I sing myself
1.69K subscribers
1.92K photos
52 videos
4 files
191 links
Download Telegram
ولی شما یاد نگیرید
“some days I want to fade away
set free from gravity
slipping into deep space
set free from matter
becoming pure energy
set free from this dimension
my body disappearing into the unknown”

Drifting toward nothingness, dissolved into the light. How we all end up anyway. - Maria Popova
دیگه میشه هر وقت، هر کجا، بی وقفه خورد!
حتی با هم، حتی جلوی هم
تو کره آمار خودکشی خیلیه، و معمولا یه پلی هست که همه خودشونو ازون پرت میکنن پایین، روی اون پل این چنین تلفنی هست که اونموقعی که کاملا از همه چیز ناامیدی زنگ بزنی و‌ یکی هست که یا منصرفت کنه یا نتونه.
دارم فکر‌ میکنم که کار اونایی که با آدمای ناامید از زندگی حرف میزنن سخته، میدونی؟ ممکنه یهو همونطور که داری بهش میگی نه نکن اینکارو طرف خودشو پرت کنه پایین... خیلی وحشتناکه نه؟ که کارت این باشه و نتونی به یکی کمک کنی. یکی، هر کی! چه فرقی میکنه کی؟ یکی که ممکنه بعد از حرفای تو بازم دلگرم نشه و تموم شدن رو انتخاب کنه.

ولی دوست دارم بدونم اونی که اون پشت سعی داره منصرفت کنه چی میگه، چطور میخواد کسی رو که برای مسخره بازی نیومده و دلیلش خیلی محکمه منصرف کنه؟ دلیل مهمی که باید ادامه داد چیه؟
شب بیدارا
Forwarded from روزهــٰـا (Faeze A)
از پنج شیش سال پیشِ زندگیم، اون موقعا که فیسبوک داشتیم، یه چیزی یادم مونده.
یه متن بود از کیکاووس یاکیده. که -به زبون خودم میگم- میگفت نشسته فکر نکنید. آدمای قدیم سرشون شلوغ بود. از صبح که پامیشدن تا شب وقت نداشتن بشینن. واسه همین موقع کاراشون فکر میکردن. میگفت شمام نشینید فکر نکنید، خوب نیست.
من همیشه سعی کردم به کور سوی امیدی که دارم بفهمونم متوهمی بیش نیست در حالی که مخفیانه بغلش کردم و ولشم نمیکنم. یو نو؟
وقتی میگم خیلی قشنگه این متن، میگه ترجمه کن، دیگه زیباییش از دست میره.
دقیقا شبیه احساس، وقتی میخوای توضیح بدی دیگه به اون خالصی که حسش میکردی نیست میدونی؟
دست کم من یکی که بلد نیستم.
- busy with unhealthy thoughts -
بعضیا آسمونن، بعضیا ستاره، بعضیا درخت، بعضیا گل، من دریام. همونی که نمیتونم باشم هیچوقت، دریا.
- فقط وقتی انرژی دارم -
مسائلی که نمیتونم باهاشون مقابله کنم رو به عنوان رزومه ی زندگی میبینم که آره میبینی؟ من اینو هم تو کارنامه ی زندگیم دارم، این تجربه، این زخمه، اون سنگ فرو رفته کف قلبم، اون ضربه ای که از فلانی خوردم. اون حس ناشناخته ی ترسناک رو که تو پیشونیم دارم و باید یه سری اتفاقا برات افتاده باشه تا حسش کنی، بله به این آسونیا ازین حس ها پیدا نمیکنی.

اینگونه روزها رو شب میکنم تا زنده بمونم. :-؟
هر یه شهر کتاب/کتاب فروشی که خراب میکنن جاش یه چیز دیگه فروشیش میکنن غمم گین میشه.
چه خاطره ها که ازونجا نداشتم :’(
وقتی منتظری بازی ایران شروع بشه!
اینطوری.