اونجایی درد میکشی که میفهمی اون خاطره های مهم و عالی ای که هیچ وقت از یادت نمیره رو اون حتی یادشم نمیاد
بعضي روزا دوست داري همه چيتو بدي فقط ١دقيقه بيبينيش همین:)
•••❥•
•••❥•
ما نه بچگی کردیم نه جوونی ولی پیر شدیم!ما نه بچگی کردیم نه جوونی ولی پیر شدیم!
قهر کردن بلد نیستم، تلافی کردن بلد نیستم، کنایه زدن بلد نیستم، فقط کمرنگ میشم از زندگیشون :)
حالِ من حالِ اسیریست
که هنگامِ فرار
یادش افتاد کسی منتظرش نیست،
نرفت ...!
که هنگامِ فرار
یادش افتاد کسی منتظرش نیست،
نرفت ...!
میگم دلبر، از بقیه که تاریخ تولدمو بپرسی، شناسنامه مو که ببینی، همه یه روز مشترک از چند سال پیش روم میگن! اما از خودم اگه بپرسی، آدرس اون روز عصری رو بهت میدم که تو با چشمات خندیدی و منو عاشق خودت کردی..
دلبر! من متولد هزارُ روشنِ چشمایِ توام.
دلبر! من متولد هزارُ روشنِ چشمایِ توام.
یکی باید باشه مثل شایع بگه "خوب یا بد، هر چی پیش اومد، پیر میشیم بیخ ریش هم" و دل آدمو قرص کنه...!
داشتم عکس هایی که تو
ازم انداختی رو نگاه می کردم
میدیدم که چقدر تو اون عکس ها
خوب و قشنگتر شدم...
حتی تو بعضی هاشون
نوع نگاه کردنم رو دوست دارم...
دارم فکر می کنم
یه عمر وقتی کنارم باشی و نگاهت کنم
چقدر قشنگ میشم، چقدر قشنگ میشه...
چشمام، زندگیم...
ازم انداختی رو نگاه می کردم
میدیدم که چقدر تو اون عکس ها
خوب و قشنگتر شدم...
حتی تو بعضی هاشون
نوع نگاه کردنم رو دوست دارم...
دارم فکر می کنم
یه عمر وقتی کنارم باشی و نگاهت کنم
چقدر قشنگ میشم، چقدر قشنگ میشه...
چشمام، زندگیم...
وقتی میپرسی چرا از بین میلیون ها نفر عاشق تو شده ام
دوست دارم فریاد بزنم رو به همان میلیون ها نفر و به همه بگویم
من دلم را به موهای خرمایی اش باخته ام ... به چشمهایش
به آن ابروهای کشیده اش
به چال روی گونه اش به خنده هایش که قند در دلم آب میکند
ولی راستش میترسم ...
میترسم آنها عاشقت شوند ...
پس فقط آرام در گوشت میگویم
آمدنت دنیایم را عوض کرد
تو جای من بودی عاشق نمیشدی؟!💙
دوست دارم فریاد بزنم رو به همان میلیون ها نفر و به همه بگویم
من دلم را به موهای خرمایی اش باخته ام ... به چشمهایش
به آن ابروهای کشیده اش
به چال روی گونه اش به خنده هایش که قند در دلم آب میکند
ولی راستش میترسم ...
میترسم آنها عاشقت شوند ...
پس فقط آرام در گوشت میگویم
آمدنت دنیایم را عوض کرد
تو جای من بودی عاشق نمیشدی؟!💙
.
شاید نفسگیرترین زیبایی را
زنان وقتی دارند که مردی را
پناه می دهند در معبد تن خود
بعد از تنانگی زمانی که مرد رها شده
از همه دردها و رنج ها
کودکی سرخوش است و پنهان می شود
در خاک مقدس تن زن
در این حال خوب که نگاه کنی
زنان خود اغلب غمگینند، یا ساکت،
یا ساکت و غمگین
انگار که به نیکی دریافته اند
سهمشان از این دنیا همین است
همین صخره شدن در مسیر تندباد
همین پناه بودن و
نجات آدمیزاد گم شده در خود
زنان...
چراغ های دریایی اقیانوس خلقتند
با نوری به بهای جان
نشانه های زیبایی بر مسیر
زن اگر نبود همین تن ساده زن
کتف برهنه زن اگر نبود
استخوان ترقوه و
انحناهای نفسگیر زن اگر نبود
اعجاز بوسه اگر حذف می شد از دنیا
جهنمی که مقیمش هستیم
از این هم که هست داغ تر می شد
همین شکوه عزیز تنانگی را
انگار برخی مردها خوب درک نمی کنند
نه که نخواهند
شاید مغز ساده مرد
تحلیل پیچیدگی رابطه ای شورانگیز را
بلد نیست
زن اما نه فقط با تن که با همه جان خود
پا به این وادی مقدس می گذارد که
او بی آن که بداند یا بخواهد
پیامبری برگزیده است
بر بلندای مناره های تن و مردی که
به درک آیین عبادت تن با تن رسیده باشد
مقیم سرخوش بهشت است
در دوران امتداد دوزخ خود
به قدر بوسه ای اگر مجال باشد
یا شبی، یا عمری...
"مرد ابر بود، در اسفند دلگیر
رسید به زن، خاک تن زن کویر بود
ابر دلش گرفت و بارید، بهار شد..."
شاید نفسگیرترین زیبایی را
زنان وقتی دارند که مردی را
پناه می دهند در معبد تن خود
بعد از تنانگی زمانی که مرد رها شده
از همه دردها و رنج ها
کودکی سرخوش است و پنهان می شود
در خاک مقدس تن زن
در این حال خوب که نگاه کنی
زنان خود اغلب غمگینند، یا ساکت،
یا ساکت و غمگین
انگار که به نیکی دریافته اند
سهمشان از این دنیا همین است
همین صخره شدن در مسیر تندباد
همین پناه بودن و
نجات آدمیزاد گم شده در خود
زنان...
چراغ های دریایی اقیانوس خلقتند
با نوری به بهای جان
نشانه های زیبایی بر مسیر
زن اگر نبود همین تن ساده زن
کتف برهنه زن اگر نبود
استخوان ترقوه و
انحناهای نفسگیر زن اگر نبود
اعجاز بوسه اگر حذف می شد از دنیا
جهنمی که مقیمش هستیم
از این هم که هست داغ تر می شد
همین شکوه عزیز تنانگی را
انگار برخی مردها خوب درک نمی کنند
نه که نخواهند
شاید مغز ساده مرد
تحلیل پیچیدگی رابطه ای شورانگیز را
بلد نیست
زن اما نه فقط با تن که با همه جان خود
پا به این وادی مقدس می گذارد که
او بی آن که بداند یا بخواهد
پیامبری برگزیده است
بر بلندای مناره های تن و مردی که
به درک آیین عبادت تن با تن رسیده باشد
مقیم سرخوش بهشت است
در دوران امتداد دوزخ خود
به قدر بوسه ای اگر مجال باشد
یا شبی، یا عمری...
"مرد ابر بود، در اسفند دلگیر
رسید به زن، خاک تن زن کویر بود
ابر دلش گرفت و بارید، بهار شد..."