I sing myself
1.69K subscribers
1.92K photos
52 videos
4 files
191 links
Download Telegram
Forwarded from ردپای آبی
Brooklyn Follies, Paul Auster
هر روز حرف هایی هست که لبریزم ازشون ولی نمیزنم، بلد نیستم بنویسم، فایده ای نمیبینم تو نوشتن و خیلی خسته م برای نوشتن.
تا میام به این نتیجه برسم که خودم رو تو اینجور موقعیت ها میشناسم باز تو موقعیت مشابه یه عکس العمل جدید از خودم بروز میدم که برام آشنا نیست. گیری کردیم از دست خودمون.
*_*
وقتی اینو میخونم دلم میخواد یکی بیاد اینو بهم بگه ها، ولی به محض واقعی شدنش نمیخوام.
نوه های عزیزم
آدمی نه که نخواد کمک بشه، نه که نخواد ذره ای احساس کنه میتونه رو کمک کسی حساب کنه یا به کسی تکیه کنه، ولی انگار یه قسمتی تو وجودش هست که نمیذاره زیاد نمایان باشه. گاهی هم خیلی بهش فشار میادا، تعریف میکنه، شاید غیرمستقیم کمک هم بخواد ولی بعدش یهو حس میکنه دیگه راحت نیست بعد از نمایان کردن خودش.
چمیدونم نوه ها. کاش اینجور آدما بتونن کنار بیان با این قسمتشون.
البته بگما، من تو دنیای مجازی یه دوست داشتم ملقب به دیوار کوتاه :-“ بهش راحت میتونم خیلی چیزای عمیق و حس هایی که نمیخوام نمایان باشه رو بگم و پشیمون نشم. هنوز کشف نکردم چرا و چگونه!
یه تضاد عجیبی که ایجاد شده اینه که عکسی که لبخند زدی رو میبینم و غمم گین میشه.
Forwarded from سعدی‌مون
خواهی که به کس دل ندهی،
دیده ببند.
دلم پول بیشتر نمیخواد، دوستای خوب نمیخواد، دلم عاشق شدن و دوست داشته شدن نمیخواد، دلم هیچی نمیخواد جز اینکه با خودم دوست تر بشم، دیدم وسیع تر بشه، درکم بره بالا و قدرت پذیرش بیشتری داشته باشم و این خودم باشم که خودم رو خوب میکنم. همین. فعلا.
این روزا با وجود تلخی بینهایت، با وجود دیدن اشک های مردهایی که تا قبل ازین روزها فقط خنده و جدی بودن دیده بودم ازشون، با وجود دیدن صحنه های دلخراش، پرسه زدن بین طبقات و کنجکاوی هایی که نهایتا به ناراحتی ختم میشه برام جدید و ارزشمنده. همیشه از این موقعیت ها فراری بودم، ولی حالا ببین، هم حاضرم از خودگذشتگی کنم هم حاضرم در سکوت شاهد اشک های سه مرد ۶۰ ساله باشم، هم دست بذارم رو شونه ی کسایی که این روزا اولین باره میبینمشون، هم دست کسی رو بگیرم که گلبرگ هایی که بهم داده بود هنوز لای کتابمه و ازش خاطره های زیادی دارم. بشینم رو صندلیا و یکی بی هوا از مریضش برام تعریف کنه، تو بارون بدون کلاه و چتر سبکِ سبک تا اون سر بیمارستان برم و چایی بگیرم برای همه. با نگهبانا خوب برخورد کنم و راضیشون کنم که برم بالا.

انگار این قسمت از وجودم رو سرکوب میکردم ولی حالا شکوفا شده و در عین تلخی، داره بهم فرصت دیدن چیزایی رو میده که تا به امروز نمیتونستم ببینم. میدونی؟ با وجود تلخی و خستگی و گاهی کم آوردن برام ارزشمنده.
