مطالب زیبا
168 subscribers
4.09K photos
123 videos
93 files
545 links
Download Telegram
https://t.me/V2rayCollectorBot

بچه ها یه ربات ساختن بهتون پروکسی و کانفیگ رایگان میده
خیلی خوبه
سیمین بهبهانی چقدر قشنگ گفت :
همه‌ی آدم‌ها ظرفیت بزرگ شدن را ندارند !
اگر بزرگشان کنیم گم می شوند و دیگر نه شما
را می بینند نه خودشان را ...
بیایید به اندازه ی آدم‌ها دست نزنیم !
‏زنان فرانسه شاعر می زایند
زنان سوئد آزاده
زنان چین کارگر
زنان آمریکا شهروند
زنان فلسطین مدافع
زنان عرب مسلمان
و ما مادران بال بریده ایران
مهاجر.
نه آن مهاجری که پاییز برود
و بهار برگردد
مهاجری که برود و دیگر بر نگردد...

‏بد کردن حال یکی دیگه باعث نمی‌شه حال خودمون الزاماً بد یا الزاماً خوب شه. اما خوب کردن حال یکی دیگه، تقریباً همیشه مثل یه تزریق وریدی باعث خوب شدن حال خودمون می‌شه!
‏گفت : نخوان! تو گناه‌آلودی
چشمهای فرشته ظاهر شد..
«زن نباید پیامبر باشد»

دردها را نوشت و شاعر شد..
‏دلیل این‌که ریشه‌ی خیلی از مشکلات روان در کودکی جستجو می‌شن این نیست که دیوار کوتاه‌تر از والدین پیدا نکرده‌ایم و می‌خوایم مسئولیت رو گردن اونا بندازیم. بلکه دلیلش اینه که سیم‌کشی و شکل‌گیری ناخودآگاه (عین زبان اول) در کودکی شکل می‌گیره و تغییرش هم سخته، هم مستلزم شناخت سرچشمه!

‏ناخودآگاه فقط پشت و مسئول کارهای غیرارادی ما نیست. بلکه خیلی از باورها و رفتارهای ما که حتی راجع بهشون هم می‌تونیم هوشیارانه توضیح بدیم و دلیل بیاریم و بحث کنیم، در واقع ۹۰ تا ۹۵٪ ناخودآگاه ماست که خودش رو زیر یه ملافه‌ی توجیهی قایم کرده تا ما فکر کنیم که ربطی به گذشته نداره!

‏برون‌رفت از ورطه‌های تثبیت‌شده‌ی ذهنی، که اغلب نسبت بهشون اراده‌ی حقیقی‌ای هم نیست، سخته.

سه ایده:
۱. نگاه نقادانه ولی مهربون به درون داشته باشیم
۲. نسبت به رفتارهامون از خودمون چرا بپرسیم
۳. توی هر دلیلی که گفتیم «من باید» یا «باید فلان»، بلافاصله از خودمون بپرسیم «چرا باید؟»

‏حرف آخر:
خودآگاهی هرگز ۱۰۰٪ حاصل نمی‌شه. قرارم نیست بشه! و به‌خودی‌خود هم پوئن مثبتی نیست الزاماً.

منتهی اینکه الگوهای رفتاری‌ای که مولد احساسات ناخواسته مثل غم، ترس، خشم، یأس یا اضطراب می‌شن رو ریشه‌یابی کنیم و بهبود بدیم، می‌تونه آرامش خیلی زیادی به زندگی‌مون بیاره!
گاهی ما فکر می‌کنیم نزدیک‌ترین مدل صمیمیت و اهمیت به یک عزیزمون اینه که خودجوش توی مشکلاتش و برای حل‌شون غرق شیم. منتهی این غرق شدن می‌تونه هم کلافگی بیاره هم حس ناتوانی. و بد شدن حال ما حال اونم بدتر کنه.

