“When you are used to the kind of life -of never getting anything you want- you stop knowing what it is you want.”
#murakami
#murakami
“The truth is, unless you let go, unless you forgive yourself, unless you forgive the situation, unless you realize that the situation is over, you cannot move forward.”
#SteveMaraboli
#SteveMaraboli
Forwarded from monochopsis
برام قشنگه که بعضیاتون اینجایین و چند ماهه میخونمتون. شاید ملموس نباشه، ولی همتون یه جایی، با یه حرف، یه آهنگ، حالم رو خوب کردید. مرسی که دنیا رو قشنگ میکنید واسه بقیه، کنار جنگهای خودتون. مرسی که هستید.
ازین به بعد تفریح جدیدم با پانی اینه که متنایی که دوست دارم بدم بهش با صدای قشنگش بخونه برام. 3>
چاله چوله های روحم رو که میبینم غمم گین میشه. همه ی چاله چوله ها مث چاله چوله های ماه قشنگ نیستن.
Forwarded from سَبيدو
تمام موهاشرو توی نشر و فروش کتاب سفید کرده، تعریف میکرد کتابی هست که هر بار عزیزیرو از دست میده سراغش میره و دوباره میخونتش، کتاب قصهی پسربچهایه به اسم متی که پدربزرگش در بستر مرگه، همه دورش جمع شدن تا اینکه متی خیلی رؤیاگونه میبینه که پدربزرگش از تخت بیرون میاد و بهش میگه بیا بریم بگردیم، متی و پدربزرگ به جاهای مختلفی سرک میکشن و حین این گشت و گذار متی متوجه میشه که پدربزرگش مدام داره کوچیکتر و کوچیکتر میشه، اونقدر این قصه ادامه پیدا میکنه که متی مجبور میشه پدربزرگشرو روی کف دستش نگه داره، عاقبت با ترس بهش میگه پدربزرگ خیلی کوچیک شدی، دیگه به زحمت میتونم ببینمت، پدربزرگ بهش میگه متی دستترو بالا بیار و منرو بو کن، اینجوری من به درونت کشیده میشم و همیشه اونجا پیش تو میمونم، وقتی اینارو تعریف میکرد چشماش پر از اشک شده بود، منم داشتم به وقتی فکر میکردم که آدمای درونم بیشتر از آدمای کنارم بشه
واقعا برام جالب نیست.
من وقتی آگاه میشم که اگه درمورد موضوعی حرف بزنم که دوستم خوشش نمیاد سریعاً قطعش میکنم و سعی میکنم ازون لحظه به بعد حواسم رو جمع کنم که دیگه اون حرف/حرکت یا هر چیزی که باعث آزرده شدن دوستم شده رو تکرار نکنم.
و درمقابل، بعضیا رو میبینم که میدونن خوشم نمیاد و اذیت میشم، آگاهانه و حتی همراه با یه پوزخند رو لبشون بارها و بارها تکرار میکنن.
واقعا برام جالب نیست!
من وقتی آگاه میشم که اگه درمورد موضوعی حرف بزنم که دوستم خوشش نمیاد سریعاً قطعش میکنم و سعی میکنم ازون لحظه به بعد حواسم رو جمع کنم که دیگه اون حرف/حرکت یا هر چیزی که باعث آزرده شدن دوستم شده رو تکرار نکنم.
و درمقابل، بعضیا رو میبینم که میدونن خوشم نمیاد و اذیت میشم، آگاهانه و حتی همراه با یه پوزخند رو لبشون بارها و بارها تکرار میکنن.
واقعا برام جالب نیست!
د۲ فکر میکنه من به خاطر تو اینجوری شدم، ولی من زندگی مستقل دارم، فکر، اهداف و تصمیات مستقلی دارم. میدونم که به خاطر تو نیست که من اینطوری شدم. درسته، من تیکه پاره شدم، بعد درحالی که تیکه پاره شده بودم مسائل شخصی متعددی بوجود اومد، درحالی که من هنوز خودمو ازین آوار بیرون نکشیده بودم و تیکه هام رو جمع نکرده بودم یهو همه طرفه مشکل ریخت رو سرم. میدونی چی میگم؟ تقصیر تو نبود، تقصیر تو نیست که من اینجوری شدم.
یه روز میاد که خودمو جمع میکنم، یه روز میاد که زندگیم رو روال میفته. درسته، مثل سابق نمیشه، یه سوراخ بزرگ داره روحم، ولی میدونم که میشه با دلتنگی و غم تو زندگی کنم، فقط به زمان احتیاج دارم. یکم کندم تو این چیزا میدونی؟ فقط امیدوارم اون حس های تو پیشونیم از بین برن. همین.
یه روز میاد که خودمو جمع میکنم، یه روز میاد که زندگیم رو روال میفته. درسته، مثل سابق نمیشه، یه سوراخ بزرگ داره روحم، ولی میدونم که میشه با دلتنگی و غم تو زندگی کنم، فقط به زمان احتیاج دارم. یکم کندم تو این چیزا میدونی؟ فقط امیدوارم اون حس های تو پیشونیم از بین برن. همین.