Forwarded from That's all folks! (Nima)
آنوقت ترس آنقدر زیاد میشود که دیگر به آینده فکر نمیکنی، به حال هم. سرت را میکنی توی گذشته و همانجا میمانی. نه ترسی هست، نه انتظاری هست و نه شکستی.
That's all folks!
آنوقت ترس آنقدر زیاد میشود که دیگر به آینده فکر نمیکنی، به حال هم. سرت را میکنی توی گذشته و همانجا میمانی. نه ترسی هست، نه انتظاری هست و نه شکستی.
این کانال اینقدر خوبه که هی میگم یه روز بشینم فقططط برم آرشیوش رو بخونم، هی وقت نمیشه.
ولی ذوقشو دارم با خودم هر بار که تلگرام رو باز میکنم :))
ولی ذوقشو دارم با خودم هر بار که تلگرام رو باز میکنم :))
بعضی وقتا میگن کسی که قرار نیست بمونه تو زندگیت رو نباید به زور سعی کنی بمونه. ولی اونموقع آدم نمیفهمه، همه ش با خودش میگه بابا ازین آدم فقط یکی هست چطور میتونم بذارم بره؟ دیگه هیچوقت شبیهش رو پیدا نمیکنم که. بعد دوباره اطرافیان بهت میگن هیچکس رو نمیشه به زور نگه داشت و باز تو پاتو میکوبی زمین و میگی چرا نمیفهمین اینکه وسیله نیست من بگم باشه هر وقت وقتش بود میرم از یه مغازه ی دیگه عینش رو میخرم.
یعنی آره، تو هم قبول داریا، که آدما خیلی پیچیده ن، برای اینکه از کنارشون بودن لذت ببری باید دو طرف بخوان، یکی از طرفین نخواد اون انرژی رو نمیتونی دریافت کنی. میفهمیا، خیلی هم خوب میفهمی ولی خب چیکار کنی؟ از اون آدم فقط یه دونه هست. میفهمی؟
یعنی آره، تو هم قبول داریا، که آدما خیلی پیچیده ن، برای اینکه از کنارشون بودن لذت ببری باید دو طرف بخوان، یکی از طرفین نخواد اون انرژی رو نمیتونی دریافت کنی. میفهمیا، خیلی هم خوب میفهمی ولی خب چیکار کنی؟ از اون آدم فقط یه دونه هست. میفهمی؟
نوه های عزیزم
باید یاد بگیرید بعضی آرزوهاتون رو باید به گور ببرید. (خیلی خشن گفتم؟ یه بار دیگه)
نوه های عزیزم
یه موقعی آرزویی داشتم، جداً به دست آوردنش رو خیلی دور نمیدیدم، تا همین پارسال همین موقع ها حتی، ولی امسال این موقع ها حتی برام خنده داره داشتن چنین آرزویی.
صرفا داشتن رویاش هم برام مسخره ست چه برسه به اینکه بدونم میخوام داشته باشمش.
خلاصه همین، یاد بگیرید مرز بین واقعیت و رویا نامرئیه، حقیقت یهو چنان میزنه تو ذوقتون که ... بیخیال.
باید یاد بگیرید بعضی آرزوهاتون رو باید به گور ببرید. (خیلی خشن گفتم؟ یه بار دیگه)
نوه های عزیزم
یه موقعی آرزویی داشتم، جداً به دست آوردنش رو خیلی دور نمیدیدم، تا همین پارسال همین موقع ها حتی، ولی امسال این موقع ها حتی برام خنده داره داشتن چنین آرزویی.
صرفا داشتن رویاش هم برام مسخره ست چه برسه به اینکه بدونم میخوام داشته باشمش.
خلاصه همین، یاد بگیرید مرز بین واقعیت و رویا نامرئیه، حقیقت یهو چنان میزنه تو ذوقتون که ... بیخیال.
Forwarded from سعدیمون
این جـُـور که میبریم، تا کِی؟
وین صبر که میکنیم، تا چند؟
وین صبر که میکنیم، تا چند؟
نوه های عزیزم
کنار غرغراتون همواره سپاس گزار سلامتی خانواده، دوستان و خودتون باشین؛ چونکه مهمه. خیلی.
کنار غرغراتون همواره سپاس گزار سلامتی خانواده، دوستان و خودتون باشین؛ چونکه مهمه. خیلی.
دیدی نیم ساعت از یه فیلمو میبینی یا قسمتی از یه کتاب رو میخونی و به دلایلی مجبور میشی وقفه بندازی بینش ولی قسمتی از حواست پیش اون فیلم/کتابه؟
منم همیشه قسمتی از حواسم پیش ادامه ی دوستیمونه، که چه ها که درآینده میتونست پیش بیاد.
منم همیشه قسمتی از حواسم پیش ادامه ی دوستیمونه، که چه ها که درآینده میتونست پیش بیاد.
نوه های عزیزم
۴ آبان ۹۷، دوستی که از سیاره ای غریب آمده بود، حقایقی از مغز فرازمینیش افشا کرد که ذهن را توان باور و تصور نبود.
به شما نمیگم تا خرده عقلی که دارید براتون بمونه.
:محوشدندرافق
۴ آبان ۹۷، دوستی که از سیاره ای غریب آمده بود، حقایقی از مغز فرازمینیش افشا کرد که ذهن را توان باور و تصور نبود.
به شما نمیگم تا خرده عقلی که دارید براتون بمونه.
:محوشدندرافق
Forwarded from That's all folks! (Nima)
همهچیز را که نمیشود نامه کرد؛ تمام روز را کار کردهام جوری که ماهیچههایم میسوزند و تیر میکشند و له و لورده شدهام. توی اشتیلر ترکیب «خر لجباز» را کشف کردهام و هی میخندم. یادم آمد کسی – شاید گلستان بود - فعل «ریختن» را به جای «باریدن» برای باران استفاده کرده و کیف کردم. حالا هم چراغها را خاموش کردهام و در بالکن را باز کردهام و باران بر خیابان ریخته است و بوی خوبی میدهد و سه لیوان چای پشت هم خوردهام و زیر نور تلویزیون نشستهام و همه دارند میمیرند و همه گرسنهاند و نان ندارند بخورند و یک عدهای پشت درهای سفارتند و یک عدهای پشت درهای بیمارستان و بقیه توی خیابان دنبال چیزهایی میگردند که دیگر یادشان هم نمیآید و از چیزهایی میترسند که نمیدانند کجاست و روزهای مانده از عمرشان را تخمین میزنند. من اما مثل خری لجباز چسبیدهام به این آخرین قطرههای زندگی که راستش را بخواهی هرکاری میکنم میبینم نمیشود نامهشان کرد!
پ.ن: مثل چنگالی در قلبم دستت را میگیرم و میچرخانمت! چه دردی! چه دردی!
نیما
پ.ن: مثل چنگالی در قلبم دستت را میگیرم و میچرخانمت! چه دردی! چه دردی!
نیما
هر چقدر از صبح دور و برت رو شلوغ کنی، سرت رو گرم کنی، از خونه بزنی بیرون و خودت رو درگیر شهر و آدماش کنی، مشکلاتت و دغدغه های ذهنیت همونجاست، نه از بین رفتن نه حل شدن فقط گوشه ی ذهنت موقتا هلش دادی عقب و با چیزای دیگه خودت رو سرگرم کردی. فقط کافیه شب برگردی خونه و چند دقیقه با خودت خلوت کنی، همه ی اون دغدغه ها دوباره میان جلو.