نوه های عزیزم
هیچوقت قاطعانه به کسی نگید که خوب میشناسینش، آدمی خودش رو هم خوب نمیشناسه، چه برسه دیگری رو.
هیچوقت قاطعانه به کسی نگید که خوب میشناسینش، آدمی خودش رو هم خوب نمیشناسه، چه برسه دیگری رو.
Forwarded from For Now I'm Winter
بعضی تیکههات رو دلت میخواد بچسبونی سر جاش ولی نمیشه. یا جا نمیفته یا دو روز بعد میبینی باز شل شد افتاد. ولی آخه حیفه هیچ کاری نکنی. درسته تَرَک خورده، خراب شده، جا نمیشه، ولی حیفه جاش خالی بمونه. نهایتا که قبول میکنی کاریش نمیشه کرد، اما امیدوارم درک کنی این لزوما چیز بدی نیست. و یه روزی در آینده، وقتی به خودت و جای خالیشون نگاه میکنی، امیدوارم بتونی بگی "That's how the light got in".
For Now I'm Winter
بعضی تیکههات رو دلت میخواد بچسبونی سر جاش ولی نمیشه. یا جا نمیفته یا دو روز بعد میبینی باز شل شد افتاد. ولی آخه حیفه هیچ کاری نکنی. درسته تَرَک خورده، خراب شده، جا نمیشه، ولی حیفه جاش خالی بمونه. نهایتا که قبول میکنی کاریش نمیشه کرد، اما امیدوارم درک کنی…
من برای چسبوندن اون تیکه سر جاش بارها تلاش کردم و بارها شکست خوردم. بهم گفتن اگه نباشه عادی نیستی، اگه نباشه شکسته ای. من باز تلاش کردم و باز شکست خوردم.
هنوز نتونستم به اینجا برسم که نبودن اون تیکه لزوما چیز بدی نیست، میخوام باورش کنم و تو روی همه بگم نبودش برای من نقص نیست. هنوز نتونستم...
هنوز نتونستم به اینجا برسم که نبودن اون تیکه لزوما چیز بدی نیست، میخوام باورش کنم و تو روی همه بگم نبودش برای من نقص نیست. هنوز نتونستم...
Forwarded from ردپای آبی
As much as I am glad that you are finding great new people, I can't help feeling sad... I'll end up being forgotten, and I can't seem to forget so.
Maybe, I am at fault. I can't find anyone worth knowing anymore.
Maybe, I am at fault. I can't find anyone worth knowing anymore.
I sing myself
@moozikestan_bot – [THAISUB] IU - My Old Story (나의 옛날이야기)
오늘 밤도 내일 밤도
그리고 그 다음 밤도
영원히 난 기다립니다
Tonight, tomorrow night
and the night after that
I’ll wait forever
그리고 그 다음 밤도
영원히 난 기다립니다
Tonight, tomorrow night
and the night after that
I’ll wait forever
نوه های عزیزم
آدمیزاد عادت میکنه، دیر یا زود. ولی امان از وقتی که “نخواد” عادت کنه.
یعنی جلوگیری از اتفاق طبیعی که هی میخواد بیفته و هی نمیذاری بیفته.
آدمیزاد عادت میکنه، دیر یا زود. ولی امان از وقتی که “نخواد” عادت کنه.
یعنی جلوگیری از اتفاق طبیعی که هی میخواد بیفته و هی نمیذاری بیفته.
وقتی حرف میزنی و درک نمیشی، متوجه میشی که سکوتت بیخودی نبوده. بعدش سکوتت هدفمند میشه و دیگه از دهن وا نکردن زجر نمیکشی.
وقتی این توییت نسترن رو دیدم، [سانسور شد]
"اتفاق تلخی برات افتاده و هیچچیزی نمیتونه این حقیقت رو عوض کنه. قبولش کن. باهاش کنار بیا. بذار عوضت کنه. باید عوضت کنه تا بتونی وجودِ سیاهش رو توی زندگیت تحمل کنی."
"اتفاق تلخی برات افتاده و هیچچیزی نمیتونه این حقیقت رو عوض کنه. قبولش کن. باهاش کنار بیا. بذار عوضت کنه. باید عوضت کنه تا بتونی وجودِ سیاهش رو توی زندگیت تحمل کنی."
