I sing myself
1.69K subscribers
1.92K photos
52 videos
4 files
191 links
Download Telegram
وقتی حرف میزنی و درک نمیشی، متوجه میشی که سکوتت بیخودی نبوده. بعدش سکوتت هدفمند میشه و دیگه از دهن وا نکردن زجر نمیکشی.
وقتی این توییت نسترن رو دیدم، [سانسور شد]
"اتفاق تلخی برات افتاده و هیچ‌چیزی نمیتونه این حقیقت رو عوض کنه. قبولش کن. باهاش کنار بیا. بذار عوضت کنه. باید عوضت کنه تا بتونی وجودِ سیاهش رو توی زندگیت تحمل کنی."
اونشب با گریه گفتم میترسم دیر بشه. گفت نترس، دیر نمیشه.
اونموقع ذهنم خیلی آشفته بود، دلم میخواست حرفشو باور کنم که دیر نمیشه، ولی من بیشتر ازینا منظورم بود. من هر روز رو داشتم از دست میدادم. مثلا من امروز، ۱۲ آبان رو از دست دادم. دیروزها رو از دست دادم، فردا رو از دست خواهم داد و روزهای بعد رو.
تو میگی صبر کنم؟ میگی دیر نمیشه؟ باشه، من یکی یکی روزهای تقویم رو از دست میدم و آره، دیر نمیشه.
پرتقالا مال شما.
خرمالوها مال من.
نوه های عزیزم
حالا که آرمینا گفت بذارید براتون تعریف کنم. بهترین زندگی مجازی من زمان وی‌ویو تا آخر تیکتر بود. در اصل باید بگم تیکتر ولی چون وجودش رو مدیون وی‌ویو هستم پس باید ازش اسم ببرم. خلاصه من تو وی‌ویو دوستای خوبی پیدا کردم و برای اولین بار تونستم حرفایی که هیچوقت نمیتونستم بزنم رو بنویسم. بدون هیچ قضاوت و ری اکشن منفی ای.
بعدش که وی‌ویو از بین رفت اون جمعی که با هم صمیمی شده بودیم کوچ کردیم تو داهات تیکتر. تیکتر جایی بود که همه با تنبون و زیرپوش تردد میکردیم :دی
توش چالش و بازی هم میذاشتیم، نقاشی میکشیدیم از هم، رادیو هم داشتیم حتی. همدیگه رو دلداری میدادیم، با هم میخندیدیم و گریه میکردیم و خلاصه عین خونه ی خودمون بود.
گذشت اون دوران، این دندونای منو بگیرین بذارین تو لیوان، غمم گین شد.
k.azizian
“We are the hollow men
We are the stuffed men
Leaning together
Headpiece filled with straw. Alas!”


— “The hollow men” by T.S. Eliot
Forwarded from خط سوم
اینها از سنگ ساخته شده‌ند.
آدم به واقع دلش می‌خواد گریبان چاک بده از این همه زیبایی.
Forwarded from That's all folks! (Nima)
هیچ فرقی نمی‌کند که تا ظهر خوابیده باشی یا به کار کردن گذرانده باشی. به هر حال او دیگر نیست. سنگینی نبودن را قرار نیست هملت باشی که بفهمی. کافی‌ست تجربه‌اش کنی. بعد دیگر هیچ فرقی نمی‌کند که تا ظهر خوابیده باشی یا حالا هر چی.


از یادداشت‌های روزانه‌ی نیما
نوه های عزیزم
یادتون نره که هر کی آدمه احساس داره. انقد جلوش نگین تو که احساس نداری، بهت نمیاد اینجوری باشی و ازین حرف ها. از یه جایی به بعد تبدیلش میکنین به نظریه های اشتباهتون.
من اینطوری شدم، نگام کنین. از دوست و خانواده بگیر تا کسی که ترم اول دانشگاه من رو دید و‌ گفت خوشبحالت تو چقدر بی احساسی!!
آخه من که آدم نبودم که احساس داشته باشم که.
برای امشب
«امیدوارم غم الانت، همیشگی نباشه.»
د۲ منو کشون کشون ازینجا میبرد بیرون. ㅠㅠ
این حس بیقراری در من داره تثبیت میشه.
امروز نشسته بودیم طبقه ۶ قائم، کنار پنجره و ویوی ساختمونای قدیمی و امام زاده و نور خورشیدی که صورتم رو گرم میکرد و حس خوبی داشتم. د۲ مقابلم نشسته بود و کوکی هایی که از پالادیوم خریده بودیم رو آورده بودیم اونجا با چای زعفرونی میخوردیم، کفش خریده بودم، کتاب خریده بودم و همینا حس خوبی بهم میداد.
ولی تو دلم احساس بیقراری میکردم، انگار که هر لحظه ممکنه این لحظه ی قشنگ و ایده آل خراب بشه. با یه زنگ، مسیج یا هر چی. همه چیز میتونست برام سیاه بشه همون طور که اون روز شد.
این حس بیقراری رو همیشه دارم با خودم حمل میکنم، امن نیستم، خوشحالی و ثبات وضعیتم دست من نیست. کافیه صفحه ی گوشیم روشن بشه و یه مسیج داده بشه تا روزم سیاه بشه. بیقرارم و میترسم. هر لحظه، تو خوشی ها بیشتر. میدونی چی میگم؟ کاش ندونی.