ایران فردا
177 subscribers
155 photos
51 videos
438 links
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
Download Telegram
Lalaei
Ali Zand Vakili
آخرین لالایی برای دختران ایران که یکماه است زمین از خنده هایشان تهی شده است.

@irantomarrow
رنج‌های کردزبانان ایران در دوران حکومت جمهوری اسلامی

کردزبانان ایران یکی از کهن‌ترین و ریشه‌دارترین اقوام این سرزمین هستند که قرن‌ها در مناطق غربی ایران، از جمله استان‌های کردستان، کرمانشاه، ایلام و بخش‌هایی از آذربایجان غربی زندگی کرده‌اند. با وجود نقش مهم آنان در تاریخ، فرهنگ و دفاع از تمامیت ارضی ایران، کردزبانان در دوران حکومت جمهوری اسلامی با مجموعه‌ای از رنج‌ها، تبعیض‌ها و فشارهای چندلایه مواجه بوده‌اند که آثار عمیق اجتماعی، اقتصادی و روانی بر زندگی آنان بر جای گذاشته است.

یکی از اساسی‌ترین مشکلات، محرومیت ساختاری و اقتصادی مناطق کردنشین است. این مناطق سال‌هاست با کمبود زیرساخت‌های آموزشی، درمانی، صنعتی و فرصت‌های شغلی پایدار روبه‌رو هستند. نرخ بالای بیکاری، فقر گسترده و نبود چشم‌انداز روشن برای آینده، بسیاری از جوانان را یا به مهاجرت اجباری و یا به پذیرش مشاغل پرخطر سوق داده است. این وضعیت نه نتیجه‌ی ناتوانی مردم، بلکه حاصل سیاست‌های ناعادلانه و توسعه‌نیافته‌ی حکومتی است.
در بستر همین فقر و محرومیت، پدیده‌ی کولبری شکل گرفته است؛ کاری طاقت‌فرسا و بسیار خطرناک که برای بسیاری از خانواده‌ها به تنها راه تأمین معاش تبدیل شده است. با این حال، برخورد حکومت با کولبران اغلب نه انسانی و حمایتی، بلکه امنیتی و خشونت‌آمیز بوده است. کشته‌شدن کولبران غیرمسلح با شلیک نیروهای مرزبانی یکی از دردناک‌ترین جلوه‌های نقض حق حیات در مناطق کردنشین به شمار می‌رود. این کشتارها، علاوه بر گرفتن جان انسان‌ها، خانواده‌ها را در سوگ، فقر مضاعف و ناامنی دائمی فرو می‌برد و زخمی عمیق بر حافظه‌ی جمعی جامعه باقی می‌گذارد.

در کنار فشارهای اقتصادی، محدودیت‌های فرهنگی و زبانی نیز نقش مهمی در رنج کردزبانان ایفا کرده است. زبان کردی، با وجود پیشینه‌ی غنی ادبی و فرهنگی، جایگاه رسمی و شایسته‌ای در نظام آموزشی و رسانه‌های دولتی ندارد. آموزش به زبان مادری، که یکی از حقوق بنیادین فرهنگی است، عملاً اجرا نشده و این امر باعث تضعیف هویت زبانی و فرهنگی و افزایش احساس به‌حاشیه‌رانده‌شدن در میان نسل‌های جدید شده است.

از سوی دیگر، نگاه امنیتی دائمی به جامعه‌ی کرد پیامدهای اجتماعی و روانی سنگینی به همراه داشته است. یکی از مخرب‌ترین نتایج این رویکرد، پرورش و گسترش شبکه‌های خبرچینی و جاسوسی در میان خود مردم کرد بوده است. تشویق یا واداشتن برخی افراد به همکاری اطلاعاتی علیه هم‌قوم‌های خود، فضایی از سوءظن، ترس و بی‌اعتمادی درون جامعه ایجاد کرده و پیوندهای اجتماعی و همبستگی درونی را به‌شدت تضعیف کرده است؛ آسیبی که در بسیاری موارد اثرات آن از سرکوب مستقیم نیز عمیق‌تر و ماندگارتر بوده است.

در کنار این مسائل، نقض گسترده‌ی حقوق بشر در مناطق کردنشین، از جمله بازداشت فعالان مدنی، فرهنگی، معلمان، نویسندگان و روزنامه‌نگاران، صدور احکام سنگین قضایی و اجرای اعدام، فشار مضاعفی بر این جامعه وارد کرده است. چنین فضایی، امکان مشارکت مدنی، گفت‌وگوی مسالمت‌آمیز و پیگیری مطالبات قانونی را به‌شدت محدود کرده و جامعه را به سمت سکوت اجباری و انزوای اجتماعی سوق داده است.

مجموعه‌ی این عوامل—از فقر و محرومیت اقتصادی، کشتار کولبران، سرکوب فرهنگی و زبانی، نگاه امنیتی فراگیر و تخریب اعتماد اجتماعی—در طول زمان باعث شده است که بخشی از جامعه‌ی کردزبان، به‌ویژه برخی جوانان، به سمت گروه‌های تجزیه‌طلب سوق داده شوند. این سوق‌دادن نه پدیده‌ای طبیعی و خودخواسته، بلکه پیامد مستقیم سیاست‌های طردکننده و سرکوب‌گرانه‌ای است که احساس تعلق، کرامت و امید به آینده را از افراد سلب کرده‌اند. در نتیجه، برخی از این افراد در واکنشی اعتراضی و هویتی، نه‌تنها به این گروه‌ها گرایش پیدا کرده‌اند، بلکه حتی هویت ملی ایرانیِ خود را نیز انکار می‌کنند؛ انکاری که بیش از آن‌که ریشه در دشمنی با ایران داشته باشد، بازتاب زخم‌های عمیق، تجربه‌ی مداوم بی‌عدالتی و احساس طردشدگی از ساختار رسمی کشور است.

با این حال، باید با صراحت تأکید کرد که این گرایش نماینده‌ی کل جامعه‌ی کردزبان ایران نیست. اکثریت کردزبانان همچنان خود را بخشی از ایران می‌دانند و خواهان برابری حقوقی، کرامت انسانی، توسعه‌ی عادلانه و زندگی مسالمت‌آمیز در چارچوب یک ایران چندفرهنگی و عادلانه هستند. تداوم سیاست‌های امنیتی و نادیده‌گرفتن ریشه‌های واقعی نارضایتی نه‌تنها به کاهش گرایش‌های افراطی کمک نمی‌کند، بلکه می‌تواند شکاف‌های اجتماعی و هویتی را عمیق‌تر و پرهزینه‌تر سازد.

در نهایت، رنج کردزبانان ایران بازتاب یک مسئله‌ی عمیق‌تر در شیوه‌ی حکمرانی و برخورد با تنوع فرهنگی در کشور است. احترام به حقوق انسانی، اقتصادی، زبانی و فرهنگی کردزبانان نه یک امتیاز، بلکه حقی بنیادین و شرطی اساسی برای عدالت اجتماعی، همبستگی ملی و آینده‌ای انسانی‌تر برای همه‌ی مردم ایران است.
علل دشمنی حکومت جمهوری اسلامی با بهاییان ایران

بهاییان ایران یکی از قدیمی‌ترین اقلیت‌های دینی کشور هستند که ریشه‌های تاریخی آنان به قرن نوزدهم بازمی‌گردد. با وجود آن‌که بخش بزرگی از جامعه‌ی بهایی ایران همواره بر زندگی مسالمت‌آمیز، پرهیز از فعالیت سیاسی و خدمت اجتماعی تأکید داشته است، حکومت جمهوری اسلامی از ابتدای تأسیس تاکنون سیاستی خصمانه، تبعیض‌آمیز و سرکوب‌گرانه نسبت به آنان در پیش گرفته است. این دشمنی دلایل متعددی دارد که ترکیبی از عوامل ایدئولوژیک، سیاسی، تاریخی و امنیتی است.

نخستین و مهم‌ترین علت، مخالفت ایدئولوژیک و اعتقادی است. نظام جمهوری اسلامی بر پایه‌ی قرائت رسمی از مذهب تشیع دوازده‌امامی بنا شده است و بهاییت را نه به‌عنوان یک دین مستقل، بلکه به‌عنوان «فرقه‌ای ضاله» تلقی می‌کند. پذیرش پیامبری پس از اسلام، که یکی از اصول اعتقادی آیین بهایی است، با مبانی فقهی حاکمیت دینی جمهوری اسلامی در تضاد مستقیم قرار دارد. از این منظر، حکومت بهاییت را تهدیدی برای مشروعیت ایدئولوژیک خود می‌بیند.

دومین عامل، عدم به‌رسمیت‌شناختن حقوقی بهاییان در قانون اساسی است. قانون اساسی جمهوری اسلامی تنها ادیان اسلام، مسیحیت، یهودیت و زرتشتی را به‌عنوان اقلیت دینی به رسمیت می‌شناسد. این حذف حقوقی، زمینه‌ساز انواع تبعیض‌ها شده است؛ از محرومیت از تحصیلات دانشگاهی و اشتغال دولتی گرفته تا مصادره‌ی اموال و محدودیت در فعالیت‌های اجتماعی و اقتصادی. در واقع، بهاییان به‌طور سیستماتیک از بسیاری از حقوق شهروندی محروم شده‌اند.

عامل سوم، نگاه امنیتی و سیاسی حکومت به جامعه‌ی بهایی است. جمهوری اسلامی از دهه‌های نخست شکل‌گیری خود، بهاییان را به وابستگی خارجی و به‌ویژه ارتباط با اسرائیل متهم کرده است؛ اتهامی که ریشه در استقرار مرکز جهانی بهاییان در شهر حیفا دارد، امری که پیش از تأسیس دولت اسرائیل رخ داده است. با این حال، این موضوع بهانه‌ای برای امنیتی‌سازی یک جامعه‌ی مذهبی غیرسیاسی و توجیه سرکوب سازمان‌یافته‌ی آن بوده است.