اونشب با گریه گفتم میترسم دیر بشه. گفت نترس، دیر نمیشه.
اونموقع ذهنم خیلی آشفته بود، دلم میخواست حرفشو باور کنم که دیر نمیشه، ولی من بیشتر ازینا منظورم بود. من هر روز رو داشتم از دست میدادم. مثلا من امروز، ۱۲ آبان رو از دست دادم. دیروزها رو از دست دادم، فردا رو از دست خواهم داد و روزهای بعد رو.
تو میگی صبر کنم؟ میگی دیر نمیشه؟ باشه، من یکی یکی روزهای تقویم رو از دست میدم و آره، دیر نمیشه.
اونموقع ذهنم خیلی آشفته بود، دلم میخواست حرفشو باور کنم که دیر نمیشه، ولی من بیشتر ازینا منظورم بود. من هر روز رو داشتم از دست میدادم. مثلا من امروز، ۱۲ آبان رو از دست دادم. دیروزها رو از دست دادم، فردا رو از دست خواهم داد و روزهای بعد رو.
تو میگی صبر کنم؟ میگی دیر نمیشه؟ باشه، من یکی یکی روزهای تقویم رو از دست میدم و آره، دیر نمیشه.
نوه های عزیزم
حالا که آرمینا گفت بذارید براتون تعریف کنم. بهترین زندگی مجازی من زمان ویویو تا آخر تیکتر بود. در اصل باید بگم تیکتر ولی چون وجودش رو مدیون ویویو هستم پس باید ازش اسم ببرم. خلاصه من تو ویویو دوستای خوبی پیدا کردم و برای اولین بار تونستم حرفایی که هیچوقت نمیتونستم بزنم رو بنویسم. بدون هیچ قضاوت و ری اکشن منفی ای.
بعدش که ویویو از بین رفت اون جمعی که با هم صمیمی شده بودیم کوچ کردیم تو داهات تیکتر. تیکتر جایی بود که همه با تنبون و زیرپوش تردد میکردیم :دی
توش چالش و بازی هم میذاشتیم، نقاشی میکشیدیم از هم، رادیو هم داشتیم حتی. همدیگه رو دلداری میدادیم، با هم میخندیدیم و گریه میکردیم و خلاصه عین خونه ی خودمون بود.
گذشت اون دوران، این دندونای منو بگیرین بذارین تو لیوان، غمم گین شد.
حالا که آرمینا گفت بذارید براتون تعریف کنم. بهترین زندگی مجازی من زمان ویویو تا آخر تیکتر بود. در اصل باید بگم تیکتر ولی چون وجودش رو مدیون ویویو هستم پس باید ازش اسم ببرم. خلاصه من تو ویویو دوستای خوبی پیدا کردم و برای اولین بار تونستم حرفایی که هیچوقت نمیتونستم بزنم رو بنویسم. بدون هیچ قضاوت و ری اکشن منفی ای.
بعدش که ویویو از بین رفت اون جمعی که با هم صمیمی شده بودیم کوچ کردیم تو داهات تیکتر. تیکتر جایی بود که همه با تنبون و زیرپوش تردد میکردیم :دی
توش چالش و بازی هم میذاشتیم، نقاشی میکشیدیم از هم، رادیو هم داشتیم حتی. همدیگه رو دلداری میدادیم، با هم میخندیدیم و گریه میکردیم و خلاصه عین خونه ی خودمون بود.
گذشت اون دوران، این دندونای منو بگیرین بذارین تو لیوان، غمم گین شد.
“We are the hollow men
We are the stuffed men
Leaning together
Headpiece filled with straw. Alas!”
— “The hollow men” by T.S. Eliot
We are the stuffed men
Leaning together
Headpiece filled with straw. Alas!”
— “The hollow men” by T.S. Eliot
I sing myself
“We are the hollow men We are the stuffed men Leaning together Headpiece filled with straw. Alas!” — “The hollow men” by T.S. Eliot
بعد از خوندن آنالیزش، گوش دادنش مورمور کننده ست.
https://youtu.be/WAWaZqDf-VE
https://youtu.be/WAWaZqDf-VE