شاید گاهی اهمیت دادن سالم اینه که: من هستم برات، هرطوری‌که بخوای و بتونم!
ارتقای سلامت روان با سرکوب افکار منفی؟

وقتی صحبت از نگرانی‌ها و افکار منفی می‌شود، همیشه راهکار پیشنهادی این بوده که باید به آنها توجه کرد و مثلا با مراجعه به تراپیست برای حل‌وفصل‌شان اقدام نمود. اما یک پژوهش تازه می‌گوید برخلاف عقیده فعلی، احتمالا سرکوب افکار منفی هم یک راهکار موثر است!

پژوهشگران می‌گویند بررسی آنها نشان داده سرکوب افکار منفی احتمالا سبب بهبود سلامت روان‌مان خواهد شد و باید به آن به عنوان یک راهکار جایگزین در کنار تکنیک‌های درمانگری نگاه کرد.

پژوهش انجام شده البته کوچک بوده و از آنها خواسته شده فهرستی از نگرانی‌های خودشان تهیه کنند. سپس این افراد طی سه جلسه آموزش دیده‌اند که چگونه این افکار را سرکوب کنند و هنگام به‌خاطر آوردن‌شان آنها را نادیده بگیرند.

پس از سه ماه، وضعیت این افراد مورد بررسی قرار گرفته و مشخص شده که وضعیت سلامت روان آنها بهبود یافته که شامل کاهش علائم اضطراب، افسردگی و یا علائم مرتبط با اختلال اضطراب پس از سانحه (PTSD) بوده است.

جالب است بدانید که از این افراد «نخواسته»‌ بودند که از تکنیک آموزش داده شده برای سرکوب احساسات خود استفاده کنند! اما ۸۲ درصد آنها گزارش کردند که در طول این مدت از آن برای سرکوب افکار منفی‌شان استفاده می‌کرده‌اند و ضمنا گفته‌اند آنها از این تکنیک برای سرکوب تفکرات منفی جدید‌شان هم استفاده می‌کنند!

https://science.org/doi/10.1126/sciadv.adh5292
ما انسانهای ناسپاسی هستیم،
چون هر روز صبح‌
که از خواب بیدار می‌شویم،
خدا را به خاطر اینکه
دیگر به مدرسه نمی‌ر‌یم،
شکر نمی‌کنیم!

وودی آلن
نام من عشق است آیا می‌شناسیدم؟
زخمی‌ام زخمی سراپا می‌شناسیدم؟
با شما طی‌کرده‌ام راه درازی را
خسته هستم خسته آیا می‌شناسیدم؟
راه ششصدساله‌ای از دفتر حافظ
تا غزل‌های شما، ها، می‌شناسیدم؟
این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌است
من همان خورشیدم اما، می‌شناسیدم
هر آدمی تو خودش یه زیرزمین داره.

زیرزمین جاییه که آدم چیزایی که نمی‌خواد یا نمی‌تونه بریزه دور رو می‌ذاره. معمولاً هم توی یه سری جعبه. و قرار هم نیست بهش زیاد سر بزنه، اما نگهشون می‌داره. اما سر می‌زنه.

جعبه‌ها معمولاً بعد از ...

اتفاق‌ها یا مراحل بزرگ زندگی پر می‌شن. مثل جعبه‌ی کاردستی‌ها و خاطرات پیش‌دبستانی، یا دفتر انشای دبستان، یا روزنگاری‌های افسردگی بلوغ، یا اولین نامه‌های عاشقانه، یا کادوهای ولنتاین اولین و دومین و سومین رابطه، یا نامه‌های ترفیع شغلی، یا آخرین دست‌نوشته‌ی یه عزیز، یا ...

خیلی آدما بلدن (و دلش رو دارن) که به‌جای جعبه، از کیسه زباله استفاده کنن. و ساعت ۹ شب بذارن دم در. این توانایی یه موهبته.

اما خیلیا هم یا بلد نیستن، یا دلشون نمی‌یاد، یا جرأت‌ش رو ندارن. و خلاصه هی جعبه می‌بندن و می‌ذارن تو زیرزمین، و هی زیرزمینه پر و پرتر می‌شه.

گاهی هم آدما به‌واسطه‌ی مشغله و دغدغه زندگی از گزینه‌ی «فعلاً بریزم همه رو توی یه جعبه و بذارمش زیرزمین تا سر فرصت مرتبش کنم...» استفاده می‌کنن.

