I sing myself
1.69K subscribers
1.92K photos
52 videos
4 files
191 links
Download Telegram
بعضیا آسمونن، بعضیا ستاره، بعضیا درخت، بعضیا گل، من دریام. همونی که نمیتونم باشم هیچوقت، دریا.
- فقط وقتی انرژی دارم -
مسائلی که نمیتونم باهاشون مقابله کنم رو به عنوان رزومه ی زندگی میبینم که آره میبینی؟ من اینو هم تو کارنامه ی زندگیم دارم، این تجربه، این زخمه، اون سنگ فرو رفته کف قلبم، اون ضربه ای که از فلانی خوردم. اون حس ناشناخته ی ترسناک رو که تو پیشونیم دارم و باید یه سری اتفاقا برات افتاده باشه تا حسش کنی، بله به این آسونیا ازین حس ها پیدا نمیکنی.

اینگونه روزها رو شب میکنم تا زنده بمونم. :-؟
هر یه شهر کتاب/کتاب فروشی که خراب میکنن جاش یه چیز دیگه فروشیش میکنن غمم گین میشه.
چه خاطره ها که ازونجا نداشتم :’(
وقتی منتظری بازی ایران شروع بشه!
اینطوری.
Forwarded from For Now I'm Winter
"But then neither revenge nor forgiveness change what happened. They’re sideshows, of which forgiveness is the less attractive because it represents a collaboration with one’s persecutors. ... Presumably those who enjoyed inflicting cruelty could hardly believe their luck and set about popularizing the superstition that their victims could only achieve peace of mind by forgiving them."

- Edward St. Aubyn, Some Hope (The Patrick Melrose Novels, #3)
اینطور بگم که اگه چیزی رو با تمام وجود بخوام تمام همت و تلاشم رو میذارم پاش و به دستش میارم.
ولی وقتی این گزینه ی «نشد هم نشد حالا» تو به دست آوردن و رسیدن به تقریبا هر چیزی جزء گزینه های پر بازدیدم باشه طبیعتا تلاشم از نصف هم کمتر میشه.
به قول سیلویا:
Because I’m dangerously close to wanting nothing
امشب بریم اینطوری کنیم.
امروز اول تیر، میگن بلندترین روز ساله.
استفاده کنیم و جمعه رو مفیدش کنیم.
“On that last day we met...
Were you smiling? Or were you trying to smile?”
من یه گزینه ی تسلیم شدن برای خودم گذاشتم، حالا هر وقت تقی به توقی میخوره میگم این گزینه هم هستا. بهش نگاه میکنم و میگم نه، بذار برای نفس آخر.
هنوز به نفس نفس زدن نیفتادم.
اگر آنها به ما گفته‌اند که به چه چیزی اعتقاد داشته باشیم و ما خودمان به این نتیجه نرسیده‌ایم، آیا باز هم اعتقادات ما درست است؟

سه‌گانه‌ی ناهمتا / جلد سوم: هم‌پیمان - ورونیکا راث
آدم حق داره خسته بشه، احساس سنگینی کنه یا حس کنه برای ادامه دادن هیچ چیزی انرژی نداره. آدم میدونه این خستگیش افسردگی یا نمیدونم مریضیای روحی که هی براش اسم میذارن تا بترسی و به فکر درمان و قرص دارو باشی نیست، میدونه موقتیه، موقتی یعنی دائمی نیست. شاید یک ماه، دو ماه، شش ماه یا حتی دو سال طول بکشه ولی دائمی نیست. آدم به آینده ش امیدواره، وقتی میدونه میخواد کجا باشه، میخواد به کجا برسه، فقط انگار موقتا همه چیز تار شده، یه پرده ی نامرئی باعث میشه نتونه آینده رو واضح ببینه. آدم حق داره ۲۳ سال بی وقفه روزها رو شب کنه و یه روزی خسته بشه و بخواد یکم خاموش بشه و بدیش همینجاست، حق داری خسته بشی و خاموشی بخوای ولی یکی کنترل زندگی رو گذاشته دور و راهی برای خاموشیش نیست. پس اینجور وقتا باید چیکار کرد؟ وانمود کنی با کمک دستگاه زنده ای و نفس میکشی ولی درواقع روح و ذهنت خوابیده؟
این احمد رفته تایلند لینک ناشناسم نذاشته نمیشه بدون آبرو ریزی بهش بگم که حلالش نمیکنم اگه دختر خوشگل تایلندی ببینه به اشتراک نذاره 😁😁😁

آقا من دخترم اشتباه فکر نمیکردید تا الان :-“
I am still so naïve; I know pretty much what I like and dislike; but please, don’t ask me who I am. A passionate, fragmentary girl, maybe?
#SylviaPlath
Forwarded from Lost Lake
دیدین تو فیلما طرف ناگهان با دارک ساید رفیقش مواجه میشه و در حالیکه اشک تو چشماشه میگه نه.. دیگه نمیتونیم با هم دوست باشیم.. تو یه هیولایی..
احتمالا اگر مَه میفهمید من تو دانشکده چقد دارک و تلخ و ترسناک و سختم احتمالا همین سکانس رخ میداد :-"