چهارمین عامل، کاربرد بهایی‌ستیزی به‌عنوان ابزار انسجام ایدئولوژیک داخلی است. حکومت جمهوری اسلامی در مقاطع مختلف، با برجسته‌کردن «دشمنان داخلی» کوشیده است هویت ایدئولوژیک خود را تقویت و پایگاه اجتماعی‌اش را منسجم کند. بهاییان، به‌دلیل نداشتن ابزار دفاع سیاسی و رسانه‌ای و نیز تأکیدشان بر پرهیز از خشونت، به یکی از آسیب‌پذیرترین اهداف این سیاست تبدیل شده‌اند.

پنجمین عامل، ترس از الگوی فکری و اجتماعی آیین بهایی است. تأکید بهاییت بر برابری زن و مرد، آموزش همگانی، صلح جهانی، نفی تعصب دینی و قومی، و استقلال دین از سیاست، با ساختار اقتدارگرای دینی جمهوری اسلامی ناسازگار است. این تعارض ارزشی، باعث شده است که حکومت بهاییت را نه‌فقط یک اقلیت مذهبی، بلکه یک چالش فکری بالقوه تلقی کند.
در نهایت، نبود سازوکارهای حقوقی مستقل و پاسخ‌گو در ساختار حکمرانی جمهوری اسلامی، امکان تداوم این تبعیض‌ها را فراهم کرده است. نبود قوه‌ی قضاییه‌ی مستقل، رسانه‌های آزاد و نهادهای مدنی مؤثر، باعث شده است که نقض حقوق بهاییان بدون پاسخ‌گویی و هزینه‌ی جدی برای عاملان آن ادامه یابد.

در جمع‌بندی، دشمنی حکومت جمهوری اسلامی با بهاییان ایران حاصل ترکیبی از تعارض ایدئولوژیک، حذف حقوقی، امنیتی‌سازی سیاسی و ترس از الگوهای فکری متفاوت است. این سیاست نه‌تنها موجب رنج گسترده‌ی یک اقلیت مذهبی شده، بلکه اصول برابری شهروندی، عدالت اجتماعی و همزیستی مسالمت‌آمیز را در کل جامعه تضعیف کرده است. احترام به حقوق بهاییان، همچون سایر شهروندان، شرطی اساسی برای حرکت به‌سوی جامعه‌ای عادلانه‌تر و انسانی‌تر در ایران است.

https://t.me/irantomarrow
محمد شریفی مقدم، دبیر کل خانه پرستار گفت که تعدادی از پرستاران در جریان اعتراضات دی‌ماه بازداشت شده‌اند، اما متاسفانه آمار دقیقی از آن ندارم.

او افزود: «کسانی که باید در حمایت از آن‌ها اقدام کنند، خود را کنار کشیده‌اند و هیچ‌گونه پیگیری مشخصی در خصوص وضعیت پرستاران بازداشتی صورت نگرفته است.»

او اضافه کرد: «پرستارانی در اصفهان، تهران و برخی دیگر از شهرها بازداشت شده‌اند؛ یعنی علاوه بر آن روزها، در روزهای بعد هم بازداشتی داشته‌ایم. مثلا هفته گذشته یک پرستار شاغل در مرکز پرستاری در منزل را بازداشت کرده‌اند.»

@irantomarrow
رانت در ساختار جمهوری اسلامی و نقش آن در شکل‌گیری مخالفت‌ها با تغییر سیاسی

حکومت جمهوری اسلامی ایران در طول حدود ۴۷ سال حیات خود، نه‌تنها بر پایه ایدئولوژی دینی و امنیتی اداره شده، بلکه به‌طور گسترده بر توزیع رانت به‌عنوان یکی از ابزارهای اصلی حفظ قدرت تکیه کرده است. رانت در این معنا، به امتیازات اقتصادی، سیاسی، حقوقی، اجتماعی و تحصیلی گفته می‌شود که نه بر اساس شایستگی و رقابت آزاد، بلکه به دلیل وفاداری سیاسی و ایدئولوژیک اعطا شده‌اند.

انواع رانت‌های توزیع‌شده میان حامیان حکومت

۱. رانت اقتصادی و مالی
بخش بزرگی از منابع اقتصادی کشور، به‌ویژه در حوزه‌های نفت، گاز، پتروشیمی، واردات، صادرات، بانک‌ها و پروژه‌های عمرانی، در اختیار نهادها و افرادی قرار گرفته که به ساختار قدرت نزدیک بوده‌اند. شرکت‌های وابسته به نهادهای حکومتی، سپاه پاسداران، بنیادها و آقازاده‌ها بدون رقابت واقعی به قراردادهای کلان دسترسی داشته‌اند. معافیت‌های مالیاتی، وام‌های کلان بدون بازپرداخت واقعی و دسترسی به ارز ترجیحی از نمونه‌های روشن این نوع رانت است.

۲. رانت شغلی و اداری
استخدام در دستگاه‌های دولتی، دانشگاه‌ها، رسانه‌ها و نهادهای حساس، اغلب بر اساس «گزینش عقیدتی–سیاسی» انجام شده است. وفاداری به حکومت، عضویت در نهادهای خاص یا سابقه فعالیت ایدئولوژیک، برای بسیاری از افراد مسیر ارتقای شغلی و امنیت اقتصادی را هموار کرده است، در حالی که بخش بزرگی از جامعه، حتی با شایستگی علمی و تخصصی بالاتر، از این فرصت‌ها محروم مانده‌اند.

۳. رانت قضایی و مصونیت حقوقی
یکی از مهم‌ترین امتیازات حامیان حکومت، برخورداری از نوعی مصونیت نانوشته در برابر قانون بوده است. بسیاری از فسادهای بزرگ، تخلفات اقتصادی و حتی جرایم جدی، یا هرگز رسیدگی نشده‌اند یا با احکام سبک و نمایشی خاتمه یافته‌اند. این تبعیض ساختاری، اعتماد عمومی به عدالت را به‌شدت تضعیف کرده است.

۴. رانت سیاسی و رسانه‌ای
جریان‌های وفادار به حکومت، دسترسی انحصاری به رسانه‌های رسمی، تریبون‌ها، بودجه‌های فرهنگی و امکان تأثیرگذاری سیاسی داشته‌اند. در مقابل، منتقدان یا حذف شده‌اند یا با محدودیت‌های شدید روبه‌رو بوده‌اند. این نابرابری، فضای رقابت سیاسی واقعی را عملاً از بین برده است.

۵. رانت تحصیلی و آموزشی
یکی از پایدارترین و در عین حال کمتر شفاف‌شده‌ترین اشکال رانت، رانت تحصیلی بوده است. سهمیه‌های گسترده و چندلایه در کنکور و پذیرش دانشگاه‌ها، از جمله سهمیه‌های وابسته به نهادهای خاص، خانواده‌های نیروهای حکومتی و ساختارهای امنیتی، عملاً نظام آموزش عالی را از اصل شایسته‌سالاری دور کرده است.
علاوه بر این، تسهیل غیررسمی قبولی، ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر، اعزام به خارج از کشور، و چشم‌پوشی از تخلفات علمی برای افراد وابسته، موجب شده مدارک دانشگاهی در مواردی به ابزار بازتولید قدرت و رانت تبدیل شوند، نه نتیجه رقابت علمی سالم. این روند، هم به کیفیت آموزش آسیب زده و هم احساس بی‌عدالتی عمیقی در نسل‌های جوان ایجاد کرده است.
رانت و علت مخالفت با تغییر بنیادین قدرت
در چنین ساختاری، طبیعی است که بخش قابل‌توجهی از مخالفت‌ها با هرگونه تغییر اساسی در نظام سیاسی، نه از سر دغدغه برای منافع ملی، بلکه از ترس فروپاشی شبکه‌های رانتی شکل بگیرد. کسانی که موقعیت شغلی، اقتصادی، تحصیلی و اجتماعی خود را مدیون این امتیازات هستند، به‌خوبی می‌دانند که در یک نظام مبتنی بر حاکمیت قانون، شفافیت و رقابت آزاد، چنین امتیازاتی قابل تداوم نخواهد بود.
در این چارچوب، یکی از دلایل مهم مخالفت برخی گروه‌ها با مطرح شدن رضا پهلوی به‌عنوان رئیس حکومت آینده یا نماد گذار سیاسی، همین نگرانی عمیق از قطع این رانت‌هاست. پایان دادن به سهمیه‌های تبعیض‌آمیز، استقلال دانشگاه‌ها، برابری در برابر قانون و حذف امتیازات ویژه، مستقیماً منافع تثبیت‌شده این گروه‌ها را تهدید می‌کند.

رانت‌خواری در جمهوری اسلامی یک پدیده اتفاقی یا محدود نبوده، بلکه بخشی ساختاری از نظام حکمرانی به‌شمار می‌آید. از اقتصاد و قضا تا آموزش و رسانه، شبکه‌ای از امتیازات شکل گرفته که بقای آن به حفظ وضع موجود وابسته است. از این رو، مقاومت در برابر تغییر سیاسی، بیش از آنکه ایدئولوژیک باشد، ریشه در ترس از از دست دادن منافع رانتی دارد. درک این واقعیت، کلید فهم بسیاری از مخالفت‌ها با گذار به آینده‌ای متفاوت برای ایران است.

