“some days I want to fade away
set free from gravity
slipping into deep space
set free from matter
becoming pure energy
set free from this dimension
my body disappearing into the unknown”
Drifting toward nothingness, dissolved into the light. How we all end up anyway. - Maria Popova
set free from gravity
slipping into deep space
set free from matter
becoming pure energy
set free from this dimension
my body disappearing into the unknown”
Drifting toward nothingness, dissolved into the light. How we all end up anyway. - Maria Popova
دارم فکر میکنم که کار اونایی که با آدمای ناامید از زندگی حرف میزنن سخته، میدونی؟ ممکنه یهو همونطور که داری بهش میگی نه نکن اینکارو طرف خودشو پرت کنه پایین... خیلی وحشتناکه نه؟ که کارت این باشه و نتونی به یکی کمک کنی. یکی، هر کی! چه فرقی میکنه کی؟ یکی که ممکنه بعد از حرفای تو بازم دلگرم نشه و تموم شدن رو انتخاب کنه.
ولی دوست دارم بدونم اونی که اون پشت سعی داره منصرفت کنه چی میگه، چطور میخواد کسی رو که برای مسخره بازی نیومده و دلیلش خیلی محکمه منصرف کنه؟ دلیل مهمی که باید ادامه داد چیه؟
ولی دوست دارم بدونم اونی که اون پشت سعی داره منصرفت کنه چی میگه، چطور میخواد کسی رو که برای مسخره بازی نیومده و دلیلش خیلی محکمه منصرف کنه؟ دلیل مهمی که باید ادامه داد چیه؟
Forwarded from روزهــٰـا (Faeze A)
از پنج شیش سال پیشِ زندگیم، اون موقعا که فیسبوک داشتیم، یه چیزی یادم مونده.
یه متن بود از کیکاووس یاکیده. که -به زبون خودم میگم- میگفت نشسته فکر نکنید. آدمای قدیم سرشون شلوغ بود. از صبح که پامیشدن تا شب وقت نداشتن بشینن. واسه همین موقع کاراشون فکر میکردن. میگفت شمام نشینید فکر نکنید، خوب نیست.
یه متن بود از کیکاووس یاکیده. که -به زبون خودم میگم- میگفت نشسته فکر نکنید. آدمای قدیم سرشون شلوغ بود. از صبح که پامیشدن تا شب وقت نداشتن بشینن. واسه همین موقع کاراشون فکر میکردن. میگفت شمام نشینید فکر نکنید، خوب نیست.
من همیشه سعی کردم به کور سوی امیدی که دارم بفهمونم متوهمی بیش نیست در حالی که مخفیانه بغلش کردم و ولشم نمیکنم. یو نو؟
وقتی میگم خیلی قشنگه این متن، میگه ترجمه کن، دیگه زیباییش از دست میره.
دقیقا شبیه احساس، وقتی میخوای توضیح بدی دیگه به اون خالصی که حسش میکردی نیست میدونی؟
دست کم من یکی که بلد نیستم.
دقیقا شبیه احساس، وقتی میخوای توضیح بدی دیگه به اون خالصی که حسش میکردی نیست میدونی؟
دست کم من یکی که بلد نیستم.
بعضیا آسمونن، بعضیا ستاره، بعضیا درخت، بعضیا گل، من دریام. همونی که نمیتونم باشم هیچوقت، دریا.
- فقط وقتی انرژی دارم -
مسائلی که نمیتونم باهاشون مقابله کنم رو به عنوان رزومه ی زندگی میبینم که آره میبینی؟ من اینو هم تو کارنامه ی زندگیم دارم، این تجربه، این زخمه، اون سنگ فرو رفته کف قلبم، اون ضربه ای که از فلانی خوردم. اون حس ناشناخته ی ترسناک رو که تو پیشونیم دارم و باید یه سری اتفاقا برات افتاده باشه تا حسش کنی، بله به این آسونیا ازین حس ها پیدا نمیکنی.
اینگونه روزها رو شب میکنم تا زنده بمونم. :-؟
مسائلی که نمیتونم باهاشون مقابله کنم رو به عنوان رزومه ی زندگی میبینم که آره میبینی؟ من اینو هم تو کارنامه ی زندگیم دارم، این تجربه، این زخمه، اون سنگ فرو رفته کف قلبم، اون ضربه ای که از فلانی خوردم. اون حس ناشناخته ی ترسناک رو که تو پیشونیم دارم و باید یه سری اتفاقا برات افتاده باشه تا حسش کنی، بله به این آسونیا ازین حس ها پیدا نمیکنی.
اینگونه روزها رو شب میکنم تا زنده بمونم. :-؟
هر یه شهر کتاب/کتاب فروشی که خراب میکنن جاش یه چیز دیگه فروشیش میکنن غمم گین میشه.
چه خاطره ها که ازونجا نداشتم :’(
چه خاطره ها که ازونجا نداشتم :’(
Forwarded from For Now I'm Winter
"But then neither revenge nor forgiveness change what happened. They’re sideshows, of which forgiveness is the less attractive because it represents a collaboration with one’s persecutors. ... Presumably those who enjoyed inflicting cruelty could hardly believe their luck and set about popularizing the superstition that their victims could only achieve peace of mind by forgiving them."
- Edward St. Aubyn, Some Hope (The Patrick Melrose Novels, #3)
- Edward St. Aubyn, Some Hope (The Patrick Melrose Novels, #3)