ایران فردا
183 subscribers
155 photos
51 videos
439 links
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
Download Telegram
Channel created
✍ بهزاد آریایی


❌حرکت تورم ایران بر لبه تیغ: سقوط آزاد، ثبات تورمی یا مسیر بهبود؟



تورم یکی از چالش‌های اصلی اقتصاد ایران است که هر ساله تأثیرش را روی زندگی مردم نشان می‌دهد. قدرت خرید کاهش پیدا می‌کند، قیمت کالاها بالا می‌رود و تصمیم‌گیری برای پس‌انداز یا سرمایه‌گذاری سخت می‌شود.

برای اینکه بهتر بفهمیم آینده تورم چه شکلی ممکن است داشته باشد، سه سناریوی متفاوت بررسی کرده‌ایم و اثر آن‌ها بر قیمت کالاها، مسکن  (در تهران)، ماشین پراید و دلار را پیش‌بینی کرده‌ایم.

قیمت  اولیه دلار در این تحلیل صد و سی و دو هزار تومان در نظر گرفته شده است.

سناریو اول: تورم ثابت پنجاه درصدی برای پنج سال
در این سناریو، تورم سالانه حدود پنجاه درصد  فعلی باقی می‌ماند، یعنی هیچ سیاست جدی برای کنترل آن انجام نمی‌شود. زندگی اقتصادی مردم سخت‌تر می‌شود و قدرت خرید کاهش می‌یابد، اما اقتصاد همچنان کار می‌کند و تولید و تجارت اما با قوت کمتر ادامه دارد.
چه چیزهایی باعث این وضعیت می‌شوند؟
کسری بودجه دولت که با چاپ پول جبران می‌شود، نوسانات محدود ولی بالای نرخ ارز، رشد اقتصادی پایین و نظام بانکی ضعیف و جدی تر نشدن شدید  تحریمها از عوامل اصلی هستند.
پیش‌بینی قیمت‌ها پس از پنج سال:
شیر: سیصد و هشتاد هزار تومان
گوشت: هفت میلیون و ششصد هزار تومان
مرغ: یک میلیون و صد و چهل هزار تومان
مسکن: نهصد و هشتاد و هشت میلیون تومان
ماشین: سه میلیارد و هشتصد میلیون تومان
دلار: یک میلیون و سه هزار و دویست تومان
احتمال وقوع: شصت درصد

سناریو دوم: تورم بالای شصت درصد و سپس ابرتورم
در این سناریو، تورم ابتدا بالای شصت درصد می‌رود و بعد از چندین ماه وارد مرحله ابرتورم می‌شود. پول ملی تقریباً بی‌ارزش شده و قیمت کالاها و دارایی‌ها به شدت افزایش پیدا می‌کند. زندگی اقتصادی مردم به شدت تحت فشار قرار می‌گیرد.

چه چیزی باعث این سناریو می‌شود؟
شوک اقتصادی شدید، مثل سقوط درآمد نفت یا تحریم‌های سخت، از بین رفتن اعتماد عمومی به پول ملی، سیاست‌های پولی ناکارآمد و کمبود کالا در بازار.
پیش‌بینی قیمت‌ها پس از پنج سال:
شیر: پنجاه و یک میلیون و دویست هزار تومان
گوشت: یک میلیارد و بیست و چهار میلیون تومان
مرغ: صد و پنجاه و سه میلیون و ششصد هزار تومان
مسکن: صد و سی و سه میلیارد و یکصد و بیست و پنج میلیون تومان
ماشین: پانصد و دوازده میلیارد تومان
دلار: صد و سی و پنج میلیون تومان
احتمال وقوع: ده درصد

