امشب به قدری تو اون کافه درباره ت حرف زدن و یادآوری کردن حرف هات رو که من داشتم از درون متلاشی میشدم، شاید باور نکنی ولی واقعا حس میکنم قسمتی از درونم پودر شده. چقدر دنیا احمقانه ست. من الان چمیدونم تو کجایی. چمیدونم واقعا. هیچی نمیدونم واقعا. چقدر همه درموردت حرف میزدن و من که این همه چیز ازت یادمه لال بودم. چقدر خسته م از تمام حس های قدیمی و جدید. بیا و بگو همه چیز دروغ بوده از اولش، به زجرهای ماه های اخیرم می ارزه.
نوه های عزیزم
۱۷ آبان ۹۷، یکی از اون روزای ترسناک بود که بابا سراسیمه اومد تو اتاقم و دوتا گزینه گذاشت جلوم، من هنوز درست حسابی مغزم لود نشده بود و موندن رو انتخاب کردم.
با اون انتخاب، زنگ ف شوکه م کرد و نفهمیدم چطور خودم رو به بیمارستان رسوندم، و بعدش همه ش تجربه های تازه و تلخ.
وقتی برگشتم، بارون محکم میخورد به صورتم، تشنه و گرسنه و خسته و کلی غم. به هیچی فکر نمیکردم، حالا باید سرم رو روی بالشت میذاشتم و با دنیای بی رحم و قوانین عجیبش کنار میومدم. فردا شاید روز بهتری میبود.
۱۷ آبان ۹۷، یکی از اون روزای ترسناک بود که بابا سراسیمه اومد تو اتاقم و دوتا گزینه گذاشت جلوم، من هنوز درست حسابی مغزم لود نشده بود و موندن رو انتخاب کردم.
با اون انتخاب، زنگ ف شوکه م کرد و نفهمیدم چطور خودم رو به بیمارستان رسوندم، و بعدش همه ش تجربه های تازه و تلخ.
وقتی برگشتم، بارون محکم میخورد به صورتم، تشنه و گرسنه و خسته و کلی غم. به هیچی فکر نمیکردم، حالا باید سرم رو روی بالشت میذاشتم و با دنیای بی رحم و قوانین عجیبش کنار میومدم. فردا شاید روز بهتری میبود.
why is everything funnier when you’re in a situation where you can’t laugh :-|
Forwarded from Lost Lake
یه چیزی که هست اینه که من وارد رابطه نمیشم وقتی هنوز با خودم درگیرم.
ینی الان حس میکنم سالم نیستم که بخوام وارد رابطه بشم.
میدونین؟ اون ثبات روحیه و خوشحالیای که باید داشته باشمو ندارم و نمیتونم دست یکی دیگه رو بگیرم وارد این جریانش کنم ک نمیدونم اصلا چقد قراره طول بکشه.
چه بسا واقعاً دلم بخواد الان با طرف باشم.
U know?
ینی الان حس میکنم سالم نیستم که بخوام وارد رابطه بشم.
میدونین؟ اون ثبات روحیه و خوشحالیای که باید داشته باشمو ندارم و نمیتونم دست یکی دیگه رو بگیرم وارد این جریانش کنم ک نمیدونم اصلا چقد قراره طول بکشه.
چه بسا واقعاً دلم بخواد الان با طرف باشم.
U know?
هر روز حرف هایی هست که لبریزم ازشون ولی نمیزنم، بلد نیستم بنویسم، فایده ای نمیبینم تو نوشتن و خیلی خسته م برای نوشتن.
تا میام به این نتیجه برسم که خودم رو تو اینجور موقعیت ها میشناسم باز تو موقعیت مشابه یه عکس العمل جدید از خودم بروز میدم که برام آشنا نیست. گیری کردیم از دست خودمون.
نوه های عزیزم
آدمی نه که نخواد کمک بشه، نه که نخواد ذره ای احساس کنه میتونه رو کمک کسی حساب کنه یا به کسی تکیه کنه، ولی انگار یه قسمتی تو وجودش هست که نمیذاره زیاد نمایان باشه. گاهی هم خیلی بهش فشار میادا، تعریف میکنه، شاید غیرمستقیم کمک هم بخواد ولی بعدش یهو حس میکنه دیگه راحت نیست بعد از نمایان کردن خودش.
چمیدونم نوه ها. کاش اینجور آدما بتونن کنار بیان با این قسمتشون.
البته بگما، من تو دنیای مجازی یه دوست داشتم ملقب به دیوار کوتاه :-“ بهش راحت میتونم خیلی چیزای عمیق و حس هایی که نمیخوام نمایان باشه رو بگم و پشیمون نشم. هنوز کشف نکردم چرا و چگونه!
آدمی نه که نخواد کمک بشه، نه که نخواد ذره ای احساس کنه میتونه رو کمک کسی حساب کنه یا به کسی تکیه کنه، ولی انگار یه قسمتی تو وجودش هست که نمیذاره زیاد نمایان باشه. گاهی هم خیلی بهش فشار میادا، تعریف میکنه، شاید غیرمستقیم کمک هم بخواد ولی بعدش یهو حس میکنه دیگه راحت نیست بعد از نمایان کردن خودش.
چمیدونم نوه ها. کاش اینجور آدما بتونن کنار بیان با این قسمتشون.
البته بگما، من تو دنیای مجازی یه دوست داشتم ملقب به دیوار کوتاه :-“ بهش راحت میتونم خیلی چیزای عمیق و حس هایی که نمیخوام نمایان باشه رو بگم و پشیمون نشم. هنوز کشف نکردم چرا و چگونه!
