این حس بیقراری در من داره تثبیت میشه.
امروز نشسته بودیم طبقه ۶ قائم، کنار پنجره و ویوی ساختمونای قدیمی و امام زاده و نور خورشیدی که صورتم رو گرم میکرد و حس خوبی داشتم. د۲ مقابلم نشسته بود و کوکی هایی که از پالادیوم خریده بودیم رو آورده بودیم اونجا با چای زعفرونی میخوردیم، کفش خریده بودم، کتاب خریده بودم و همینا حس خوبی بهم میداد.
ولی تو دلم احساس بیقراری میکردم، انگار که هر لحظه ممکنه این لحظه ی قشنگ و ایده آل خراب بشه. با یه زنگ، مسیج یا هر چی. همه چیز میتونست برام سیاه بشه همون طور که اون روز شد.
این حس بیقراری رو همیشه دارم با خودم حمل میکنم، امن نیستم، خوشحالی و ثبات وضعیتم دست من نیست. کافیه صفحه ی گوشیم روشن بشه و یه مسیج داده بشه تا روزم سیاه بشه. بیقرارم و میترسم. هر لحظه، تو خوشی ها بیشتر. میدونی چی میگم؟ کاش ندونی.
امروز نشسته بودیم طبقه ۶ قائم، کنار پنجره و ویوی ساختمونای قدیمی و امام زاده و نور خورشیدی که صورتم رو گرم میکرد و حس خوبی داشتم. د۲ مقابلم نشسته بود و کوکی هایی که از پالادیوم خریده بودیم رو آورده بودیم اونجا با چای زعفرونی میخوردیم، کفش خریده بودم، کتاب خریده بودم و همینا حس خوبی بهم میداد.
ولی تو دلم احساس بیقراری میکردم، انگار که هر لحظه ممکنه این لحظه ی قشنگ و ایده آل خراب بشه. با یه زنگ، مسیج یا هر چی. همه چیز میتونست برام سیاه بشه همون طور که اون روز شد.
این حس بیقراری رو همیشه دارم با خودم حمل میکنم، امن نیستم، خوشحالی و ثبات وضعیتم دست من نیست. کافیه صفحه ی گوشیم روشن بشه و یه مسیج داده بشه تا روزم سیاه بشه. بیقرارم و میترسم. هر لحظه، تو خوشی ها بیشتر. میدونی چی میگم؟ کاش ندونی.
Forwarded from I sing myself
یک نوع بیقراری هست که همواره و پیوسته آدم حسش میکنه. یعنی با دوستت پشت یه میز نشستین و دارین از کروسانی که لاش پر از توت فرنگی و موز و نوتلاست لذت میبرید ولی احساس بیقراری هم میکنید، سر کار پشت سیستم نشستید و به کاراتون رسیدگی میکنین و همزمان احساس بیقراری میکنین، دارید تو پارک از هوای تمیز و درختای سبز براق پیاده روی میکنید و باز هم احساس بیقراری میکنید.
اگه تا الان مورنینگ پرسن نبودید و یهو دیدید هفت صبح چشماتون بازه خوشحال نشید که وای من یه مورنینگ پرسن شدم، شما احساس بیقراری میکنید.
میدونین چی میگم؟ یه جایی تو دل و مغز هست که اونجا مشغول هر کاری باشید بازم احساس بیقراری میکنید، حتی وقتی رو توالت فرنگی نشستین و چی پر آرامش تر از اونجا؟ بازم احساس بیقراری میکنین.
احساس بیقراری که همواره هست، دلیلشم باید حتما چیز بزرگی باشه که با چشم غیرمسلح دیده نمیشه
اگه تا الان مورنینگ پرسن نبودید و یهو دیدید هفت صبح چشماتون بازه خوشحال نشید که وای من یه مورنینگ پرسن شدم، شما احساس بیقراری میکنید.
میدونین چی میگم؟ یه جایی تو دل و مغز هست که اونجا مشغول هر کاری باشید بازم احساس بیقراری میکنید، حتی وقتی رو توالت فرنگی نشستین و چی پر آرامش تر از اونجا؟ بازم احساس بیقراری میکنین.