سناریو سوم: کاهش سالانه تورم هر سال پنج درصد تا رسیدن به ده درصد
در این سناریو، تورم هر سال پنج درصد کاهش پیدا می‌کند تا به سطح ده درصد برسد. اقتصاد آرام آرام به ثبات می‌رسد و ارزش پول ملی حفظ می‌شود. زندگی مردم قابل پیش‌بینی‌تر می‌شود و تصمیم‌گیری برای پس‌انداز یا سرمایه‌گذاری راحت‌تر خواهد بود.
چه پیش‌نیازهایی برای این سناریو لازم است؟
سیاست مالی متعادل و کاهش کسری بودجه
کنترل نقدینگی و مدیریت نرخ بهره
افزایش تولید داخلی و سرمایه‌گذاری
ثبات نرخ ارز و بازگرداندن اعتماد مردم
رفع تحریم‌ها و توسعه روابط اقتصادی بین‌المللی
کاهش فساد و شفافیت در هزینه‌ها
استفاده بهینه از منابع برای توسعه و زیرساخت‌ها به جای هزینه‌های غیرمولد
ثبات سیاسی و برنامه‌ریزی بلندمدت
پیش‌بینی قیمت‌ها پس از پنج سال:
شیر: دویست و شصت و پنج هزار و پانصد تومان
گوشت: پنج میلیون و سیصد و ده هزار تومان
مرغ: هفتصد و نود و شش هزار و پانصد تومان
مسکن: ششصد و نود میلیون و سیصد هزار تومان
ماشین: دو میلیارد و ششصد و پنجاه و پنج میلیون تومان
دلار: هفتصد هزار و نهصد و بیست تومان
احتمال وقوع: سی درصد


این سه سناریو نشان می‌دهد که تورم می‌تواند زندگی مردم و اقتصاد کشور را به شکل‌های متفاوت تحت تأثیر قرار دهد.

تورم ثابت بالا احتمال بیشتری دارد و رفاه مردم را کاهش می‌دهد.

سناریوی ابرتورم، هرچند بسیار کمتر محتمل است، اما در صورت وقوع می‌تواند اقتصاد را تقریباً فلج کند.

سناریوی کاهش تدریجی تورم با توجه به عدم تغییر سیاست‌های کلی حکومت،کمترین احتمال را دارد، اما در صورت وقوع شرایطی قابل پیش‌بینی و مناسب برای رشد اقتصادی و سرمایه‌گذاری ایجاد می‌کند و شرایط اقتصادی کشور را مشابه دوران اصلاحات و تا حدی مشابه دوران اول ریاست جمهوری روحانی می‌کند.

@irantomarrow
گاماسیابِ خشک؛ وقتی بارش زیاد هم خشکسالی را درمان نمی‌کند

✍ تارا خلیلی


🔹تصویر ثبت‌شده از ایستگاه هیدرومتری پل چهر بر روی رودخانه گاماسیاب در صبح ۲۷ آذر ۱۴۰۴،یک پیام روشن دارد ؛بستر خشک رودخانه فریاد می‌زند که بارش‌های مقطعی و سنگین، به‌تنهایی ترمیم خشکسالی نیستند.

🔹گاماسیاب در کرمانشاه، با وجود بارش‌های اخیر، همچنان نشانه‌ای از جریان پایدار آب ندارد؛واقعیتی که بار دیگر تفاوت میان «بارندگی» و «احیای منابع آب» را یادآوری می‌کند.

🔹خشکسالی یک پدیده زمان‌مند و انباشتی است؛با چند روز یا حتی چند هفته بارش جبران نمی‌شود،آن هم وقتی که خاک توان جذب ندارد، رواناب افزایش می‌یابد
و بخش عمده آب، بدون تغذیه سفره‌های زیرزمینی از دسترس خارج می‌شود.

🔹 مدیریت آب، زمانی اثربخش خواهد بود که بر پایه داده‌های هیدرولوژیک، پیوستگی زمانی و نگاه حوضه‌محور انجام شود،
نه بر اساس جمع بارش‌های کوتاه‌مدت و امید به معجزه باران.

🔹گاماسیاب امروز یک هشدار است؛
هشداری برای تصمیم‌سازی‌هایی که اگر همچنان مقطعی و کوتاه‌نگر بمانند،فردای منابع آب را خشک‌تر از امروز خواهند کرد.

