ازین به بعد تفریح جدیدم با پانی اینه که متنایی که دوست دارم بدم بهش با صدای قشنگش بخونه برام. 3>
چاله چوله های روحم رو که میبینم غمم گین میشه. همه ی چاله چوله ها مث چاله چوله های ماه قشنگ نیستن.
Forwarded from سَبيدو
تمام موهاشرو توی نشر و فروش کتاب سفید کرده، تعریف میکرد کتابی هست که هر بار عزیزیرو از دست میده سراغش میره و دوباره میخونتش، کتاب قصهی پسربچهایه به اسم متی که پدربزرگش در بستر مرگه، همه دورش جمع شدن تا اینکه متی خیلی رؤیاگونه میبینه که پدربزرگش از تخت بیرون میاد و بهش میگه بیا بریم بگردیم، متی و پدربزرگ به جاهای مختلفی سرک میکشن و حین این گشت و گذار متی متوجه میشه که پدربزرگش مدام داره کوچیکتر و کوچیکتر میشه، اونقدر این قصه ادامه پیدا میکنه که متی مجبور میشه پدربزرگشرو روی کف دستش نگه داره، عاقبت با ترس بهش میگه پدربزرگ خیلی کوچیک شدی، دیگه به زحمت میتونم ببینمت، پدربزرگ بهش میگه متی دستترو بالا بیار و منرو بو کن، اینجوری من به درونت کشیده میشم و همیشه اونجا پیش تو میمونم، وقتی اینارو تعریف میکرد چشماش پر از اشک شده بود، منم داشتم به وقتی فکر میکردم که آدمای درونم بیشتر از آدمای کنارم بشه
واقعا برام جالب نیست.
من وقتی آگاه میشم که اگه درمورد موضوعی حرف بزنم که دوستم خوشش نمیاد سریعاً قطعش میکنم و سعی میکنم ازون لحظه به بعد حواسم رو جمع کنم که دیگه اون حرف/حرکت یا هر چیزی که باعث آزرده شدن دوستم شده رو تکرار نکنم.
و درمقابل، بعضیا رو میبینم که میدونن خوشم نمیاد و اذیت میشم، آگاهانه و حتی همراه با یه پوزخند رو لبشون بارها و بارها تکرار میکنن.
واقعا برام جالب نیست!
من وقتی آگاه میشم که اگه درمورد موضوعی حرف بزنم که دوستم خوشش نمیاد سریعاً قطعش میکنم و سعی میکنم ازون لحظه به بعد حواسم رو جمع کنم که دیگه اون حرف/حرکت یا هر چیزی که باعث آزرده شدن دوستم شده رو تکرار نکنم.
و درمقابل، بعضیا رو میبینم که میدونن خوشم نمیاد و اذیت میشم، آگاهانه و حتی همراه با یه پوزخند رو لبشون بارها و بارها تکرار میکنن.
واقعا برام جالب نیست!
د۲ فکر میکنه من به خاطر تو اینجوری شدم، ولی من زندگی مستقل دارم، فکر، اهداف و تصمیات مستقلی دارم. میدونم که به خاطر تو نیست که من اینطوری شدم. درسته، من تیکه پاره شدم، بعد درحالی که تیکه پاره شده بودم مسائل شخصی متعددی بوجود اومد، درحالی که من هنوز خودمو ازین آوار بیرون نکشیده بودم و تیکه هام رو جمع نکرده بودم یهو همه طرفه مشکل ریخت رو سرم. میدونی چی میگم؟ تقصیر تو نبود، تقصیر تو نیست که من اینجوری شدم.
یه روز میاد که خودمو جمع میکنم، یه روز میاد که زندگیم رو روال میفته. درسته، مثل سابق نمیشه، یه سوراخ بزرگ داره روحم، ولی میدونم که میشه با دلتنگی و غم تو زندگی کنم، فقط به زمان احتیاج دارم. یکم کندم تو این چیزا میدونی؟ فقط امیدوارم اون حس های تو پیشونیم از بین برن. همین.
یه روز میاد که خودمو جمع میکنم، یه روز میاد که زندگیم رو روال میفته. درسته، مثل سابق نمیشه، یه سوراخ بزرگ داره روحم، ولی میدونم که میشه با دلتنگی و غم تو زندگی کنم، فقط به زمان احتیاج دارم. یکم کندم تو این چیزا میدونی؟ فقط امیدوارم اون حس های تو پیشونیم از بین برن. همین.