احساس بیقراری که همواره هست، دلیلشم باید حتما چیز بزرگی باشه که با چشم غیرمسلح دیده نمیشه
نوه های عزیزم
یه دوست دارم، د۲. یه چیز قشنگ ازش یاد گرفتم، که از هر چی غمم گینه میاد نزدیکم و میگه «اشکال نداره، با هم تحمل میکنیم.»
اون قسمت “با هم” چقدر برای من دلنشینه هر بار. میدونین غمه هر چقدرم فقط برای من باشه همین که میگه با هم تحملش میکنیم انگار داره میگه: گریه کن، قسمت ضعیفت رو نشونم بده، باهام درباره ش حرف بزن، با هم این درد رو تحمل میکنیم.
با اینکه از این فرصت استفاده نمیکنم آنچنان که میتونم، ولی قوت قلبیه برام.
«با هم تحمل میکنیم.»
یه دوست دارم، د۲. یه چیز قشنگ ازش یاد گرفتم، که از هر چی غمم گینه میاد نزدیکم و میگه «اشکال نداره، با هم تحمل میکنیم.»
اون قسمت “با هم” چقدر برای من دلنشینه هر بار. میدونین غمه هر چقدرم فقط برای من باشه همین که میگه با هم تحملش میکنیم انگار داره میگه: گریه کن، قسمت ضعیفت رو نشونم بده، باهام درباره ش حرف بزن، با هم این درد رو تحمل میکنیم.
با اینکه از این فرصت استفاده نمیکنم آنچنان که میتونم، ولی قوت قلبیه برام.
«با هم تحمل میکنیم.»
“The ones who seem least likely to need help are usually the ones who need it most.”
https://link.medium.com/U8IMGRvzzR
https://link.medium.com/U8IMGRvzzR
حس میکنم هیچوقت هیچ کلمه ای تو هیچ زبانی نمیتونه عمق حست رو به شنونده یا خواننده انتقال بده. همونطور که من به راحتی میخونم که چطور راسکولنیکف تبر رو روی سر پیرزن فرود میاره و میکشتش، و در ادامه احساسی که نسبت به اون کار داره رو به راحتی میخونم و رد میشم. بدون اینکه نیم درصد از اون حس بهم منتقل بشه.
ها؟ چطور توضیح بدیم که چقدر خوشحالیم یا چقدر غممون گینه وقتی نمیشه اونطور که شایسته ست منتقلش کنیم؟
ها؟ چطور توضیح بدیم که چقدر خوشحالیم یا چقدر غممون گینه وقتی نمیشه اونطور که شایسته ست منتقلش کنیم؟
کاش غما، ترسا، نگرانیا و بقیه ی حس های منفی همراه با جیش دفع میشدن. نمیشه ولی، گاهی غیرفعالن ولی هرآن امکان فعال شدن رو دارن.
امشب به قدری تو اون کافه درباره ت حرف زدن و یادآوری کردن حرف هات رو که من داشتم از درون متلاشی میشدم، شاید باور نکنی ولی واقعا حس میکنم قسمتی از درونم پودر شده. چقدر دنیا احمقانه ست. من الان چمیدونم تو کجایی. چمیدونم واقعا. هیچی نمیدونم واقعا. چقدر همه درموردت حرف میزدن و من که این همه چیز ازت یادمه لال بودم. چقدر خسته م از تمام حس های قدیمی و جدید. بیا و بگو همه چیز دروغ بوده از اولش، به زجرهای ماه های اخیرم می ارزه.
نوه های عزیزم
۱۷ آبان ۹۷، یکی از اون روزای ترسناک بود که بابا سراسیمه اومد تو اتاقم و دوتا گزینه گذاشت جلوم، من هنوز درست حسابی مغزم لود نشده بود و موندن رو انتخاب کردم.
با اون انتخاب، زنگ ف شوکه م کرد و نفهمیدم چطور خودم رو به بیمارستان رسوندم، و بعدش همه ش تجربه های تازه و تلخ.
وقتی برگشتم، بارون محکم میخورد به صورتم، تشنه و گرسنه و خسته و کلی غم. به هیچی فکر نمیکردم، حالا باید سرم رو روی بالشت میذاشتم و با دنیای بی رحم و قوانین عجیبش کنار میومدم. فردا شاید روز بهتری میبود.