@irantomarrow
🖌فیلم «پری» داریوش مهرجویی :

«پری» داستان دو برادر را روایت می‌کند که هرکدام با زندگی و گذشته‌ی خود درگیر هستند. داستان در بستری از روابط خانوادگی پیچیده، خاطرات تلخ و تنهایی عمیق شکل می‌گیرد.

یکی از برادران، که خسرو شکیبایی نقش او را ایفا می‌کند، مردی است غمگین و درگیر رنج‌های درونی. او با فقدان‌های گذشته، از دست دادن دوستان و ناهمواری‌های زندگی دست و پنجه نرم می‌کند و احساس می‌کند در جامعه و خانواده جایی برای او نیست.

فیلم به شکل طبیعی و شاعرانه، زندگی روزمره شخصیت‌ها را به تصویر می‌کشد؛ از گشت و گذار در شهر، گفتگوهای ساده، تنهایی در خانه، تا روابط پرتنش با خانواده و دوستان.

در این میان، شخصیت اصلی با خاطرات گذشته و حسرت‌ها دست و پنجه نرم می‌کند و به تدریج با احساس تنهایی و فقدان روبه‌رو می‌شود.

یکی از سکانس‌های ماندگار سینمای ایران، سکانس تاکسی‌در این فیلم است. در این لحظه، خسرو شکیبایی زیر گریه می‌زند و دیگران و احتمالا تماشاگر، نیز تحت تأثیر این احساسات، با او اشک می‌ریزند.

این سکانس نماد تنهایی مشترک انسان‌ها، همدلی و تأثیر عمیق احساسات است و قدرت سینمایی مهرجویی و نقش آفرینی شکیبایی در نشان دادن درونیات و دردهای انسانی به شکلی ساده اما تأثیرگذار را آشکار می‌کند.

فیلم با استفاده از فضاسازی شهری و طبیعی، سکوت‌های معنا دار، و ریتمی شاعرانه، ترکیبی از واقع‌گرایی اجتماعی، طنز تلخ و تأملات انسانی ارائه می‌دهد.

مخاطب نه تنها شاهد داستان است، بلکه با شخصیت‌ها همراه می‌شود، با آن‌ها حس می‌کند و در زندگی و غم‌شان شریک می‌گردد.

در نهایت، «پری» فیلمی است که زندگی، مرگ، عشق و فقدان را در دل لحظات ساده و ملموس نشان می‌دهد و یادآور می‌شود که احساسات واقعی انسان‌ها در سکوت و در لحظات کوچک، عمیق‌تر از هر کلام و عمل است.

@irantomarrow
«سنگ قبر» آرتوش قصه‌ی کسی‌ست که کنار قبری ایستاده و با خاموشی سخن می‌گوید، اما آن‌که زیر خاک خفته یک انسانِ تنها نیست، سایه‌ی تمام آدم‌هایی‌ست که زنده بودند و دیده نشدند، دوست داشتند و رنج کشیدند و آرام‌آرام فرسوده شدند، و تازه وقتی رفتند، به یادشان افتادند.

راوی از تنهایی می‌گوید، از فراموشی، از بی‌ارزشی انسان در زمان نفس کشیدنش، و با حسرت می‌پرسد چرا احترام همیشه دیر می‌رسد، چرا آدم‌ها باید بمیرند تا مهم شوند.
سنگ قبر در این ترانه فقط سنگ نیست، نشانه‌ی امیدهایی‌ست که دفن شده‌اند و نام‌هایی که از تمام زندگی‌شان تنها روی سنگی سرد باقی مانده است،

آهنگ با صدایی خسته و زخمی زمزمه می‌کند که زندگی برای خیلی‌ها چیزی جز عبوری بی‌صدا نیست و پایانش خلاصه می‌شود در یک اسم و دو تاریخ.