یا گاهی برای فرار از مواجهه.

جعبه‌های «حالا یه روزی» عاقبت‌شون شبیه بوک‌مارک‌های مرورگر و توییتر و لیست PDFهای دانلود شده برای خوندنه! در لحظه حسِ دارا بودن رو می‌دن و آدم با خودش فکر می‌کنه یه روز خوب میاد که وقت و حوصله داشته باشه... اما اون روز کذایی توی ۱۰۰ سال اول زندگی معمولاً پیداش نمی‌شه!

یه سری جعبه‌ها هم عین مواد غذایی تاریخ مصرف دارن. و ممکنه بگندن. اما آدما به‌دلیلِ فقدان قساوت «ریختن تو کیسه زباله»، و امیدِ واهی «حالا یه‌روزی»، می‌ذارنش تو زیرزمین به‌جای سریع خوردنش.

این شکلی نه دل‌درد ناشی از خوردن رو می‌گیرن، نه عذاب‌وجدانِ دور ریختنش وقتی هنوز فاسد نشده.

اما همین می‌شه که گاهی تو خونه بوی گند تعفن میاد. و آدم حالش بد می‌شه، و کلی طول می‌کشه تا بفهمه این‌که بدونه این بوی سردردآور دقیقاً از کجاست. و برای باز کردن و بستن تک‌تک جعبه‌ها هم (که انرژی زیادی هم می‌برن لامصب) باید دست به دامن دوست امن یا تراپیست شد.

البته تاریخ مصرف خیلی از جعبه‌ها از قبل مشخص نیست. حتی مثل سس گوجه یا مربا که آدم فکر می‌کنه (مثل رو قفسه مغازه) اوکیه تو یخچال نباشه. اما وقتی بعد چند ماه بازش می‌کنی، می‌بینی به به کلی کپک زده!

جعبه‌ها هم همینن. نمی‌دونی کِی کپک می‌زنه، اما وقتی زد باید بریزیش دور...

یه شبایی دنیا شلوغه و توی خونه همه‌ش صدای آژیر خطر میاد. و آدم از ترسش به زیرزمین پناه می‌بره. دلش می‌خواد لای جعبه‌ها خودش رو قایم کنه. چون زیرزمین محکمه، و همه‌ی جعبه‌هاش شناخته شده‌ان. امنن.

آدم لای خاطراتش ممکنه غصه بخوره، اما معمولاً نمی‌ترسه.

اما بعدش آدم گشنه‌ش می‌شه. خاطرات ممکنه ذهن و قلب رو درگیر کنن، اما پاسخگوی معده نیستن. این گرسنگی آدم رو کلافه می‌کنه. گرسنگی ناشی از مصرف کلی کالری سر این جعبه‌ها و مرورشون، بدون یافتن حتی یه تُن ماهی ته یه جعبه!

و تهش همین گرسنگی باعث می‌شه آدم از زیرزمین بیاد بیرون.

یه سری آدما هم اون‌قد جعبه دارن که زیرزمین پر می‌شه و مجبورن علی‌الحساب بیان باقی جعبه‌هاشونو بذارن تو کمد و بعدش حتی گوشه اتاق و هال. و ممکنه چشم خودشون هم عادت کنه، اما وقتی غریبه یا مهمون میاد، زشته. باید هی یه ملافه بکشن و گلدون بذارن روش که طبیعی جلوه کنه وسط خونه زندگی!

گاهی هم آدم یه دوست جدید پیدا می‌کنه و کم‌کم بهش نزدیک می‌شه، تا جایی که دلش می‌خواد با ذوق دست دوستش رو بگیره ببره زیرزمین و بهش همه‌ی چیزایی که قرن‌ها بوده به کسی نشون نداده بوده رو نشون بده. (یا شایدم دلش می‌خواد یه آدم امن اونجا باشه، وقتی خودش باز می‌بیندشون...)

