Forwarded from Lost Lake
نمی خواهم بگویم می توانم این ظاهر ساکت و کنارهگیر را همیشه حفظ کنم . گاهی دیواری که دور خودم برپا کردهام ، خرد می شود و فرو میریزد. زیاد اتفاق نمی افتد، اما گاهی، حتی قبل از آن که بفهمم جریان چیست، آنجایم- برهنه و بی دفاع وکاملاً سردرگم.
کافکا در کرانه
کافکا در کرانه
Forwarded from Lost Lake
قلبت مثل رودخانه بزرگی است که بعد از بارش بارانی طولانی بر کرانه هایش، سر ریز شده.
تمام تابلوهای راهنما که روی زمین بودهاند دیگر نیستند، گرفتار سیل شدند و با آن هجوم آب رفته اند. و هنوز باران بر سطح رودخانه می کوبد.
هر بار چنین سیلی را در اخبار می بینی، به خودت می گویی: خودش است. این قلب من است…
کافکا در کرانه
تمام تابلوهای راهنما که روی زمین بودهاند دیگر نیستند، گرفتار سیل شدند و با آن هجوم آب رفته اند. و هنوز باران بر سطح رودخانه می کوبد.
هر بار چنین سیلی را در اخبار می بینی، به خودت می گویی: خودش است. این قلب من است…
کافکا در کرانه
“Do you have any idea what it feels like to suddenly realize that the reason you’ve have been so lost your whole life is because a piece of you was missing and you never even knew it—only to find that missing piece and know that you can’t have it and so you will never, ever be whole?”
امشب نمیگم بیاین قوی باشیم. فردا قطعا روز جدیدیه و میتونه خوب شروع بشه خب؟ ولی اگه حس میکنی قلبت خیلی سنگینه و راه به هیچ جایی نمیبری بذار اشکات بیان. میگن گریه که کاری رو درست نمیکنه، ولی گریه کاری رو خرابم نمیکنه. آدما گاهی غمشون که گین میشه ناراحتیشون از چشماشون میاد پایین. پس مشکلی نیست. 괜찮아, 울어도 돼. اشکال نداره، میتونی گریه کنی.
Forwarded from در غیاب آبیها
مادربزرگم هیچوقت کلمهی «مرگ» به زبونش نمیاومد. وقتی کسی میمرد، به خصوص کسی که براش مهم بود، همیشه میگفت «دوباره صدا شده». منظورش این بود که نرفته زیر خاک، برا همیشه گموگور نشده؛ بلکه برعکس آدمه «دوباره صدا شده» که برگرده به سرزمین کودکی خوش و خوشحالش. به دنیایی که توش همهچی زندهس.
__ ترومن کاپوتی، تابوتهای دستساز
__ ترومن کاپوتی، تابوتهای دستساز
من و بابا یه عادتی داریم. البته خیلی نیست. در واقع به ندرت. اول هم خودش شروع کرد، البته با ناسزا، به این صورت که اگه من در مورد موضوعی کله شق بازی درمیاوردم به هندی بهم فحش میداد.
بعد از یه مدت بیشتر شد، من حرفایی که سختمه رو یهو به کره ای میگم و اون نمیدونم، شاید همچنان فحش هاش رو.
امشب نزدیک به دو ساعت تلفنی صحبت کردیم. میدونی هیچ راهی نبود. وقتی میترسم مدام پشت سرمو نگاه میکنم، امشبم اینطوری بود، تو کوچه هی پشتمو نگاه میکردم. وقتی خواستیم خدافظی کنیم گفتم: 나 요즘 힘들어
میدونم نفهمید، ولی جوابش قشنگ بود.
بعد از یه مدت بیشتر شد، من حرفایی که سختمه رو یهو به کره ای میگم و اون نمیدونم، شاید همچنان فحش هاش رو.
امشب نزدیک به دو ساعت تلفنی صحبت کردیم. میدونی هیچ راهی نبود. وقتی میترسم مدام پشت سرمو نگاه میکنم، امشبم اینطوری بود، تو کوچه هی پشتمو نگاه میکردم. وقتی خواستیم خدافظی کنیم گفتم: 나 요즘 힘들어
میدونم نفهمید، ولی جوابش قشنگ بود.
Forwarded from جادوگر عوضی پاییزه (Rozhan)
اون سطح از حال روحی که داری فقط ادامه میدی تا خودش خشک بشه بیوفته.
“난 네가 숨만 쉬어도 좋아”
“اگه فقط نفس بکشی هم برای من کافیه”
این جمله خودخواهانه نیست به نظرت؟ به چه قیمتی حاضری کسی رو پیش خودت نگه داری وقتی میدونی داره عذاب میکشه؟
ببخشید که من تمام این مدت سرزنشت میکردم که نفس کشیدنت برام کافی بود. وقتی خودم رو نادیده بگیرم، اگه نفس نکشیدن برای تو راحت تر بود، پس منم اینطوری راحتم.
“اگه فقط نفس بکشی هم برای من کافیه”
این جمله خودخواهانه نیست به نظرت؟ به چه قیمتی حاضری کسی رو پیش خودت نگه داری وقتی میدونی داره عذاب میکشه؟
ببخشید که من تمام این مدت سرزنشت میکردم که نفس کشیدنت برام کافی بود. وقتی خودم رو نادیده بگیرم، اگه نفس نکشیدن برای تو راحت تر بود، پس منم اینطوری راحتم.
Forwarded from نگار🌊 (Negar)
دو نفری رو به روی يكديگر نشستند و قهوه نوشيدند. مكالمه ای ميانشان ردوبدل نمی شد. مانند يك زوجِ خسته در سكوت هركدام در افكار خودشان غرق بودند يا شايد اصلن فكر نمی كردند.
1Q84-هاروکی موراکامی
1Q84-هاروکی موراکامی
Forwarded from Shower Thoughts 🚿
Falling back asleep is easiest when it’s time to get up.
Forwarded from در غیاب آبیها
چه نازک است مرز امید و یأس، مرز امنیت و جنگ، مرز زندگی و مرگ. آنقدر نادیدنی که ناگهان میبینی پایات را گذاشتهای آن طرف. عبور کردهای از مرز. همین دیروز بود که برای دوستی پیام فرستادم و گفتم اوضاع بهتر شده، جهان من بر مدار آرامش و انگشتها به کار نوشتن مشغول و شب نشده هفتاد هزار سرباز شکستخورده در خودم را آشولاش به خانه میبردم. همین چند روز پیش خدا که دنیا را تماشا میکرد هنوز عدهای زنده بودند و بعد بوی باروت خدا را هم غافلگیر کرد. کی مرزها اینقدر باریک شدند و اتفاقها اینقدر ناگهانی؟