و سؤال تلخ همین‌جاست: چرا وقتی زنده‌ایم دیده نمی‌شویم، اما بعد از مرگ برایمان اشک می‌ریزند؟

می‌گویند این ترانه در روزهایی نوشته شد که خود آرتوش طعم نادیده‌گرفته‌شدن، تنهایی و خستگی روح را چشیده بود، نه برای مرگ کسی خاص، بلکه از تماشای زندگی‌هایی که تمام رنج و تلاششان سرانجام به چند کلمه روی سنگ قبر ختم می‌شود. او وقتی دید آدم‌ها در زمان زندگی جدی گرفته نمی‌شوند و پس از رفتنشان حسرت آغاز می‌شود، به این فکر افتاد که ارزش انسان همیشه دیر فهمیده می‌شود، و همین شد که با سنگ قبر وارد گفت‌وگو شد، اعتراضی آرام به جهانی که زنده‌ها را فراموش می‌کند.

«سنگ قبر» مرثیه نیست، اعترافی تلخ است به این واقعیت دردناک که بسیاری از آدم‌ها باید بمیرند تا دیده شوند، و شاید به همین دلیل است که این ترانه این‌قدر واقعی، انسانی و نزدیک به دل به نظر می‌رسد.
«شب یلدا» فیلمی نیست که تماشایش تمام شود و تمام. فیلمی است که بعد از پایان، در سکوت می‌ماند و با آدم حرف می‌زند.

پوراحمد در این اثر، داستان فروپاشی آرام یک زندگی را روایت می‌کند؛ فروپاشی‌ای که نه با فریاد، بلکه با سکوت، نگاه و انتظار شکل می‌گیرد.

شب یلدا در این فیلم فقط یک شب تقویمی نیست، بلکه استعاره‌ای است از طولانی‌ترین لحظه‌های بلاتکلیفی انسان، جایی که امید هنوز نمرده اما دیگر زنده هم نیست.

شخصیت اصلی فیلم، مردی است که میان عشق، ترس، وابستگی و شکست معلق مانده است. او نه توان رفتن دارد و نه قدرت ماندن. فضای بسته خانه، تلفن‌هایی که زنگ می‌خورند و سکوت‌هایی که کش می‌آیند، همه تبدیل به ابزارهایی می‌شوند برای نشان دادن تنهایی عمیق انسان معاصر.

پوراحمد با حذف اغراق و ملودرام، درد را واقعی و ملموس می‌کند؛ دردی که شبیه زندگی است، نه شبیه سینما.

بازی محمدرضا فروتن قلب تپنده فیلم است. او با کمترین دیالوگ و بیشترین نگاه، رنج مردی را نشان می‌دهد که هنوز عاشق است اما می‌داند عشق همیشه نجات‌بخش نیست. بازی او آن‌قدر درونی و کنترل‌شده است که تماشاگر به‌جای دیدن یک نقش، یک انسان واقعی را تجربه می‌کند.

دیگر بازیگران نیز در خدمت فضای سرد و درون‌گرای فیلم قرار دارند و اغراق نمی‌کنند.
کیومرث پوراحمد در «شب یلدا» نشان می‌دهد که استاد روایت احساسات خاموش است. او بلد است چگونه با نور کم، قاب‌های ساده و ریتم آهسته، روان آدم‌ها را روی پرده بیاورد

. این فیلم درباره جدایی است، اما عمیق‌تر از آن، درباره ترس از تنها ماندن و دفن شدن آرام آرزوهاست.

اطلاعات فیلم
کارگردان: کیومرث پوراحمد

بازیگران اصلی:
محمدرضا فروتن
الهام چرخنده
هیلدا هاشم‌پور
پروین‌دخت یزدانیان

جوایز مهم:
جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد برای محمدرضا فروتن
تقدیر در جشن خانه سینما
تقدیر در جشن حافظ

«شب یلدا» فیلمی است برای کسانی که دردهای بی‌صدا را می‌شناسند؛ برای کسانی که می‌دانند بعضی جدایی‌ها فریاد ندارند و بعضی شب‌ها هرچقدر هم تمام شوند، باز هم طولانی می‌مانند.
Channel photo updated
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شوق بانوی ایرانی-ابیانه
مرد پوکر‌باز در آهنگ ظاهر سرد و حرفه‌ای دارد اما در درونش پر از عشق، جستجوی معنا و تنهایی است و کارت‌ها برای او نماد زندگی و سرنوشت‌اند نه پول یا شهرت.