۱۷ آبان ۹۷، یکی از اون روزای ترسناک بود که بابا سراسیمه اومد تو اتاقم و دوتا گزینه گذاشت جلوم، من هنوز درست حسابی مغزم لود نشده بود و موندن رو انتخاب کردم.
با اون انتخاب، زنگ ف شوکه م کرد و نفهمیدم چطور خودم رو به بیمارستان رسوندم، و بعدش همه ش تجربه های تازه و تلخ.
وقتی برگشتم، بارون محکم میخورد به صورتم، تشنه و گرسنه و خسته و کلی غم. به هیچی فکر نمیکردم، حالا باید سرم رو روی بالشت میذاشتم و با دنیای بی رحم و قوانین عجیبش کنار میومدم. فردا شاید روز بهتری میبود.
why is everything funnier when you’re in a situation where you can’t laugh :-|
Forwarded from Lost Lake
یه چیزی که هست اینه که من وارد رابطه نمیشم وقتی هنوز با خودم درگیرم.
ینی الان حس میکنم سالم نیستم که بخوام وارد رابطه بشم.
میدونین؟ اون ثبات روحیه و خوشحالیای که باید داشته باشمو ندارم و نمیتونم دست یکی دیگه رو بگیرم وارد این جریانش کنم ک نمیدونم اصلا چقد قراره طول بکشه.
چه بسا واقعاً دلم بخواد الان با طرف باشم.
U know?
ینی الان حس میکنم سالم نیستم که بخوام وارد رابطه بشم.
میدونین؟ اون ثبات روحیه و خوشحالیای که باید داشته باشمو ندارم و نمیتونم دست یکی دیگه رو بگیرم وارد این جریانش کنم ک نمیدونم اصلا چقد قراره طول بکشه.
چه بسا واقعاً دلم بخواد الان با طرف باشم.
U know?
هر روز حرف هایی هست که لبریزم ازشون ولی نمیزنم، بلد نیستم بنویسم، فایده ای نمیبینم تو نوشتن و خیلی خسته م برای نوشتن.
تا میام به این نتیجه برسم که خودم رو تو اینجور موقعیت ها میشناسم باز تو موقعیت مشابه یه عکس العمل جدید از خودم بروز میدم که برام آشنا نیست. گیری کردیم از دست خودمون.
نوه های عزیزم
آدمی نه که نخواد کمک بشه، نه که نخواد ذره ای احساس کنه میتونه رو کمک کسی حساب کنه یا به کسی تکیه کنه، ولی انگار یه قسمتی تو وجودش هست که نمیذاره زیاد نمایان باشه. گاهی هم خیلی بهش فشار میادا، تعریف میکنه، شاید غیرمستقیم کمک هم بخواد ولی بعدش یهو حس میکنه دیگه راحت نیست بعد از نمایان کردن خودش.
چمیدونم نوه ها. کاش اینجور آدما بتونن کنار بیان با این قسمتشون.
البته بگما، من تو دنیای مجازی یه دوست داشتم ملقب به دیوار کوتاه :-“ بهش راحت میتونم خیلی چیزای عمیق و حس هایی که نمیخوام نمایان باشه رو بگم و پشیمون نشم. هنوز کشف نکردم چرا و چگونه!
آدمی نه که نخواد کمک بشه، نه که نخواد ذره ای احساس کنه میتونه رو کمک کسی حساب کنه یا به کسی تکیه کنه، ولی انگار یه قسمتی تو وجودش هست که نمیذاره زیاد نمایان باشه. گاهی هم خیلی بهش فشار میادا، تعریف میکنه، شاید غیرمستقیم کمک هم بخواد ولی بعدش یهو حس میکنه دیگه راحت نیست بعد از نمایان کردن خودش.
چمیدونم نوه ها. کاش اینجور آدما بتونن کنار بیان با این قسمتشون.
البته بگما، من تو دنیای مجازی یه دوست داشتم ملقب به دیوار کوتاه :-“ بهش راحت میتونم خیلی چیزای عمیق و حس هایی که نمیخوام نمایان باشه رو بگم و پشیمون نشم. هنوز کشف نکردم چرا و چگونه!