOHA)
زندگی جبر زیاد داره و خب باشه، قبول! من که چیزی نگفتم... ولی آخه مرگ؟ مرگ و نبودنِ همیشگیِ آدما رو هیچوقت نتونستم قبول کنم.
هوا انقد خوب بود که با شلوار تو خونه ای و یه تیشرت و کت روش اومدم تو پارک رو به روی خونه ی دوستم و سگا رو تماشا میکنم.
تفریحاتم در همین حده و خیلیم خوبه.
بعد این کوچه کلا باحاله.
رابطه ی سگا و گربه ها خوبه. مردم این کوچه کلی غذا برای سگا میارن، شبا و غروبا با صدای سگا میخوابیم، گربه ها هم نمیترسن ازت.
و تازه دیدن تفاوت بین سگای خیابونی و سگایی که صاحب دارن خیلی جالبه. که من سگای خیابونی رو بیشتر دوست دارم، بزرگ، آروم و خسته.
همیشه با خودم میگم کاش میدونستم آخرین بارها رو وقتی تو آخرین لحظاتش هستم. بعد میگم خب که چی؟ نهایتاً یعنی آخرین باره دیگه. بعد جواب میدم که نه، وقتی بدونمش، چشمامو میبندم و برای آخرین بار لذت میبرم. قشنگ درک میکنم که دارم برای آخرین بار از چنین چیزی لذت میبرم.
Forwarded from در جاده هاى دور
وقتى هيچ راهى جز بيراهه نيست،هل ميدهى ام؟
داشتم فکر میکردم که واقعا از اطرافیان انتظار چه جمله ای دارم که حالم یکم بهتر بشه، دیدم فقط دلم میخواد یکی بهم بگه: این همه حس بد حقت نیست، خسته نباشی.
و چیزی که از بعضیا به هیچ وجه انتظار ندارم.