این تضاد درونی و نقاب حرفه‌ای او باعث می‌شود دیگران قلب واقعی او را نبینند و او نتواند عشقش را بیان کند. شخصیت آهنگ شباهت زیادی به Leon دارد؛ قاتل حرفه‌ای فیلم که بیروناً خشن و سرد است اما درونش مهربان و حساس است و با Mathilda رابطه‌ای خاص دارد و نمی‌تواند عشق و احساس واقعی خود را آشکار کند. آهنگ قبل از فیلم منتشر شده بود، اما تیم فیلم با مجوز قانونی آن را در پایان فیلم قرار داد تا حس و فضای پایانی منتقل شود، و به همین دلیل مردم آن را با فیلم مرتبط می‌دانند و احساس می‌کنند داستان آهنگ با شخصیت Leon کاملاً هم‌خوانی دارد.

@irantomarrow

---
فیلم لئون: حرفه‌ای در سال ۱۹۹۴ به کارگردانی لوک بسون ساخته شد و داستان مردی به نام لئون را روایت می‌کند که قاتل حرفه‌ای است و در ظاهر سرد و بی‌احساس به نظر می‌رسد اما در درونش مهربانی و احساسات پنهان دارد که با ورود ماتیلدا، دختر ۱۲ ساله، این احساسات بیشتر ظاهر می‌شود و رابطه‌ای غیرمعمول میان آن‌ها شکل می‌گیرد که هم باعث رشد درونی او و هم نشان‌دهندهٔ تنهایی و جستجوی معنا در زندگی است.

در این فیلم بازیگرانی مثل ژان رنو در نقش لئون، ناتالی پورتمن در نقش ماتیلدا، گری اولدمن در نقش استنسفیلد و دنی آیلو در نقش تونی به ایفای نقش پرداخته‌اند و این فیلم اولین حضور سینمایی ناتالی پورتمن را رقم زد.

گرچه فیلم در جوایز بزرگی مثل اسکار برنده نشد، اما نامزد هفت جایزه سزار فرانسه از جمله بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر مرد و بهترین موسیقی شد و در جشنواره‌های خارجی نیز جوایزی از جمله بهترین فیلم خارجی و بهترین بازیگر نقش اول دریافت کرد.

لئون نه فقط داستان یک قاتل حرفه‌ای، بلکه حکایتی از تنهایی، عشق پنهان، تضاد درونی و جستجوی معنا در جهانی سرد و خشن است. شخصیت لئون با ظاهر سرد و قلب پر از احساس، و رابطهٔ خاص او با ماتیلدا، مخاطب را با تضادهای عمیق انسانی روبه‌رو می‌کند و یادآور این نکته است که ظاهر افراد تنها بخشی از حقیقت آن‌هاست و عمق احساسات و اخلاق، اغلب در سکوت و پشت نقاب پنهان می‌ماند. موسیقی و صحنه‌پردازی فیلم، به ویژه انتخاب آهنگ‌هایی چون شکل قلب من در پایان، این احساسات پنهان را برجسته می‌کند و باعث می‌شود مخاطب تا مدت‌ها بعد از تماشا درگیر معنا و احساسات فیلم بماند و تاثیر عمیقی روی او داشته باشد.

@irantomarrow
عباس کیارستمی:

‍ ماشینم بهترین دوست من است.
همین طور دفترم، خانه ام، شهرم، وقتی توی ماشین نشسته ام و کسی در کنارم است، احساس بسیار راحتی دارم.

