I sing myself
1.69K subscribers
1.92K photos
52 videos
4 files
191 links
Download Telegram
چاله چوله های روحم رو که میبینم غمم گین میشه. همه ی چاله چوله ها مث چاله چوله های ماه قشنگ نیستن.
Forwarded from سَبيدو
تمام موهاش‌رو توی نشر و فروش کتاب سفید کرده، تعریف می‌کرد کتابی هست که هر بار عزیزی‌رو از دست میده سراغش میره و دوباره می‌خونتش، کتاب قصه‌ی پسربچه‌ایه به اسم متی که پدربزرگش در بستر مرگه، همه دورش جمع شدن تا اینکه متی خیلی رؤیاگونه می‌بینه که پدربزرگش از تخت بیرون میاد و بهش میگه بیا بریم بگردیم، متی و پدربزرگ به جاهای مختلفی سرک می‌کشن و حین این گشت و‌ گذار متی متوجه میشه که پدربزرگش مدام داره کوچیک‌تر و کوچیک‌تر میشه، اون‌قدر این قصه ادامه پیدا میکنه که متی مجبور میشه پدربزرگش‌رو روی کف دستش نگه داره، عاقبت با ترس بهش میگه پدربزرگ خیلی کوچیک شدی، دیگه به زحمت میتونم ببینمت، پدربزرگ بهش میگه متی دستت‌رو بالا بیار و من‌رو بو کن، اینجوری من به درونت کشیده میشم و همیشه اونجا پیش تو می‌مونم، وقتی اینارو تعریف می‌کرد چشماش پر از اشک شده بود، منم داشتم به وقتی فکر می‌کردم که آدمای درونم بیشتر از آدمای کنارم بشه
واقعا برام جالب نیست.
من وقتی آگاه میشم که اگه درمورد موضوعی حرف بزنم که دوستم خوشش نمیاد سریعاً قطعش میکنم و سعی میکنم ازون لحظه به بعد حواسم رو جمع کنم که دیگه اون حرف/حرکت یا هر چیزی که باعث آزرده شدن دوستم شده رو تکرار نکنم.
و درمقابل، بعضیا رو میبینم که میدونن خوشم نمیاد و اذیت میشم، آگاهانه و حتی همراه با یه پوزخند رو لبشون بارها و بارها تکرار میکنن.
واقعا برام جالب نیست!
د۲ فکر میکنه من به خاطر تو اینجوری شدم، ولی من زندگی مستقل دارم، فکر، اهداف و تصمیات مستقلی دارم. میدونم که به خاطر تو نیست که من اینطوری شدم. درسته، من تیکه پاره شدم، بعد درحالی که تیکه پاره شده بودم مسائل شخصی متعددی بوجود اومد، درحالی که من هنوز خودمو ازین آوار بیرون نکشیده بودم و تیکه هام رو جمع نکرده بودم یهو همه طرفه مشکل ریخت رو سرم. میدونی چی میگم؟ تقصیر تو نبود، تقصیر تو نیست که من اینجوری شدم.
یه روز‌ میاد که خودمو جمع میکنم، یه روز میاد که زندگیم رو روال میفته. درسته، مثل سابق نمیشه، یه سوراخ بزرگ داره روحم، ولی میدونم که میشه با دلتنگی و غم تو زندگی کنم، فقط به زمان احتیاج دارم. یکم کندم تو این چیزا میدونی؟ فقط امیدوارم اون حس های تو پیشونیم از بین برن. همین.
چی میشه اینژوری بریم بیرون؟ شُل کنید این آسلام رو دیگه ای بابا...
Forwarded from Pigeonova (Pani)
۱۰۵ 😁
چهارشنبه ی گذشته من دوباره از خواب بیدار شدم و گفتم یه بار دیگه تلاش کن دختر. هر باری که من برای این هدف تلاش میکنم با یه سری آدم جدید آشنا میشم، هیچکدوم هم معمولا برام مهم نیستن که بخوام درموردشون حرف بزنم، چهارشنبه یه پسری رو دیدم، سه سال از من کوچیکتر بود و به شعر خیلی علاقه داشت و تمام مدتی که ما به خاطر هدف مشترکمون مجبور بودیم کنار هم باشیم شعر میخوند زیر لب با حالتایی که باید اون شعرها رو خوند، از مولانا بگیر تا شاعرایی که من نمیشناختم حتی. ازش پرسیدم ادبیات خیلی دوست داری انگار، رشته ت ادبیات بوده؟ حالت صورتش هیچی رو نشون نمیداد و‌ به شعر خوندن ادامه داد. بعد از چند دقیقه که دیگه شعر نخوند گفت نرفتم. گفتم چرا، گفت نداشتم. فهمیدم منظورشو ولی باز بعد از چند دقیقه گفت پولشو نداشتم. گفتم آها. گفت کسی چه میدونه شاید امسال رفتم.
خیلی انرژی داشت، اصرار کرد از نوشیدنی انرژی زاش بخورم وقتی بهش گفتم من چیزای جدید رو امتحان نمیکنم تعجب کرد و گفت یعنی همسن تو بشم اینجوری محتاط میشم؟ خندیدم گفتم نه من استثناء هستم فکر کنم.
موقع جدایی انگار که غم شکست رو‌ تو صورتم دیده بود، از دور صدام کرد، وقتی برگشتم دیدم داره حرکتای مسخره ای انجام میده وسط آدما. خنده م گرفت، انگار وقتی خنده م رو دید دوباره صاف وایساد و گفت خدافظ.
چند ساعت بعدش، با خودم میگفتم کاش میتونستم هر چقدر پول دارم بهش بدم تا بره دانشگاه، تا درس بخونه، شعرها رو عمیق تر بفهمه و لذت ببره، کاش سر جای درستش قرار بگیره، جایی که واقعا لایقشه. کاش ازونایی باشه که زندگی براش چیزی داره.
برای مرتضی.
سایه بازی
نوه های عزیزم
مامان بزرگتون یه قهرمانه :-“ ۱۹ مهر ۹۷ از روی اجبار تو حموم یه سوسک پردار بزرگ رو کشت. بهم افتخار کنین :-“
آسمون هم به افتخارم به ابرا گفت ببارید! :دی
Forwarded from lurkupy
• The Dream (1905)
• Angello Morbelli (Italian, 1853 -1919)