@irantomarrow
هر جامعه‌ی زنده و پویا، نقد نه‌تنها مجاز بلکه ضروری است. هیچ فردی، صرف‌نظر از جایگاه، پیشینه یا محبوبیتش، فراتر از نقد قرار نمی‌گیرد. رضا پهلوی نیز از این قاعده مستثنا نیست؛ او هم مانند هر انسان دیگری می‌تواند خطا کند، تصمیماتش قابل بررسی است و دیدگاه‌هایش باید به‌طور جدی نقد شود. اتفاقاً اگر قرار است آینده‌ای دموکراتیک برای ایران متصور باشیم، باید از همین حالا فرهنگ نقد مسئولانه را تمرین کنیم.
اما مسئله‌ی اصلی از جایی آغاز می‌شود که مرز میان نقد و تخریب آگاهانه یا ناآگاهانه از بین می‌رود.
در مقطع حساس کنونی، رضا پهلوی ــ فارغ از اینکه کسی با همه‌ی دیدگاه‌هایش موافق باشد یا نه ــ موفق شده است بخش بزرگی از ایرانیان با گرایش‌های فکری، قومی و سیاسی متفاوت را حول یک خواست مشترک متحد کند:
گذار از جمهوری اسلامی و رسیدن به ایرانی آزاد و سکولار. این دستاورد در تاریخ معاصر اپوزیسیون ایران کم‌سابقه است.
در چنین شرایطی، تمرکز وسواس‌گونه‌ی برخی افراد و جریان‌ها بر تخریب شخصیتی او، آن هم نه از مسیر نقد مستدل بلکه با اتهام‌زنی، تحریف، شایعه‌سازی و حملات احساسی، پرسش‌برانگیز است. پرسش اینجاست:
چرا درست در لحظه‌ای که یک همگرایی ملی در حال شکل‌گیری است، پیکان تیغ به‌جای استبداد حاکم، به سمت یکی از نمادهای این همگرایی نشانه می‌رود؟
به‌طور واقع‌بینانه، این رفتارها معمولاً از دو حالت خارج نیست:
نخست، گروهی که به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم از تداوم جمهوری اسلامی منافعی دارند؛ چه منافع مادی، چه جایگاه سیاسی، چه سرمایه‌ی نمادین. برای این افراد، هر پروژه‌ای که شانس واقعیِ فروپاشی نظم موجود را افزایش دهد، تهدید محسوب می‌شود. طبیعی است که در چنین حالتی، تخریب چهره‌های وحدت‌بخش به یک ابزار تبدیل شود.
دوم، افرادی که فریب خورده‌اند یا دچار کوته‌بینی سیاسی هستند. این گروه گاه با نیت خیر، اما بدون درک شرایط تاریخی و اولویت‌های لحظه، به اختلاف‌افکنی دامن می‌زنند. آنها فراموش می‌کنند که هیچ آلترناتیوی در خلأ ساخته نمی‌شود و اصرار بر «کمال مطلق» در بحبوحه‌ی یک مبارزه‌ی نابرابر، عملاً به نفع وضع موجود تمام می‌شود.
نقد، اگر صادقانه باشد، باید در جهت بهبود، شفافیت و تقویت حرکت جمعی عمل کند، نه تضعیف آن. نقدی که زمان، زمینه و پیامدهای خود را نشناسد، حتی اگر ظاهری روشنفکرانه داشته باشد، می‌تواند ناخواسته به ابزار بازتولید استبداد تبدیل شود.
امروز، بیش از هر زمان دیگری، جامعه‌ی ایران به عقلانیت سیاسی، اولویت‌سنجی و مسئولیت‌پذیری در گفتار نیاز دارد. نقد رضا پهلوی حق همگان است؛ اما تخریب او در لحظه‌ای که نماد همگرایی ملی شده، یا از سر منفعت‌طلبی است یا از سر ناآگاهی. و هر دو، در نهایت، یک برنده دارند:
جمهوری اسلامی.


@irantomarrow
چپ ایدئولوژیک و رؤیای مدینه فاضله؛ مانعی در مسیر تغییر سیاسی ایران

در تحولات سیاسی معاصر ایران، یکی از پدیده‌های قابل‌تأمل، موضع‌گیری گروه‌هایی از جریان چپ در برابر هرگونه تغییر ساختار قدرت در جمهوری اسلامی است؛ به‌ویژه زمانی که این تغییر با نام یا نقش شاهزاده رضا پهلوی گره می‌خورد. این مخالفت، نه لزوماً از تحلیل واقع‌بینانه شرایط اجتماعی و سیاسی ایران، بلکه اغلب از بغض تاریخی، ایدئولوژیک و وعده‌های کاذب «مدینه فاضله»‌ای نشأت می‌گیرد که دهه‌هاست در ادبیات چپ رادیکال تکرار می‌شود، بی‌آنکه در عمل محقق شده باشد.

وعده مدینه فاضله و گسست از واقعیت

بخش قابل‌توجهی از جریان‌های چپ، همچنان در چارچوب مفاهیم آرمان‌گرایانه‌ای چون «حکومت خلق»، «عدالت مطلق» و «برابری کامل» می‌اندیشند؛ مفاهیمی که در تاریخ معاصر، بارها در عمل به استبداد، فقر و سرکوب انجامیده‌اند. این گروه‌ها به‌جای پذیرش واقعیت‌های جامعه ایران امروز—جامعه‌ای متکثر، خسته از ایدئولوژی و تشنه ثبات، آزادی‌های فردی و رفاه—همچنان در پی نسخه‌ای انتزاعی از آینده‌اند که نه پایگاه اجتماعی روشنی دارد و نه راهکار عملی.

بغض تاریخی به‌جای نقد عقلانی

مخالفت بخش‌هایی از چپ با شاهزاده رضا پهلوی، بیش از آنکه بر مبنای نقد برنامه‌ها، مواضع یا عملکرد سیاسی او باشد، ریشه در کینه‌ای تاریخی نسبت به مفهوم پادشاهی و میراث دوران پهلوی دارد. این بغض تاریخی باعث شده است که حتی نقش نمادین او در ایجاد همبستگی ملی، جلب توجه افکار عمومی جهانی و ارائه یک آلترناتیو غیرایدئولوژیک نیز نادیده گرفته شود. در چنین فضایی، «ضد پهلوی بودن» به هدفی مستقل تبدیل می‌شود، حتی اگر نتیجه آن، تداوم وضع موجود باشد.
هم‌سویی ناخواسته با بقای جمهوری اسلامی
تناقض تلخ آنجاست که این مخالفت سرسختانه، عملاً به سود جمهوری اسلامی تمام می‌شود. زمانی که نیروهای مخالف، به‌جای تمرکز بر نقطه اشتراک—یعنی عبور از نظام فعلی—انرژی خود را صرف تخریب یکدیگر می‌کنند، حاکمیت مستقر نفس راحت‌تری می‌کشد. چپ ایدئولوژیک، با رد هر آلترناتیوی که با قالب ذهنی‌اش هم‌خوانی ندارد، ناخواسته در صف نیروهایی قرار می‌گیرد که استمرار وضع موجود را ممکن می‌سازند.

ضرورت عبور از ایدئولوژی‌زدگی

ایران امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند عقلانیت سیاسی، عمل‌گرایی و اتحاد حداقلی بر سر اصول پایه‌ای چون تمامیت ارضی، حاکمیت ملی، حقوق بشر و جدایی دین از دولت است. پافشاری بر رؤیاهای ایدئولوژیک و وعده‌های اثبات‌نشده، نه‌تنها کمکی به آینده ایران نمی‌کند، بلکه مسیر تغییر را نیز مسدود می‌سازد. نقد سیاسی زمانی ارزشمند است که از سر مسئولیت‌پذیری و توجه به منافع ملی باشد، نه از روی بغض تاریخی و خیال‌پردازی آرمان‌شهری.

مخالفت گروه‌های چپ با هرگونه تغییر حکومت که نام رضا پهلوی در آن مطرح باشد، بیش از آنکه نشانه پایبندی به آزادی و عدالت باشد، بازتاب اسارت در گذشته و ناتوانی در مواجهه با واقعیت امروز است. اگر هدف، رهایی ایران از چرخه استبداد است، زمان آن رسیده که مدینه فاضله خیالی کنار گذاشته شود و سیاست، به‌عنوان هنرِ ممکن‌ها، جایگزین شعارهای تهی گردد.

https://t.me/irantomarrow
تناقض در حافظه تاریخی؛ از تطهیر دهه شصت تا تخریب یک آلترناتیو بی‌خشونت

یکی از شگفت‌انگیزترین تناقض‌ها در فضای سیاسی و رسانه‌ای ایرانِ امروز، ایستادن تمام‌قد برخی نیروها و فعالان سیاسی پشت سر میرحسین موسوی است؛ فردی که آشکارا از «دوران طلایی دهه شصت» سخن می‌گوید و رؤیای بازگشت به همان دوره را در ذهن می‌پروراند، در حالی که همان دهه، یکی از تاریک‌ترین و خشن‌ترین فصول تاریخ معاصر ایران به شمار می‌رود. تناقض زمانی عمیق‌تر می‌شود که همین افراد، در برابر شاهزاده رضا پهلوی—که نه در قدرت بوده و نه در هیچ کشتار و سرکوبی نقش داشته—بی‌امان به تخریب، تهمت و پرونده‌سازی روی می‌آورند.

دهه شصت؛ طلایی برای چه کسانی؟

دهه ۱۳۶۰ برای بخش بزرگی از جامعه ایران، نه «طلایی»، بلکه دهه اعدام، زندان، جنگ، سرکوب سازمان‌یافته و حذف فیزیکی مخالفان بود. اوج این خشونت‌ها در تابستان ۱۳۶۷ و در قالب کشتار زندانیان سیاسی رقم خورد؛ فاجعه‌ای که امروز در سطح بین‌المللی به‌عنوان یکی از مصادیق جدی نقض گسترده حقوق بشر و جنایت علیه بشریت مورد بررسی قرار می‌گیرد. میرحسین موسوی در آن زمان نخست‌وزیر جمهوری اسلامی بود؛ مقامی که به‌لحاظ سیاسی و اجرایی، نمی‌توان آن را جدا از ساختار قدرت و تصمیمات کلان آن دوره دانست.