دیگه فرار نمیکنم، باهاش رو به رو میشم و‌ یاد میگیرم، حتی اگه قلبم آکنده از اندوه بشه. بلاخره اینم قسمتی از زندگیه.
برای امشب میگم که مبارزه با به پوچی رسیدن آسون نیست، خب؟ حق داری، دلایل زیادی وجود دارن که حس پوچی بهت دست بده و بدون تو این حس هم دردهای زیادی داری. درسته، خسته شدی، همه ش سعی میکنی جلوی پیش رفتن این خط فکری رو بگیری که چقدرم سخته. شاید حتی خجالت بکشی ازش حرف بزنی، برای تمام این تحمل هایی که میکنی خسته نباشی. بازم تحمل کن. با بهونه های کوچیک خودت رو سرگرم کن، اهداف کوچیک بذار، نگاه نکن اگه کسی هدفش بزرگه. مهم بزرگ و کوچیک بودن هدف نیست، مهم خود هدف و تلاشایی که براش میکنیه. تو بگو حتی اگه هدفت این باشه که تا آخر ماه یه کتاب ۳۰۰ صفحه ای رو تموم کنی و برای خودت یه ریویو ازش بنویسی، خب؟ فکر نکن که یه نقطه ی کوچولو تو یه صفحه ی تماما سیاهی، به هر چی اعتقاد داری باور داشته باش که بیخود و رها شده نیستی.
برای تمام خسته بودن ها و مقاومت ها و اشک ها و زخم ها و غم هات، خسته نباشی. امروزم تموم شد، فردا شاید روز بهتری باشه.
نوه های عزیزم
امروز خیلی اتفاقی فهمیدم که یکی دقیقا کپی شده ی یکی دیگه ست، که اون یکی رو من خیلی دوست میداشتم، از رفتار و کردار و اخلاق و غیره بگیر تا استایل، ولی کپیه. خیلی غمم گین شد.
از دیانا 😍
👍1
این روزا هر کی میاد سراغم و میگه یه چیز جدید بگو دلم میخواد بگم هر وقت خوشیم رسید صدات میکنم بیای، فعلا تا چشم کار میکنه غمه، برو صدات میکنم.
نوه های عزیزم
همه ش که من نباید حرف بزنم، شمام یه چیزی بگین، من از سکوت میترسم.
نوه های عزیزم،
روزهای بارونی و مه آلود تا میتونید به جای مترو از بی‌آرتی یا اتوبوس یا تاکسی استفاده کنید.
از لحاظ تازه شدن روح با دیدن شهر با کیفیت، رنگی رنگی و خیس.
Forwarded from Jigsaw Fallin
Let me show you what it's like to always feel, feel
Like I’m empty and there's nothing really real, real
I'm looking for a way out.
تا الان دو نوع تنهایی برای من ثابت شده، یه نوع تنهایی همونیه که خیلیا حسش میکنن و براشون خوشاینده و باهاش حال میکنن، ولی فکر میکنم تقریبا یک ماهه که یک نوع تنهایی رو تجربه میکنم که حس ناخوشایندی داره، تنهایی در افکار و احساس، نوعی از تنهایی که هم در روح هم در جسم حسش میکنم. میدونی یه نوع تنهایی که آدمایی که نمیخوان بذارن تنها باشی هستن کنارت ولی تو با وجود بودن کنارشون احساس تنهایی میکنی. این تنهایی باعث شده فاصله ی روحی بیفته بین من و آدمای اطرافم، حتی اونایی که دوستشون دارم. نمیدونم اونا هم این فاصله رو احساس میکنن یا نه ولی من شدیدا دور شدنم رو احساس میکنم.
نوه های عزیزم
پانیذ یکی از دوستای مجازیم بود که عمیقا دوست داشتم مجازی نبود.
امروز داشتم فکر میکردم که چرا دیگه کسی تو زندگیم نیست که وقتی اسمم رو اول حرفی که میخواد بزنه میگه احساس خوبی بهم دست بده.