@lurkupy
In order for the light to shine so brightly, the darkness must be present.
#FrancisBacon
داشتم فکر میکردم نقاشیای همین Francis Bacon چقدر عجیبه که دیدم نوشته:
He liked to paint with a hangover because he felt his mind was crackling with energy.
Self-love is a must azizanam
Forwarded from جادوگر عوضی پاییزه (Rozhan)
یعنی من اگه یه نفر دیگه رو هم بتونم به سمت مجموعه سرگذشت ناگوار سوق بدم، دینم رو به این نویسنده ادا کردم.

این کتاب ها رو من قبل هری پاتر خوندم. قبل ماتیلدا حتی. قبل از قرار گرفتن در مسیر داستان ها و زندگی در توهمات بی پایان.

یادمه سه دور از کتابخونه امانت گرفتمشون. دور اول با دهن باز خوندم، دور دوم برای یادآوری جزئیات و وصل کردن علائم به هم و دور سوم واسه خلاصه برداری!

من این داستان ها رو حداقل یک سال زندگی کردم... یعنی ممتد بهشون فکر کردم، دنبال علائم صحت داستانی می‌گشتم اطرافم و یه دفتر جمع آوری اطلاعات کنارگذاشته بودم.

تو ۱۷ سالگی انگشتر تک چشم خریدم. تو ۱۹ سالگی یه نامه ناشناس انداختم تو صندوق پست بی مقصد. تو ۲۱ سالگی با نام مستعار شرکت کردم تو مسابقه ای صرفا جهت یادآوری جایگاه مجموعه. هرکی هرچی گفت ذره ای تکون نداد عشقی که از سال ها قبل نسبت به این داستان درم ریشه دوونده بود.

خیلی ها کتابا رو باز می‌کنن و تو همون فصل اول زده می‌شن. داستانیه که برای اکثر آدما نوشته نشده ولی کافیه قسمتی از خودتو لا به لای خطوط پیدا کنی... عمرا بتونی بذاریش زمین.

اینجا جهان آرام است.
V.F.D
امروز تو مترو چندتا خانوم رو دیدم که تسبیح دستشون بود و زیرلب ذکر میگفتن، به این فکر کردم که چقدر دلم میخواست مثل یکی از همین آدما معتقد واقعی میبودم، همینایی که میرن امام زاده ها و آرامش میگیرن، نذر میکنن و برای ادا کردنش لحظه شماری میکنن، از آدمای مقدس تاریخ بخوان که واسطه ای باشن، نماز که میخونن با تمام وجودشون با خدا حرف بزنن، مخصوصا نماز صبح که شنیدم انرژی زیادی میگیرن موقع خوندنش، وقتی میگن به خدا توکل‌ کن از صمیم‌ قلب میگن.
وقتی به خیابون رسیدم، با خودم گفتم لااقل خوبه به یه خدا اعتقاد داری و هنوز ازش میخوای که کمکت کنه و صبر بده بهت.