و معمولاً هم البته تو ذوقش می‌خوره وقتی طرف مقابل به‌اندازه‌ی خودش ذوق نمی‌کنه به جعبه‌ها و محتواشون.

طرف هم حق داره البته... اونم زیرزمین خودشو داره و چه بسا ناخواسته یاد خودش می‌افته. یا شایدم اگه بحث رابطه دونفره باشه، ممکنه حس کنه جا براش لای ایییییین همه جعبه، خیلی کمه!

جعبه‌ها معمولاً موقع اسباب‌کشی زیاد دردسرساز می‌شن:
هم سنگینن،
هم جا می‌گیرن،
هم باید به بقیه مدام گفت که بازشون نکنن،
هم باید هی توضیح داد که چرا دور نمی‌ریزیشون،
هم می‌دونی که ممکنه در یکی‌شون رو یهو وسوسه بشی باز کنی و سااااعت‌ها دست و مغز و دلت درگیر بشه و بری و برنگردی...

آره، شاید الآن سه تا اسباب‌کشی باشه که فلان جعبه حتی یه بارم باز نشده، اما آدم با خودش حس می‌کنه اون جعبه یه بخشی از گذشته، وجود، و هویتشه. حس می‌کنه بدون اون شاید گذشته‌ش محو شه و تو این دنیای شلوغ، خالی و فراموش بشه.

محو، محو، محو.
خالی، خالی، خالی.
فراموش، فراموش، فراموش.

هر آدمی توی خودش یه زیرزمین داره.

زیرزمین هم کلی جعبه داره.
اما گاهی بد نیست آدم یاد خودش بندازه که توی این سیاره یه مسافره. مثل شازده کوچولو. که نه زیرزمین داشت، نه جعبه.

آدم اگه جعبه‌هاش زیاد و سنگین باشن، زمین‌گیر می‌شه. و اگه جعبه‌هاش شلوغ و پراکنده باشن، همیشه باید مراقب باشه فاسد نشن یا نم نکشن یا خراب نشن.

(آدمای باوجدان حتی نسبت به جعبه‌هایی که اهلی کرده‌ان هم گاهی خودشون رو مسئول می‌دونن!)

هر آدمی تو خودش یه زیرزمین داره.

و باید یادش باشه وقتی بمیره (همون روزی که فرداش دوباره خورشید در میاد و پس‌فرداش همه یادشون می‌ره)، این جعبه‌ها به هیچ دردی نمی‌خورن. و این وسط شاید شاید شاید تنها هنر و فایده‌شون توی کل زندگی، زمین‌گیرتر کردن و دغدغه‌مندتر کردن آدم بوده باشه.

واسه همین، شاید شاید شاید، بد نباشه آدم جعبه‌هاش رو گاهی کم کنه. و یادش بیافته شازده کوچولو با یه شاخه گل و یه شال سفر می‌کرد. و اگه جعبه‌ها کم باشن (شاید حداکثر یکی دو جعبه) آدم بیشتر می‌تونه سفر کنه و بیشتر بره دنیا رو ببینه. چون همه هتل‌ها خونه‌های دنیا زیرزمین بزرگ ندارن.

هر آدمی باید همیشه حواسش باشه که هر آدمی تو خودش یه زیرزمین داره. تو زیرزمین‌ش هم کلی جعبه هست. و جعبه‌های هر آدمی، به اندازه‌ی جعبه‌هاش خودش محترم و ارزشمندن.

هر آدمی باید یادش باشه که باید به جعبه‌های بقیه احترام بذاره اگه می‌خواد به جعبه‌های خودش هم احترام گذاشته بشه.

جعبه‌ها، چه خوب و چه بد، یه بخشی از زندگی آدمن. نمی‌شه بهشون غره شد، نمی‌شه هم مدام ازشون نالید. اما خوبه که حداقل کنترل و اختیارشون کمی خودآگاهانه دست خودمون باشه، تا بتونیم کمتر دغدغه‌مند شیم و زمین‌گیر شیم، و به جاش سبک‌تر سفر کنیم!


