Forwarded from جادوگر عوضی پاییزه (Rozhan)
یعنی من اگه یه نفر دیگه رو هم بتونم به سمت مجموعه سرگذشت ناگوار سوق بدم، دینم رو به این نویسنده ادا کردم.
این کتاب ها رو من قبل هری پاتر خوندم. قبل ماتیلدا حتی. قبل از قرار گرفتن در مسیر داستان ها و زندگی در توهمات بی پایان.
یادمه سه دور از کتابخونه امانت گرفتمشون. دور اول با دهن باز خوندم، دور دوم برای یادآوری جزئیات و وصل کردن علائم به هم و دور سوم واسه خلاصه برداری!
من این داستان ها رو حداقل یک سال زندگی کردم... یعنی ممتد بهشون فکر کردم، دنبال علائم صحت داستانی میگشتم اطرافم و یه دفتر جمع آوری اطلاعات کنارگذاشته بودم.
تو ۱۷ سالگی انگشتر تک چشم خریدم. تو ۱۹ سالگی یه نامه ناشناس انداختم تو صندوق پست بی مقصد. تو ۲۱ سالگی با نام مستعار شرکت کردم تو مسابقه ای صرفا جهت یادآوری جایگاه مجموعه. هرکی هرچی گفت ذره ای تکون نداد عشقی که از سال ها قبل نسبت به این داستان درم ریشه دوونده بود.
خیلی ها کتابا رو باز میکنن و تو همون فصل اول زده میشن. داستانیه که برای اکثر آدما نوشته نشده ولی کافیه قسمتی از خودتو لا به لای خطوط پیدا کنی... عمرا بتونی بذاریش زمین.
اینجا جهان آرام است.
V.F.D
این کتاب ها رو من قبل هری پاتر خوندم. قبل ماتیلدا حتی. قبل از قرار گرفتن در مسیر داستان ها و زندگی در توهمات بی پایان.
یادمه سه دور از کتابخونه امانت گرفتمشون. دور اول با دهن باز خوندم، دور دوم برای یادآوری جزئیات و وصل کردن علائم به هم و دور سوم واسه خلاصه برداری!
من این داستان ها رو حداقل یک سال زندگی کردم... یعنی ممتد بهشون فکر کردم، دنبال علائم صحت داستانی میگشتم اطرافم و یه دفتر جمع آوری اطلاعات کنارگذاشته بودم.
تو ۱۷ سالگی انگشتر تک چشم خریدم. تو ۱۹ سالگی یه نامه ناشناس انداختم تو صندوق پست بی مقصد. تو ۲۱ سالگی با نام مستعار شرکت کردم تو مسابقه ای صرفا جهت یادآوری جایگاه مجموعه. هرکی هرچی گفت ذره ای تکون نداد عشقی که از سال ها قبل نسبت به این داستان درم ریشه دوونده بود.
خیلی ها کتابا رو باز میکنن و تو همون فصل اول زده میشن. داستانیه که برای اکثر آدما نوشته نشده ولی کافیه قسمتی از خودتو لا به لای خطوط پیدا کنی... عمرا بتونی بذاریش زمین.
اینجا جهان آرام است.
V.F.D
امروز تو مترو چندتا خانوم رو دیدم که تسبیح دستشون بود و زیرلب ذکر میگفتن، به این فکر کردم که چقدر دلم میخواست مثل یکی از همین آدما معتقد واقعی میبودم، همینایی که میرن امام زاده ها و آرامش میگیرن، نذر میکنن و برای ادا کردنش لحظه شماری میکنن، از آدمای مقدس تاریخ بخوان که واسطه ای باشن، نماز که میخونن با تمام وجودشون با خدا حرف بزنن، مخصوصا نماز صبح که شنیدم انرژی زیادی میگیرن موقع خوندنش، وقتی میگن به خدا توکل کن از صمیم قلب میگن.
وقتی به خیابون رسیدم، با خودم گفتم لااقل خوبه به یه خدا اعتقاد داری و هنوز ازش میخوای که کمکت کنه و صبر بده بهت.
وقتی به خیابون رسیدم، با خودم گفتم لااقل خوبه به یه خدا اعتقاد داری و هنوز ازش میخوای که کمکت کنه و صبر بده بهت.