سکوت معنادار و فقدان اعلام برائت

مسئله اساسی آن است که میرحسین موسوی، با وجود گذشت دهه‌ها، هیچ‌گاه به‌صورت شفاف و صریح از کشتار ۶۷ اعلام برائت نکرده و مسئولیت سیاسی یا اخلاقی آن دوره را نپذیرفته است. این سکوت طولانی‌مدت، از سوی یکی از بالاترین مقامات اجرایی وقت، نمی‌تواند صرفاً با توجیه «بی‌اطلاعی» یا «نبود اختیار» کنار گذاشته شود. با این حال، برای بخشی از حامیانش، این گذشته نه‌تنها مسئله‌ساز نیست، بلکه با روایت‌سازی‌های گزینشی و احساسی، عملاً تطهیر می‌شود.

بازسازی گذشته به‌جای پاسخ‌گویی

حمایت بی‌قیدوشرط از موسوی، در عمل به معنای چشم‌پوشی از منطق حکمرانی دهه شصت و تلاش برای بازگرداندن چهره‌هایی است که هنوز با کارنامه خود تسویه‌حساب نکرده‌اند. این رویکرد، نه رو به آینده، بلکه نوعی عقب‌گرد سیاسی است که بیش از هر چیز، حافظه تاریخی جامعه را هدف می‌گیرد و رنج قربانیان آن دهه را نادیده می‌گیرد.

تخریب رضا پهلوی؛ بدون سابقه خشونت

در مقابل، شاهزاده رضا پهلوی قرار دارد؛ شخصیتی که نه در قدرت بوده، نه تصمیم‌گیر اجرایی بوده و نه نامش با سرکوب، زندان یا کشتار گره خورده است. با این وجود، او هدف موجی از اتهام‌ها، تحریف‌ها و تخریب‌های مداوم قرار می‌گیرد. این برخورد دوگانه نشان می‌دهد که مسئله، دفاع از حقوق بشر یا حساسیت نسبت به خشونت سیاسی نیست، بلکه مقاومت ایدئولوژیک در برابر یک آلترناتیو غیرایدئولوژیک و ملی است.

دوگانگی اخلاقی در داوری سیاسی

چگونه ممکن است فردی که در کارنامه‌اش دهه‌ای مملو از سرکوب وجود دارد، تطهیر شود، اما شخصی که هیچ سابقه‌ای در خشونت سیاسی ندارد، آماج نفرت و تخریب قرار گیرد؟ پاسخ این تناقض را باید در ایدئولوژی، منافع سیاسی و بغض تاریخی جست‌وجو کرد، نه در معیارهای اخلاقی یا اصول حقوق بشری.

در نهایت، هدف از این نقد، تخطئه شخص میرحسین موسوی—که سال‌ها در حصر خانگی بوده و امروز در سن بالای ۸۰ سال قرار دارد—نیست. رنج انسانی، محدودیت‌های تحمیل‌شده و شرایط سنی او قابل انکار نیست. مسئله اصلی، نقد کسانی است که می‌کوشند از فردی با این سن، با این کارنامه تاریخی و بدون هیچ اعلام برائت روشنی از وقایع دهه شصت، یک آلترناتیو سیاسی برای آینده ایران بسازند. تخطئه واقعی متوجه جریانی است که با تطهیر گذشته و پاک‌کردن حافظه جمعی، جامعه را به بازتولید همان چرخه معیوب سوق می‌دهد؛ نه متوجه فردی که خود نیز محصول همان ساختار بوده و بیش از آنکه نماینده آینده باشد، نمادی از گذشته حل‌نشده است.

https://t.me/irantomarrow
❤3
فاصله میان هزینه‌دادن و همراهی‌نکردن؛ مسئله جایگاه، نه مجازات

در سال‌های اخیر، نام‌هایی چون توماج صالحی، نرگس محمدی، ترانه علیدوستی، حسین رونقی و چهره‌های مشابه، به‌واسطه هزینه‌هایی که در چارچوب جنبش «زن، زندگی، آزادی» پرداخته‌اند، در کانون توجه افکار عمومی قرار گرفته‌اند. تردیدی نیست که بازداشت، زندان، فشار امنیتی و محرومیت‌های اجتماعی که بر این افراد تحمیل شده، واقعی و قابل احترام است و از منظر انسانی و حقوق بشری، هیچ‌کس نباید به‌سبب مواضع یا کنش‌های سیاسی‌اش، در روند گذار از جمهوری اسلامی، مورد آزار، حذف یا انتقام قرار گیرد.

اما مسئله اصلی، نه «حق حیات و امنیت» این افراد—که بدیهی و غیرقابل مذاکره است—بلکه جایگاه سیاسی و میزان شایستگی آنان برای مرجعیت، نمایندگی یا توجه ویژه در آینده ایران است.

تفاوت میان جنبش و انقلاب

جنبش «زن، زندگی، آزادی» لحظه‌ای مهم و تأثیرگذار در تاریخ معاصر ایران بود؛ جنبشی که هزینه‌های سنگینی داد و گفتمان تازه‌ای را برجسته کرد. اما آنچه امروز جامعه ایران با آن مواجه است، فراتر از یک جنبش مطالباتی است؛ یک انقلاب تمام‌عیار مردمی که با خون، فقر، اعدام، کورشدن، زندان‌های طولانی‌مدت و فروپاشی زندگی میلیون‌ها انسان گره خورده است. در این مقطع، معیار قضاوت، صرفاً «هزینه دادن» نیست، بلکه همراهی روشن، صریح و بی‌ابهام با خواست اکثریت مردم برای عبور کامل از جمهوری اسلامی است.

سکوت، تأخیر و فاصله با درد عمومی

نقد اصلی متوجه آنجاست که بسیاری از این چهره‌ها، یا با انقلاب مردم ایران همراهی نکردند، یا مواضعی مبهم، دیرهنگام و محافظه‌کارانه اتخاذ کردند؛ مواضعی که گاه بیش از آنکه صدای مردم تحت سرکوب باشد، بازتاب ملاحظات فردی، صنفی یا گفتمانی خاص بود. در شرایطی که مردم عادی—بی‌نام و بی‌تریبون—هزینه‌های غیرقابل جبران داده‌اند، نادیده‌گرفتن عمق این رنج جمعی، فاصله‌ای جدی میان این چهره‌ها و بدنه جامعه ایجاد کرده است.

نه حذف، نه تقدیس

گفتن این واقعیت، به‌هیچ‌وجه به معنای حذف، تخطئه اخلاقی یا مجازات این افراد نیست. در ایران پس از جمهوری اسلامی، حقوق شهروندی، امنیت و کرامت انسانی باید برای همه تضمین شود، بدون استثنا. اما تضمین حقوق، با اعطای جایگاه سیاسی، تریبون ممتاز یا نقش مرجعیت اخلاقی یکسان نیست. احترام به حقوق، الزاماً به معنای شایستگی برای رهبری، نمایندگی یا توجه ویژه نیست.

معیار آینده‌محور

جامعه‌ای که قصد دارد از چرخه استبداد عبور کند، ناگزیر است میان «قربانی بودن»، «هزینه دادن» و «همراهی آگاهانه با خواست عمومی» تمایز قائل شود. آینده ایران نه با اسطوره‌سازی از افراد، بلکه با صداقت در مواجهه با نقش‌ها، سکوت‌ها و انتخاب‌ها ساخته می‌شود. بی‌توجهی به این تمایز، خود می‌تواند زمینه‌ساز بازتولید همان خطاهای گذشته باشد.

افرادی که در جنبش «زن، زندگی، آزادی» هزینه داده‌اند، شایسته امنیت، احترام انسانی و برخورداری از حقوق برابرند؛ اما اگر در لحظه انقلاب مردم ایران، درد و رنج عمومی را نادیده گرفته یا با آن همراهی نکرده‌اند، دلیلی ندارد که به‌طور پیش‌فرض در کانون توجه، مرجعیت یا آینده سیاسی کشور قرار گیرند. عدالت در آینده ایران، نه با انتقام، بلکه با پرهیز از تقدیس بی‌معیار و وفاداری به حافظه جمعی مردم محقق خواهد شد.

https://t.me/irantomarrow
رانت اقتصادی در جمهوری اسلامی؛ شبکه‌ای سازمان‌یافته و راه‌های قطع آن در دوران گذار

یکی از ستون‌های بقای نظام جمهوری اسلامی، نه مشروعیت سیاسی و نه کارآمدی اقتصادی، بلکه شبکه‌ای گسترده از رانت‌های اقتصادی، مالی و نهادی است که طی دهه‌ها میان حامیان، وابستگان و وفاداران نظام توزیع شده است. این رانت‌ها، نه پدیده‌ای حاشیه‌ای، بلکه سازوکار اصلی خرید وفاداری، ساکت‌کردن نخبگان و بازتولید قدرت بوده‌اند؛ سازوکاری که به قیمت فقر عمومی، فروپاشی اقتصاد ملی و خروج سرمایه از کشور شکل گرفته است.

انواع رانت‌های اقتصادی در جمهوری اسلامی

رانت در جمهوری اسلامی اشکال متنوع و درهم‌تنیده‌ای دارد. از مهم‌ترین آن‌ها می‌توان به رانت ارزی (دلار ترجیحی، ارز چندنرخی)، رانت واردات و صادرات انحصاری، واگذاری املاک و زمین‌های دولتی با قیمت‌های ناچیز، قراردادهای کلان بدون مناقصه، حقوق‌های نجومی و صندوق‌های خاص، معافیت‌های مالیاتی برای نهادهای حکومتی و شبه‌نظامی، و دسترسی ویژه به منابع بانکی و وام‌های کلان بدون بازپرداخت واقعی اشاره کرد. سپاه پاسداران، بنیادها، ستادها و شرکت‌های خصولتی، ستون فقرات این نظام رانتی را تشکیل می‌دهند.