چهارشنبه ی گذشته من دوباره از خواب بیدار شدم و گفتم یه بار دیگه تلاش کن دختر. هر باری که من برای این هدف تلاش میکنم با یه سری آدم جدید آشنا میشم، هیچکدوم هم معمولا برام مهم نیستن که بخوام درموردشون حرف بزنم، چهارشنبه یه پسری رو دیدم، سه سال از من کوچیکتر بود و به شعر خیلی علاقه داشت و تمام مدتی که ما به خاطر هدف مشترکمون مجبور بودیم کنار هم باشیم شعر میخوند زیر لب با حالتایی که باید اون شعرها رو خوند، از مولانا بگیر تا شاعرایی که من نمیشناختم حتی. ازش پرسیدم ادبیات خیلی دوست داری انگار، رشته ت ادبیات بوده؟ حالت صورتش هیچی رو نشون نمیداد و به شعر خوندن ادامه داد. بعد از چند دقیقه که دیگه شعر نخوند گفت نرفتم. گفتم چرا، گفت نداشتم. فهمیدم منظورشو ولی باز بعد از چند دقیقه گفت پولشو نداشتم. گفتم آها. گفت کسی چه میدونه شاید امسال رفتم.
خیلی انرژی داشت، اصرار کرد از نوشیدنی انرژی زاش بخورم وقتی بهش گفتم من چیزای جدید رو امتحان نمیکنم تعجب کرد و گفت یعنی همسن تو بشم اینجوری محتاط میشم؟ خندیدم گفتم نه من استثناء هستم فکر کنم.
موقع جدایی انگار که غم شکست رو تو صورتم دیده بود، از دور صدام کرد، وقتی برگشتم دیدم داره حرکتای مسخره ای انجام میده وسط آدما. خنده م گرفت، انگار وقتی خنده م رو دید دوباره صاف وایساد و گفت خدافظ.
چند ساعت بعدش، با خودم میگفتم کاش میتونستم هر چقدر پول دارم بهش بدم تا بره دانشگاه، تا درس بخونه، شعرها رو عمیق تر بفهمه و لذت ببره، کاش سر جای درستش قرار بگیره، جایی که واقعا لایقشه. کاش ازونایی باشه که زندگی براش چیزی داره.
برای مرتضی.
خیلی انرژی داشت، اصرار کرد از نوشیدنی انرژی زاش بخورم وقتی بهش گفتم من چیزای جدید رو امتحان نمیکنم تعجب کرد و گفت یعنی همسن تو بشم اینجوری محتاط میشم؟ خندیدم گفتم نه من استثناء هستم فکر کنم.
موقع جدایی انگار که غم شکست رو تو صورتم دیده بود، از دور صدام کرد، وقتی برگشتم دیدم داره حرکتای مسخره ای انجام میده وسط آدما. خنده م گرفت، انگار وقتی خنده م رو دید دوباره صاف وایساد و گفت خدافظ.
چند ساعت بعدش، با خودم میگفتم کاش میتونستم هر چقدر پول دارم بهش بدم تا بره دانشگاه، تا درس بخونه، شعرها رو عمیق تر بفهمه و لذت ببره، کاش سر جای درستش قرار بگیره، جایی که واقعا لایقشه. کاش ازونایی باشه که زندگی براش چیزی داره.
برای مرتضی.
نوه های عزیزم
مامان بزرگتون یه قهرمانه :-“ ۱۹ مهر ۹۷ از روی اجبار تو حموم یه سوسک پردار بزرگ رو کشت. بهم افتخار کنین :-“
آسمون هم به افتخارم به ابرا گفت ببارید! :دی
مامان بزرگتون یه قهرمانه :-“ ۱۹ مهر ۹۷ از روی اجبار تو حموم یه سوسک پردار بزرگ رو کشت. بهم افتخار کنین :-“
آسمون هم به افتخارم به ابرا گفت ببارید! :دی
Forwarded from lurkupy
In order for the light to shine so brightly, the darkness must be present.
#FrancisBacon
#FrancisBacon
داشتم فکر میکردم نقاشیای همین Francis Bacon چقدر عجیبه که دیدم نوشته:
He liked to paint with a hangover because he felt his mind was crackling with energy.
He liked to paint with a hangover because he felt his mind was crackling with energy.