I sing myself
“We are the hollow men We are the stuffed men Leaning together Headpiece filled with straw. Alas!” — “The hollow men” by T.S. Eliot
بعد از خوندن آنالیزش، گوش دادنش مورمور کننده ست.
https://youtu.be/WAWaZqDf-VE
https://youtu.be/WAWaZqDf-VE
Forwarded from خط سوم
اینها از سنگ ساخته شدهند.
آدم به واقع دلش میخواد گریبان چاک بده از این همه زیبایی.
آدم به واقع دلش میخواد گریبان چاک بده از این همه زیبایی.
Forwarded from That's all folks! (Nima)
هیچ فرقی نمیکند که تا ظهر خوابیده باشی یا به کار کردن گذرانده باشی. به هر حال او دیگر نیست. سنگینی نبودن را قرار نیست هملت باشی که بفهمی. کافیست تجربهاش کنی. بعد دیگر هیچ فرقی نمیکند که تا ظهر خوابیده باشی یا حالا هر چی.
از یادداشتهای روزانهی نیما
از یادداشتهای روزانهی نیما
نوه های عزیزم
یادتون نره که هر کی آدمه احساس داره. انقد جلوش نگین تو که احساس نداری، بهت نمیاد اینجوری باشی و ازین حرف ها. از یه جایی به بعد تبدیلش میکنین به نظریه های اشتباهتون.
من اینطوری شدم، نگام کنین. از دوست و خانواده بگیر تا کسی که ترم اول دانشگاه من رو دید و گفت خوشبحالت تو چقدر بی احساسی!!
آخه من که آدم نبودم که احساس داشته باشم که.
یادتون نره که هر کی آدمه احساس داره. انقد جلوش نگین تو که احساس نداری، بهت نمیاد اینجوری باشی و ازین حرف ها. از یه جایی به بعد تبدیلش میکنین به نظریه های اشتباهتون.
من اینطوری شدم، نگام کنین. از دوست و خانواده بگیر تا کسی که ترم اول دانشگاه من رو دید و گفت خوشبحالت تو چقدر بی احساسی!!
آخه من که آدم نبودم که احساس داشته باشم که.
این حس بیقراری در من داره تثبیت میشه.
امروز نشسته بودیم طبقه ۶ قائم، کنار پنجره و ویوی ساختمونای قدیمی و امام زاده و نور خورشیدی که صورتم رو گرم میکرد و حس خوبی داشتم. د۲ مقابلم نشسته بود و کوکی هایی که از پالادیوم خریده بودیم رو آورده بودیم اونجا با چای زعفرونی میخوردیم، کفش خریده بودم، کتاب خریده بودم و همینا حس خوبی بهم میداد.
ولی تو دلم احساس بیقراری میکردم، انگار که هر لحظه ممکنه این لحظه ی قشنگ و ایده آل خراب بشه. با یه زنگ، مسیج یا هر چی. همه چیز میتونست برام سیاه بشه همون طور که اون روز شد.
این حس بیقراری رو همیشه دارم با خودم حمل میکنم، امن نیستم، خوشحالی و ثبات وضعیتم دست من نیست. کافیه صفحه ی گوشیم روشن بشه و یه مسیج داده بشه تا روزم سیاه بشه. بیقرارم و میترسم. هر لحظه، تو خوشی ها بیشتر. میدونی چی میگم؟ کاش ندونی.
امروز نشسته بودیم طبقه ۶ قائم، کنار پنجره و ویوی ساختمونای قدیمی و امام زاده و نور خورشیدی که صورتم رو گرم میکرد و حس خوبی داشتم. د۲ مقابلم نشسته بود و کوکی هایی که از پالادیوم خریده بودیم رو آورده بودیم اونجا با چای زعفرونی میخوردیم، کفش خریده بودم، کتاب خریده بودم و همینا حس خوبی بهم میداد.
ولی تو دلم احساس بیقراری میکردم، انگار که هر لحظه ممکنه این لحظه ی قشنگ و ایده آل خراب بشه. با یه زنگ، مسیج یا هر چی. همه چیز میتونست برام سیاه بشه همون طور که اون روز شد.
این حس بیقراری رو همیشه دارم با خودم حمل میکنم، امن نیستم، خوشحالی و ثبات وضعیتم دست من نیست. کافیه صفحه ی گوشیم روشن بشه و یه مسیج داده بشه تا روزم سیاه بشه. بیقرارم و میترسم. هر لحظه، تو خوشی ها بیشتر. میدونی چی میگم؟ کاش ندونی.