یه تضاد عجیبی که ایجاد شده اینه که عکسی که لبخند زدی رو میبینم و غمم گین میشه.
دلم پول بیشتر نمیخواد، دوستای خوب نمیخواد، دلم عاشق شدن و دوست داشته شدن نمیخواد، دلم هیچی نمیخواد جز اینکه با خودم دوست تر بشم، دیدم وسیع تر بشه، درکم بره بالا و قدرت پذیرش بیشتری داشته باشم و این خودم باشم که خودم رو خوب میکنم. همین. فعلا.
این روزا با وجود تلخی بینهایت، با وجود دیدن اشک های مردهایی که تا قبل ازین روزها فقط خنده و جدی بودن دیده بودم ازشون، با وجود دیدن صحنه های دلخراش، پرسه زدن بین طبقات و کنجکاوی هایی که نهایتا به ناراحتی ختم میشه برام جدید و ارزشمنده. همیشه از این موقعیت ها فراری بودم، ولی حالا ببین، هم حاضرم از خودگذشتگی کنم هم حاضرم در سکوت شاهد اشک های سه مرد ۶۰ ساله باشم، هم دست بذارم رو شونه ی کسایی که این روزا اولین باره میبینمشون، هم دست کسی رو بگیرم که گلبرگ هایی که بهم داده بود هنوز لای کتابمه و ازش خاطره های زیادی دارم. بشینم رو صندلیا و یکی بی هوا از مریضش برام تعریف کنه، تو بارون بدون کلاه و چتر سبکِ سبک تا اون سر بیمارستان برم و چایی بگیرم برای همه. با نگهبانا خوب برخورد کنم و راضیشون کنم که برم بالا.
انگار این قسمت از وجودم رو سرکوب میکردم ولی حالا شکوفا شده و در عین تلخی، داره بهم فرصت دیدن چیزایی رو میده که تا به امروز نمیتونستم ببینم. میدونی؟ با وجود تلخی و خستگی و گاهی کم آوردن برام ارزشمنده.
دیگه فرار نمیکنم، باهاش رو به رو میشم و یاد میگیرم، حتی اگه قلبم آکنده از اندوه بشه. بلاخره اینم قسمتی از زندگیه.
انگار این قسمت از وجودم رو سرکوب میکردم ولی حالا شکوفا شده و در عین تلخی، داره بهم فرصت دیدن چیزایی رو میده که تا به امروز نمیتونستم ببینم. میدونی؟ با وجود تلخی و خستگی و گاهی کم آوردن برام ارزشمنده.
دیگه فرار نمیکنم، باهاش رو به رو میشم و یاد میگیرم، حتی اگه قلبم آکنده از اندوه بشه. بلاخره اینم قسمتی از زندگیه.
برای امشب میگم که مبارزه با به پوچی رسیدن آسون نیست، خب؟ حق داری، دلایل زیادی وجود دارن که حس پوچی بهت دست بده و بدون تو این حس هم دردهای زیادی داری. درسته، خسته شدی، همه ش سعی میکنی جلوی پیش رفتن این خط فکری رو بگیری که چقدرم سخته. شاید حتی خجالت بکشی ازش حرف بزنی، برای تمام این تحمل هایی که میکنی خسته نباشی. بازم تحمل کن. با بهونه های کوچیک خودت رو سرگرم کن، اهداف کوچیک بذار، نگاه نکن اگه کسی هدفش بزرگه. مهم بزرگ و کوچیک بودن هدف نیست، مهم خود هدف و تلاشایی که براش میکنیه. تو بگو حتی اگه هدفت این باشه که تا آخر ماه یه کتاب ۳۰۰ صفحه ای رو تموم کنی و برای خودت یه ریویو ازش بنویسی، خب؟ فکر نکن که یه نقطه ی کوچولو تو یه صفحه ی تماما سیاهی، به هر چی اعتقاد داری باور داشته باش که بیخود و رها شده نیستی.
برای تمام خسته بودن ها و مقاومت ها و اشک ها و زخم ها و غم هات، خسته نباشی. امروزم تموم شد، فردا شاید روز بهتری باشه.
برای تمام خسته بودن ها و مقاومت ها و اشک ها و زخم ها و غم هات، خسته نباشی. امروزم تموم شد، فردا شاید روز بهتری باشه.
نوه های عزیزم
امروز خیلی اتفاقی فهمیدم که یکی دقیقا کپی شده ی یکی دیگه ست، که اون یکی رو من خیلی دوست میداشتم، از رفتار و کردار و اخلاق و غیره بگیر تا استایل، ولی کپیه. خیلی غمم گین شد.
امروز خیلی اتفاقی فهمیدم که یکی دقیقا کپی شده ی یکی دیگه ست، که اون یکی رو من خیلی دوست میداشتم، از رفتار و کردار و اخلاق و غیره بگیر تا استایل، ولی کپیه. خیلی غمم گین شد.
این روزا هر کی میاد سراغم و میگه یه چیز جدید بگو دلم میخواد بگم هر وقت خوشیم رسید صدات میکنم بیای، فعلا تا چشم کار میکنه غمه، برو صدات میکنم.
نوه های عزیزم
همه ش که من نباید حرف بزنم، شمام یه چیزی بگین، من از سکوت میترسم.
همه ش که من نباید حرف بزنم، شمام یه چیزی بگین، من از سکوت میترسم.