رانت سیاسی؛ بلیت ورود به ثروت

دریافت این امتیازات، نه بر اساس شایستگی یا رقابت آزاد، بلکه صرفاً بر مبنای وفاداری سیاسی و ایدئولوژیک صورت گرفته است. بسیاری از دریافت‌کنندگان رانت، نه کارآفرین‌اند و نه تولیدکننده، بلکه واسطه‌هایی بوده‌اند که ثروت عمومی را به دارایی خصوصی—گاه در داخل و اغلب در خارج از کشور—تبدیل کرده‌اند. نتیجه، شکل‌گیری طبقه‌ای ممتاز است که هم‌زمان از شعارهای «مقاومت» و «استکبارستیزی» سود برده و فرزندانش را با پاسپورت‌های خارجی به امن‌ترین کشورهای جهان فرستاده است.

قطع رانت در حکومت جدید؛ از شعار تا سازوکار

در ایران پس از جمهوری اسلامی، قطع رانت تنها با تغییر افراد ممکن نیست، بلکه نیازمند اصلاحات ساختاری و حقوقی عمیق است. شفاف‌سازی کامل بودجه دولت و نهادها، انحلال یا ادغام نهادهای رانتی، پایان دادن به اقتصاد چندنرخی، الزام مناقصه‌های عمومی و رقابتی، استقلال واقعی قوه قضائیه، و ایجاد نهادهای نظارتی مستقل و پاسخ‌گو از جمله گام‌های اولیه و ضروری‌اند. بدون این اصلاحات، رانت صرفاً از دستی به دست دیگر منتقل خواهد شد.
بازپس‌گیری منافع نامشروع؛ داخل و خارج از کشور
بخش مهمی از ثروت‌های رانتی، به خارج از کشور منتقل شده است. حکومت جدید می‌تواند با تشکیل دادگاه‌های ویژه جرایم اقتصادی—با رعایت کامل اصول دادرسی عادلانه—و همکاری با نهادهای بین‌المللی، بانک‌ها و دولت‌های خارجی، روند شناسایی، توقیف و بازگرداندن دارایی‌های نامشروع را آغاز کند. تجربه کشورهایی مانند آفریقای جنوبی، تونس و برخی کشورهای اروپای شرقی نشان می‌دهد که بازپس‌گیری دارایی‌ها، اگر مستند و حقوقی باشد، حتی سال‌ها پس از خروج سرمایه نیز ممکن است.

اقامت و پاسپورت خارجی؛ مصونیت نیست

داشتن اقامت یا تابعیت کشورهای دیگر، نباید و نمی‌تواند سپری در برابر پاسخ‌گویی باشد. دریافت‌کنندگان رانت که با پول عمومی ایران در خارج سرمایه‌گذاری کرده‌اند، در صورت اثبات منشاء نامشروع دارایی‌ها، می‌توانند مشمول پیگرد قضایی، توقیف اموال، ممنوعیت فعالیت اقتصادی و محرومیت از حقوق سیاسی در ایران آینده شوند. اصل، نه محل اقامت، بلکه منشاء ثروت است.

مجازات؛ نه انتقام، بلکه بازدارندگی

مجازات‌ها در حکومت جدید باید هدفمند، قانونی و بازدارنده باشند. بازگرداندن اموال، جریمه‌های سنگین مالی، محرومیت موقت یا دائم از تصدی مناصب عمومی، و در موارد خاص، محکومیت‌های کیفری متناسب با جرم، می‌توانند چارچوبی عادلانه ایجاد کنند. هدف، انتقام‌گیری نیست، بلکه قطع چرخه رانت و ارسال پیام روشن به آینده است: ثروت عمومی، ملک شخصی هیچ‌کس نیست.

رانت در جمهوری اسلامی، شاهرگ اقتصادی نظام بوده است. عبور واقعی از این نظام، بدون قطع رانت، بازپس‌گیری منافع نامشروع و پاسخ‌گو کردن بهره‌مندان آن ممکن نیست. ایران آینده، برای آنکه گرفتار بازتولید فساد نشود، باید عدالت اقتصادی را نه در شعار، بلکه در ساختار، قانون و عمل نهادینه کند؛ با حفظ کرامت انسانی، رعایت دادرسی عادلانه و وفاداری به منافع ملی.

@irantomarrow
نهضت آزادی و نقش آن در تحولات پیش و پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران

نهضت آزادی ایران ، با رهبران برجسته‌ای چون مهندس بازرگان، یدالله سحابی، ایراهیم یزدی و صادق قطب زاده و دیگران، از دهه‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۰ نقش مهمی در سیاست ایران ایفا کرد. این گروه با شعارهای ملی‌گرایی و دموکراسی، همواره مخالف حکومت محمدرضا شاه بود و در بسیاری از مقاطع، با گروه‌های چپ و مارکسیست برای تضعیف رژیم همکاری می‌کرد. این همکاری‌ها، به ویژه در دهه‌های آخر سلطنت پهلوی، زمینه بی‌ثباتی سیاسی و افزایش نفوذ گروه‌های رادیکال را فراهم آورد.

پس از انقلاب ۱۳۵۷، بسیاری از اعضای نهضت آزادی جایگاه مهمی در دولت موقت پیدا کردند. بازرگان به نخست‌وزیری رسید و چهره‌هایی مانند یدالله سحابی و ابراهیم یزدی و قطب زاده مسئولیت‌های اجرایی و اداری گرفتند. اما تحلیل تاریخی نشان می‌دهد که این افراد، در ماه‌های اولیه انقلاب، در برخی سیاست‌گذاری‌ها که به اعدام‌ها، مصادره اموال و محدودسازی فعالیت‌های وطن‌پرستان منجر شد، دست کم همسو بودند یا از آن حمایت کردند.
چهره‌هایی مانند ابراهیم یزدی و دیگر اعضای نهضت آزادی، با ورود به ساختارهای قدرت موقت، با خوش‌رقصی و همراهی با گروه‌های چپ و حکومت نوپای جمهوری اسلامی، تلاش کردند جایگاه خود را تثبیت کنند. اما این مسیر، در نهایت به تدریج آنها را از قدرت و نفوذ سیاسی حذف کرد. بسیاری از رهبران نهضت آزادی که زمانی علیه شاه فعالیت می‌کردند، با گذشت چند ماه تا چند سال، به حاشیه رانده شدند، تحت فشار سیاسی قرار گرفتند یا مجبور به سکوت اجباری شدند.

تحلیل تاریخی نشان می‌دهد که نهضت آزادی و بزرگان آن، گاهی از اهداف ملی و منافع مردم فاصله گرفتند و با تاکتیک‌های کوتاه‌مدت و همکاری با گروه‌های رادیکال، به بی‌ثباتی و تحولات خشونت‌آمیز کمک کردند. این اقدامات، در نهایت نه تنها منافع ملی را تأمین نکرد، بلکه خود اعضای نهضت آزادی را نیز به تدریج از قدرت و نفوذ سیاسی محروم ساخت.

@irantomarrow
👍2
بی‌تفاوتی اکثریت ایرانیان نسبت به سرنوشت بهائیان: علل و تحلیل‌ها

اقلیت بهائی در ایران با جمعیتی چند صد هزار نفری، سال‌هاست با محدودیت‌ها و سرکوب‌های مستمر مواجه بوده است. این محدودیت‌ها شامل محرومیت از تحصیل، استخدام در دولت، مصادره اموال، بازداشت و آزارهای مستقیم بوده است. با این حال، اکثریت مردم ایران تاکنون واکنش جدی یا حمایتی نسبت به این سرکوب‌ها نشان نداده‌اند.

یکی از دلایل اصلی این بی‌تفاوتی، ناشناخته بودن وضعیت واقعی بهائیان است. بسیاری از ایرانیان به دلیل محدودیت دسترسی به اطلاعات مستقل و واقعی درباره مشکلات بهائیان، از گستردگی شرایط دشوار آنان آگاه نیستند. رسانه‌های رسمی عمداً یا به دلایل سیاسی، مسائل مربوط به بهائیان را کم‌رنگ یا سانسور شده منتشر می‌کنند، و اخبار حقوق بشری بین‌المللی نیز به بخش کوچکی از جامعه داخلی منتقل می‌شود.

نگرش‌های مذهبی و فرهنگی نیز نقش مهمی در این بی‌تفاوتی دارند. بهائیان در ایران به عنوان یک فرقه دینی غیر اسلامی شناخته می‌شوند و برخی ایرانیان تحت تأثیر دیدگاه‌های سنتی مذهبی، آنان را «غیرمسلمان» یا «غیرایرانی» تلقی می‌کنند. این نگرش باعث می‌شود که بخش قابل توجهی از جامعه نسبت به سرنوشت آنان بی‌تفاوت یا حتی همدل با تبعیض‌های اعمال‌شده باشند.

ترس از حکومت و پیامدهای امنیتی نیز عاملی مهم است. دفاع یا حمایت از بهائیان می‌تواند ریسک‌هایی از جمله تحت نظر قرار گرفتن، بازداشت یا محدودیت‌های اجتماعی به همراه داشته باشد. بسیاری از شهروندان ترجیح می‌دهند بی‌تفاوتی خود را حفظ کنند تا دچار مشکلات شخصی یا خانوادگی نشوند.

شرایط اقتصادی نیز بی‌تفاوتی را تشدید می‌کند. در حالی که بخش بزرگی از جامعه ایرانی با بحران اقتصادی، تورم، بیکاری و گرانی دست و پنجه نرم می‌کند، حمایت از اقلیت‌های دینی به مسئله‌ای فرعی تبدیل می‌شود. مردم عمدتاً انرژی و تمرکز خود را صرف حل مشکلات شخصی و خانوادگی می‌کنند و کمتر به وضعیت گروه‌های اقلیت توجه دارند.

