Forwarded from سَبيدو
مادر نگران سنمه، نه نگران خود سن و سال، در حقیقت بیشتر نگران اینه که به اندازهی عمر رفته از زندگی کام نگرفته باشم، و شاید محبت زیادش مانع از این میشه که مستقیما دربارهی این ترس صحبت کنه، البته که زیاد سرزنشش نمیکنم، این ترسیه که گهگداری سراغ خود من هم میاد، و شاید سراغ همه، ترس از این که مبادا آخرش هرگز نفهمم اون لذت زندگانی چیه؟ همون اتفاقی که اونقدر زورش برسه که عمرترو به قبل و بعد از خودش تقسیم کنه، همون سرخوشی ناب واقعی که از لحظهی بیدار شدن سراغت بیاد، که باعث بشه خوشحال باشی از این که یه روز دیگه شروع شده، که موقع خشک کردن موهات بعد از حموم آواز بخونی، از کیک و کلوچه عکس بگیری و با خودت بگی از این بهتر نمیشه یا حتی منتظر باشی یه عده روز تولدترو بهت تبریک بگن، گاهی به خودم میگم پس کی قراره شروع بشه؟ انگار که ساعتهاست در سینما نشستم و آدمهای اطرافم دارن با صدای بلند به آگهیهای قبل فیلم میخندن
هر چیزی رو نباید از شماها پرسید نوه های بی ادبم :-|
https://t.me/thethirdhandwriting/3742
https://t.me/thethirdhandwriting/3742
تو اکثر بحثا من انطوریم که:
I need to relate with them too, i wish I could be a part of it
I need to relate with them too, i wish I could be a part of it
I sing myself
humansofseoul
“젊었을 때는 낭만이 있었지. 우체국 첫 근무 날 손님으로 왔던 아가씨를 아직도 기억해. 내 나이 또래였는데 인상이 남더라고. 조그마한 시골 동네여서 금방 알게 됐고, 만나게 됐어요. 하지만 서로 마음이 있다고 다 되는 건 아니었지. 그 아가씨 부모님이 날 못 미더워하셨거든. 지금은 가끔 생각만 날 뿐이야. 이제 오랜 세월이 지나서 나를 기억할지 안 할지도 모르겠지만, 그분도 기억의 조각은 가지고 있지 않을까 싶어. 백발이 성성해진 지금도 그분을 한 번 보고 싶은 감정은 있어요. 손목 한 번 잡아본 적도 없는데 참 웃기지.” “만약에 지금 만나게 된다면 어떤 말씀을 하고 싶으세요?” “‘할머니 다 됐네.’ 그 말 밖에 더 있어요?”
«توزندگی من هم داستان عاشقانه هست. یادمه که تو اولین روز کاریم یه دختر اومد تو اداره ی پست، به خاطر دارم که حدوداً هم سن من بود. چون تو یه روستای کوچیک بودیم کم و بیش همدیگه رو شناختیم، البته نه به این معنا که ما نسبت به هم حسی پیدا کردیم و عاشق هم شدیم، خانواده ش من رو قابل اعتماد نمیدونستن. حالا که زمان زیادی ازون روزها میگذره مطمئن نیستم که من رو به خاطر بیاره، ولی حس میکنم قسمتی از من هنوز تو حافظه ش هست. با اینکه پیر و فرسوده شدم دلم میخواد یه بار دیگه ببینمش. خنده داره، من حتی یک بار هم دستش رو نگرفتم.
- اگه فرصت دیدن دوباره ش رو داشتی چه حرفی بهش میزدی؟
- حالا دیگه مامان بزرگ شدی.
بیشتر ازینم حرفی هست که بزنم؟
«توزندگی من هم داستان عاشقانه هست. یادمه که تو اولین روز کاریم یه دختر اومد تو اداره ی پست، به خاطر دارم که حدوداً هم سن من بود. چون تو یه روستای کوچیک بودیم کم و بیش همدیگه رو شناختیم، البته نه به این معنا که ما نسبت به هم حسی پیدا کردیم و عاشق هم شدیم، خانواده ش من رو قابل اعتماد نمیدونستن. حالا که زمان زیادی ازون روزها میگذره مطمئن نیستم که من رو به خاطر بیاره، ولی حس میکنم قسمتی از من هنوز تو حافظه ش هست. با اینکه پیر و فرسوده شدم دلم میخواد یه بار دیگه ببینمش. خنده داره، من حتی یک بار هم دستش رو نگرفتم.
- اگه فرصت دیدن دوباره ش رو داشتی چه حرفی بهش میزدی؟
- حالا دیگه مامان بزرگ شدی.
بیشتر ازینم حرفی هست که بزنم؟
میدونی، همیشه اینطوری نبودی. همیشه انقد محتاط نبودی. همیشه انقد بدبین و ناامید به نظر نمیرسیدی. همیشه انقد حین هر خنده و خوشی شک نمیکردی. همیشه انقد آخر شبات تلخ نبوده. گذر زمان اینکارو باهات میکنه، از اولین باخت، اولین تو ذوق خوردن، اولین نشدن، اولین ضایع شدن، اولین خواستن و نتوانستن شروع شده. کم کم ترسیدی و دیدی انگار زندگی از یه جایی به بعد همچینم انصافانه نیست خب.
نوه های عزیزم
مامان بزرگتون بازم شکست خورد. ۱۱ مهر ۹۷.
مامان بزرگتون خدای بازنده هاست. ببخشید.
مامان بزرگتون بازم شکست خورد. ۱۱ مهر ۹۷.
مامان بزرگتون خدای بازنده هاست. ببخشید.
گاهی انقدر از خودم بیزار و ناامیدم که دلم میخواد برم به والدینم بگم ببخشید که چنین فرزندی دارین، به دوستام بگم ببخشید که با من آشنا شدین، به همه ی کسایی که دوستم دارن بگم ببخشید که دوستم دارین، به کسی که با هم بودیم حتی بگم ببخشید که یه روزی برات ارزشمند بودم، به خدا بگم ببخشید که همچون منی نمونه ای از بنده هاته. نهایتاً برم جلوی آینه، زل بزنم به چشمام و بگم جسمم، ببخشید که من مسئول به دوش کشیدن توئم، ببخشید که نتونستم خوشحالت کنم، ببخشید که میتونستی بهتر زندگی کنی ولی من نصیبت شدم، ببخشید که هنوزم کسی جز من رو نداری و نخواهی داشت.
Hero
Family Of The Year
So let me go
I don't wanna be your hero
I don't wanna be a big man
I just wanna fight like everyone else
I don't wanna be your hero
I don't wanna be a big man
I just wanna fight like everyone else
نوه های عزیزم
من میدونستم که باید قدرش رو بدونم، باید بیشتر بهش بها بدم، باید بغلش کنم و بگم چقدر برام مهمه و چقدر بعضی اوقات دلیل حرکته و چقدر وقتی هست خوبه که هست.
ولی بی حرکت، مثل یه تیکه چوب نشسته بودم و تماشا میکردم. آیا بعدا حسرتش رو میخوردم؟
من میدونستم که باید قدرش رو بدونم، باید بیشتر بهش بها بدم، باید بغلش کنم و بگم چقدر برام مهمه و چقدر بعضی اوقات دلیل حرکته و چقدر وقتی هست خوبه که هست.
ولی بی حرکت، مثل یه تیکه چوب نشسته بودم و تماشا میکردم. آیا بعدا حسرتش رو میخوردم؟