هر چقدر از صبح دور و برت رو شلوغ کنی، سرت رو گرم کنی، از خونه بزنی بیرون و خودت رو درگیر شهر و آدماش کنی، مشکلاتت و دغدغه های ذهنیت همونجاست، نه از بین رفتن نه حل شدن فقط گوشه ی ذهنت موقتا هلش دادی عقب و با چیزای دیگه خودت رو سرگرم کردی. فقط کافیه شب برگردی خونه و چند دقیقه با خودت خلوت کنی، همه ی اون دغدغه ها دوباره میان جلو.
Forwarded from Spotlight (ZOHA)
براش مینویسی «تسادف کردم، خونریزی شدید داشتم، مرگو با چشمام دیدمو الانم درد دارم.» در جواب همهی حرفات میگه «عزیزم تصادف درسته نه تسادف» یعنی میخوام بگم بعضیها در این حد متوجه اولویتبندیها تو برخورد با مسائل نیستن.
داشتم غصه میخوردم گفتم چیکار کنم چیکار نکنم پاشدم رفتم یه کاسه ترشی آوردم با بقیه غصه م خوردم.
:-|
:-|
من بهت اجازه دادم که بشناسیم، درهای زیادی رو برات باز کردم و البته که چیزی فراتر از چیزهایی که بقیه درونشون دارن نیست که شاید هم کمتر باشه، ولی به روی هر کسی باز نمیکنم، چون وقتی باز میکنم هم سیاهی ها هم سفیدی ها رو نشونت میدم، زخم های جدید و جای زخم های قدیمی، گاهی بهت اجازه دادم به جای زخم هام دست بزنی و بپرسی که چی شد که اینطور شد و میدونی برای کسی که داره به جای زخم هاش نگاه میکنه درخواست یادآوری اون لحظات چقدر سخته. بعضی وقتا نقطه ضعف ها رو و جاهایی که به نظر هر کسی جالب نمیاد و ریسک پذیره. من بهت اجازه دادم بیشتر وارد زندگیم بشی و با داستانم درگیر بشی.
و اگه جای من بودی میدونستی همه ی این نمایان بودن ها چه جنگ درونی و چه انرژی ای برده. اگه جای من بودی میدونستی که اگه پشیمون بشم کسی که ازش بیزار میشم تو نیستی، خودمم.
و اگه جای من بودی میدونستی همه ی این نمایان بودن ها چه جنگ درونی و چه انرژی ای برده. اگه جای من بودی میدونستی که اگه پشیمون بشم کسی که ازش بیزار میشم تو نیستی، خودمم.
Forwarded from I sing myself
به جای گفتن «امروزم سخت بود» بهتره بگم «امروزم مقاوم بودی» | از سری حرف هایی که باید پایان یک روز سخت بهت بگن.
دیدی کف دستت میخاره ولی هر چی میخارونی قانع نمیشی و حتی نمیدونی دقیقا کدوم قسمتش میخاره؟
اثر این موضوع رو چین و چروکای مغز من همینه، میخارونه، نمیدونم کجای مغزم رو.
اثر این موضوع رو چین و چروکای مغز من همینه، میخارونه، نمیدونم کجای مغزم رو.
میای درمورد یه چیزی با یکی حرف میزنی و چه زیبا قضاوتت میکنه.
آدم لال میشه.
دیگه یه گفتگوی ساده رو هم میترسم داشته باشم باهات.
آدم لال میشه.
دیگه یه گفتگوی ساده رو هم میترسم داشته باشم باهات.
هر از گاهی این حس بهم دست میده که جزء هیچ دسته و گروه و اکیپی نیستم. تنهای تنها باید یه گوشه بشینم کتابم رو بخونم.
🚬⚰️
🚬⚰️
Forwarded from For Now I'm Winter
1984.m4a
2.6 MB
"Hate and love have gone up against each other and love lost and hate won."
این مسئله ی توقع برای من تو هر آدمی متفاوته، مثلا همزمان که با حرفای موژان کاااملا موافقم، با حرفای آرمینا هم کاااملا موافقم. :دی
https://t.me/monochopsis/4656
https://t.me/monochopsis/4656