فقدان همبستگی اجتماعی و نهادهای مدنی مستقل نیز عامل دیگری است. جامعه ایران، به طور تاریخی، تشکل‌های قوی و مستقل برای حمایت از حقوق اقلیت‌ها نداشته است، و حتی کسانی که از سرکوب بهائیان ناراضی‌اند، راه مؤثری برای دخالت یا حمایت مستقیم ندارند.

تبلیغات و انگ‌زنی سیاسی نیز بی‌تفاوتی را تقویت کرده است. دولت‌ها و نهادهای مذهبی با تبلیغات منفی، بهائیان را به عنوان تهدید یا بیگانه معرفی کرده‌اند، و این باعث شده بخشی از جامعه نسبت به سرنوشت آنان بی‌اعتنا یا حتی مخالف حقوق آنان عمل کند.

در مجموع، بی‌تفاوتی اکثریت ایرانیان نسبت به سرنوشت بهائیان نتیجه ترکیبی از ناشناخته بودن واقعیت‌ها، نگرش‌های مذهبی سنتی، ترس از پیامدهای امنیتی، فشار اقتصادی، فقدان نهادهای مدنی و تبلیغات منفی است. این عوامل باعث شده‌اند جامعه ایران تاکنون واکنش گسترده و مؤثری نسبت به سرنوشت بهائیان نشان ندهد، حتی زمانی که مشکلات آنان در سطح بین‌المللی گزارش شده است.

@irantomarrow
💔2
سکوت و اعتراض: مقایسه مشارکت کردهای کردستان با کردهای کرمانشاه و ایلام در دی‌ماه ۱۴۰۴ و گرایش سیاسی آنان

اعتراضات سراسری دی‌ماه ۱۴۰۴ در ایران بازتاب خشم عمومی نسبت به شرایط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی بود و مناطق مختلف کشور واکنش‌های متفاوتی از خود نشان دادند. در میان این تحرکات، کردهای مناطق غربی ایران توجه ویژه‌ای جلب کردند، اما بررسی‌های میدانی و گزارش‌های مستقل نشان می‌دهد که الگوهای مشارکت و گرایش سیاسی میان کردها یکدست نبوده است.

در استان‌های کرمانشاه و ایلام، اعتراضات به شدت خیابانی و پرخشونت شکل گرفت. مردم این مناطق با حضور فعال در خیابان‌ها و سر دادن شعارهای سیاسی، نقش برجسته‌ای در اعتراضات سراسری داشتند و در موارد بسیاری جان خود را از دست دادند. شدت اعتراضات در این استان‌ها با سابقه تاریخی مردم از تبعیض اقتصادی و اجتماعی، شبکه‌های محلی فعال و تجربه حضور در جنبش‌های مدنی گذشته ارتباط دارد.

در مقابل، استان کردستان شاهد الگوی متفاوتی بود. در این مناطق، مشارکت عمدتاً از طریق اعتصاب بازارها و تعطیلی کسب‌وکارها انجام شد و حضور خیابانی مستقیم و پرخطر کمتر دیده شد. تجربه تاریخی سرکوب و فشار امنیتی باعث شد بسیاری از مردم ترجیح دهند اعتراض خود را به روش‌های مدنی و کم‌ریسک‌تر نشان دهند و حضور فعال خیابانی محدود شود.

تفاوت در گرایش سیاسی و حمایت از پادشاهی
یکی دیگر از تفاوت‌های برجسته میان این گروه‌ها، گرایش سیاسی و حمایت از پادشاهی و شاهزاده رضا پهلوی بود. گزارش‌های میدانی و شبکه‌های اجتماعی نشان می‌دهد که
در کردستان مرکزی، به دلیل تجربه طولانی از سرکوب سیاسی و محدودیت‌های امنیتی، علاقه عمومی به حمایت آشکار از شاهزاده رضا پهلوی کم‌تر بود. بسیاری از فعالان سیاسی و مدنی این منطقه ترجیح دادند که فعالیت‌های خود را در قالب اقدامات مدنی و محلی محدود کنند و از ابراز علنی حمایت سیاسی پرهیز نمایند.
در کرمانشاه و ایلام، مردم نسبت به شاهزاده رضا پهلوی گرایش بیشتری نشان دادند و در برخی تجمعات، شعارهای طرفداری از بازگشت سلطنت مشروطه و حمایت از او شنیده شد. این مناطق همچنین تاریخی از گرایش مثبت به حکومت محمدرضا شاه پهلوی (پدر شاهزاده) داشتند. به ویژه در دوره پیش از انقلاب ۱۳۵۷، طبقات متوسط و بخش‌های زیادی از جامعه شهری در کرمانشاه و ایلام نسبت به شاه سابق اعتماد و تمایل داشتند و خاطره مثبتی از دوره او در زمینه توسعه اقتصادی، امنیت و ثبات سیاسی داشتند.

در مجموع، مناطق با مشارکت خیابانی فعال‌تر (کرمانشاه و ایلام) همزمان نسبت به ایده بازگشت پادشاهی مشروطه و شخص شاهزاده رضا پهلوی و حتی خاطره مثبت از محمدرضا شاه علاقمندتر بودند، در حالی که سکوت نسبی در کردستان با احتیاط سیاسی و تمرکز بر راهکارهای مدنی و اقتصادی همراه بود.


این تفاوت‌ها نشان می‌دهد که کردها به هیچ عنوان یک گروه یکدست در مواجهه با اعتراضات و جریان‌های سیاسی نبودند. سکوت نسبی یا حضور کمتر خیابانی در کردستان، نه به معنای بی‌تفاوتی، بلکه استراتژی مدنی و محافظتی بود. هم‌زمان، علاقه بیشتر مردم کرمانشاه و ایلام به شاهزاده رضا پهلوی و خاطره مثبت آنها از محمدرضا شاه با تمایل به حضور فعالانه در اعتراضات خیابانی همراه شد و نشان‌دهنده پیوند عمیق میان گرایش سیاسی و مشارکت اجتماعی آنان است.

عوامل تعیین‌کننده این تفاوت‌ها عبارتند از: تجربه تاریخی سرکوب، فشار امنیتی، شبکه‌های محلی و نقش احزاب و سازمان‌های مدنی، و سطح اعتماد به امنیت فردی برای ابراز حمایت از جریان‌های سیاسی.

مقایسه این مناطق نشان می‌دهد که کردها در ایران طیف وسیعی از واکنش‌ها را از سکوت مدنی تا اعتراض خیابانی فعال نشان دادند و میزان گرایش به شاهزاده رضا پهلوی و خاطره مثبت از محمدرضا شاه نیز با الگوی مشارکت آنان همخوانی دارد. این تفاوت‌ها یادآور این نکته است که تحلیل مشارکت اجتماعی و سیاسی در میان اقوام ایرانی نیازمند توجه به زمینه‌های تاریخی، منطقه‌ای و امنیتی است و نمی‌توان یک الگوی یکسان برای تمام مناطق ارائه کرد.

@irantomarrow
بررسی تاریخی تعداد قربانیان خشونت‌های سیاسی در دوران محمدرضا شاه پهلوی

دوره حکومت محمدرضا شاه پهلوی (۱۳۲۰–۱۳۵۷) یکی از دوره‌های مهم تاریخ معاصر ایران است که با اعتراضات مردمی و پاسخ‌های امنیتی و قضایی همراه بود. در این مدت، دولت از نیروهای امنیتی و نظامی برای مقابله با مخالفت‌ها استفاده می‌کرد و بخشی از جامعه در جریان این رویدادها جان خود را از دست دادند.

خشونت و سرکوب در اعتراضات

در طول این دوره، اعتراضات متعددی در شهرها و مناطق مختلف ایران رخ داد، از جمله اعتراضات سال ۱۳۴۲ و قیام‌های گسترده در سال‌های پایانی دهه ۱۳۵۰. در برخی از این رویدادها، برخورد نیروهای امنیتی با معترضان باعث کشته‌شدن تعداد قابل توجهی از مردم شد.
بر اساس شواهد تاریخی، مجموع افرادی که در سال‌های حکومت محمدرضا شاه در نتیجه اعتراضات، درگیری‌ها و خشونت‌های سیاسی کشته شدند، حدود ۳ تا ۴ هزار نفر برآورد می‌شود. بخش عمده این تعداد مربوط به اعتراضات انقلاب ۱۳۵۷ بوده است.

چالش‌های امنیتی و مبارزه با گروه‌های مسلح

در کنار اعتراضات مردمی، حکومت شاه با چالش‌های امنیتی متعددی روبه‌رو بود. از جمله فعالیت گروه‌های تجزیه‌طلب در کردستان و تبریز که خواهان استقلال یا خودمختاری بودند، و همچنین گروه‌های مسلح با گرایش‌های چپ و اسلامی، مانند مجاهدین خلق و مؤتلفه اسلامی که در شمال و برخی مناطق کشور عملیات مسلحانه انجام می‌دادند و امنیت عمومی را تهدید می‌کردند. دولت در واکنش به این تهدیدها از نیروهای نظامی و امنیتی برای مقابله استفاده می‌کرد.
یکی از مهم‌ترین این حوادث، واقعه سیاهکل در سال ۱۳۴۹ بود. گروهی از مسلحین چپ با هدف شورش علیه حکومت، در سیاهکل عملیات انجام دادند. این حادثه به شدت سرکوب شد و در جریان آن چندین نفر از اعضای گروه و نیروهای دولتی کشته شدند. این واقعه نمونه‌ای از شدت مقابله حکومت با تهدیدهای مسلحانه و شرایط امنیتی آن زمان بود.

رویدادهای شاخص دیگر

یکی از مهم‌ترین رویدادهای اعتراضات شهری، جمعه سیاه (۸ شهریور ۱۳۵۷) است. در این روز، نیروهای امنیتی به سوی تظاهرکنندگان در تهران شلیک کردند که در نتیجه بین ۶۰ تا ۹۰ نفر جان خود را از دست دادند. این رویداد نمونه‌ای از برخورد مستقیم حکومت با اعتراضات گسترده مردمی بود.

خویشتنداری شاه و علل سقوط حکومت

بسیاری از منتقدان و تحلیلگران معتقدند که شاه در برابر اعتراضات مردم خویشتنداری بیش از حد نشان داد. این خویشتنداری به ویژه در مقابل نیروهای مذهبی افراطی و برخی گروه‌های مخالف که از ابزار خشونت برای پیشبرد اهداف خود استفاده می‌کردند، دیده شد. برخی تحلیلگران سقوط حکومت او را تا حدی ناشی از همین خویشتنداری و عدم واکنش قاطع در زمان مناسب می‌دانند.
بررسی آمارهای متفاوت
پس از انقلاب، برخی منابع، آمارهای بسیار بالاتری از قربانیان ارائه کردند. اما تحقیقات مستقل نشان می‌دهد که این اعداد اغلب جنبه تبلیغاتی داشته و با داده‌های واقعی ثبت شده مطابقت ندارند.

با توجه به شواهد تاریخی موجود، تعداد کشته‌شدگان خشونت‌های سیاسی و اعدامهای سیاسی در دوران محمدرضا شاه پهلوی حداکثر حدود ۳ تا ۴ هزار نفر برآورد می‌شود. این آمار نشان می‌دهد که برخوردهای امنیتی و قضایی در این دوره واقعی بوده است، اما رقم واقعی بسیار کمتر از برخی اعداد اغراق‌آمیز است.

علاوه بر اعتراضات مردمی، این دوره با چالش‌های امنیتی متعدد همراه بود که شامل فعالیت گروه‌های تجزیه‌طلب، گروه‌های مسلح چپ و اسلامی و تهدیدهای مسلحانه در مناطق مختلف کشور مانند سیاهکل می‌شد.
برخی تحلیلگران همچنین معتقدند که خویشتنداری شاه در برابر گروه‌های مخالف، به ویژه نیروهای مذهبی افراطی، یکی از عواملی بود که به سقوط حکومت او انجامید.

بررسی واقع‌بینانه این ارقام و شرایط تاریخی کمک می‌کند تا تصویر دقیق‌تر و متوازن‌تری از دوران حکومت شاه در تاریخ معاصر ایران داشته باشیم.

https://t.me/irantomarrow
دکتر هانیه افتخار دندانپزشک دستگیر شده در اعتراضات دیماه

@irantomarrow
💔2
داخل یا خارج؟ آنچه رهبر اپوزیسیون را تعیین می‌کند اراده اکثریت است

بحث درباره اینکه آیا رهبر اپوزیسیون ایران باید حتماً در داخل کشور حضور داشته باشد، سال‌هاست مطرح است. بسیاری این موضوع را یک شرط ضروری می‌دانند و معتقدند رهبری که در داخل باشد، بهتر می‌تواند واقعیت‌های جامعه را لمس کند، هزینه‌ها را بپذیرد و ارتباط مستقیم با مردم داشته باشد. با این حال، این دیدگاه اگر به‌صورت یک اصل مطلق مطرح شود، با واقعیت‌های سیاسی و تاریخی سازگار نیست.
در حقیقت، آنچه یک فرد را به رهبر اپوزیسیون تبدیل می‌کند، پیش از هر چیز میزان حمایت و پذیرش اجتماعی اوست، نه محل جغرافیایی حضورش. در نظام‌های سیاسی بسته یا اقتدارگرا، محدودیت‌های شدید امنیتی، سرکوب، زندان و ممنوعیت فعالیت سیاسی باعث می‌شود شکل‌گیری رهبری علنی در داخل کشور بسیار دشوار یا حتی ناممکن شود. در چنین شرایطی، خروج برخی چهره‌های سیاسی از کشور اغلب نه یک انتخاب آزاد، بلکه نتیجه اجبار و فشار است.
از دیدگاه علوم سیاسی، رهبری بیش از آنکه به مکان وابسته باشد، به مفهوم «نمایندگی» وابسته است. نمایندگی یعنی توانایی بیان خواسته‌های اکثریت مردم، ایجاد اعتماد عمومی و فراهم کردن امکان هماهنگی میان نیروهای اجتماعی. اگر فردی — چه در داخل و چه در خارج — بتواند چنین نقشی را ایفا کند و حمایت گسترده مردم را به دست آورد، در عمل به جایگاه رهبری دست پیدا می‌کند. مشروعیت او از پذیرش عمومی ناشی می‌شود، نه از محل زندگی‌اش.
تاریخ سیاسی جهان نیز نشان می‌دهد که رهبری در تبعید پدیده‌ای غیرعادی نیست. در بسیاری از کشورها، رهبران جنبش‌های سیاسی از خارج توانسته‌اند جریان‌های اجتماعی را هدایت کنند، زیرا فضای بیرونی امکان ارتباط آزادتر، سازمان‌دهی مؤثرتر و رساندن پیام به جامعه جهانی را فراهم کرده است؛ امکاناتی که در داخل کشورشان وجود نداشته است.
بنابراین، در شرایطی که به هر دلیل هیچ فردی در داخل کشور نتوانسته باشد اکثریت مردم را نمایندگی کند، پذیرش رهبری فردی که توانسته اعتماد و حمایت اکثریت را جلب کند — حتی اگر خارج از کشور باشد — امری منطقی و قابل دفاع است. در چنین وضعیتی، معیار اصلی باید اراده جامعه و میزان اعتماد عمومی باشد، نه موقعیت جغرافیایی.
در نهایت، رهبری اپوزیسیون مفهومی ثابت و مکان‌محور نیست، بلکه پدیده‌ای پویا و وابسته به شرایط تاریخی است. آنچه به آن معنا می‌بخشد، میزان حمایت مردمی، توان نمایندگی مطالبات جامعه و ظرفیت ایجاد همبستگی ملی است. هر فردی که بتواند این عناصر را فراهم کند، در هر زمان و هر مکان، می‌تواند نقش رهبر اپوزیسیون را ایفا کند.

@irantomarrow
❤3
خدای دهه ۶۰

علی خامنه‌ای زمانی گفت «خدای امروز همان خدای دهه ۶۰ است». جمله‌ای که در ظاهر رنگ و بوی مذهبی داشت، اما در فضای سیاسی ایران خیلی زود معنایی کاملاً متفاوت پیدا کرد. برای بسیاری از ایرانیان، این عبارت نه یادآور ثبات ایمان، بلکه یادآور یکی از خونبارترین دوره‌های تاریخ معاصر بود؛ دهه‌ای که با سرکوب گسترده، اعدام‌های وسیع و حذف بی‌رحمانه مخالفان شناخته می‌شود.
در برداشت منتقدان، این جمله در واقع یک پیام قدرت بود: یادآوری اینکه همان حاکمیتی که در دهه ۶۰ بدون تردید از خشونت حداکثری برای تثبیت خود استفاده کرد، هنوز هم همان منطق را حفظ کرده است. «خدای دهه ۶۰» در این نگاه، یک استعاره سیاسی شد؛ نمادی از حکومتی که بقای خود را در استفاده بی‌پروا از زور می‌بیند.
اما با گذشت زمان و به‌ویژه در مواجهه با اعتراضات گسترده در سال‌های بعد، بخش زیادی از جامعه به این نتیجه رسیده است که واقعیت حتی فراتر از آن جمله است. بسیاری از ایرانیان احساس کردند آنچه در عمل رخ داده، نشان‌دهنده سختگیری و شدت برخوردی است که نه‌تنها کاهش نیافته، بلکه در مواردی شدیدتر و گسترده‌تر شده است. به همین دلیل، در افکار عمومی این برداشت شکل گرفت که اگر چه خامنه‌ای گفته «خدای امروز همان خدای دهه ۶۰ است»، اما عملکرد حکومت او نشان داده که رویکرد این خدا حتی سنگدلانه‌تر از آن دوره نیز دیده می‌شود.
در حافظه جمعی جامعه، دهه ۶۰ نماد سرکوب بی‌رحمانه است. اما تجربه دهه‌های اخیر باعث شده بسیاری از مردم این جمله را نه یک توصیف تاریخی، بلکه نوعی اعتراف غیرمستقیم به تداوم همان الگوی حکمرانی بدانند — الگویی که بر پایه کنترل سخت، برخورد امنیتی و تحمل نکردن مخالفت بنا شده است.

به همین دلیل، «خدای دهه ۶۰» در ادبیات سیاسی امروز ایران دیگر یک عبارت ساده نیست. برای حکومت، نشانه تداوم قدرت و اقتدار است؛ اما برای بخش بزرگی از جامعه، یادآور گذشته‌ای خونین و نشانه این باور که مسیر حاکمیت نه نرم‌تر، بلکه در نگاه آنان حتی خشن‌تر از گذشته ادامه یافته است.

@irantomarrow
دین در قدرت، قدرت بر دین

تجربه تاریخی نشان داده است که وقتی دین از زندگی فردی و عبادتگاه‌ها فراتر می‌رود و به عرصه سیاست کشیده می‌شود، نتیجه‌ای جز خشونت، سرکوب، فساد و ریاکاری نخواهد داشت. قدرت سیاسی و ایمان شخصی دو قلمرو جداگانه‌اند؛ ادغام این دو باعث می‌شود دین به ابزار مشروعیت و سرکوب تبدیل شود و جامعه ناگزیر به پذیرش اجبار و کنترل گردد.
اما برچیدن دین سیاسی در ایران، کاری ساده نخواهد بود. حاکم آینده نه تنها با مقاومت مذهبیون تندرو مواجه خواهد شد، بلکه باید با بسیاری از همین معترضان نیز چالش کند؛ افرادی که تصور می‌کنند مخالف دین‌اند، اما متوجه نیستند که دین در ذهن آنها رسوخ کرده و آن را به فساد کشانده است. این تناقض درونی، بزرگ‌ترین مانع تغییر است: آنها مشکلات جامعه را می‌بینند و می‌دانند علت اصلی بسیاری از نابسامانی‌ها حضور دین در سیاست است، اما باورها و ترس‌های مذهبی درونی‌شان، مانع پذیرش حذف دین سیاسی می‌شود.
بنابراین، حاکم آینده ایران باید همزمان با مقابله با دینداران تندرو، با مذهبیون باطنی و معترضانی که در ذهن‌شان دین سیاسی رسوخ کرده نیز مواجه شود. این چالش، فراتر از سیاست مرسوم است و نیازمند استراتژی پیچیده، آموزش، ایجاد اعتماد و صبر تاریخی است. تجربه تاریخی و جهانی نشان داده که تنها راه رسیدن به جامعه‌ای آزاد و پایدار، محدود کردن دین به حوزه شخصی و عبادتگاه‌ها و جلوگیری از ورود آن به عرصه قدرت و سیاست است. این مهم‌ترین و سخت‌ترین چالش حاکم آینده ایران خواهد بود.

@irantomarrow
وقتی فقر به درب خانه می‌رسد: واکنش دیرهنگام به بحران‌های اجتماعی

سال‌هاست که استان‌های سیستان و بلوچستان، ایلام، کرمانشاه، کردستان و جنوب کرمان با فقر ساختاری، بیکاری و محرومیت‌های گسترده دست‌وپنجه نرم می‌کنند. مردم این مناطق با مشکلاتی روبه‌رو هستند که نسل‌ها به آن عادت کرده‌اند: نبود امکانات اولیه، کمبود اشتغال، فقر مطلق و دسترسی محدود به آموزش و بهداشت. اما چه‌بسا برای بسیاری در شهرهای بزرگ ایران، این رنج‌ها به یک واقعیت دور و غیرقابل لمس تبدیل شده بود؛ خبری که شاید در شبکه‌ها دیده یا در تیتر روزنامه‌ها خوانده میشد، اما تاثیری واقعی بر زندگی روزمره‌شان نداشت.
وقتی مسئله فقر و محرومیت دیگر در دوردست‌ها نیست و «شتر فقر» درست پشت درب خانه خود مردم در شهرهای بزرگ می‌نشیند، واکنش‌ها ناگزیر رخ می‌دهد. اعتراض‌ها، تجمع‌ها و فریادها نشان می‌دهد که مردم تنها زمانی نسبت به بی‌عدالتی و محرومیت حساس می‌شوند که اثر آن مستقیم و ملموس بر زندگی آن‌ها بگذارد. این وضعیت تلخ، به ما یادآوری می‌کند که همدلی اجتماعی و عدالت فراتر از جغرافیا و مرزهای شهری است و اگر فقر و محرومیت به چشم همگان نیاید، جامعه دیر یا زود به بحران‌های خودساخته گرفتار خواهد شد.
واقعیت این است که فقر در این استان‌ها نه تنها یک مشکل منطقه‌ای است، بلکه آینه‌ای است برای کل کشور تا یاد بگیرد که عدالت اجتماعی را نمی‌توان تنها برای خود حفظ کرد. وقتی مردم در شهرهای بزرگ ایران در مقابل فقر محلی واکنش نشان می‌دهند، باید این پرسش جدی را مطرح کنند: چرا این حساسیت سال‌ها پیش نسبت به محرومیت‌های دور دست ایجاد نشد؟

https://t.me/irantomarrow
ادعای استقلال رسانه‌ای و مسئلهٔ سوگیری؛ نگاهی انتقادی به عملکرد «عبدی مدیا»


در سال‌های اخیر، مفهوم «استقلال رسانه‌ای» به یکی از مهم‌ترین معیارهای سنجش اعتبار رسانه‌ها تبدیل شده است. رسانه‌ای که خود را مستقل معرفی می‌کند، انتظار می‌رود در انتخاب موضوعات، بازتاب دیدگاه‌ها و پوشش رویدادها، تنوع و توازن قابل توجهی داشته باشد. با این حال، دربارهٔ رسانه‌ای با نام «عبدی مدیا» انتقادهایی مطرح میشود که بر فاصله میان ادعای استقلال و برداشت منتقدان از عملکرد واقعی آن تأکید دارند.

تغییر جهت‌گیری محتوایی از نگاه منتقدان

برخی منتقدان می‌گویند این رسانه در دوره‌ای پیش‌تر، به‌طور آشکار مواضعی انتقادی نسبت به شاهزاده رضا پهلوی داشت و در مقابل، بخش زیادی از محتوای آن به بازتاب دیدگاه‌ها و تحلیل‌های چهره‌های نزدیک به جریان اصلاح‌طلب داخل حاکمیت و ضد پهلوی اختصاص پیدا می‌کرد.
اما پس از اعتراضات دی‌ماه، جهت‌گیری محتوایی آن به‌تدریج تغییر کرد و‌حالا شباهت بیشتری با روایت‌ها و چارچوب‌های خبری رسانه‌هایی مانند تسنیم و فارس پیدا کرد؛ به‌ویژه از نظر نوع سوژه‌ها، زاویهٔ روایت و اولویت‌بندی اخبار.

مسئلهٔ بازنمایی مطالبات معترضان

یکی از محورهای اصلی این نقدها، نحوهٔ بازتاب مطالبات معترضان است. منتقدان ادعا می‌کنند که در بخش‌هایی اعظم از اعتراضات، در خارج از کشور و داخل کشور، اغلب شعارها و گرایش‌ها حول ایدهٔ پادشاهی‌خواهی یا حمایت از رضا پهلوی مطرح بوده است.
با این حال، به گفتهٔ آنان، در پوشش‌های این رسانه نامی از شاهزاده پهلوی یا جریان‌های حامی او، چه پیش از آن و چه در دورهٔ اعتراضات، اصلاً دیده نمی‌شد و اگر اندک عم دیده شود در تخطئه اوست . این موضوع از نگاه آنان نشانه‌ای از نوعی «حذف گزینشی» یا حداقل اولویت‌بندی خاص در بازتاب جریان‌های سیاسی تلقی می‌شود.

تفاوت در پوشش تجمعات و رویدادها

نکتهٔ انتقادی دیگری که مطرح می‌شود، به مقایسهٔ پوشش رویدادهای بین‌المللی یا داخلی مربوط است. برخی منتقدان می‌گویند این رسانه بارها تظاهرات ضداسرائیلی یا تجمعات حامیان گروه‌هایی مانند حماس در نقاط مختلف جهان یا حتی راهپیمایی‌های حکومتی ۲۲ بهمن حتی امسال را به‌طور بسیار گسترده پوشش داده است .
در مقابل، به گفتهٔ آنان، تجمع‌ها و راه‌پیمایی‌های مردمی وبی نظیر طرفداران پادشاهی یا حامیان رضا پهلوی در شهرهای مختلف خارج از ایران، یا پوشش بسیار محدودی داشته یا اساساً بازتاب داده نشده است. منتقدان این تفاوت را نشانه‌ای از شکاف میان روایت رسانه و واقعیت ادراک‌شده توسط مخاطبان می‌دانند و حتی میتوان از تعبیر «زندگی در یک دنیای رسانه‌ای موازی» برای عبدی استفاده کرد.

گسست از واقعیت میدانی

از نگاه منتقدان، نکته‌ای که این تناقض را پررنگ‌تر می‌کند، محل استقرار خود عبدی است. او سال‌هاست در سوئیس و اروپا زندگی می‌کند، اما با وجود این موقعیت، بازتاب رویدادها و تحولات اجتماعی و سیاسی مرتبط با ایرانیان در اروپا در رسانهٔ او بسیار محدود است. تجمع‌ها و فعالیت‌های طرفداران پادشاهی، اعتراضات دی‌ماه، و دیگر رویدادهای سیاسی و فرهنگی رخ داده نه تنها در ایران بلکه در شهرهای اروپایی و‌بغل گوش او عمدتاً نادیده گرفته شده یا پوشش اندکی یافته‌اند.
منتقدان این وضعیت را نشان‌دهندهٔ نوعی «گسست از واقعیت میدانی» توسط او می‌دانند؛ به‌گونه‌ای که رسانه‌ای مستقر در قلب اروپا، عملاً تصویری ارائه می‌دهد که گویی در یک دنیای موازی با ایرانیان خارج از کشور زندگی می‌کند و از واقعیات ملموس و فعالیت‌های اجتماعی آنان بی‌اطلاع است. به باور آنان، چنین فاصله‌ای میان محل استقرار و نوع پوشش خبری، سوال‌های جدی دربارهٔ ادعای استقلال و بی‌طرفی رسانه به‌وجود می‌آورد و اعتبار این رسانه را نزد مخاطبانی که در خارج از ایران هم زندگی می‌کنند، تضعیف می‌کند.

پ.ن به عنوان نمونه عبدی مدیا تنها یک عکس و خبر از تجمع ایرانیان در مونیخ گذاشت بدون آنکه حتی اسمی از رضا پهلوی ببرد و هیچ خبری هم درباره سایر تجمعات مثل تورنتو و لس آنجلس ببرد! او گویی فکر می‌کند که ایرانیان جملگی اخبار را از کانال او دنبال می‌کنند و با خاک کردن اخبار می‌تواند مانع چرخش آزاد اطلاعات شود .به دلیل همین سو گیریها تعداد اعضای کانال او پس از وقایع اخیر ریزش چشمگیر داشته است!


@irantomarrow
قیمت مسکن در یک ماه گذشته در تهران ۳۰ تا ۵۰ درصد افزایش یافت!

@irantomarrow