روز اخری که ایران بودم و میخواستم ایرانو ترک کنم و واسه همیشه بیام لندن زندگی کنم زانو زدم که ی مشت از خاک ایرانو با خودم ببرم ک با صدای فریاد داداشم از خواب پریدم بجای خاک تخمای اونو گرفته بودم
تولد مامانم خواستیم سورپرایزش کنیم. تا اومد خونه چشماشو بستیم آوردیمش سر میز. چشماشو باز کرد یه نگاه به میز انداخت تا پیش دستیارو دید گفت با اجازه کی این پیش دستیا رو از کابینت درآوردین؟