ما در راحت ترین صندلی ها هستیم، چون چشم در چشم هم نداریم، اما کنار هم نشسته ایم.به همدیگر نگاه نمی کنیم و تنها هنگامی این کار را می کنیم که بخواهیم.

آزادیم که نه به تندی بلکه به ملایمت به دورو بر بنگریم. پرده بزرگی پیش رویمان داریم و همین طور دید های جانبی.

سکوت سنگین و دشوار به نظر نمی رسد.هیچ کس از دیگری پذیرایی نمی کند و جنبه های بسیار دیگر...

@irantomarrow
❤1
🚩درباره فیلم «مثل یک عاشق»
عباس کیارستمی :

یکی از موارد جالب درباره صدای فیلم زمانی بود که در ایران، من در فیلمنامه نوشتم که در یکی از صحنه‌ها ما صدای دزدگیر خودرو در خیابان می‌شنویم.

اما وقتی عوامل ژاپنی فیلم هنگام فیلمبرداری در توکیو صدا را شنیدند، با تعجب پرسیدند که صدا چیست؟
و ما در پاسخ گفتیم که این صدای دزدگیر خودرو است.
اما آنها نمی‌دانستند یعنی چه!
چون در ژاپن خودرویی سرقت نمی‌شود که نیار به آن باشد.

Like Someone In Love /Abbas Kiarostamii

@irantomarrow
🖋آرام آریایی:


🚩طعم گیلاس؛ وقتی خالق و مخلوق در یک سکوت آرمیده‌اند:

«طعم گیلاس» فیلمی نیست که درباره‌ی مرگ باشد؛ فیلمی است که مرگ را آرام می‌کند. عباس کیارستمی در این اثر، مرگ را از هیاهو، از تراژدی، از قضاوت، و از ترس خالی می‌کند و آن را به اندازه‌ی یک جاده‌ی خاکی، یک ماشین در حال حرکت، و یک گفت‌وگوی ساده پایین می‌آورد. انگار می‌خواهد بگوید مرگ، ادامه‌ی همان سکوتی است که سال‌ها در زندگی با خود حمل می‌کنیم.

داستان فیلم ساده و بی‌پناه است: مردی میانسال، تنها، با اتومبیلش در حاشیه‌های تهران می‌گردد. او به‌دنبال نجات نیست؛ به‌دنبال کسی است که پس از مرگش، پس از آن‌که خودش را در گودالی زیر یک درخت دفن کرد، خاکی روی تنش بریزد. او تصمیمش را گرفته، اما هنوز حرکت می‌کند، هنوز حرف می‌زند، هنوز گوش می‌دهد؛ چون حتی کسی که می‌خواهد بمیرد، در ژرفای وجودش هنوز می‌خواهد دیده شود.
همایون ارشادی با بازی‌ای به‌شدت کنترل‌شده و خاموش، این مرد را نه بازی می‌کند، بلکه زندگی می‌کند. صورتش خسته است، نگاهش ته‌نشین‌شده، و صدایش انگار از جایی میان بودن و نبودن می‌آید. او قهرمان نیست؛ انسانی است خسته، نجیب و تنها. سکوت‌هایش پرمعناست و نگاهش، روایتگر عمری است که دیگر چیزی برای گفتن ندارد.
در مسیر جست‌وجو، مرد با آدم‌هایی روبه‌رو می‌شود که هر کدام شکلی از زندگی را نمایندگی می‌کنند؛ سرباز جوان، طلبه، و پیرمرد. اما این پیرمرد است که با خاطره‌ای ساده، با یادآوری طعم یک گیلاس، برای لحظه‌ای شک را وارد تصمیم مرد می‌کند. نه با فلسفه، نه با نصیحت؛ فقط با یادآوری لذت کوچکی که هنوز می‌تواند آدمی را به زندگی وصل کند.

