جسمم و روحم خیلی باهم متفاوتیم.
مثلا نمیدونم الان اینو روحم داره مینویسه یا جسمم.
مثلا نمیدونم الان اینو روحم داره مینویسه یا جسمم.
Forwarded from در جاده هاى دور
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روزایی که دارن میگذرن با مشقت و اکراه دارن میگذرن. کسی متوجهش نمیشه، صبح ها انگار مثل سابق دارن شب میشن ولی حس های نوک تیزی که صبح ها رو شب میکنن رو فقط خودت میتونی حس کنی.
monochopsis
And time freezed for we were the only ones who felt it.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نوه های عزیزم
۲۲ مهر ۹۷ بلاخره راضی به خوندنش شدم. از جزئیات احساسم نمیگم چون بلد نیستم.
۲۲ مهر ۹۷ بلاخره راضی به خوندنش شدم. از جزئیات احساسم نمیگم چون بلد نیستم.
قدر آدمای مهم زندگیتون رو بدونین، اگه براتون ارزشمندن، کمکن، امیدن یا دلیلی برای حرکتتونن حتی به خاطرشون غرورتون رو هم بشکنین و نذارین از زندگیتون برن. چونکه از هر آدمی فقط یه ورژن هست، هیچوقت نمیتونین اون انرژی ای که از x میگیرین رو از y بگیرین، از روح و شخصیت هر آدمی فقط یه نسخه وجود داره. پس سفت بچسبین، آدما درعین مزاحم همدیگه بودن، یه دلیل برای زندگی کردنم هستن.
تلاش میکنم، باز شکست میخورم.
گاهی میگم چرا دارم تلاش میکنم؟ چرا سعی دارم موفق بشم؟ بعدش چی میشه؟ جواب میدم چون باید باشه، اگه نباشه انگار یه چیزی کمه، انگار یه چیز بایدیه، مثل بقیه ی چیزای بایدی زندگی.
میگم نمیبینی داری زخمی تر میشی، هی از خودت بیشتر بدت میاد و هی گریه هات بیشتر میشه؟ میگم خب تو میگی چه کنیم؟ اگه نباشه زندگی یه چیزیش کم نیست؟
میگم نمیدونم. شاید راه درست رو تو داری میری، شاید باید تا وقتی موفق نشدی پا پس نکشی، ولی شایدم میشه نباشه تو زندگی، شاید باید به جای تلاش برای بودنش تلاش کنی دیدت رو بازتر کنی، باید وسیع تر و همه جانبه تر نگاه کنی. میگیری منظورمو؟
میگم آره میفهمم چی میگی، ولی اطرافیان چی؟ به هر کی نگاه میکنی بودنش رو ضروری میدونه. من چطور با فقدانش احساس کنم که همه چیز عادیه؟
چیزی نمیگیم و بازم نمیتونیم بفهمیم کار درست چیه.
گاهی میگم چرا دارم تلاش میکنم؟ چرا سعی دارم موفق بشم؟ بعدش چی میشه؟ جواب میدم چون باید باشه، اگه نباشه انگار یه چیزی کمه، انگار یه چیز بایدیه، مثل بقیه ی چیزای بایدی زندگی.
میگم نمیبینی داری زخمی تر میشی، هی از خودت بیشتر بدت میاد و هی گریه هات بیشتر میشه؟ میگم خب تو میگی چه کنیم؟ اگه نباشه زندگی یه چیزیش کم نیست؟
میگم نمیدونم. شاید راه درست رو تو داری میری، شاید باید تا وقتی موفق نشدی پا پس نکشی، ولی شایدم میشه نباشه تو زندگی، شاید باید به جای تلاش برای بودنش تلاش کنی دیدت رو بازتر کنی، باید وسیع تر و همه جانبه تر نگاه کنی. میگیری منظورمو؟
میگم آره میفهمم چی میگی، ولی اطرافیان چی؟ به هر کی نگاه میکنی بودنش رو ضروری میدونه. من چطور با فقدانش احساس کنم که همه چیز عادیه؟
چیزی نمیگیم و بازم نمیتونیم بفهمیم کار درست چیه.
درسته که خیلیا بارون رو دوست دارن و انرژی میگیرن و حالشون خوب میشه، ولی خوبه بدونین کسایی هم هستن که دوست ندارن بارون رو و دلشون میگیره.
پس قرار نیست جمله ی مسخره ی «مگه کسی هم هست از بارون بدش بیاد» رو تکرار کنیم.
پس قرار نیست جمله ی مسخره ی «مگه کسی هم هست از بارون بدش بیاد» رو تکرار کنیم.