این احمد رفته تایلند لینک ناشناسم نذاشته نمیشه بدون آبرو ریزی بهش بگم که حلالش نمیکنم اگه دختر خوشگل تایلندی ببینه به اشتراک نذاره 😁😁😁
آقا من دخترم اشتباه فکر نمیکردید تا الان :-“
آقا من دخترم اشتباه فکر نمیکردید تا الان :-“
I am still so naïve; I know pretty much what I like and dislike; but please, don’t ask me who I am. A passionate, fragmentary girl, maybe?
#SylviaPlath
#SylviaPlath
Forwarded from Lost Lake
دیدین تو فیلما طرف ناگهان با دارک ساید رفیقش مواجه میشه و در حالیکه اشک تو چشماشه میگه نه.. دیگه نمیتونیم با هم دوست باشیم.. تو یه هیولایی..
احتمالا اگر مَه میفهمید من تو دانشکده چقد دارک و تلخ و ترسناک و سختم احتمالا همین سکانس رخ میداد :-"
احتمالا اگر مَه میفهمید من تو دانشکده چقد دارک و تلخ و ترسناک و سختم احتمالا همین سکانس رخ میداد :-"
سر خیابون دو تا سوپر داره که من همیشه بزرگتره رو انتخاب میکنم، امروز حواسم نبود رفتم داخل کوچیکتره، وقتی در یخچالش رو باز کردم گفتم: آخرین باری که اومدم این تو زنده بودی.
هنوز این عادت رو ترک نکردم فقط مکانا دارن برای گفتن این جمله تموم میشن انگار.
هنوز این عادت رو ترک نکردم فقط مکانا دارن برای گفتن این جمله تموم میشن انگار.
وسطاش میگه:
걱정 말아요 그대 모두 잊혀 질 거야
봄 여름 가을 겨울 계절이 지나가면
세월은 치유의 시를 그대에게 보내리
Smile 이젠 웃음 잃지 마요
Don’t worry, you’ll forget everything
When spring, summer, fall and winter pass
Time will heal you
Smile, don’t lose your smile
걱정 말아요 그대 모두 잊혀 질 거야
봄 여름 가을 겨울 계절이 지나가면
세월은 치유의 시를 그대에게 보내리
Smile 이젠 웃음 잃지 마요
Don’t worry, you’ll forget everything
When spring, summer, fall and winter pass
Time will heal you
Smile, don’t lose your smile
جالبه که من ذره ای نمیخوام به روزی که ازدواج کردم یا بچه دار شدم فکر کنما ولی عاشق اون صحنه ایم که مامان بزرگ شدم و به نوه هام از قدیما تعریف میکنم.
مثلا براشون از این بازه زندگیم تعریف میکردم که:
اون زمانا من بحران های زیادی داشتم، درست بعد از تموم شدن درسم که موقع شادی و پایکوبی و سکویی برای پرتاب بود خبر دو تا مرگ شنیدم، بعدش وقتی هنوز بلند نشده بودم هی اتفاقات بد میفتاد، نوه های عزیزم، حتی وضع کشور هم داغون بود، باورتون نمیشه من چطور از همه چیز ناامید بودم و هی میگفتم تو نمیسوزی. از گوشه و کنار یادداشت های مربوط به ماه های گذشته رو میخوندم که چطور میخوام زندگیم رو به جاهای خوبی برای پیشرفت برسونم. اما کی فکر میکرد انقد تهی بشم؟ هر روز صبح به خودم وعده وعید بهتر شدن زندگی میدادم، هر شب با امید «فردا یه روز جدیده» میخوابیدم.
نوه های عزیزم، گاهی وسط زندگی وایمیسادم و با خودم فکر میکردم که «کی فکرشو میکرد؟» برای بعد از آخرین امتحان دوره کارشناسی به هر چیزی فکر میکردم الا این.
مثلا براشون از این بازه زندگیم تعریف میکردم که:
اون زمانا من بحران های زیادی داشتم، درست بعد از تموم شدن درسم که موقع شادی و پایکوبی و سکویی برای پرتاب بود خبر دو تا مرگ شنیدم، بعدش وقتی هنوز بلند نشده بودم هی اتفاقات بد میفتاد، نوه های عزیزم، حتی وضع کشور هم داغون بود، باورتون نمیشه من چطور از همه چیز ناامید بودم و هی میگفتم تو نمیسوزی. از گوشه و کنار یادداشت های مربوط به ماه های گذشته رو میخوندم که چطور میخوام زندگیم رو به جاهای خوبی برای پیشرفت برسونم. اما کی فکر میکرد انقد تهی بشم؟ هر روز صبح به خودم وعده وعید بهتر شدن زندگی میدادم، هر شب با امید «فردا یه روز جدیده» میخوابیدم.
نوه های عزیزم، گاهی وسط زندگی وایمیسادم و با خودم فکر میکردم که «کی فکرشو میکرد؟» برای بعد از آخرین امتحان دوره کارشناسی به هر چیزی فکر میکردم الا این.
من فکر میکنم الان بهترین موقع برای اتفاق افتادن اون جمله ی «یه روز خوب میاد که همه چیز درست میشه»ست.
چون که، دیگه بدتر از این؟
پاسخ آمد که: حالا کجاشو دیدی.
چون که، دیگه بدتر از این؟
پاسخ آمد که: حالا کجاشو دیدی.