بعضی از حرف های جدی و خنجرمانندی که بهم زده میشه ساعات اولیه بعد از شنیدنش عصبانی و ناراحتم ولی بعد از ۲۴ ساعت یا شاید خیلی بعدتر این حرف ها درونم ته نشین میشن، عصبانیتم کنار میره و منطقی تر به حرفایی که بهم زده شده نگاه میکنم و قبولشون میکنم.
جسمم و روحم خیلی باهم متفاوتیم.
مثلا نمیدونم الان اینو روحم داره مینویسه یا جسمم.
مثلا نمیدونم الان اینو روحم داره مینویسه یا جسمم.
Forwarded from در جاده هاى دور
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روزایی که دارن میگذرن با مشقت و اکراه دارن میگذرن. کسی متوجهش نمیشه، صبح ها انگار مثل سابق دارن شب میشن ولی حس های نوک تیزی که صبح ها رو شب میکنن رو فقط خودت میتونی حس کنی.
monochopsis
And time freezed for we were the only ones who felt it.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نوه های عزیزم
۲۲ مهر ۹۷ بلاخره راضی به خوندنش شدم. از جزئیات احساسم نمیگم چون بلد نیستم.
۲۲ مهر ۹۷ بلاخره راضی به خوندنش شدم. از جزئیات احساسم نمیگم چون بلد نیستم.
قدر آدمای مهم زندگیتون رو بدونین، اگه براتون ارزشمندن، کمکن، امیدن یا دلیلی برای حرکتتونن حتی به خاطرشون غرورتون رو هم بشکنین و نذارین از زندگیتون برن. چونکه از هر آدمی فقط یه ورژن هست، هیچوقت نمیتونین اون انرژی ای که از x میگیرین رو از y بگیرین، از روح و شخصیت هر آدمی فقط یه نسخه وجود داره. پس سفت بچسبین، آدما درعین مزاحم همدیگه بودن، یه دلیل برای زندگی کردنم هستن.
تلاش میکنم، باز شکست میخورم.
گاهی میگم چرا دارم تلاش میکنم؟ چرا سعی دارم موفق بشم؟ بعدش چی میشه؟ جواب میدم چون باید باشه، اگه نباشه انگار یه چیزی کمه، انگار یه چیز بایدیه، مثل بقیه ی چیزای بایدی زندگی.
میگم نمیبینی داری زخمی تر میشی، هی از خودت بیشتر بدت میاد و هی گریه هات بیشتر میشه؟ میگم خب تو میگی چه کنیم؟ اگه نباشه زندگی یه چیزیش کم نیست؟
میگم نمیدونم. شاید راه درست رو تو داری میری، شاید باید تا وقتی موفق نشدی پا پس نکشی، ولی شایدم میشه نباشه تو زندگی، شاید باید به جای تلاش برای بودنش تلاش کنی دیدت رو بازتر کنی، باید وسیع تر و همه جانبه تر نگاه کنی. میگیری منظورمو؟
میگم آره میفهمم چی میگی، ولی اطرافیان چی؟ به هر کی نگاه میکنی بودنش رو ضروری میدونه. من چطور با فقدانش احساس کنم که همه چیز عادیه؟
چیزی نمیگیم و بازم نمیتونیم بفهمیم کار درست چیه.
گاهی میگم چرا دارم تلاش میکنم؟ چرا سعی دارم موفق بشم؟ بعدش چی میشه؟ جواب میدم چون باید باشه، اگه نباشه انگار یه چیزی کمه، انگار یه چیز بایدیه، مثل بقیه ی چیزای بایدی زندگی.
میگم نمیبینی داری زخمی تر میشی، هی از خودت بیشتر بدت میاد و هی گریه هات بیشتر میشه؟ میگم خب تو میگی چه کنیم؟ اگه نباشه زندگی یه چیزیش کم نیست؟
میگم نمیدونم. شاید راه درست رو تو داری میری، شاید باید تا وقتی موفق نشدی پا پس نکشی، ولی شایدم میشه نباشه تو زندگی، شاید باید به جای تلاش برای بودنش تلاش کنی دیدت رو بازتر کنی، باید وسیع تر و همه جانبه تر نگاه کنی. میگیری منظورمو؟
میگم آره میفهمم چی میگی، ولی اطرافیان چی؟ به هر کی نگاه میکنی بودنش رو ضروری میدونه. من چطور با فقدانش احساس کنم که همه چیز عادیه؟
چیزی نمیگیم و بازم نمیتونیم بفهمیم کار درست چیه.