Forwarded from روزهــٰـا (Faeze A)
از پنج شیش سال پیشِ زندگیم، اون موقعا که فیسبوک داشتیم، یه چیزی یادم مونده.
یه متن بود از کیکاووس یاکیده. که -به زبون خودم میگم- میگفت نشسته فکر نکنید. آدمای قدیم سرشون شلوغ بود. از صبح که پامیشدن تا شب وقت نداشتن بشینن. واسه همین موقع کاراشون فکر میکردن. میگفت شمام نشینید فکر نکنید، خوب نیست.
یه متن بود از کیکاووس یاکیده. که -به زبون خودم میگم- میگفت نشسته فکر نکنید. آدمای قدیم سرشون شلوغ بود. از صبح که پامیشدن تا شب وقت نداشتن بشینن. واسه همین موقع کاراشون فکر میکردن. میگفت شمام نشینید فکر نکنید، خوب نیست.
من همیشه سعی کردم به کور سوی امیدی که دارم بفهمونم متوهمی بیش نیست در حالی که مخفیانه بغلش کردم و ولشم نمیکنم. یو نو؟
وقتی میگم خیلی قشنگه این متن، میگه ترجمه کن، دیگه زیباییش از دست میره.
دقیقا شبیه احساس، وقتی میخوای توضیح بدی دیگه به اون خالصی که حسش میکردی نیست میدونی؟
دست کم من یکی که بلد نیستم.
دقیقا شبیه احساس، وقتی میخوای توضیح بدی دیگه به اون خالصی که حسش میکردی نیست میدونی؟
دست کم من یکی که بلد نیستم.
بعضیا آسمونن، بعضیا ستاره، بعضیا درخت، بعضیا گل، من دریام. همونی که نمیتونم باشم هیچوقت، دریا.
- فقط وقتی انرژی دارم -
مسائلی که نمیتونم باهاشون مقابله کنم رو به عنوان رزومه ی زندگی میبینم که آره میبینی؟ من اینو هم تو کارنامه ی زندگیم دارم، این تجربه، این زخمه، اون سنگ فرو رفته کف قلبم، اون ضربه ای که از فلانی خوردم. اون حس ناشناخته ی ترسناک رو که تو پیشونیم دارم و باید یه سری اتفاقا برات افتاده باشه تا حسش کنی، بله به این آسونیا ازین حس ها پیدا نمیکنی.
اینگونه روزها رو شب میکنم تا زنده بمونم. :-؟
مسائلی که نمیتونم باهاشون مقابله کنم رو به عنوان رزومه ی زندگی میبینم که آره میبینی؟ من اینو هم تو کارنامه ی زندگیم دارم، این تجربه، این زخمه، اون سنگ فرو رفته کف قلبم، اون ضربه ای که از فلانی خوردم. اون حس ناشناخته ی ترسناک رو که تو پیشونیم دارم و باید یه سری اتفاقا برات افتاده باشه تا حسش کنی، بله به این آسونیا ازین حس ها پیدا نمیکنی.
اینگونه روزها رو شب میکنم تا زنده بمونم. :-؟
هر یه شهر کتاب/کتاب فروشی که خراب میکنن جاش یه چیز دیگه فروشیش میکنن غمم گین میشه.
چه خاطره ها که ازونجا نداشتم :’(
چه خاطره ها که ازونجا نداشتم :’(
Forwarded from For Now I'm Winter
"But then neither revenge nor forgiveness change what happened. They’re sideshows, of which forgiveness is the less attractive because it represents a collaboration with one’s persecutors. ... Presumably those who enjoyed inflicting cruelty could hardly believe their luck and set about popularizing the superstition that their victims could only achieve peace of mind by forgiving them."
- Edward St. Aubyn, Some Hope (The Patrick Melrose Novels, #3)
- Edward St. Aubyn, Some Hope (The Patrick Melrose Novels, #3)
اینطور بگم که اگه چیزی رو با تمام وجود بخوام تمام همت و تلاشم رو میذارم پاش و به دستش میارم.
ولی وقتی این گزینه ی «نشد هم نشد حالا» تو به دست آوردن و رسیدن به تقریبا هر چیزی جزء گزینه های پر بازدیدم باشه طبیعتا تلاشم از نصف هم کمتر میشه.
به قول سیلویا:
Because I’m dangerously close to wanting nothing
ولی وقتی این گزینه ی «نشد هم نشد حالا» تو به دست آوردن و رسیدن به تقریبا هر چیزی جزء گزینه های پر بازدیدم باشه طبیعتا تلاشم از نصف هم کمتر میشه.
به قول سیلویا:
Because I’m dangerously close to wanting nothing
من یه گزینه ی تسلیم شدن برای خودم گذاشتم، حالا هر وقت تقی به توقی میخوره میگم این گزینه هم هستا. بهش نگاه میکنم و میگم نه، بذار برای نفس آخر.
هنوز به نفس نفس زدن نیفتادم.
هنوز به نفس نفس زدن نیفتادم.