Forwarded from I sing myself
یک نوع بیقراری هست که همواره و پیوسته آدم حسش میکنه. یعنی با دوستت پشت یه میز نشستین و دارین از کروسانی که لاش پر از توت فرنگی و موز و نوتلاست لذت میبرید ولی احساس بیقراری هم میکنید، سر کار پشت سیستم نشستید و به کاراتون رسیدگی میکنین و همزمان احساس بیقراری میکنین، دارید تو پارک از هوای تمیز و درختای سبز براق پیاده روی میکنید و باز هم احساس بیقراری میکنید.
اگه تا الان مورنینگ پرسن نبودید و یهو دیدید هفت صبح چشماتون بازه خوشحال نشید که وای من یه مورنینگ پرسن شدم، شما احساس بیقراری میکنید.
میدونین چی میگم؟ یه جایی تو دل و مغز هست که اونجا مشغول هر کاری باشید بازم احساس بیقراری میکنید، حتی وقتی رو توالت فرنگی نشستین و چی پر آرامش تر از اونجا؟ بازم احساس بیقراری میکنین.
احساس بیقراری که همواره هست، دلیلشم باید حتما چیز بزرگی باشه که با چشم غیرمسلح دیده نمیشه
اگه تا الان مورنینگ پرسن نبودید و یهو دیدید هفت صبح چشماتون بازه خوشحال نشید که وای من یه مورنینگ پرسن شدم، شما احساس بیقراری میکنید.
میدونین چی میگم؟ یه جایی تو دل و مغز هست که اونجا مشغول هر کاری باشید بازم احساس بیقراری میکنید، حتی وقتی رو توالت فرنگی نشستین و چی پر آرامش تر از اونجا؟ بازم احساس بیقراری میکنین.
احساس بیقراری که همواره هست، دلیلشم باید حتما چیز بزرگی باشه که با چشم غیرمسلح دیده نمیشه
نوه های عزیزم
یه دوست دارم، د۲. یه چیز قشنگ ازش یاد گرفتم، که از هر چی غمم گینه میاد نزدیکم و میگه «اشکال نداره، با هم تحمل میکنیم.»
اون قسمت “با هم” چقدر برای من دلنشینه هر بار. میدونین غمه هر چقدرم فقط برای من باشه همین که میگه با هم تحملش میکنیم انگار داره میگه: گریه کن، قسمت ضعیفت رو نشونم بده، باهام درباره ش حرف بزن، با هم این درد رو تحمل میکنیم.
با اینکه از این فرصت استفاده نمیکنم آنچنان که میتونم، ولی قوت قلبیه برام.
«با هم تحمل میکنیم.»
یه دوست دارم، د۲. یه چیز قشنگ ازش یاد گرفتم، که از هر چی غمم گینه میاد نزدیکم و میگه «اشکال نداره، با هم تحمل میکنیم.»
اون قسمت “با هم” چقدر برای من دلنشینه هر بار. میدونین غمه هر چقدرم فقط برای من باشه همین که میگه با هم تحملش میکنیم انگار داره میگه: گریه کن، قسمت ضعیفت رو نشونم بده، باهام درباره ش حرف بزن، با هم این درد رو تحمل میکنیم.
با اینکه از این فرصت استفاده نمیکنم آنچنان که میتونم، ولی قوت قلبیه برام.
«با هم تحمل میکنیم.»
“The ones who seem least likely to need help are usually the ones who need it most.”
https://link.medium.com/U8IMGRvzzR
https://link.medium.com/U8IMGRvzzR
حس میکنم هیچوقت هیچ کلمه ای تو هیچ زبانی نمیتونه عمق حست رو به شنونده یا خواننده انتقال بده. همونطور که من به راحتی میخونم که چطور راسکولنیکف تبر رو روی سر پیرزن فرود میاره و میکشتش، و در ادامه احساسی که نسبت به اون کار داره رو به راحتی میخونم و رد میشم. بدون اینکه نیم درصد از اون حس بهم منتقل بشه.
ها؟ چطور توضیح بدیم که چقدر خوشحالیم یا چقدر غممون گینه وقتی نمیشه اونطور که شایسته ست منتقلش کنیم؟
ها؟ چطور توضیح بدیم که چقدر خوشحالیم یا چقدر غممون گینه وقتی نمیشه اونطور که شایسته ست منتقلش کنیم؟
کاش غما، ترسا، نگرانیا و بقیه ی حس های منفی همراه با جیش دفع میشدن. نمیشه ولی، گاهی غیرفعالن ولی هرآن امکان فعال شدن رو دارن.