نوه های عزیزم
مامان بزرگتون یه قهرمانه :-“ ۱۹ مهر ۹۷ از روی اجبار تو حموم یه سوسک پردار بزرگ رو کشت. بهم افتخار کنین :-“
آسمون هم به افتخارم به ابرا گفت ببارید! :دی
مامان بزرگتون یه قهرمانه :-“ ۱۹ مهر ۹۷ از روی اجبار تو حموم یه سوسک پردار بزرگ رو کشت. بهم افتخار کنین :-“
آسمون هم به افتخارم به ابرا گفت ببارید! :دی
Forwarded from lurkupy
In order for the light to shine so brightly, the darkness must be present.
#FrancisBacon
#FrancisBacon
داشتم فکر میکردم نقاشیای همین Francis Bacon چقدر عجیبه که دیدم نوشته:
He liked to paint with a hangover because he felt his mind was crackling with energy.
He liked to paint with a hangover because he felt his mind was crackling with energy.
Forwarded from جادوگر عوضی پاییزه (Rozhan)
یعنی من اگه یه نفر دیگه رو هم بتونم به سمت مجموعه سرگذشت ناگوار سوق بدم، دینم رو به این نویسنده ادا کردم.
این کتاب ها رو من قبل هری پاتر خوندم. قبل ماتیلدا حتی. قبل از قرار گرفتن در مسیر داستان ها و زندگی در توهمات بی پایان.
یادمه سه دور از کتابخونه امانت گرفتمشون. دور اول با دهن باز خوندم، دور دوم برای یادآوری جزئیات و وصل کردن علائم به هم و دور سوم واسه خلاصه برداری!
من این داستان ها رو حداقل یک سال زندگی کردم... یعنی ممتد بهشون فکر کردم، دنبال علائم صحت داستانی میگشتم اطرافم و یه دفتر جمع آوری اطلاعات کنارگذاشته بودم.
تو ۱۷ سالگی انگشتر تک چشم خریدم. تو ۱۹ سالگی یه نامه ناشناس انداختم تو صندوق پست بی مقصد. تو ۲۱ سالگی با نام مستعار شرکت کردم تو مسابقه ای صرفا جهت یادآوری جایگاه مجموعه. هرکی هرچی گفت ذره ای تکون نداد عشقی که از سال ها قبل نسبت به این داستان درم ریشه دوونده بود.
خیلی ها کتابا رو باز میکنن و تو همون فصل اول زده میشن. داستانیه که برای اکثر آدما نوشته نشده ولی کافیه قسمتی از خودتو لا به لای خطوط پیدا کنی... عمرا بتونی بذاریش زمین.
اینجا جهان آرام است.
V.F.D
این کتاب ها رو من قبل هری پاتر خوندم. قبل ماتیلدا حتی. قبل از قرار گرفتن در مسیر داستان ها و زندگی در توهمات بی پایان.
یادمه سه دور از کتابخونه امانت گرفتمشون. دور اول با دهن باز خوندم، دور دوم برای یادآوری جزئیات و وصل کردن علائم به هم و دور سوم واسه خلاصه برداری!
من این داستان ها رو حداقل یک سال زندگی کردم... یعنی ممتد بهشون فکر کردم، دنبال علائم صحت داستانی میگشتم اطرافم و یه دفتر جمع آوری اطلاعات کنارگذاشته بودم.
تو ۱۷ سالگی انگشتر تک چشم خریدم. تو ۱۹ سالگی یه نامه ناشناس انداختم تو صندوق پست بی مقصد. تو ۲۱ سالگی با نام مستعار شرکت کردم تو مسابقه ای صرفا جهت یادآوری جایگاه مجموعه. هرکی هرچی گفت ذره ای تکون نداد عشقی که از سال ها قبل نسبت به این داستان درم ریشه دوونده بود.
خیلی ها کتابا رو باز میکنن و تو همون فصل اول زده میشن. داستانیه که برای اکثر آدما نوشته نشده ولی کافیه قسمتی از خودتو لا به لای خطوط پیدا کنی... عمرا بتونی بذاریش زمین.
اینجا جهان آرام است.
V.F.D
امروز تو مترو چندتا خانوم رو دیدم که تسبیح دستشون بود و زیرلب ذکر میگفتن، به این فکر کردم که چقدر دلم میخواست مثل یکی از همین آدما معتقد واقعی میبودم، همینایی که میرن امام زاده ها و آرامش میگیرن، نذر میکنن و برای ادا کردنش لحظه شماری میکنن، از آدمای مقدس تاریخ بخوان که واسطه ای باشن، نماز که میخونن با تمام وجودشون با خدا حرف بزنن، مخصوصا نماز صبح که شنیدم انرژی زیادی میگیرن موقع خوندنش، وقتی میگن به خدا توکل کن از صمیم قلب میگن.
وقتی به خیابون رسیدم، با خودم گفتم لااقل خوبه به یه خدا اعتقاد داری و هنوز ازش میخوای که کمکت کنه و صبر بده بهت.
وقتی به خیابون رسیدم، با خودم گفتم لااقل خوبه به یه خدا اعتقاد داری و هنوز ازش میخوای که کمکت کنه و صبر بده بهت.
بعضی از حرف های جدی و خنجرمانندی که بهم زده میشه ساعات اولیه بعد از شنیدنش عصبانی و ناراحتم ولی بعد از ۲۴ ساعت یا شاید خیلی بعدتر این حرف ها درونم ته نشین میشن، عصبانیتم کنار میره و منطقی تر به حرفایی که بهم زده شده نگاه میکنم و قبولشون میکنم.
جسمم و روحم خیلی باهم متفاوتیم.
مثلا نمیدونم الان اینو روحم داره مینویسه یا جسمم.
مثلا نمیدونم الان اینو روحم داره مینویسه یا جسمم.
Forwarded from در جاده هاى دور
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روزایی که دارن میگذرن با مشقت و اکراه دارن میگذرن. کسی متوجهش نمیشه، صبح ها انگار مثل سابق دارن شب میشن ولی حس های نوک تیزی که صبح ها رو شب میکنن رو فقط خودت میتونی حس کنی.