کیارستمی عمداً پاسخ نهایی نمی‌دهد. پایان فیلم، ناتمام است؛ چون زندگی هم ناتمام است. او معنا را به تماشاگر واگذار می‌کند و ما را در تاریکی رها می‌کند تا خودمان تصمیم بگیریم. این ناتمامی، جوهره‌ی جهان کیارستمی است؛ جهانی که از قطعیت فرار می‌کند.
پس از مرگ عباس کیارستمی، «طعم گیلاس» دیگر فقط یک فیلم نیست؛ وصیت‌نامه‌ای تصویری است. کیارستمی همان‌طور که فیلمش را بی‌پاسخ رها کرد، زندگی را هم بی‌توضیح ترک کرد. و حالا با رفتن همایون ارشادی، انگار مرد درون قاب نیز بالاخره از تصویر بیرون آمده و به همان سکوتی پیوسته که سال‌ها پیش بازی‌اش کرده بود.

امروز می‌توان خیال کرد ــ و چه خیالی درست‌تر از خیال در جهان کیارستمی ــ که عباس کیارستمی و همایون ارشادی، خالق و چهره‌ی ماندگار این فیلم،
احتمالاً جایی زیر یک درخت گیلاس آرمیده‌اند؛
بی‌دیالوگ، بی‌پاسخ، در سکوتی آرام،
که نه پایان است و نه آغاز،
بلکه ادامه‌ی زندگی.

اطلاعات فیلم
کارگردان:
عباس کیارستمی
بازیگران:
همایون ارشادی
عبدالرحمن باقری
حسین یاری

سال ساخت:
۱۳۷۶ (۱۹۹۷)
جوایز و افتخارات:
نخل طلای جشنواره‌ی فیلم کن (۱۹۹۷) – به‌صورت مشترک

@irantomarrow
سال‌ها پیش، در مقاله‌ای که در مجله‌ی فیلم منتشر شده بود، منتقدی روایت می‌کرد که در یکی از شهرهای یونان راهش را گم کرده بود. نه نشانی را می‌دانست و نه زبان را. به رهگذری نزدیک می‌شود و برای توضیح درماندگی‌اش فقط یک چیز می‌گوید: «ایران»
و عجیب این‌جاست؛ پیش از آن‌که نامی از سیاست، تاریخ یا جغرافیا شنیده شود، اولین اسمی که از دهان آن رهگذر بیرون می‌آید، عباس کیارستمی است.

نه فردوسی، نه تخت‌جمشید، نه نفت,نه جنگ؛ بلکه نام فیلم‌سازی که ایران را با سکوت، با جاده، با درخت، و با آدم‌های معمولی،  به جهان معرفی کرده بود.

این خاطره، شاید بهترین توضیح برای جایگاه کیارستمی باشد. او ایران را فریاد نزد؛ نجوا کرد. و همین نجوا آن‌قدر صادق بود که از مرزها عبور کرد. «طعم گیلاس» دقیقاً محصول همین نگاه است؛ فیلمی که بدون توضیح، بدون شعار، و بدون ترجمه، با انسان حرف می‌زند.
حالا که کیارستمی رفته است، و حالا که همایون ارشادی نیز دیگر در میان ما نیست، این فیلم بیش از همیشه شبیه یک نشانه است؛ نشانه‌ای که نشان می‌دهد چگونه یک نگاه، یک سکوت، و یک گیلاس ساده می‌تواند نام یک سرزمین را در ذهن رهگذری در شهری دور ثبت کند.
و شاید حالا، اگر آن منتقد دوباره در همان شهر یونانی راهش را گم کند و بگوید «از ایران آمده‌ام»، نامی که به زبان می‌آید، نه فقط عباس کیارستمی، که تصویری باشد از مردی خاموش در یک ماشین، در جاده‌ای خاکی، زیر درختی که گیلاس می‌دهد.

و چه خیالِ درستی‌ست اگر فکر کنیم
که امروز، عباس کیارستمی و همایون ارشادی
جایی زیر یک درخت گیلاس آرمیده‌اند؛
جایی که دیگر راه گم نمی‌شود.

@irantomarrow