اینطور بگم که اگه چیزی رو با تمام وجود بخوام تمام همت و تلاشم رو میذارم پاش و به دستش میارم.
ولی وقتی این گزینه ی «نشد هم نشد حالا» تو به دست آوردن و رسیدن به تقریبا هر چیزی جزء گزینه های پر بازدیدم باشه طبیعتا تلاشم از نصف هم کمتر میشه.
به قول سیلویا:
Because I’m dangerously close to wanting nothing
ولی وقتی این گزینه ی «نشد هم نشد حالا» تو به دست آوردن و رسیدن به تقریبا هر چیزی جزء گزینه های پر بازدیدم باشه طبیعتا تلاشم از نصف هم کمتر میشه.
به قول سیلویا:
Because I’m dangerously close to wanting nothing
من یه گزینه ی تسلیم شدن برای خودم گذاشتم، حالا هر وقت تقی به توقی میخوره میگم این گزینه هم هستا. بهش نگاه میکنم و میگم نه، بذار برای نفس آخر.
هنوز به نفس نفس زدن نیفتادم.
هنوز به نفس نفس زدن نیفتادم.
Forwarded from جعبهی بالای کمد
اگر آنها به ما گفتهاند که به چه چیزی اعتقاد داشته باشیم و ما خودمان به این نتیجه نرسیدهایم، آیا باز هم اعتقادات ما درست است؟
سهگانهی ناهمتا / جلد سوم: همپیمان - ورونیکا راث
سهگانهی ناهمتا / جلد سوم: همپیمان - ورونیکا راث
آدم حق داره خسته بشه، احساس سنگینی کنه یا حس کنه برای ادامه دادن هیچ چیزی انرژی نداره. آدم میدونه این خستگیش افسردگی یا نمیدونم مریضیای روحی که هی براش اسم میذارن تا بترسی و به فکر درمان و قرص دارو باشی نیست، میدونه موقتیه، موقتی یعنی دائمی نیست. شاید یک ماه، دو ماه، شش ماه یا حتی دو سال طول بکشه ولی دائمی نیست. آدم به آینده ش امیدواره، وقتی میدونه میخواد کجا باشه، میخواد به کجا برسه، فقط انگار موقتا همه چیز تار شده، یه پرده ی نامرئی باعث میشه نتونه آینده رو واضح ببینه. آدم حق داره ۲۳ سال بی وقفه روزها رو شب کنه و یه روزی خسته بشه و بخواد یکم خاموش بشه و بدیش همینجاست، حق داری خسته بشی و خاموشی بخوای ولی یکی کنترل زندگی رو گذاشته دور و راهی برای خاموشیش نیست. پس اینجور وقتا باید چیکار کرد؟ وانمود کنی با کمک دستگاه زنده ای و نفس میکشی ولی درواقع روح و ذهنت خوابیده؟
این احمد رفته تایلند لینک ناشناسم نذاشته نمیشه بدون آبرو ریزی بهش بگم که حلالش نمیکنم اگه دختر خوشگل تایلندی ببینه به اشتراک نذاره 😁😁😁
آقا من دخترم اشتباه فکر نمیکردید تا الان :-“
آقا من دخترم اشتباه فکر نمیکردید تا الان :-“
I am still so naïve; I know pretty much what I like and dislike; but please, don’t ask me who I am. A passionate, fragmentary girl, maybe?
#SylviaPlath
#SylviaPlath
Forwarded from Lost Lake
دیدین تو فیلما طرف ناگهان با دارک ساید رفیقش مواجه میشه و در حالیکه اشک تو چشماشه میگه نه.. دیگه نمیتونیم با هم دوست باشیم.. تو یه هیولایی..
احتمالا اگر مَه میفهمید من تو دانشکده چقد دارک و تلخ و ترسناک و سختم احتمالا همین سکانس رخ میداد :-"
احتمالا اگر مَه میفهمید من تو دانشکده چقد دارک و تلخ و ترسناک و سختم احتمالا همین سکانس رخ میداد :-"
سر خیابون دو تا سوپر داره که من همیشه بزرگتره رو انتخاب میکنم، امروز حواسم نبود رفتم داخل کوچیکتره، وقتی در یخچالش رو باز کردم گفتم: آخرین باری که اومدم این تو زنده بودی.
هنوز این عادت رو ترک نکردم فقط مکانا دارن برای گفتن این جمله تموم میشن انگار.
هنوز این عادت رو ترک نکردم فقط مکانا دارن برای گفتن این جمله تموم میشن انگار.
وسطاش میگه:
걱정 말아요 그대 모두 잊혀 질 거야
봄 여름 가을 겨울 계절이 지나가면
세월은 치유의 시를 그대에게 보내리
Smile 이젠 웃음 잃지 마요
Don’t worry, you’ll forget everything
When spring, summer, fall and winter pass
Time will heal you
Smile, don’t lose your smile
걱정 말아요 그대 모두 잊혀 질 거야
봄 여름 가을 겨울 계절이 지나가면
세월은 치유의 시를 그대에게 보내리
Smile 이젠 웃음 잃지 마요
Don’t worry, you’ll forget everything
When spring, summer, fall and winter pass
Time will heal you
Smile, don’t lose your smile