هر زیرزمینی کلی جعبه داره.
هر جعبه‌ای با خودش یه داستان داره.
هر آدمی هم کلی جعبه داره.
و خوبه یادمون باشه اون آدمی که نمی‌فهمیم کاراش رو، و گاهی برامون عجیبه رفتاراش، شاید شاید شاید جعبه‌هاش سنگین شده، داستان‌هاش گره خورده، و زانوهاش به‌درد اومده اخیراً که مستأصل نشسته توی خودش.

واسه همین بد نیست با مهربونی بهش بگیم که پایه هستیم به‌عنوان یه دوست خوب یه چایی بریزیم و باش بریم زیرزمین و بهش کمک کنیم تا کم‌کم جعبه‌هاش رو خالی کنه، مرتب کنه، گردگیری کنه، و برای یه فرصت سفر و دیدن دنیا آماده باشه.

و چه خوبه که گاهی خودمون این دوست خوب خودمون باشیم.
«اولین چیزی که باید بدانید این است که اغلب مردم با دنیایی از باورها زندگی می‌کنند که هیچ‌گونه توجیه عقلانی ندارد… و عمدتا عقیده‌ای را می‌پذیرند که با آن احساس راحتی کنند.
حقیقت، برای اکثر مردم، نکته‌ای ثانویه و فرعی است»

- برتراند راسل (هنر حدس و گمان عقلانی)
از یه سنی به بعد غم‌ها دیگه برای نرسیدن و نداشتن نیست. بلکه برای اینه که اون زمانی که واقعاً می‌خواسته‌ای، نرسیدی و نداشتی؛ و حالا که رسیده‌ای و داری، می‌بینی چه‌قدر غم‌انگیزه که دیگه هیچ مزه‌ای نمی‌ده.
شرایط تراپی رفتن نداری این کارها رو انجام بده!


۱) بنویس، بنویس، نوشتن خیلی وقت ها معجزه میکنه!

طبق پژوهش هایی که داشتن، نوشتن باعث میشه ذهنت از افکاری که درگیرت کردن تخلیه بشه، اضطرابت کم بشه، خلاق تر بشی

۲) کتاب بخون، کتاب خوندن کم از تراپی نداره

چندتا کتاب خوبی که می‌تونه بهت خیلی کمک کنه؛ برای بهتر شدن رابطه‌ت کتاب محکم در آغوشم بگیر رو بخون، برای پیشرفت و کنار گذاشتن اهمال‌کاری، قدرت شروع ناقص رو بخون و برای بالا بردن انگیزه‌ت" کتابخانه نیمه شب" رو مطالعه کن


۳) با یه دوست صمیمی حرف بزن

💭پژوهش ها نشون داده تاثیری که یه دوست روی روان ما میذاره، بسیار بیشتر از اون چیزیه که فکر می کنیم، دوست خوب می‌تونه توی تموم زمینه ها باعث بهتر شدن تو بشه حتی التیام و آرامش روانت


۴) حیوون خونگی داشته باش

📌داشتن حیوون خونگی، بازی کردن باهاش، وقت گذروندن با اون، به طرز عجیب غریبی افسردگی و اضطراب رو کاهش میده

۵)ورزش کن!

اگه بخوام یه راه مخفی برای بهتر شدن حالت بهت معرفی کنم، فقط و فقط ورزشه، تموم اون هورمون های حال خوب کنی که می خوای رو ورزش بهت میده


۶) و در آخر معجزه‌ای به نام آغوش

بغل کردن رو دست کم نگیر و حتما انجامش بده، خیلی وقتا ما دنبال شنیدن توصیه و راه حل از بقیه نیستیم، فقط دنبال بغل شدن و شنیده شدنیم
میگن آلفرد آدلر (Adler) بزرگ به مراجعین غمگین خودش میگفته؛ "اگه از این نسخه‌ای که میدم پیروی کنید، ظرف چهارده روز معالجه میشید". اون نسخه هم اینه که هر روز به این فکر کنید که چطور می‌تونم حال دل یه نفر (چه غریبه و چه آشنا) رو بهتر کنم!"...
‏«از فرط درماندگی و بیچارگی این نسلی که ماییم گریه کردم.»

- روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب.