دیدگاههای انجمن علمی روانپزشکان ایران
در مورد حوادث تلخ دیماه ۱۴۰۴
انجمن علمی روانپزشکان ایران بر خود فرض میداند کشتهشدن جمعی از هموطنانمان را به ملت شریف و داغدار ایران تسلیت بگوید و همدردی خود را در قبال این ضایعه فراموشنشدنی ابراز نماید. ما همچنین خشونت عریانی را که شاهدش بودیم، بهشدت محکوم میکنیم.
برای یافتن ریشههای بحران لازم نیست راه درازی بپیماییم و دست به تئوریسازیهای غریب بزنیم. حاکمیت باید با پذیرش مسئولیت، با نگاهی به احوالات جامعه و نوع حکمرانی جاری، به اصلاح عملکرد خود و دیدن ریشههای اصلی نارضایتی، ناکامی، دلزدگی و ناامیدیهای روزافزون مردم بپردازد.
در شرایط بحرانی کنونی، صرفاً از طریق سادهسازی یا روایتسازی، بهویژه از طریق نمایش خشونت آشکار یا رفتار توهینآمیز رسانهای نمیتوان پاسخگوی پیچیدگی وضعیت کنونی بود؛ روشی که نهتنها نمیتواند تسکینی بر درد مردم باشد، بلکه به تداوم چرخهای از تنش و خشونت خواهد انجامید. عدم پذیرش مسئولیت، نهتنها احساس امنیت روانی شهروندان را تضعیف میکند، بلکه مؤلفههای اساسی سلامت روان اجتماعی، از جمله اعتماد متقابل، احساس تعلق و امید به آینده را نیز با آسیب مواجه میسازد.
در چنین شرایطی که داغ و غم جامعه با نگرانی ناشی از جنگ احتمالی پیچیدهتر شده است، مردم نیازمند مسئولیتپذیری، همدلی، تسلیبخشی و امکان سوگواری هستند، نه قدرتنمایی، تهدید و مجازاتهای شدید. باید احساسات غالب در جامعه را به رسمیت شناخت و برای ترمیم آن تلاش کرد؛ اگر زمانی برای ترمیم باقی مانده باشد.
برخوردهای سطحی یا نمایشی با اندوه اجتماعی، بهجای کمک به ترمیم روانی جامعه، ممکن است احساس طرد، خشم پنهان و بیاعتمادی را تقویت کند. رسانهها، بهویژه رسانههای رسمی، نقش فراموششدهٔ مهمی در بازتاب واقعیت رنج شهروندان و فراهمکردن بستری برای گفتوگویی انسانی و مسئولانه دارند.
انجمن علمی روانپزشکان ایران، در چارچوب مسئولیت حرفهای و اجتماعی خود، بر ضرورت کاهش فوری خشونت، حفاظت از حقوق و جان بازداشتشدگان، در نظر گرفتن انصاف و رأفت، رعایت اصول دادرسی شفاف، پرهیز از برخوردهای شدید و شتابزده و حمایت روانی از خانوادههای داغدیدگان با تأکید بر فراهمسازی امکان سوگواری، پایبندی عملی به اصول اخلاقی، حقوق بشر و موازین انسانی تأکید میکند. چشمپوشی بر این میزان رنج انسانی، نه با اخلاق سازگار است و نه با مبانی علمی سلامت روان.
ما همدردی صمیمانهٔ خود را با قربانیان و بازماندگان این رویدادهای تلخ اعلام میکنیم و بر این باوریم که تنها از مسیر خردورزی، مسئولیتپذیری و تلاش برای یافتن راهحلهای غیرخشونتآمیز میتوان از تداوم این روند آسیبزا جلوگیری کرد و زمینهٔ ترمیم سلامت روان جامعه را فراهم ساخت.
شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
هیات مدیره انجمن علمی روانپزشکان ایران
@irantomarrow
در مورد حوادث تلخ دیماه ۱۴۰۴
انجمن علمی روانپزشکان ایران بر خود فرض میداند کشتهشدن جمعی از هموطنانمان را به ملت شریف و داغدار ایران تسلیت بگوید و همدردی خود را در قبال این ضایعه فراموشنشدنی ابراز نماید. ما همچنین خشونت عریانی را که شاهدش بودیم، بهشدت محکوم میکنیم.
برای یافتن ریشههای بحران لازم نیست راه درازی بپیماییم و دست به تئوریسازیهای غریب بزنیم. حاکمیت باید با پذیرش مسئولیت، با نگاهی به احوالات جامعه و نوع حکمرانی جاری، به اصلاح عملکرد خود و دیدن ریشههای اصلی نارضایتی، ناکامی، دلزدگی و ناامیدیهای روزافزون مردم بپردازد.
در شرایط بحرانی کنونی، صرفاً از طریق سادهسازی یا روایتسازی، بهویژه از طریق نمایش خشونت آشکار یا رفتار توهینآمیز رسانهای نمیتوان پاسخگوی پیچیدگی وضعیت کنونی بود؛ روشی که نهتنها نمیتواند تسکینی بر درد مردم باشد، بلکه به تداوم چرخهای از تنش و خشونت خواهد انجامید. عدم پذیرش مسئولیت، نهتنها احساس امنیت روانی شهروندان را تضعیف میکند، بلکه مؤلفههای اساسی سلامت روان اجتماعی، از جمله اعتماد متقابل، احساس تعلق و امید به آینده را نیز با آسیب مواجه میسازد.
در چنین شرایطی که داغ و غم جامعه با نگرانی ناشی از جنگ احتمالی پیچیدهتر شده است، مردم نیازمند مسئولیتپذیری، همدلی، تسلیبخشی و امکان سوگواری هستند، نه قدرتنمایی، تهدید و مجازاتهای شدید. باید احساسات غالب در جامعه را به رسمیت شناخت و برای ترمیم آن تلاش کرد؛ اگر زمانی برای ترمیم باقی مانده باشد.
برخوردهای سطحی یا نمایشی با اندوه اجتماعی، بهجای کمک به ترمیم روانی جامعه، ممکن است احساس طرد، خشم پنهان و بیاعتمادی را تقویت کند. رسانهها، بهویژه رسانههای رسمی، نقش فراموششدهٔ مهمی در بازتاب واقعیت رنج شهروندان و فراهمکردن بستری برای گفتوگویی انسانی و مسئولانه دارند.
انجمن علمی روانپزشکان ایران، در چارچوب مسئولیت حرفهای و اجتماعی خود، بر ضرورت کاهش فوری خشونت، حفاظت از حقوق و جان بازداشتشدگان، در نظر گرفتن انصاف و رأفت، رعایت اصول دادرسی شفاف، پرهیز از برخوردهای شدید و شتابزده و حمایت روانی از خانوادههای داغدیدگان با تأکید بر فراهمسازی امکان سوگواری، پایبندی عملی به اصول اخلاقی، حقوق بشر و موازین انسانی تأکید میکند. چشمپوشی بر این میزان رنج انسانی، نه با اخلاق سازگار است و نه با مبانی علمی سلامت روان.
ما همدردی صمیمانهٔ خود را با قربانیان و بازماندگان این رویدادهای تلخ اعلام میکنیم و بر این باوریم که تنها از مسیر خردورزی، مسئولیتپذیری و تلاش برای یافتن راهحلهای غیرخشونتآمیز میتوان از تداوم این روند آسیبزا جلوگیری کرد و زمینهٔ ترمیم سلامت روان جامعه را فراهم ساخت.
شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
هیات مدیره انجمن علمی روانپزشکان ایران
@irantomarrow
برخی کارشناسان حوزه تجهیزات پزشکی از افزایش دوبرابری قیمت تجهیزات پزشکی از جمله سنسورهای پایش قند خون و استنتهای قلب در بازار ایران خبر داده و گفتهاند «درمان از دسترس مردم خارج شده است.»
روزنامه «پیام ما» به نقل از «اسدالله رجب»، رییس انجمن دیابت ایران نوشته «سنسورهایی که تا یکیدو ماه پیش با قیمت حدود پنج تا شش میلیون تومان تهیه میشدند، اکنون به قیمت حدود ۱۰ تا ۱۲ میلیون تومان رسیدهاند.»
@irantomarrow
روزنامه «پیام ما» به نقل از «اسدالله رجب»، رییس انجمن دیابت ایران نوشته «سنسورهایی که تا یکیدو ماه پیش با قیمت حدود پنج تا شش میلیون تومان تهیه میشدند، اکنون به قیمت حدود ۱۰ تا ۱۲ میلیون تومان رسیدهاند.»
@irantomarrow
مخالفت با رضا پهلوی در این مقطع؛ آب ریختن به آسیاب جمهوری اسلامی
در شرایطی که ایران در یکی از حساسترین بزنگاههای تاریخی خود قرار گرفته است، هر تصمیم سیاسی میتواند مسیر آینده را یا بهسوی گذار از جمهوری اسلامی هموار کند یا برعکس، به تداوم آن یاری برساند. در این چارچوب، اکنون که رضا پهلوی بهعنوان گزینهای محتمل برای ریاست دولت گذار و نمادی از همگرایی بخشی از نیروهای معترض مطرح شده است، مخالفت با او در این مرحله، عملاً دستاوردی جز تقویت بقای جمهوری اسلامی ندارد.
مسئلهی اصلی امروز ایران «کامل بودن» یا «بینقص بودن» یک چهره سیاسی نیست؛ مسئله، عبور از جمهوری اسلامی است. هر نیرویی که در این مقطع، بهجای تمرکز بر این هدف مشترک، انرژی خود را صرف تخریب یا تضعیف یکی از شانسهای واقعی گذار میکند، خواه ناخواه در مسیر عکس خواست اکثریت مردم حرکت میکند.
در این میان، مشاهده میشود که مجموعهای ناهمگون از جریانها به مخالفت فعال با رضا پهلوی روی آوردهاند: از گروههایی با سابقهی خشونت و ترور مانند مجاهدین خلق، تا وابستگان به جریانهای چپ ایدئولوژیک، بخشی از ملیگرایان سنتی، مذهبیون سیاسی و همچنین گروههای تجزیهطلب. نقطهی اشتراک این نیروها نه در برنامهای روشن برای آیندهی ایران، بلکه در مخالفت با شکلگیری یک محور فراگیر برای دوران گذار است.
این همزمانی و همسویی تصادفی نیست. بسیاری از این جریانها بهخوبی میدانند که در صورت شکلگیری یک دولت گذار با محوریت رضا پهلوی، شانس آنان برای قبضهی قدرت در آیندهی ایران بهشدت کاهش مییابد. در مقابل، تداوم جمهوری اسلامی ــ هرچند بهظاهر دشمن آنان است ــ همچنان این توهم را زنده نگه میدارد که شاید در فروپاشی نامنظم یا بحرانهای بعدی، فرصتی برای سهمخواهی سیاسی پیدا کنند.
به همین دلیل است که امروز، عملاً شاهد ایستادن این نیروها شانهبهشانهی جمهوری اسلامی در برابر قیام مردم ایران هستیم؛ نه لزوماً با دفاع علنی از نظام، بلکه با تضعیف هر آلترناتیوی که بتواند مسیر گذار را واقعی و عملی کند.
نقد، حق همگان است؛ اما نقد زمانی سازنده است که در خدمت هدفی بزرگتر باشد. در این مرحلهی تاریخی، مخالفت فرسایشی با رضا پهلوی ــ بدون ارائهی جایگزینی عملی و مورد اجماع ــ نه نشانهی رادیکالیسم، بلکه نشانهی ناتوانی از پذیرش واقعیت توازن قواست. واقعیتی که میگوید: اول باید از جمهوری اسلامی عبور کرد، سپس در فضای آزاد و دموکراتیک دربارهی شکل نهایی قدرت تصمیم گرفت.
امروز، هر صدایی که این اولویت را مخدوش کند، آگاهانه یا ناآگاهانه، به دوام نظامی کمک میکند که مردم ایران سالهاست خواهان پایان آن هستند.
@irantomarrow
در شرایطی که ایران در یکی از حساسترین بزنگاههای تاریخی خود قرار گرفته است، هر تصمیم سیاسی میتواند مسیر آینده را یا بهسوی گذار از جمهوری اسلامی هموار کند یا برعکس، به تداوم آن یاری برساند. در این چارچوب، اکنون که رضا پهلوی بهعنوان گزینهای محتمل برای ریاست دولت گذار و نمادی از همگرایی بخشی از نیروهای معترض مطرح شده است، مخالفت با او در این مرحله، عملاً دستاوردی جز تقویت بقای جمهوری اسلامی ندارد.
مسئلهی اصلی امروز ایران «کامل بودن» یا «بینقص بودن» یک چهره سیاسی نیست؛ مسئله، عبور از جمهوری اسلامی است. هر نیرویی که در این مقطع، بهجای تمرکز بر این هدف مشترک، انرژی خود را صرف تخریب یا تضعیف یکی از شانسهای واقعی گذار میکند، خواه ناخواه در مسیر عکس خواست اکثریت مردم حرکت میکند.
در این میان، مشاهده میشود که مجموعهای ناهمگون از جریانها به مخالفت فعال با رضا پهلوی روی آوردهاند: از گروههایی با سابقهی خشونت و ترور مانند مجاهدین خلق، تا وابستگان به جریانهای چپ ایدئولوژیک، بخشی از ملیگرایان سنتی، مذهبیون سیاسی و همچنین گروههای تجزیهطلب. نقطهی اشتراک این نیروها نه در برنامهای روشن برای آیندهی ایران، بلکه در مخالفت با شکلگیری یک محور فراگیر برای دوران گذار است.
این همزمانی و همسویی تصادفی نیست. بسیاری از این جریانها بهخوبی میدانند که در صورت شکلگیری یک دولت گذار با محوریت رضا پهلوی، شانس آنان برای قبضهی قدرت در آیندهی ایران بهشدت کاهش مییابد. در مقابل، تداوم جمهوری اسلامی ــ هرچند بهظاهر دشمن آنان است ــ همچنان این توهم را زنده نگه میدارد که شاید در فروپاشی نامنظم یا بحرانهای بعدی، فرصتی برای سهمخواهی سیاسی پیدا کنند.
به همین دلیل است که امروز، عملاً شاهد ایستادن این نیروها شانهبهشانهی جمهوری اسلامی در برابر قیام مردم ایران هستیم؛ نه لزوماً با دفاع علنی از نظام، بلکه با تضعیف هر آلترناتیوی که بتواند مسیر گذار را واقعی و عملی کند.
نقد، حق همگان است؛ اما نقد زمانی سازنده است که در خدمت هدفی بزرگتر باشد. در این مرحلهی تاریخی، مخالفت فرسایشی با رضا پهلوی ــ بدون ارائهی جایگزینی عملی و مورد اجماع ــ نه نشانهی رادیکالیسم، بلکه نشانهی ناتوانی از پذیرش واقعیت توازن قواست. واقعیتی که میگوید: اول باید از جمهوری اسلامی عبور کرد، سپس در فضای آزاد و دموکراتیک دربارهی شکل نهایی قدرت تصمیم گرفت.
امروز، هر صدایی که این اولویت را مخدوش کند، آگاهانه یا ناآگاهانه، به دوام نظامی کمک میکند که مردم ایران سالهاست خواهان پایان آن هستند.
@irantomarrow
معاون اجتماعی و پارلمانی سازمان نظام پزشکی، از استقرار سه وکیل اختصاصی تبصره ۴۸ برای پیگیری پروندههای قضایی و امنیتی اعضای جامعه پزشکی و راهاندازی خط تلفن ویژه ۸۴۱۳۸۳۹۰ برای اعلام وضعیت بازداشتشدگان خبر داد.
دکتر محمد میرخانی در گفتوگو با ایسنا:
وی با تأکید بر احترام سازمان به استقلال دستگاه قضایی و امنیتی افزود: سازمان نظام پزشکی نیز در چارچوب قانون، وظیفه حمایتی خود را انجام میدهد و پیگیری امور اعضا از مسیرهای رسمی صورت میگیرد.
میرخانی همچنین از راهاندازی خط تلفن ویژه ۸۴۱۳۸۳۹۰ در معاونت اجتماعی و پارلمانی سازمان برای اعلام وضعیت و پیگیری امور اعضای بازداشتشده خبر داد و گفت: این خط بهصورت شبانهروزی فعال است و کارشناسان پاسخگوی همکاران خواهند بود. پرستاران نیز باید از طریق سازمان نظام پرستاری پیگیریهای لازم را انجام دهند.
وی از تشکیل تیم تخصصی مشاوره روانپزشکی برای حمایت از خانوادههای بازداشتشدگان نیز خبر داد و افزود: این خدمات بهصورت رایگان و تلفنی یا حضوری ارائه میشود تا فشارهای روانی خانوادهها کاهش یابد.
معاون اجتماعی و پارلمانی سازمان نظام پزشکی با هشدار نسبت به فعالیت افراد سودجو و کارچاقکنها تأکید کرد: تمامی خدمات حقوقی و روانپزشکی از طریق سازمان و بدون دریافت هزینه ارائه میشود و اعضا از مراجعه به افراد غیرمسئول خودداری کنند.
او در پایان گفت: سازمان نظام پزشکی بهعنوان مرجع صنفی، بهطور مستمر از اعضای خود حمایت کرده و از همکاران میخواهد از انتشار اخبار غیرموثق پرهیز کنند.
@irantomarrow
دکتر محمد میرخانی در گفتوگو با ایسنا:
در خصوص استقرار سه وکیل اختصاصی تبصره ۴۸ برای پیگیری پروندههای قضایی و امنیتی برخی اعضای جامعه پزشکی گفت: این وکلا بهصورت مستمر روند رسیدگی به پروندهها را دنبال کرده و از حقوق صنفی و قانونی جامعه پزشکی دفاع میکنند.
وی با تأکید بر احترام سازمان به استقلال دستگاه قضایی و امنیتی افزود: سازمان نظام پزشکی نیز در چارچوب قانون، وظیفه حمایتی خود را انجام میدهد و پیگیری امور اعضا از مسیرهای رسمی صورت میگیرد.
میرخانی همچنین از راهاندازی خط تلفن ویژه ۸۴۱۳۸۳۹۰ در معاونت اجتماعی و پارلمانی سازمان برای اعلام وضعیت و پیگیری امور اعضای بازداشتشده خبر داد و گفت: این خط بهصورت شبانهروزی فعال است و کارشناسان پاسخگوی همکاران خواهند بود. پرستاران نیز باید از طریق سازمان نظام پرستاری پیگیریهای لازم را انجام دهند.
وی از تشکیل تیم تخصصی مشاوره روانپزشکی برای حمایت از خانوادههای بازداشتشدگان نیز خبر داد و افزود: این خدمات بهصورت رایگان و تلفنی یا حضوری ارائه میشود تا فشارهای روانی خانوادهها کاهش یابد.
معاون اجتماعی و پارلمانی سازمان نظام پزشکی با هشدار نسبت به فعالیت افراد سودجو و کارچاقکنها تأکید کرد: تمامی خدمات حقوقی و روانپزشکی از طریق سازمان و بدون دریافت هزینه ارائه میشود و اعضا از مراجعه به افراد غیرمسئول خودداری کنند.
او در پایان گفت: سازمان نظام پزشکی بهعنوان مرجع صنفی، بهطور مستمر از اعضای خود حمایت کرده و از همکاران میخواهد از انتشار اخبار غیرموثق پرهیز کنند.
@irantomarrow
دو عضو هیات مدیره انجمن اندودنتیستهای ایران در نامهای به رییس هیات مدیره انجمن در اعتراص به انفعال انجمن نسبت به رخدادهای تلخ اخیر و حتی عدم صدور بیانیه در محکومیت جفای بکار رفته به پزشکان و کادر درمان، از سمت خود استعفا دادند.
در این نامه آمده است:
ریاست محترم انجمن اندودانتیست های ایران
با سلام و آرزوی سلامتی
با احترام و ادب، اینجانبان دکتر علی کنگرلو و دکتر شهریار شاهی با عنایت به مسائل روز جامعه و زخم عمیق بر تن میهن، و اینکه متأسفانه هیأت مدیره انجمن در حالت انفعال و بی عملی و بی تفاوتی قرار گرفته و حتی از انتشار بیانیه ای ساده در محکومیت جفای بکار رفته بر پزشکان و دیگر کادر درمان امتناع می ورزد، از ادامه عضویت در هیأت مدیره و خزانه داری انجمن معذور بوده و استعفای خود را تقدیم میداریم، خواهشمند است با استعفای اینجانبان موافقت بفرمائید.
ارادتمند
دکتر علی کنگرلو
دکتر شهریار شاهی
@irantomarrow
در این نامه آمده است:
ریاست محترم انجمن اندودانتیست های ایران
با سلام و آرزوی سلامتی
با احترام و ادب، اینجانبان دکتر علی کنگرلو و دکتر شهریار شاهی با عنایت به مسائل روز جامعه و زخم عمیق بر تن میهن، و اینکه متأسفانه هیأت مدیره انجمن در حالت انفعال و بی عملی و بی تفاوتی قرار گرفته و حتی از انتشار بیانیه ای ساده در محکومیت جفای بکار رفته بر پزشکان و دیگر کادر درمان امتناع می ورزد، از ادامه عضویت در هیأت مدیره و خزانه داری انجمن معذور بوده و استعفای خود را تقدیم میداریم، خواهشمند است با استعفای اینجانبان موافقت بفرمائید.
ارادتمند
دکتر علی کنگرلو
دکتر شهریار شاهی
@irantomarrow
انجمن جراحی لاپاروسکوپی ایران در واکنش به ادامه بازداشت کادر درمان، در بیانیهای ضمن محکوم کردن این اقدام اعلام کرد:
«ایجاد مداخله، محدودیت یا فشار در فرآیند درمان نهتنها با بدیهیترین اصول اخلاق پزشکی در تعارض است، بلکه سلامت و جان بیماران را در معرض خطر مستقیم قرار میدهد.»
در بخشی از این بیانیه آمده است: «پزشک، پرستار و کادر درمان، در لحظه مواجهه با بیمار، تنها یک مسئولیت میشناسند: حفظ جان و کاهش رنج انسانی. هرگونه اقدام یا فشاری که این وظیفه را مختل کند، پزشک را در موقعیتی غیرقابلقبول از تعارض اخلاقی قرار میدهد و پیامدهای جبرانناپذیری برای اعتماد عمومی به نظام سلامت خواهد داشت.»
انجمن جراحی لاپاروسکوپی ایران با تأکید بر بیطرفی کامل حرفه پزشکی، انتظار دارد «امنیت شغلی و استقلال حرفهای کادر درمان در تمامی مراکز درمانی کشور تضمین شود و هیچ نهاد یا نیرویی خارج از چارچوبهای علمی و قانونی در روند تشخیص و درمان بیماران مداخله نکند.»
در پایان این بیانیه آمده است: «حفظ حرمت حرفه پزشکی و صیانت از جان بیماران، نه یک مطالبه صنفی، بلکه ضرورتی انسانی و ملی است. سلامت جامعه، سرمایهای است که آسیب به آن، پیامدهایی فراتر از هر بحران مقطعی خواهد داشت.»
@irantomarrow
«ایجاد مداخله، محدودیت یا فشار در فرآیند درمان نهتنها با بدیهیترین اصول اخلاق پزشکی در تعارض است، بلکه سلامت و جان بیماران را در معرض خطر مستقیم قرار میدهد.»
در بخشی از این بیانیه آمده است: «پزشک، پرستار و کادر درمان، در لحظه مواجهه با بیمار، تنها یک مسئولیت میشناسند: حفظ جان و کاهش رنج انسانی. هرگونه اقدام یا فشاری که این وظیفه را مختل کند، پزشک را در موقعیتی غیرقابلقبول از تعارض اخلاقی قرار میدهد و پیامدهای جبرانناپذیری برای اعتماد عمومی به نظام سلامت خواهد داشت.»
انجمن جراحی لاپاروسکوپی ایران با تأکید بر بیطرفی کامل حرفه پزشکی، انتظار دارد «امنیت شغلی و استقلال حرفهای کادر درمان در تمامی مراکز درمانی کشور تضمین شود و هیچ نهاد یا نیرویی خارج از چارچوبهای علمی و قانونی در روند تشخیص و درمان بیماران مداخله نکند.»
در پایان این بیانیه آمده است: «حفظ حرمت حرفه پزشکی و صیانت از جان بیماران، نه یک مطالبه صنفی، بلکه ضرورتی انسانی و ملی است. سلامت جامعه، سرمایهای است که آسیب به آن، پیامدهایی فراتر از هر بحران مقطعی خواهد داشت.»
@irantomarrow
بیانیه جامعه جراحان ایران
جامعه جراحان ایران، ضمن ابراز تأسف و تأثر از آنچه که در دی ماه ۱۴۰۴ در صحنه اجتماعی میهن عزیز رخ نمود با تأکید بر اصل بی طرفی در عرصه پزشکی، اعلام می دارد که ساحت جامعه پزشکی، فارغ از هرگونه تبعیض، وابستگی و پیش داوری، در هر موقعیتی به پاس داشت جان انسان های نیازمند و ارائه خدمات درمانی بطور کامل پایبند است.
هرگونه تعدی به ارائه دهندگان خدمات پزشکی و برهم زدن امنیت مراکز درمانی و نیز تهدید یا محدودسازی فعالیت کادر درمان و ایجاد اختلال در کارکرد بیمارستان ها و آمبولانس ها از جانب هر کس و به هر دلیل و به هر شکلی که باشد مردود است. اینگونه رفتارها، با مسلمات اخلاقی و موازین انسانی در تضاد است و در نهایت خطری برای امنیت عمومی جامعه بهشمار می آیند.
جامعه جراحان ایران، تعدی به تعدادی از ارائه دهندگان خدمات سلامت در محیط های درمانی و در حین ارائه خدمت به بیماران در جریان رویدادهای دی ماه را به شدت محکوم می کند و آن را مغایر با تمامی اصول انسانی و اخلاقی می داند. این در حالی است که براساس تمامی موازین و معیارها، کادر درمان، مراکز درمانی و ابزارهای امدادی باید در همه حالات از ایمنی کامل برخوردار باشند. هرگونه انحراف از این اصول، نقض تعهدات مسلم انسانی و اجتماعی تلقی میشود.
جامعه پزشکی نباید در معرض انتقام جویی اجتماعی قرار بگیرد. هر تعدی به روند درمان و فضاهای درمانی، در حقیقت، تعدی به حق اساسی زیستن انسانهاست؛ لذا جامعه جراحان ایران، بر اهمیت احترام عملی به بی طرفی پزشکی، تضمین امنیت مراکز درمانی و پرهیز از هرگونه خشونت علیه جان انسان ها تأکید می ورزد. همچنین جامعه جراحان ایران، با قدردانی عمیق از جامعه پزشکی، از تلاش های پزشکان، پرستاران و کادر درمان در مداوای همه دردمندان و مصدومان رویداد دی ماه صمیمانه سپاسگزار است.
این بزرگواران با تعهد انسانی خود، بدون تمایز، به یاری هم وطنان شتافتند و جان های بسیاری را نجات دادند و در آن لحظات بحرانی و غمبار، همچون همه ی بحرانهای قبل از آن در صحنه خدمترسانی به هم میهنان عزیز حاضر بودند و کمال مسئولیت پذیری اجتماعی را به نمایش گذاشتند.
جامعه جراحان ایران
@irantomarrow
جامعه جراحان ایران، ضمن ابراز تأسف و تأثر از آنچه که در دی ماه ۱۴۰۴ در صحنه اجتماعی میهن عزیز رخ نمود با تأکید بر اصل بی طرفی در عرصه پزشکی، اعلام می دارد که ساحت جامعه پزشکی، فارغ از هرگونه تبعیض، وابستگی و پیش داوری، در هر موقعیتی به پاس داشت جان انسان های نیازمند و ارائه خدمات درمانی بطور کامل پایبند است.
هرگونه تعدی به ارائه دهندگان خدمات پزشکی و برهم زدن امنیت مراکز درمانی و نیز تهدید یا محدودسازی فعالیت کادر درمان و ایجاد اختلال در کارکرد بیمارستان ها و آمبولانس ها از جانب هر کس و به هر دلیل و به هر شکلی که باشد مردود است. اینگونه رفتارها، با مسلمات اخلاقی و موازین انسانی در تضاد است و در نهایت خطری برای امنیت عمومی جامعه بهشمار می آیند.
جامعه جراحان ایران، تعدی به تعدادی از ارائه دهندگان خدمات سلامت در محیط های درمانی و در حین ارائه خدمت به بیماران در جریان رویدادهای دی ماه را به شدت محکوم می کند و آن را مغایر با تمامی اصول انسانی و اخلاقی می داند. این در حالی است که براساس تمامی موازین و معیارها، کادر درمان، مراکز درمانی و ابزارهای امدادی باید در همه حالات از ایمنی کامل برخوردار باشند. هرگونه انحراف از این اصول، نقض تعهدات مسلم انسانی و اجتماعی تلقی میشود.
جامعه پزشکی نباید در معرض انتقام جویی اجتماعی قرار بگیرد. هر تعدی به روند درمان و فضاهای درمانی، در حقیقت، تعدی به حق اساسی زیستن انسانهاست؛ لذا جامعه جراحان ایران، بر اهمیت احترام عملی به بی طرفی پزشکی، تضمین امنیت مراکز درمانی و پرهیز از هرگونه خشونت علیه جان انسان ها تأکید می ورزد. همچنین جامعه جراحان ایران، با قدردانی عمیق از جامعه پزشکی، از تلاش های پزشکان، پرستاران و کادر درمان در مداوای همه دردمندان و مصدومان رویداد دی ماه صمیمانه سپاسگزار است.
این بزرگواران با تعهد انسانی خود، بدون تمایز، به یاری هم وطنان شتافتند و جان های بسیاری را نجات دادند و در آن لحظات بحرانی و غمبار، همچون همه ی بحرانهای قبل از آن در صحنه خدمترسانی به هم میهنان عزیز حاضر بودند و کمال مسئولیت پذیری اجتماعی را به نمایش گذاشتند.
جامعه جراحان ایران
@irantomarrow
♈️ در سال ۱۴۰۴ ، دولت سه برابر کل بودجه ، به افراد حقیقی و حقوقی وام داده است.
تنها ۲ درصدِ از این وام به مردم عادی داده شد
اما ۹۸ درصد از این وامها ، به اشخاص و افراد صاحب رانت و باند و ژن خوب و سفارشی ها داده شد.!!
تو خود راویِ حرمانِ دردِ مردم باش .
@irantomarrow
دستگیری اصلاحطلبان؛ شوی تبلیغاتی برای بازسازی سرمایه اجتماعی از دست رفته
دستگیری چند تن از چهرههای منتسب به جریان اصلاحطلب، آن هم بیش از یک ماه پس از کشتارهای ۱۸ و ۱۹ دیماه، بیش از آنکه یک اقدام امنیتی یا قضایی معنادار باشد، به یک نمایش حسابشده سیاسی شباهت دارد. نمایشی که نه از دل یک تهدید واقعی، بلکه از دل نیاز به بازآرایی صحنه سیاسی و بازتولید بازیگران فرسوده بیرون آمده است.
این بازداشتها در حالی صورت گرفته که اصلاحطلبانِ بازداشتشده، در جریان آن کشتارها نه موضع روشنگرانهای اتخاذ کردند، نه نقش فعالی در افشای حقیقت داشتند و نه حتی زبان به محکومیتی صریح گشودند. سکوت، محافظهکاری و فاصلهگذاری آگاهانه با خشم عمومی، مشخصه اصلی رفتار این جریان در آن مقطع بود. بنابراین این پرسش بهدرستی مطرح میشود: دقیقاً به چه جرمی و بر اساس کدام کنش سیاسی این افراد بازداشت شدهاند؟
پاسخ را باید نه در حوزه امنیت، بلکه در حوزه مهندسی افکار عمومی جستوجو کرد. این دستگیریهای دیرهنگام، بیش از هر چیز، کارکردی تبلیغاتی دارند:
ایجاد این تصور در جامعه که اصلاحطلبان همچنان «هزینه میدهند»، «تحت فشارند» و در جایگاه «نیروی منتقد» ایستادهاند. در واقع، این بازداشتها میتواند تلاشی آگاهانه برای بازسازی چهره قربانیگونه اصلاحطلبان و احیای سرمایه اجتماعی از دسترفته آنها باشد؛ سرمایهای که طی سالهای اخیر، به دلیل بیعملی و انفعال، بهشدت فرسوده شده است.
در این چارچوب، اصلاحطلبان نه بهعنوان یک نیروی مؤثر و خطرناک، بلکه بهمثابه اپوزیسیون بیخطر و کنترلشده بازنمایی میشوند؛ جریانی که هم میتوان آن را بازداشت کرد و هم از بازداشتش برای گرم نگه داشتن تنور سیاست رسمی بهره برد. این دقیقاً همان جایی است که دستگیری، از ابزار سرکوب، به ابزار تولید مشروعیت و هوادار تبدیل میشود.
مقایسه این وضعیت با دستگیریهای پس از انتخابات ۱۳۸۸ تفاوت را عیانتر میکند. در سال ۸۸، بازداشتها بلافاصله و در متن بحران رخ دادند؛ اصلاحطلبان مواضع علنی، رهبری سیاسی مشخص و حضور واقعی در خیابان و جامعه داشتند. اما امروز، با جریانی مواجهایم که نه رهبری دارد، نه برنامه، و نه شجاعت ایستادن در کنار جامعه. با این حال، بازداشت چند چهره کماثر میتواند بهطور مصنوعی این توهم را ایجاد کند که «اصلاحات هنوز زنده است».
در نهایت، این دستگیریهای نمایشی نه کمکی به روشن شدن حقیقت کشتارهای دیماه میکند و نه نشانی از عدالتخواهی دارد. برعکس، آنها بخشی از یک سناریوی آشنا هستند: ساختن اپوزیسیونی ضعیف اما قابل عرضه، تا هم خشم جامعه مهار شود و هم گزینهای کمهزینه برای آینده سیاسی حفظ گردد.
https://t.me/irantomarrow
دستگیری چند تن از چهرههای منتسب به جریان اصلاحطلب، آن هم بیش از یک ماه پس از کشتارهای ۱۸ و ۱۹ دیماه، بیش از آنکه یک اقدام امنیتی یا قضایی معنادار باشد، به یک نمایش حسابشده سیاسی شباهت دارد. نمایشی که نه از دل یک تهدید واقعی، بلکه از دل نیاز به بازآرایی صحنه سیاسی و بازتولید بازیگران فرسوده بیرون آمده است.
این بازداشتها در حالی صورت گرفته که اصلاحطلبانِ بازداشتشده، در جریان آن کشتارها نه موضع روشنگرانهای اتخاذ کردند، نه نقش فعالی در افشای حقیقت داشتند و نه حتی زبان به محکومیتی صریح گشودند. سکوت، محافظهکاری و فاصلهگذاری آگاهانه با خشم عمومی، مشخصه اصلی رفتار این جریان در آن مقطع بود. بنابراین این پرسش بهدرستی مطرح میشود: دقیقاً به چه جرمی و بر اساس کدام کنش سیاسی این افراد بازداشت شدهاند؟
پاسخ را باید نه در حوزه امنیت، بلکه در حوزه مهندسی افکار عمومی جستوجو کرد. این دستگیریهای دیرهنگام، بیش از هر چیز، کارکردی تبلیغاتی دارند:
ایجاد این تصور در جامعه که اصلاحطلبان همچنان «هزینه میدهند»، «تحت فشارند» و در جایگاه «نیروی منتقد» ایستادهاند. در واقع، این بازداشتها میتواند تلاشی آگاهانه برای بازسازی چهره قربانیگونه اصلاحطلبان و احیای سرمایه اجتماعی از دسترفته آنها باشد؛ سرمایهای که طی سالهای اخیر، به دلیل بیعملی و انفعال، بهشدت فرسوده شده است.
در این چارچوب، اصلاحطلبان نه بهعنوان یک نیروی مؤثر و خطرناک، بلکه بهمثابه اپوزیسیون بیخطر و کنترلشده بازنمایی میشوند؛ جریانی که هم میتوان آن را بازداشت کرد و هم از بازداشتش برای گرم نگه داشتن تنور سیاست رسمی بهره برد. این دقیقاً همان جایی است که دستگیری، از ابزار سرکوب، به ابزار تولید مشروعیت و هوادار تبدیل میشود.
مقایسه این وضعیت با دستگیریهای پس از انتخابات ۱۳۸۸ تفاوت را عیانتر میکند. در سال ۸۸، بازداشتها بلافاصله و در متن بحران رخ دادند؛ اصلاحطلبان مواضع علنی، رهبری سیاسی مشخص و حضور واقعی در خیابان و جامعه داشتند. اما امروز، با جریانی مواجهایم که نه رهبری دارد، نه برنامه، و نه شجاعت ایستادن در کنار جامعه. با این حال، بازداشت چند چهره کماثر میتواند بهطور مصنوعی این توهم را ایجاد کند که «اصلاحات هنوز زنده است».
در نهایت، این دستگیریهای نمایشی نه کمکی به روشن شدن حقیقت کشتارهای دیماه میکند و نه نشانی از عدالتخواهی دارد. برعکس، آنها بخشی از یک سناریوی آشنا هستند: ساختن اپوزیسیونی ضعیف اما قابل عرضه، تا هم خشم جامعه مهار شود و هم گزینهای کمهزینه برای آینده سیاسی حفظ گردد.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
فرافکنی پس از کشتار؛ وقتی مطالبه دیروز به اتهام امروز تبدیل میشود
پس از کشتار مردم شرکتکننده در فراخوانهای ۱۸ و ۱۹ دیماه که بهروشنی توسط حکومت انجام شد، موجی از حملات سیاسی نه متوجه عامل اصلی خشونت، بلکه متوجه رضا پهلوی شد. مخالفان او، بهجای تمرکز بر مسئولیت مستقیم حاکمیت در سرکوب خونین مردم، تلاش کردند با نوعی فریبکاری سیاسی، اصل ماجرا را وارونه جلوه دهند و بار مسئولیت کشتار را بر دوش کسی بیندازند که نه ابزار سرکوب در اختیار دارد و نه قدرت اعمال خشونت.
محور اصلی این حملات، این ادعاست که «رضا پهلوی نباید فراخوان میداد» و اگر این فراخوان داده نمیشد، کشتاری هم رخ نمیداد. این استدلال، در ظاهر عقلانی، اما در باطن پاککننده نقش حکومت و توجیهگر سرکوب است. گویی در این منطق، نه شلیککننده مقصر است و نه آمر سرکوب، بلکه کسی که مردم را به حضور دعوت کرده، مسئول گلولههایی است که به سینه معترضان نشسته است.
تناقض ماجرا اما جایی آشکارتر میشود که به مواضع پیشین همین منتقدان رجوع کنیم. همان کسانی که امروز رضا پهلوی را بهخاطر فراخوان دادن مورد شماتت قرار میدهند، پیشتر بارها و بارها با لحنی طلبکارانه میگفتند:
«اگر رضا پهلوی پایگاه اجتماعی دارد، یک فراخوان بدهد تا وزن واقعیاش مشخص شود.»
این مطالبه، نه یک بار، که بهصورت مداوم و سیستماتیک تکرار میشد. فراخوان دادن، بهعنوان معیار سنجش «وزن اجتماعی»، به ابزاری برای به چالش کشیدن مشروعیت سیاسی او تبدیل شده بود. اما اکنون که این فراخوان داده شد و حضور معنادار مردم در خیابانها، وزن اجتماعی او را بهطور عینی نشان داد، همان مطالبهگران دیروز، ناگهان موضع خود را تغییر دادهاند.
امروز دیگر مسئله «وزن اجتماعی» نیست؛ امروز بهانه، «هزینهدادن مردم» است. این چرخش موضع، نه از سر دلسوزی برای جان مردم، بلکه تلاشی آشکار برای بیاعتبار کردن نتیجهای است که با پیشفرضهای سیاسی آنها سازگار نیست.
واقعیت این است که اگر فراخوان با استقبال مواجه نمیشد، همین منتقدان آن را نشانه «بیپایگاهی» رضا پهلوی معرفی میکردند. و حال که استقبال صورت گرفته، همان رخداد به ابزاری برای حمله و تخریب تبدیل شده است. این رفتار، بیش از آنکه نقد سیاسی باشد، مصداق روشن بهانهجویی پس از شکست در جدل سیاسی است.
نکته کلیدی اینجاست: در هیچ منطق اخلاقی و سیاسی سالمی، مسئولیت کشتار مردم بر عهده دعوتکننده به اعتراض مسالمتآمیز نیست. اگر چنین منطقی پذیرفته شود، آنگاه هر اعتراض مدنی، هر تجمع اعتراضی و هر کنش جمعی، از پیش محکوم به سکوت خواهد بود؛ چرا که همواره میتوان سرکوب را به گردن قربانی یا فراخواندهنده انداخت و عامل اصلی خشونت را تبرئه کرد.
در نهایت، آنچه پس از ۱۸ و ۱۹ دی رخ داد، نه فقط کشتار مردم، بلکه تلاش برای تحریف مسئولیت بود. تلاشی که میکوشد بهجای پاسخگو کردن قدرت، هزینه سرکوب را به گردن اپوزیسیون و کنشگران سیاسی بیندازد. اما این فرافکنی، هرچقدر هم پر سر و صدا باشد، نمیتواند یک واقعیت ساده را پنهان کند:
مسئول کشتار، همانکسی است که اسلحه دارد، فرمان میدهد و شلیک میکند؛ نه کسی که مردم را به حق اعتراض فرا میخواند.
https://t.me/irantomarrow
پس از کشتار مردم شرکتکننده در فراخوانهای ۱۸ و ۱۹ دیماه که بهروشنی توسط حکومت انجام شد، موجی از حملات سیاسی نه متوجه عامل اصلی خشونت، بلکه متوجه رضا پهلوی شد. مخالفان او، بهجای تمرکز بر مسئولیت مستقیم حاکمیت در سرکوب خونین مردم، تلاش کردند با نوعی فریبکاری سیاسی، اصل ماجرا را وارونه جلوه دهند و بار مسئولیت کشتار را بر دوش کسی بیندازند که نه ابزار سرکوب در اختیار دارد و نه قدرت اعمال خشونت.
محور اصلی این حملات، این ادعاست که «رضا پهلوی نباید فراخوان میداد» و اگر این فراخوان داده نمیشد، کشتاری هم رخ نمیداد. این استدلال، در ظاهر عقلانی، اما در باطن پاککننده نقش حکومت و توجیهگر سرکوب است. گویی در این منطق، نه شلیککننده مقصر است و نه آمر سرکوب، بلکه کسی که مردم را به حضور دعوت کرده، مسئول گلولههایی است که به سینه معترضان نشسته است.
تناقض ماجرا اما جایی آشکارتر میشود که به مواضع پیشین همین منتقدان رجوع کنیم. همان کسانی که امروز رضا پهلوی را بهخاطر فراخوان دادن مورد شماتت قرار میدهند، پیشتر بارها و بارها با لحنی طلبکارانه میگفتند:
«اگر رضا پهلوی پایگاه اجتماعی دارد، یک فراخوان بدهد تا وزن واقعیاش مشخص شود.»
این مطالبه، نه یک بار، که بهصورت مداوم و سیستماتیک تکرار میشد. فراخوان دادن، بهعنوان معیار سنجش «وزن اجتماعی»، به ابزاری برای به چالش کشیدن مشروعیت سیاسی او تبدیل شده بود. اما اکنون که این فراخوان داده شد و حضور معنادار مردم در خیابانها، وزن اجتماعی او را بهطور عینی نشان داد، همان مطالبهگران دیروز، ناگهان موضع خود را تغییر دادهاند.
امروز دیگر مسئله «وزن اجتماعی» نیست؛ امروز بهانه، «هزینهدادن مردم» است. این چرخش موضع، نه از سر دلسوزی برای جان مردم، بلکه تلاشی آشکار برای بیاعتبار کردن نتیجهای است که با پیشفرضهای سیاسی آنها سازگار نیست.
واقعیت این است که اگر فراخوان با استقبال مواجه نمیشد، همین منتقدان آن را نشانه «بیپایگاهی» رضا پهلوی معرفی میکردند. و حال که استقبال صورت گرفته، همان رخداد به ابزاری برای حمله و تخریب تبدیل شده است. این رفتار، بیش از آنکه نقد سیاسی باشد، مصداق روشن بهانهجویی پس از شکست در جدل سیاسی است.
نکته کلیدی اینجاست: در هیچ منطق اخلاقی و سیاسی سالمی، مسئولیت کشتار مردم بر عهده دعوتکننده به اعتراض مسالمتآمیز نیست. اگر چنین منطقی پذیرفته شود، آنگاه هر اعتراض مدنی، هر تجمع اعتراضی و هر کنش جمعی، از پیش محکوم به سکوت خواهد بود؛ چرا که همواره میتوان سرکوب را به گردن قربانی یا فراخواندهنده انداخت و عامل اصلی خشونت را تبرئه کرد.
در نهایت، آنچه پس از ۱۸ و ۱۹ دی رخ داد، نه فقط کشتار مردم، بلکه تلاش برای تحریف مسئولیت بود. تلاشی که میکوشد بهجای پاسخگو کردن قدرت، هزینه سرکوب را به گردن اپوزیسیون و کنشگران سیاسی بیندازد. اما این فرافکنی، هرچقدر هم پر سر و صدا باشد، نمیتواند یک واقعیت ساده را پنهان کند:
مسئول کشتار، همانکسی است که اسلحه دارد، فرمان میدهد و شلیک میکند؛ نه کسی که مردم را به حق اعتراض فرا میخواند.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
تا کنون از بین انجمنهای دندانپزشکی ایران ، تنها انجمن جراحان فک و صورت ایران و همچنین انجمن جراحان لثه (پریودنتولوژی) ایران بیانیه هایی در مورد اعتراضات دی ماه مردم ایران صادر کرده اند.
ضمنا دو نفر از اعضای هیات مدیره انجمن اندودنتیستها( متخصصین درمان ریشه دندان) ی ایران در اعتراض به عدم صدور بیانیه توسط این انجمن استعفا داده اند.
@irantomarrow
ضمنا دو نفر از اعضای هیات مدیره انجمن اندودنتیستها( متخصصین درمان ریشه دندان) ی ایران در اعتراض به عدم صدور بیانیه توسط این انجمن استعفا داده اند.
@irantomarrow
ویژگیهای چپِ جدید: از آرمانگرایی تا تناقضهای ساختاری
در دهههای اخیر، آنچه از آن با عنوان «چپِ جدید» یاد میشود، تفاوتهای بنیادینی با چپ کلاسیکِ عدالتمحور قرن بیستم پیدا کرده است.
این جریان که خود را مدافع عدالت اجتماعی، برابری، محیطزیست و حقوق اقلیتها معرفی میکند، در عمل با مجموعهای از تناقضها و استانداردهای دوگانه روبهروست که مشروعیت اخلاقی و سیاسی آن را زیر سؤال میبرد.
۱. یهودستیزی نوین در پوشش ضدیت سیاسی
یکی از بارزترین ویژگیهای چپ جدید، ظهور نوعی یهودستیزی غیرمستقیم است؛ یهودستیزیای که نه در قالب نفرت نژادی آشکار، بلکه در پوشش «نقد سیاسی» بروز میکند. در این گفتمان، مرز میان نقد سیاستهای یک دولت خاص و تعمیم آن به یک هویت تاریخی–دینی از بین میرود. نتیجه آن است که کلیشههای قدیمی یهودستیزانه، این بار با زبان حقوق بشر و ضداستعمار بازتولید میشوند. این رویکرد، بهجای مقابله با تبعیض، خود به شکلی تازه از تبعیض دامن میزند.
۲. سکوت در برابر جنایتهای حکومتهای یهودستیز و چپگرا
چپ جدید اغلب در برابر جنایتها و سرکوبهای سیستماتیک حکومتهایی که خود را «ضدغرب»، «ضدامپریالیست» یا «چپگرا» معرفی میکنند، سکوت اختیار میکند. حکومتهایی با ایدئولوژیهای کمونیستی یا شبهکمونیستی که سابقه روشنی در نقض حقوق بشر، سرکوب اقلیتها و ترویج یهودستیزی دارند، از دایره نقد جدی این جریان خارج میمانند. این سکوت انتخابی نشان میدهد که معیار اصلی نه دفاع از انسان، بلکه همسویی ایدئولوژیک است.
۳. مبارزه نمایشی با فقر و بازتوزیعِ فقر
چپ جدید شعار «مبارزه با فقر» را پررنگ مطرح میکند، اما در عمل اغلب به بازتوزیع فقر منجر میشود، نه تولید ثروت یا کاهش پایدار نابرابری. سیاستهایی که بدون توجه به رشد اقتصادی، بهرهوری و مسئولیتپذیری دولتها اجرا میشوند، معمولاً به کوچکتر شدن کیک اقتصاد میانجامند. نتیجه آن است که فقر کاهش نمییابد، بلکه بهطور مساویتری گسترش پیدا میکند و طبقات متوسط تضعیف میشوند.
۴. معیارهای دوگانه در محیطزیست
در حوزه محیطزیست نیز چپ جدید به استانداردهای دوگانه متهم است. کشورهای صنعتیِ غربی با فشارهای شدید زیستمحیطی روبهرو میشوند، در حالی که آلودگیهای گسترده و تخریب محیطزیست در کشورهای همسو با ایدئولوژی چپ یا ضدغرب، نادیده گرفته میشود. محیطزیست به ابزاری سیاسی تبدیل میشود، نه یک دغدغه جهانی و انسانی.
۵. حذف فقر به هزینه دیگران، نه مسئولکردن حکومتها
در نهایت، چپ جدید اغلب بهجای مسئول دانستن حکومتها در قبال ناکارآمدی، فساد و سوءمدیریت، بار «حذف فقر» را بر دوش سایر گروههای جامعه میاندازد. بهجای اصلاح ساختار قدرت، شفافیت، حاکمیت قانون و پاسخگویی دولتها، تمرکز بر توزیع اجباری منابع میان شهروندان قرار میگیرد. این رویکرد نهتنها مشکل را حل نمیکند، بلکه تنش اجتماعی و بیاعتمادی عمومی را افزایش میدهد.
چپ جدید، اگرچه با زبانی اخلاقی و انساندوستانه سخن میگوید، اما در عمل گرفتار تناقضهایی جدی است: یهودستیزی پنهان، سکوت گزینشی در برابر جنایتها، سیاستهای اقتصادی فقرزا، استانداردهای دوگانه زیستمحیطی و فرار از مسئولکردن حکومتها. بازگشت به اصول جهانشمول حقوق بشر، مسئولیتپذیری سیاسی و نقد بدون تبعیض، تنها راه خروج از این بنبست فکری است.
@irantomarrow
در دهههای اخیر، آنچه از آن با عنوان «چپِ جدید» یاد میشود، تفاوتهای بنیادینی با چپ کلاسیکِ عدالتمحور قرن بیستم پیدا کرده است.
این جریان که خود را مدافع عدالت اجتماعی، برابری، محیطزیست و حقوق اقلیتها معرفی میکند، در عمل با مجموعهای از تناقضها و استانداردهای دوگانه روبهروست که مشروعیت اخلاقی و سیاسی آن را زیر سؤال میبرد.
۱. یهودستیزی نوین در پوشش ضدیت سیاسی
یکی از بارزترین ویژگیهای چپ جدید، ظهور نوعی یهودستیزی غیرمستقیم است؛ یهودستیزیای که نه در قالب نفرت نژادی آشکار، بلکه در پوشش «نقد سیاسی» بروز میکند. در این گفتمان، مرز میان نقد سیاستهای یک دولت خاص و تعمیم آن به یک هویت تاریخی–دینی از بین میرود. نتیجه آن است که کلیشههای قدیمی یهودستیزانه، این بار با زبان حقوق بشر و ضداستعمار بازتولید میشوند. این رویکرد، بهجای مقابله با تبعیض، خود به شکلی تازه از تبعیض دامن میزند.
۲. سکوت در برابر جنایتهای حکومتهای یهودستیز و چپگرا
چپ جدید اغلب در برابر جنایتها و سرکوبهای سیستماتیک حکومتهایی که خود را «ضدغرب»، «ضدامپریالیست» یا «چپگرا» معرفی میکنند، سکوت اختیار میکند. حکومتهایی با ایدئولوژیهای کمونیستی یا شبهکمونیستی که سابقه روشنی در نقض حقوق بشر، سرکوب اقلیتها و ترویج یهودستیزی دارند، از دایره نقد جدی این جریان خارج میمانند. این سکوت انتخابی نشان میدهد که معیار اصلی نه دفاع از انسان، بلکه همسویی ایدئولوژیک است.
۳. مبارزه نمایشی با فقر و بازتوزیعِ فقر
چپ جدید شعار «مبارزه با فقر» را پررنگ مطرح میکند، اما در عمل اغلب به بازتوزیع فقر منجر میشود، نه تولید ثروت یا کاهش پایدار نابرابری. سیاستهایی که بدون توجه به رشد اقتصادی، بهرهوری و مسئولیتپذیری دولتها اجرا میشوند، معمولاً به کوچکتر شدن کیک اقتصاد میانجامند. نتیجه آن است که فقر کاهش نمییابد، بلکه بهطور مساویتری گسترش پیدا میکند و طبقات متوسط تضعیف میشوند.
۴. معیارهای دوگانه در محیطزیست
در حوزه محیطزیست نیز چپ جدید به استانداردهای دوگانه متهم است. کشورهای صنعتیِ غربی با فشارهای شدید زیستمحیطی روبهرو میشوند، در حالی که آلودگیهای گسترده و تخریب محیطزیست در کشورهای همسو با ایدئولوژی چپ یا ضدغرب، نادیده گرفته میشود. محیطزیست به ابزاری سیاسی تبدیل میشود، نه یک دغدغه جهانی و انسانی.
۵. حذف فقر به هزینه دیگران، نه مسئولکردن حکومتها
در نهایت، چپ جدید اغلب بهجای مسئول دانستن حکومتها در قبال ناکارآمدی، فساد و سوءمدیریت، بار «حذف فقر» را بر دوش سایر گروههای جامعه میاندازد. بهجای اصلاح ساختار قدرت، شفافیت، حاکمیت قانون و پاسخگویی دولتها، تمرکز بر توزیع اجباری منابع میان شهروندان قرار میگیرد. این رویکرد نهتنها مشکل را حل نمیکند، بلکه تنش اجتماعی و بیاعتمادی عمومی را افزایش میدهد.
چپ جدید، اگرچه با زبانی اخلاقی و انساندوستانه سخن میگوید، اما در عمل گرفتار تناقضهایی جدی است: یهودستیزی پنهان، سکوت گزینشی در برابر جنایتها، سیاستهای اقتصادی فقرزا، استانداردهای دوگانه زیستمحیطی و فرار از مسئولکردن حکومتها. بازگشت به اصول جهانشمول حقوق بشر، مسئولیتپذیری سیاسی و نقد بدون تبعیض، تنها راه خروج از این بنبست فکری است.
@irantomarrow
سکوت اکثریت؛ از سرکوب اقلیت تا رسیدن خشونت به اکثریت
در تاریخ معاصر ایران، یکی از تلخترین و در عین حال کمتر واکاویشدهترین پدیدهها، سکوت اکثریت جامعه در برابر سرکوب سیستماتیک اقلیتهاست؛
سکوتی که سالها ادامه یافت و تنها زمانی شکست که خشونت، سرکوب و کشتار، دیگر محدود به اقلیت «دیگران» نماند و مستقیماً درِ خانه «اکثریت» را نیز کوبید.
از نخستین سالهای استقرار جمهوری اسلامی، اقلیتهای مذهبی، قومی و زبانی، و همچنین اقلیت روشنفکر، دانشگاهی و دگراندیش، هدف حذف فیزیکی، زندان، تبعید و محرومیت قرار گرفتند. اعدامهای فله ای، بازداشتها،شکنجه ها، پاکسازیهای شغلی و فرهنگی، و سرکوب خشن اعتراضها، نه پنهان بود و نه اتفاقی. با این حال، واکنش بخش بزرگی از جامعه، نه همبستگی فعال، بلکه بیتفاوتی، توجیه یا سکوت بود.
این سکوت اغلب با استدلالهایی آشنا همراه میشد:
«اینها سیاسیاند»،
«به ما ربطی ندارد»،
«خودشان کاری کردهاند»،
یا «فعلاً نوبت ما نیست».
چنین نگرشی، سرکوب را به مسئلهای حاشیهای و محدود به گروهی خاص تقلیل داد و به حاکمیت این پیام را رساند که هزینه خشونت علیه اقلیتها پایین است.
در این میان، اقلیت روشنفکر—روزنامهنگاران، نویسندگان، دانشجویان، فعالان مدنی و استادان دانشگاه—نقشی دوگانه داشتند: هم قربانی بودند و هم هشداردهنده. اما هشدارها اغلب در هیاهوی زندگی روزمره، ترس، یا مصلحتسنجیهای کوتاهمدت اکثریت گم شد. جامعهای که سرکوب اندیشه را تحمل میکند، ناخواسته راه را برای سرکوب زندگی روزمره خود هموار میسازد.
نقطه عطف زمانی فرا رسید که دایره خشونت تنگتر نشد، بلکه گستردهتر شد. حکومت، پس از سالها آزمودن ابزار سرکوب بر بدن اقلیتها، همان ابزارها را علیه اکثریت به کار گرفت. کشتار، زندان، سرکوب اقتصادی و امنیتی، دیگر استثنا نبود؛ قاعده شد. آنچه پیشتر در حاشیه جامعه رخ میداد، اینبار در مرکز زندگی اکثریت اتفاق افتاد.
در این مرحله، صداها بلند شد؛ اعتراضها گستردهتر شدند و پرسشهای اساسیتری مطرح گردید. اما این پرسش تلخ همچنان باقی است:
آیا این فریادها، اگر سالها پیش و در دفاع از اقلیتها بلند شده بودند، میتوانستند مسیر تاریخ را تغییر دهند؟
واقعیت این است که سرکوب، هرگز به یک گروه خاص قانع نمیماند. حکومتی که یاد میگیرد میتواند بدون هزینه یک اقلیت را حذف کند، دیر یا زود همان منطق را علیه دیگران نیز به کار میگیرد. سکوت اکثریت، نه بیطرفی، بلکه مشارکت منفعلانه در تداوم خشونت است.
تجربه ایران نشان میدهد که امنیت و آزادی، امتیاز گروهی خاص نیست، بلکه زنجیرهای بههمپیوسته است. شکستن این زنجیره از هر نقطهای، دیر یا زود کل جامعه را در بر میگیرد. دفاع از حقوق اقلیتها، نه یک ژست اخلاقی، بلکه شکلی از دفاع پیشدستانه از خودِ جامعه است. تاریخی که این درس را نادیده بگیرد، محکوم به تکرار همان چرخه خشونت خواهد بود.
@irantomarrow
در تاریخ معاصر ایران، یکی از تلخترین و در عین حال کمتر واکاویشدهترین پدیدهها، سکوت اکثریت جامعه در برابر سرکوب سیستماتیک اقلیتهاست؛
سکوتی که سالها ادامه یافت و تنها زمانی شکست که خشونت، سرکوب و کشتار، دیگر محدود به اقلیت «دیگران» نماند و مستقیماً درِ خانه «اکثریت» را نیز کوبید.
از نخستین سالهای استقرار جمهوری اسلامی، اقلیتهای مذهبی، قومی و زبانی، و همچنین اقلیت روشنفکر، دانشگاهی و دگراندیش، هدف حذف فیزیکی، زندان، تبعید و محرومیت قرار گرفتند. اعدامهای فله ای، بازداشتها،شکنجه ها، پاکسازیهای شغلی و فرهنگی، و سرکوب خشن اعتراضها، نه پنهان بود و نه اتفاقی. با این حال، واکنش بخش بزرگی از جامعه، نه همبستگی فعال، بلکه بیتفاوتی، توجیه یا سکوت بود.
این سکوت اغلب با استدلالهایی آشنا همراه میشد:
«اینها سیاسیاند»،
«به ما ربطی ندارد»،
«خودشان کاری کردهاند»،
یا «فعلاً نوبت ما نیست».
چنین نگرشی، سرکوب را به مسئلهای حاشیهای و محدود به گروهی خاص تقلیل داد و به حاکمیت این پیام را رساند که هزینه خشونت علیه اقلیتها پایین است.
در این میان، اقلیت روشنفکر—روزنامهنگاران، نویسندگان، دانشجویان، فعالان مدنی و استادان دانشگاه—نقشی دوگانه داشتند: هم قربانی بودند و هم هشداردهنده. اما هشدارها اغلب در هیاهوی زندگی روزمره، ترس، یا مصلحتسنجیهای کوتاهمدت اکثریت گم شد. جامعهای که سرکوب اندیشه را تحمل میکند، ناخواسته راه را برای سرکوب زندگی روزمره خود هموار میسازد.
نقطه عطف زمانی فرا رسید که دایره خشونت تنگتر نشد، بلکه گستردهتر شد. حکومت، پس از سالها آزمودن ابزار سرکوب بر بدن اقلیتها، همان ابزارها را علیه اکثریت به کار گرفت. کشتار، زندان، سرکوب اقتصادی و امنیتی، دیگر استثنا نبود؛ قاعده شد. آنچه پیشتر در حاشیه جامعه رخ میداد، اینبار در مرکز زندگی اکثریت اتفاق افتاد.
در این مرحله، صداها بلند شد؛ اعتراضها گستردهتر شدند و پرسشهای اساسیتری مطرح گردید. اما این پرسش تلخ همچنان باقی است:
آیا این فریادها، اگر سالها پیش و در دفاع از اقلیتها بلند شده بودند، میتوانستند مسیر تاریخ را تغییر دهند؟
واقعیت این است که سرکوب، هرگز به یک گروه خاص قانع نمیماند. حکومتی که یاد میگیرد میتواند بدون هزینه یک اقلیت را حذف کند، دیر یا زود همان منطق را علیه دیگران نیز به کار میگیرد. سکوت اکثریت، نه بیطرفی، بلکه مشارکت منفعلانه در تداوم خشونت است.
تجربه ایران نشان میدهد که امنیت و آزادی، امتیاز گروهی خاص نیست، بلکه زنجیرهای بههمپیوسته است. شکستن این زنجیره از هر نقطهای، دیر یا زود کل جامعه را در بر میگیرد. دفاع از حقوق اقلیتها، نه یک ژست اخلاقی، بلکه شکلی از دفاع پیشدستانه از خودِ جامعه است. تاریخی که این درس را نادیده بگیرد، محکوم به تکرار همان چرخه خشونت خواهد بود.
@irantomarrow
رنج مستمر بهاییان در جمهوری اسلامی؛ حذف یک اقلیت به نام ایدئولوژی
از نخستین روزهای پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، جامعه بهاییان ایران بهعنوان یکی از قدیمیترین و ریشهدارترین اقلیتهای مذهبی کشور، هدف سیاستی نظاممند برای حذف، طرد و بیصدا کردن قرار گرفت. این رنج، نه حاصل رفتارهای فردی یا خطاهای مقطعی، بلکه نتیجه یک ساختار ایدئولوژیک و حکومتی است که موجودیت بهاییان را به رسمیت نشناخت و آنان را «مسئله» تلقی کرد.
۱. حذف حقوقی و انکار رسمی
جمهوری اسلامی از همان ابتدا، بهاییان را از دایره اقلیتهای دینی بهرسمیتشناختهشده خارج کرد. این انکار حقوقی، پیامدهای عمیقی داشت:
بهاییان از حق داشتن نهاد مذهبی، آموزش رسمی دینی، ازدواج ثبتشده، ارث برابر و حتی دفن محترمانه مردگان خود محروم شدند. انکار رسمی، نخستین گام در انسانزدایی حقوقی بود؛ فرآیندی که راه را برای تبعیض گستردهتر هموار کرد.
۲. اعدام، زندان و حذف فیزیکی
در سالهای نخست انقلاب، دهها تن از بهاییان—از جمله اعضای محفل روحانی ملی—اعدام یا ناپدید شدند. بسیاری بدون دادرسی عادلانه، صرفاً به دلیل باور دینی خود جان باختند. زندان، شکنجه و تهدید، ابزارهایی برای ایجاد ترس جمعی بود؛ ترسی که هدفش نه فقط مجازات افراد، بلکه شکستن یک جامعه بود.
۳. محرومیت سیستماتیک از آموزش
یکی از ماندگارترین اشکال سرکوب، محرومیت جوانان بهایی از تحصیل دانشگاهی است. دهههاست که هزاران دانشآموز و دانشجو صرفاً به دلیل بهایی بودن از ادامه تحصیل بازماندهاند. این سیاست، نه واکنشی امنیتی، بلکه تلاشی آگاهانه برای جلوگیری از بازتولید سرمایه انسانی در یک اقلیت مذهبی است؛ نوعی مجازات جمعی خاموش و فرساینده.
۴. مصادره اموال و فشار اقتصادی
مصادره خانهها، زمینها، مغازهها و کسبوکارهای بهاییان، بخش دیگری از این رنج ساختاری است. بسیاری از بهاییان از اشتغال در بخش دولتی و حتی برخی مشاغل آزاد محروم شدند. فشار اقتصادی، ابزاری برای وادار کردن به ترک کشور، انزوا یا انکار هویت دینی بوده است.
۵. تخریب گورستانها و حذف حافظه جمعی
تخریب گورستانهای بهاییان، منع دفن مردگان و بیاحترامی به اجساد، نماد تلاش برای حذف حافظه و تاریخ است. این اقدامات، فراتر از تبعیض مذهبی، حملهای مستقیم به کرامت انسانی است؛ پیامی آشکار که حتی پس از مرگ نیز امنیت و احترام وجود ندارد.
۶. تبلیغات رسمی و نفرتپراکنی
رنج بهاییان تنها به اقدامات امنیتی محدود نمانده است. تبلیغات سازمانیافته، نسبتدادن اتهامات بیاساس و بازنمایی بهاییان بهعنوان «دشمن» یا «عامل بیگانه»، زمینه اجتماعی تبعیض را تقویت کرده است. این نفرتپراکنی، خشونت را عادی و تبعیض را مشروع جلوه داده است.
۷. سکوت جامعه و هزینه تنهایی
یکی از دردناکترین ابعاد این رنج، تنهایی بهاییان بوده است. در بسیاری از مقاطع، جامعه بزرگتر یا سکوت کرده یا رنج آنان را «مسئلهای حاشیهای» تلقی کرده است. این سکوت، هرچند گاه ناخواسته، به تداوم سرکوب مشروعیت بخشیده است.
رنج جامعه بهاییان در جمهوری اسلامی، داستان یک اختلاف عقیدتی نیست؛ روایت نقض مستمر حقوق شهروندی و کرامت انسانی است. تجربه بهاییان نشان میدهد که وقتی دولتی به خود اجازه میدهد یک اقلیت را از حقوق بنیادین محروم کند، مرزهای این محرومیت دیر یا زود گسترش مییابد. دفاع از حقوق بهاییان، دفاع از یک گروه خاص نیست؛ دفاع از اصل برابری انسانها در برابر قانون و قدرت است.
@irantomarrow
از نخستین روزهای پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، جامعه بهاییان ایران بهعنوان یکی از قدیمیترین و ریشهدارترین اقلیتهای مذهبی کشور، هدف سیاستی نظاممند برای حذف، طرد و بیصدا کردن قرار گرفت. این رنج، نه حاصل رفتارهای فردی یا خطاهای مقطعی، بلکه نتیجه یک ساختار ایدئولوژیک و حکومتی است که موجودیت بهاییان را به رسمیت نشناخت و آنان را «مسئله» تلقی کرد.
۱. حذف حقوقی و انکار رسمی
جمهوری اسلامی از همان ابتدا، بهاییان را از دایره اقلیتهای دینی بهرسمیتشناختهشده خارج کرد. این انکار حقوقی، پیامدهای عمیقی داشت:
بهاییان از حق داشتن نهاد مذهبی، آموزش رسمی دینی، ازدواج ثبتشده، ارث برابر و حتی دفن محترمانه مردگان خود محروم شدند. انکار رسمی، نخستین گام در انسانزدایی حقوقی بود؛ فرآیندی که راه را برای تبعیض گستردهتر هموار کرد.
۲. اعدام، زندان و حذف فیزیکی
در سالهای نخست انقلاب، دهها تن از بهاییان—از جمله اعضای محفل روحانی ملی—اعدام یا ناپدید شدند. بسیاری بدون دادرسی عادلانه، صرفاً به دلیل باور دینی خود جان باختند. زندان، شکنجه و تهدید، ابزارهایی برای ایجاد ترس جمعی بود؛ ترسی که هدفش نه فقط مجازات افراد، بلکه شکستن یک جامعه بود.
۳. محرومیت سیستماتیک از آموزش
یکی از ماندگارترین اشکال سرکوب، محرومیت جوانان بهایی از تحصیل دانشگاهی است. دهههاست که هزاران دانشآموز و دانشجو صرفاً به دلیل بهایی بودن از ادامه تحصیل بازماندهاند. این سیاست، نه واکنشی امنیتی، بلکه تلاشی آگاهانه برای جلوگیری از بازتولید سرمایه انسانی در یک اقلیت مذهبی است؛ نوعی مجازات جمعی خاموش و فرساینده.
۴. مصادره اموال و فشار اقتصادی
مصادره خانهها، زمینها، مغازهها و کسبوکارهای بهاییان، بخش دیگری از این رنج ساختاری است. بسیاری از بهاییان از اشتغال در بخش دولتی و حتی برخی مشاغل آزاد محروم شدند. فشار اقتصادی، ابزاری برای وادار کردن به ترک کشور، انزوا یا انکار هویت دینی بوده است.
۵. تخریب گورستانها و حذف حافظه جمعی
تخریب گورستانهای بهاییان، منع دفن مردگان و بیاحترامی به اجساد، نماد تلاش برای حذف حافظه و تاریخ است. این اقدامات، فراتر از تبعیض مذهبی، حملهای مستقیم به کرامت انسانی است؛ پیامی آشکار که حتی پس از مرگ نیز امنیت و احترام وجود ندارد.
۶. تبلیغات رسمی و نفرتپراکنی
رنج بهاییان تنها به اقدامات امنیتی محدود نمانده است. تبلیغات سازمانیافته، نسبتدادن اتهامات بیاساس و بازنمایی بهاییان بهعنوان «دشمن» یا «عامل بیگانه»، زمینه اجتماعی تبعیض را تقویت کرده است. این نفرتپراکنی، خشونت را عادی و تبعیض را مشروع جلوه داده است.
۷. سکوت جامعه و هزینه تنهایی
یکی از دردناکترین ابعاد این رنج، تنهایی بهاییان بوده است. در بسیاری از مقاطع، جامعه بزرگتر یا سکوت کرده یا رنج آنان را «مسئلهای حاشیهای» تلقی کرده است. این سکوت، هرچند گاه ناخواسته، به تداوم سرکوب مشروعیت بخشیده است.
رنج جامعه بهاییان در جمهوری اسلامی، داستان یک اختلاف عقیدتی نیست؛ روایت نقض مستمر حقوق شهروندی و کرامت انسانی است. تجربه بهاییان نشان میدهد که وقتی دولتی به خود اجازه میدهد یک اقلیت را از حقوق بنیادین محروم کند، مرزهای این محرومیت دیر یا زود گسترش مییابد. دفاع از حقوق بهاییان، دفاع از یک گروه خاص نیست؛ دفاع از اصل برابری انسانها در برابر قانون و قدرت است.
@irantomarrow
جسد بهمثابه ابزار سرکوب؛ روایتی از نقض کرامت انسانی
در فرهنگ ایرانی–اسلامی، بدن انسان دارای حرمت ذاتی است و این حرمت حتی با مرگ از میان نمیرود، زیرا انسان نهتنها در حیات، بلکه پس از مرگ نیز صاحب شأن، کرامت و حق احترام است.
در سنت کهن ایرانی، آیینهای مرگ، سوگواری، تدفین و احترام به جسد، بخشی جداییناپذیر از اخلاق اجتماعی بوده و مردگان همواره در پناه حرمت جمعی قرار داشتهاند. با ورود اسلام به ایران، این نگاه نهتنها تضعیف نشد، بلکه عمق و قداست بیشتری یافت، چرا که در تعالیم اسلامی بدن انسان امانتی الهی دانسته میشود و هرگونه بیحرمتی به آن، حتی پس از مرگ، ناروا و حرام شمرده شده است. شستوشوی بدن، کفن، دفن آبرومندانه، منع تحقیر جسد و احترام به خانواده متوفی، همگی نشانههایی از این پیوند عمیق میان اخلاق ایرانی و شریعت اسلامی هستند.
با این پیشینه روشن، آنچه در سالهای اخیر در برخورد حکومت با اجساد کشتهشدگان اعتراضات رخ داده، نهتنها یک رفتار سیاسی یا امنیتی، بلکه گسستی آشکار از فرهنگ ایرانی–اسلامی به شمار میرود. تأخیر در تحویل پیکرها، دفنهای پنهانی و شبانه، تحمیل شروط امنیتی برای برگزاری مراسم سوگواری، و از همه دردناکتر، مطالبه مبالغ هنگفت از خانوادههای داغدار برای تحویل جسد عزیزانشان، مصداق روشن بیحرمتی به بدن انسان و تحقیر رنج خانوادههاست. در این رفتارها، جسد انسان دیگر موضوع احترام و شفقت نیست، بلکه به ابزاری برای اعمال قدرت، ایجاد ترس و تنبیه جمعی تبدیل میشود.
مطالبه پول برای تحویل پیکر، اوج فروپاشی اخلاقی در نسبت میان حکومت و جامعه است، زیرا خانوادهای که فرزند یا عزیزش را از دست داده، نهتنها با اندوه فقدان، بلکه با فشار مالی، تحقیر و تهدید نیز مواجه میشود و حق طبیعی و انسانی او برای سوگواری و دفن آبرومندانه، به امتیازی مشروط تبدیل میگردد. در چنین وضعیتی، بدن بیجان قربانی به گروگان قدرت بدل میشود و حکومت عملاً ادعا میکند که حتی پس از مرگ نیز مالک جسم شهروند است.
این رفتارها نه با اخلاق ایرانی سازگار است و نه با شریعت اسلامی، زیرا در هیچیک از این دو سنت، مجاز شمرده نشده که کرامت انسان به ابزار سیاست فروکاسته شود. جامعهای که در آن حرمت مردگان شکسته میشود، بهتدریج حرمت زندگان را نیز از دست میدهد و خشونت از سطح فیزیکی به سطح نمادین، روانی و اخلاقی گسترش مییابد. نتیجه چنین وضعیتی، فروپاشی اعتماد عمومی، تعمیق شکاف میان مردم و حکومت، و شکلگیری زخمی عمیق در حافظه جمعی است که بهسادگی ترمیم نخواهد شد.
حرمت بدن انسان، یکی از آخرین خطوط قرمز تمدنی است و عبور از آن نشانه بحران عمیق اخلاقی در ساخت قدرت است. حکومتی که حتی پس از مرگ نیز از بدن شهروند بهعنوان ابزار فشار استفاده میکند، نهتنها به مردگان بیحرمتی میکند، بلکه پیام روشنی به زندگان میدهد: اینکه کرامت انسانی تضمینشده نیست. این در حالی است که فرهنگ ایرانی–اسلامی، در بنیاد خود، بر حفظ حرمت انسان در همه حال استوار بوده و هر رفتاری که این اصل را نقض کند، نه ریشه در ایران دارد و نه نسبتی با اسلام.
@irantomarrow
در فرهنگ ایرانی–اسلامی، بدن انسان دارای حرمت ذاتی است و این حرمت حتی با مرگ از میان نمیرود، زیرا انسان نهتنها در حیات، بلکه پس از مرگ نیز صاحب شأن، کرامت و حق احترام است.
در سنت کهن ایرانی، آیینهای مرگ، سوگواری، تدفین و احترام به جسد، بخشی جداییناپذیر از اخلاق اجتماعی بوده و مردگان همواره در پناه حرمت جمعی قرار داشتهاند. با ورود اسلام به ایران، این نگاه نهتنها تضعیف نشد، بلکه عمق و قداست بیشتری یافت، چرا که در تعالیم اسلامی بدن انسان امانتی الهی دانسته میشود و هرگونه بیحرمتی به آن، حتی پس از مرگ، ناروا و حرام شمرده شده است. شستوشوی بدن، کفن، دفن آبرومندانه، منع تحقیر جسد و احترام به خانواده متوفی، همگی نشانههایی از این پیوند عمیق میان اخلاق ایرانی و شریعت اسلامی هستند.
با این پیشینه روشن، آنچه در سالهای اخیر در برخورد حکومت با اجساد کشتهشدگان اعتراضات رخ داده، نهتنها یک رفتار سیاسی یا امنیتی، بلکه گسستی آشکار از فرهنگ ایرانی–اسلامی به شمار میرود. تأخیر در تحویل پیکرها، دفنهای پنهانی و شبانه، تحمیل شروط امنیتی برای برگزاری مراسم سوگواری، و از همه دردناکتر، مطالبه مبالغ هنگفت از خانوادههای داغدار برای تحویل جسد عزیزانشان، مصداق روشن بیحرمتی به بدن انسان و تحقیر رنج خانوادههاست. در این رفتارها، جسد انسان دیگر موضوع احترام و شفقت نیست، بلکه به ابزاری برای اعمال قدرت، ایجاد ترس و تنبیه جمعی تبدیل میشود.
مطالبه پول برای تحویل پیکر، اوج فروپاشی اخلاقی در نسبت میان حکومت و جامعه است، زیرا خانوادهای که فرزند یا عزیزش را از دست داده، نهتنها با اندوه فقدان، بلکه با فشار مالی، تحقیر و تهدید نیز مواجه میشود و حق طبیعی و انسانی او برای سوگواری و دفن آبرومندانه، به امتیازی مشروط تبدیل میگردد. در چنین وضعیتی، بدن بیجان قربانی به گروگان قدرت بدل میشود و حکومت عملاً ادعا میکند که حتی پس از مرگ نیز مالک جسم شهروند است.
این رفتارها نه با اخلاق ایرانی سازگار است و نه با شریعت اسلامی، زیرا در هیچیک از این دو سنت، مجاز شمرده نشده که کرامت انسان به ابزار سیاست فروکاسته شود. جامعهای که در آن حرمت مردگان شکسته میشود، بهتدریج حرمت زندگان را نیز از دست میدهد و خشونت از سطح فیزیکی به سطح نمادین، روانی و اخلاقی گسترش مییابد. نتیجه چنین وضعیتی، فروپاشی اعتماد عمومی، تعمیق شکاف میان مردم و حکومت، و شکلگیری زخمی عمیق در حافظه جمعی است که بهسادگی ترمیم نخواهد شد.
حرمت بدن انسان، یکی از آخرین خطوط قرمز تمدنی است و عبور از آن نشانه بحران عمیق اخلاقی در ساخت قدرت است. حکومتی که حتی پس از مرگ نیز از بدن شهروند بهعنوان ابزار فشار استفاده میکند، نهتنها به مردگان بیحرمتی میکند، بلکه پیام روشنی به زندگان میدهد: اینکه کرامت انسانی تضمینشده نیست. این در حالی است که فرهنگ ایرانی–اسلامی، در بنیاد خود، بر حفظ حرمت انسان در همه حال استوار بوده و هر رفتاری که این اصل را نقض کند، نه ریشه در ایران دارد و نه نسبتی با اسلام.
@irantomarrow
رنجهای کردزبانان ایران در دوران حکومت جمهوری اسلامی
کردزبانان ایران یکی از کهنترین و ریشهدارترین اقوام این سرزمین هستند که قرنها در مناطق غربی ایران، از جمله استانهای کردستان، کرمانشاه، ایلام و بخشهایی از آذربایجان غربی زندگی کردهاند. با وجود نقش مهم آنان در تاریخ، فرهنگ و دفاع از تمامیت ارضی ایران، کردزبانان در دوران حکومت جمهوری اسلامی با مجموعهای از رنجها، تبعیضها و فشارهای چندلایه مواجه بودهاند که آثار عمیق اجتماعی، اقتصادی و روانی بر زندگی آنان بر جای گذاشته است.
یکی از اساسیترین مشکلات، محرومیت ساختاری و اقتصادی مناطق کردنشین است. این مناطق سالهاست با کمبود زیرساختهای آموزشی، درمانی، صنعتی و فرصتهای شغلی پایدار روبهرو هستند. نرخ بالای بیکاری، فقر گسترده و نبود چشمانداز روشن برای آینده، بسیاری از جوانان را یا به مهاجرت اجباری و یا به پذیرش مشاغل پرخطر سوق داده است. این وضعیت نه نتیجهی ناتوانی مردم، بلکه حاصل سیاستهای ناعادلانه و توسعهنیافتهی حکومتی است.
در بستر همین فقر و محرومیت، پدیدهی کولبری شکل گرفته است؛ کاری طاقتفرسا و بسیار خطرناک که برای بسیاری از خانوادهها به تنها راه تأمین معاش تبدیل شده است. با این حال، برخورد حکومت با کولبران اغلب نه انسانی و حمایتی، بلکه امنیتی و خشونتآمیز بوده است. کشتهشدن کولبران غیرمسلح با شلیک نیروهای مرزبانی یکی از دردناکترین جلوههای نقض حق حیات در مناطق کردنشین به شمار میرود. این کشتارها، علاوه بر گرفتن جان انسانها، خانوادهها را در سوگ، فقر مضاعف و ناامنی دائمی فرو میبرد و زخمی عمیق بر حافظهی جمعی جامعه باقی میگذارد.
در کنار فشارهای اقتصادی، محدودیتهای فرهنگی و زبانی نیز نقش مهمی در رنج کردزبانان ایفا کرده است. زبان کردی، با وجود پیشینهی غنی ادبی و فرهنگی، جایگاه رسمی و شایستهای در نظام آموزشی و رسانههای دولتی ندارد. آموزش به زبان مادری، که یکی از حقوق بنیادین فرهنگی است، عملاً اجرا نشده و این امر باعث تضعیف هویت زبانی و فرهنگی و افزایش احساس بهحاشیهراندهشدن در میان نسلهای جدید شده است.
از سوی دیگر، نگاه امنیتی دائمی به جامعهی کرد پیامدهای اجتماعی و روانی سنگینی به همراه داشته است. یکی از مخربترین نتایج این رویکرد، پرورش و گسترش شبکههای خبرچینی و جاسوسی در میان خود مردم کرد بوده است. تشویق یا واداشتن برخی افراد به همکاری اطلاعاتی علیه همقومهای خود، فضایی از سوءظن، ترس و بیاعتمادی درون جامعه ایجاد کرده و پیوندهای اجتماعی و همبستگی درونی را بهشدت تضعیف کرده است؛ آسیبی که در بسیاری موارد اثرات آن از سرکوب مستقیم نیز عمیقتر و ماندگارتر بوده است.
در کنار این مسائل، نقض گستردهی حقوق بشر در مناطق کردنشین، از جمله بازداشت فعالان مدنی، فرهنگی، معلمان، نویسندگان و روزنامهنگاران، صدور احکام سنگین قضایی و اجرای اعدام، فشار مضاعفی بر این جامعه وارد کرده است. چنین فضایی، امکان مشارکت مدنی، گفتوگوی مسالمتآمیز و پیگیری مطالبات قانونی را بهشدت محدود کرده و جامعه را به سمت سکوت اجباری و انزوای اجتماعی سوق داده است.
مجموعهی این عوامل—از فقر و محرومیت اقتصادی، کشتار کولبران، سرکوب فرهنگی و زبانی، نگاه امنیتی فراگیر و تخریب اعتماد اجتماعی—در طول زمان باعث شده است که بخشی از جامعهی کردزبان، بهویژه برخی جوانان، به سمت گروههای تجزیهطلب سوق داده شوند. این سوقدادن نه پدیدهای طبیعی و خودخواسته، بلکه پیامد مستقیم سیاستهای طردکننده و سرکوبگرانهای است که احساس تعلق، کرامت و امید به آینده را از افراد سلب کردهاند. در نتیجه، برخی از این افراد در واکنشی اعتراضی و هویتی، نهتنها به این گروهها گرایش پیدا کردهاند، بلکه حتی هویت ملی ایرانیِ خود را نیز انکار میکنند؛ انکاری که بیش از آنکه ریشه در دشمنی با ایران داشته باشد، بازتاب زخمهای عمیق، تجربهی مداوم بیعدالتی و احساس طردشدگی از ساختار رسمی کشور است.
با این حال، باید با صراحت تأکید کرد که این گرایش نمایندهی کل جامعهی کردزبان ایران نیست. اکثریت کردزبانان همچنان خود را بخشی از ایران میدانند و خواهان برابری حقوقی، کرامت انسانی، توسعهی عادلانه و زندگی مسالمتآمیز در چارچوب یک ایران چندفرهنگی و عادلانه هستند. تداوم سیاستهای امنیتی و نادیدهگرفتن ریشههای واقعی نارضایتی نهتنها به کاهش گرایشهای افراطی کمک نمیکند، بلکه میتواند شکافهای اجتماعی و هویتی را عمیقتر و پرهزینهتر سازد.
در نهایت، رنج کردزبانان ایران بازتاب یک مسئلهی عمیقتر در شیوهی حکمرانی و برخورد با تنوع فرهنگی در کشور است. احترام به حقوق انسانی، اقتصادی، زبانی و فرهنگی کردزبانان نه یک امتیاز، بلکه حقی بنیادین و شرطی اساسی برای عدالت اجتماعی، همبستگی ملی و آیندهای انسانیتر برای همهی مردم ایران است.
کردزبانان ایران یکی از کهنترین و ریشهدارترین اقوام این سرزمین هستند که قرنها در مناطق غربی ایران، از جمله استانهای کردستان، کرمانشاه، ایلام و بخشهایی از آذربایجان غربی زندگی کردهاند. با وجود نقش مهم آنان در تاریخ، فرهنگ و دفاع از تمامیت ارضی ایران، کردزبانان در دوران حکومت جمهوری اسلامی با مجموعهای از رنجها، تبعیضها و فشارهای چندلایه مواجه بودهاند که آثار عمیق اجتماعی، اقتصادی و روانی بر زندگی آنان بر جای گذاشته است.
یکی از اساسیترین مشکلات، محرومیت ساختاری و اقتصادی مناطق کردنشین است. این مناطق سالهاست با کمبود زیرساختهای آموزشی، درمانی، صنعتی و فرصتهای شغلی پایدار روبهرو هستند. نرخ بالای بیکاری، فقر گسترده و نبود چشمانداز روشن برای آینده، بسیاری از جوانان را یا به مهاجرت اجباری و یا به پذیرش مشاغل پرخطر سوق داده است. این وضعیت نه نتیجهی ناتوانی مردم، بلکه حاصل سیاستهای ناعادلانه و توسعهنیافتهی حکومتی است.
در بستر همین فقر و محرومیت، پدیدهی کولبری شکل گرفته است؛ کاری طاقتفرسا و بسیار خطرناک که برای بسیاری از خانوادهها به تنها راه تأمین معاش تبدیل شده است. با این حال، برخورد حکومت با کولبران اغلب نه انسانی و حمایتی، بلکه امنیتی و خشونتآمیز بوده است. کشتهشدن کولبران غیرمسلح با شلیک نیروهای مرزبانی یکی از دردناکترین جلوههای نقض حق حیات در مناطق کردنشین به شمار میرود. این کشتارها، علاوه بر گرفتن جان انسانها، خانوادهها را در سوگ، فقر مضاعف و ناامنی دائمی فرو میبرد و زخمی عمیق بر حافظهی جمعی جامعه باقی میگذارد.
در کنار فشارهای اقتصادی، محدودیتهای فرهنگی و زبانی نیز نقش مهمی در رنج کردزبانان ایفا کرده است. زبان کردی، با وجود پیشینهی غنی ادبی و فرهنگی، جایگاه رسمی و شایستهای در نظام آموزشی و رسانههای دولتی ندارد. آموزش به زبان مادری، که یکی از حقوق بنیادین فرهنگی است، عملاً اجرا نشده و این امر باعث تضعیف هویت زبانی و فرهنگی و افزایش احساس بهحاشیهراندهشدن در میان نسلهای جدید شده است.
از سوی دیگر، نگاه امنیتی دائمی به جامعهی کرد پیامدهای اجتماعی و روانی سنگینی به همراه داشته است. یکی از مخربترین نتایج این رویکرد، پرورش و گسترش شبکههای خبرچینی و جاسوسی در میان خود مردم کرد بوده است. تشویق یا واداشتن برخی افراد به همکاری اطلاعاتی علیه همقومهای خود، فضایی از سوءظن، ترس و بیاعتمادی درون جامعه ایجاد کرده و پیوندهای اجتماعی و همبستگی درونی را بهشدت تضعیف کرده است؛ آسیبی که در بسیاری موارد اثرات آن از سرکوب مستقیم نیز عمیقتر و ماندگارتر بوده است.
در کنار این مسائل، نقض گستردهی حقوق بشر در مناطق کردنشین، از جمله بازداشت فعالان مدنی، فرهنگی، معلمان، نویسندگان و روزنامهنگاران، صدور احکام سنگین قضایی و اجرای اعدام، فشار مضاعفی بر این جامعه وارد کرده است. چنین فضایی، امکان مشارکت مدنی، گفتوگوی مسالمتآمیز و پیگیری مطالبات قانونی را بهشدت محدود کرده و جامعه را به سمت سکوت اجباری و انزوای اجتماعی سوق داده است.
مجموعهی این عوامل—از فقر و محرومیت اقتصادی، کشتار کولبران، سرکوب فرهنگی و زبانی، نگاه امنیتی فراگیر و تخریب اعتماد اجتماعی—در طول زمان باعث شده است که بخشی از جامعهی کردزبان، بهویژه برخی جوانان، به سمت گروههای تجزیهطلب سوق داده شوند. این سوقدادن نه پدیدهای طبیعی و خودخواسته، بلکه پیامد مستقیم سیاستهای طردکننده و سرکوبگرانهای است که احساس تعلق، کرامت و امید به آینده را از افراد سلب کردهاند. در نتیجه، برخی از این افراد در واکنشی اعتراضی و هویتی، نهتنها به این گروهها گرایش پیدا کردهاند، بلکه حتی هویت ملی ایرانیِ خود را نیز انکار میکنند؛ انکاری که بیش از آنکه ریشه در دشمنی با ایران داشته باشد، بازتاب زخمهای عمیق، تجربهی مداوم بیعدالتی و احساس طردشدگی از ساختار رسمی کشور است.
با این حال، باید با صراحت تأکید کرد که این گرایش نمایندهی کل جامعهی کردزبان ایران نیست. اکثریت کردزبانان همچنان خود را بخشی از ایران میدانند و خواهان برابری حقوقی، کرامت انسانی، توسعهی عادلانه و زندگی مسالمتآمیز در چارچوب یک ایران چندفرهنگی و عادلانه هستند. تداوم سیاستهای امنیتی و نادیدهگرفتن ریشههای واقعی نارضایتی نهتنها به کاهش گرایشهای افراطی کمک نمیکند، بلکه میتواند شکافهای اجتماعی و هویتی را عمیقتر و پرهزینهتر سازد.
در نهایت، رنج کردزبانان ایران بازتاب یک مسئلهی عمیقتر در شیوهی حکمرانی و برخورد با تنوع فرهنگی در کشور است. احترام به حقوق انسانی، اقتصادی، زبانی و فرهنگی کردزبانان نه یک امتیاز، بلکه حقی بنیادین و شرطی اساسی برای عدالت اجتماعی، همبستگی ملی و آیندهای انسانیتر برای همهی مردم ایران است.
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
علل دشمنی حکومت جمهوری اسلامی با بهاییان ایران
بهاییان ایران یکی از قدیمیترین اقلیتهای دینی کشور هستند که ریشههای تاریخی آنان به قرن نوزدهم بازمیگردد. با وجود آنکه بخش بزرگی از جامعهی بهایی ایران همواره بر زندگی مسالمتآمیز، پرهیز از فعالیت سیاسی و خدمت اجتماعی تأکید داشته است، حکومت جمهوری اسلامی از ابتدای تأسیس تاکنون سیاستی خصمانه، تبعیضآمیز و سرکوبگرانه نسبت به آنان در پیش گرفته است. این دشمنی دلایل متعددی دارد که ترکیبی از عوامل ایدئولوژیک، سیاسی، تاریخی و امنیتی است.
نخستین و مهمترین علت، مخالفت ایدئولوژیک و اعتقادی است. نظام جمهوری اسلامی بر پایهی قرائت رسمی از مذهب تشیع دوازدهامامی بنا شده است و بهاییت را نه بهعنوان یک دین مستقل، بلکه بهعنوان «فرقهای ضاله» تلقی میکند. پذیرش پیامبری پس از اسلام، که یکی از اصول اعتقادی آیین بهایی است، با مبانی فقهی حاکمیت دینی جمهوری اسلامی در تضاد مستقیم قرار دارد. از این منظر، حکومت بهاییت را تهدیدی برای مشروعیت ایدئولوژیک خود میبیند.
دومین عامل، عدم بهرسمیتشناختن حقوقی بهاییان در قانون اساسی است. قانون اساسی جمهوری اسلامی تنها ادیان اسلام، مسیحیت، یهودیت و زرتشتی را بهعنوان اقلیت دینی به رسمیت میشناسد. این حذف حقوقی، زمینهساز انواع تبعیضها شده است؛ از محرومیت از تحصیلات دانشگاهی و اشتغال دولتی گرفته تا مصادرهی اموال و محدودیت در فعالیتهای اجتماعی و اقتصادی. در واقع، بهاییان بهطور سیستماتیک از بسیاری از حقوق شهروندی محروم شدهاند.
عامل سوم، نگاه امنیتی و سیاسی حکومت به جامعهی بهایی است. جمهوری اسلامی از دهههای نخست شکلگیری خود، بهاییان را به وابستگی خارجی و بهویژه ارتباط با اسرائیل متهم کرده است؛ اتهامی که ریشه در استقرار مرکز جهانی بهاییان در شهر حیفا دارد، امری که پیش از تأسیس دولت اسرائیل رخ داده است. با این حال، این موضوع بهانهای برای امنیتیسازی یک جامعهی مذهبی غیرسیاسی و توجیه سرکوب سازمانیافتهی آن بوده است.
چهارمین عامل، کاربرد بهاییستیزی بهعنوان ابزار انسجام ایدئولوژیک داخلی است. حکومت جمهوری اسلامی در مقاطع مختلف، با برجستهکردن «دشمنان داخلی» کوشیده است هویت ایدئولوژیک خود را تقویت و پایگاه اجتماعیاش را منسجم کند. بهاییان، بهدلیل نداشتن ابزار دفاع سیاسی و رسانهای و نیز تأکیدشان بر پرهیز از خشونت، به یکی از آسیبپذیرترین اهداف این سیاست تبدیل شدهاند.
پنجمین عامل، ترس از الگوی فکری و اجتماعی آیین بهایی است. تأکید بهاییت بر برابری زن و مرد، آموزش همگانی، صلح جهانی، نفی تعصب دینی و قومی، و استقلال دین از سیاست، با ساختار اقتدارگرای دینی جمهوری اسلامی ناسازگار است. این تعارض ارزشی، باعث شده است که حکومت بهاییت را نهفقط یک اقلیت مذهبی، بلکه یک چالش فکری بالقوه تلقی کند.
در نهایت، نبود سازوکارهای حقوقی مستقل و پاسخگو در ساختار حکمرانی جمهوری اسلامی، امکان تداوم این تبعیضها را فراهم کرده است. نبود قوهی قضاییهی مستقل، رسانههای آزاد و نهادهای مدنی مؤثر، باعث شده است که نقض حقوق بهاییان بدون پاسخگویی و هزینهی جدی برای عاملان آن ادامه یابد.
در جمعبندی، دشمنی حکومت جمهوری اسلامی با بهاییان ایران حاصل ترکیبی از تعارض ایدئولوژیک، حذف حقوقی، امنیتیسازی سیاسی و ترس از الگوهای فکری متفاوت است. این سیاست نهتنها موجب رنج گستردهی یک اقلیت مذهبی شده، بلکه اصول برابری شهروندی، عدالت اجتماعی و همزیستی مسالمتآمیز را در کل جامعه تضعیف کرده است. احترام به حقوق بهاییان، همچون سایر شهروندان، شرطی اساسی برای حرکت بهسوی جامعهای عادلانهتر و انسانیتر در ایران است.
https://t.me/irantomarrow
بهاییان ایران یکی از قدیمیترین اقلیتهای دینی کشور هستند که ریشههای تاریخی آنان به قرن نوزدهم بازمیگردد. با وجود آنکه بخش بزرگی از جامعهی بهایی ایران همواره بر زندگی مسالمتآمیز، پرهیز از فعالیت سیاسی و خدمت اجتماعی تأکید داشته است، حکومت جمهوری اسلامی از ابتدای تأسیس تاکنون سیاستی خصمانه، تبعیضآمیز و سرکوبگرانه نسبت به آنان در پیش گرفته است. این دشمنی دلایل متعددی دارد که ترکیبی از عوامل ایدئولوژیک، سیاسی، تاریخی و امنیتی است.
نخستین و مهمترین علت، مخالفت ایدئولوژیک و اعتقادی است. نظام جمهوری اسلامی بر پایهی قرائت رسمی از مذهب تشیع دوازدهامامی بنا شده است و بهاییت را نه بهعنوان یک دین مستقل، بلکه بهعنوان «فرقهای ضاله» تلقی میکند. پذیرش پیامبری پس از اسلام، که یکی از اصول اعتقادی آیین بهایی است، با مبانی فقهی حاکمیت دینی جمهوری اسلامی در تضاد مستقیم قرار دارد. از این منظر، حکومت بهاییت را تهدیدی برای مشروعیت ایدئولوژیک خود میبیند.
دومین عامل، عدم بهرسمیتشناختن حقوقی بهاییان در قانون اساسی است. قانون اساسی جمهوری اسلامی تنها ادیان اسلام، مسیحیت، یهودیت و زرتشتی را بهعنوان اقلیت دینی به رسمیت میشناسد. این حذف حقوقی، زمینهساز انواع تبعیضها شده است؛ از محرومیت از تحصیلات دانشگاهی و اشتغال دولتی گرفته تا مصادرهی اموال و محدودیت در فعالیتهای اجتماعی و اقتصادی. در واقع، بهاییان بهطور سیستماتیک از بسیاری از حقوق شهروندی محروم شدهاند.
عامل سوم، نگاه امنیتی و سیاسی حکومت به جامعهی بهایی است. جمهوری اسلامی از دهههای نخست شکلگیری خود، بهاییان را به وابستگی خارجی و بهویژه ارتباط با اسرائیل متهم کرده است؛ اتهامی که ریشه در استقرار مرکز جهانی بهاییان در شهر حیفا دارد، امری که پیش از تأسیس دولت اسرائیل رخ داده است. با این حال، این موضوع بهانهای برای امنیتیسازی یک جامعهی مذهبی غیرسیاسی و توجیه سرکوب سازمانیافتهی آن بوده است.
چهارمین عامل، کاربرد بهاییستیزی بهعنوان ابزار انسجام ایدئولوژیک داخلی است. حکومت جمهوری اسلامی در مقاطع مختلف، با برجستهکردن «دشمنان داخلی» کوشیده است هویت ایدئولوژیک خود را تقویت و پایگاه اجتماعیاش را منسجم کند. بهاییان، بهدلیل نداشتن ابزار دفاع سیاسی و رسانهای و نیز تأکیدشان بر پرهیز از خشونت، به یکی از آسیبپذیرترین اهداف این سیاست تبدیل شدهاند.
پنجمین عامل، ترس از الگوی فکری و اجتماعی آیین بهایی است. تأکید بهاییت بر برابری زن و مرد، آموزش همگانی، صلح جهانی، نفی تعصب دینی و قومی، و استقلال دین از سیاست، با ساختار اقتدارگرای دینی جمهوری اسلامی ناسازگار است. این تعارض ارزشی، باعث شده است که حکومت بهاییت را نهفقط یک اقلیت مذهبی، بلکه یک چالش فکری بالقوه تلقی کند.
در نهایت، نبود سازوکارهای حقوقی مستقل و پاسخگو در ساختار حکمرانی جمهوری اسلامی، امکان تداوم این تبعیضها را فراهم کرده است. نبود قوهی قضاییهی مستقل، رسانههای آزاد و نهادهای مدنی مؤثر، باعث شده است که نقض حقوق بهاییان بدون پاسخگویی و هزینهی جدی برای عاملان آن ادامه یابد.
در جمعبندی، دشمنی حکومت جمهوری اسلامی با بهاییان ایران حاصل ترکیبی از تعارض ایدئولوژیک، حذف حقوقی، امنیتیسازی سیاسی و ترس از الگوهای فکری متفاوت است. این سیاست نهتنها موجب رنج گستردهی یک اقلیت مذهبی شده، بلکه اصول برابری شهروندی، عدالت اجتماعی و همزیستی مسالمتآمیز را در کل جامعه تضعیف کرده است. احترام به حقوق بهاییان، همچون سایر شهروندان، شرطی اساسی برای حرکت بهسوی جامعهای عادلانهتر و انسانیتر در ایران است.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
محمد شریفی مقدم، دبیر کل خانه پرستار گفت که تعدادی از پرستاران در جریان اعتراضات دیماه بازداشت شدهاند، اما متاسفانه آمار دقیقی از آن ندارم.
او افزود: «کسانی که باید در حمایت از آنها اقدام کنند، خود را کنار کشیدهاند و هیچگونه پیگیری مشخصی در خصوص وضعیت پرستاران بازداشتی صورت نگرفته است.»
او اضافه کرد: «پرستارانی در اصفهان، تهران و برخی دیگر از شهرها بازداشت شدهاند؛ یعنی علاوه بر آن روزها، در روزهای بعد هم بازداشتی داشتهایم. مثلا هفته گذشته یک پرستار شاغل در مرکز پرستاری در منزل را بازداشت کردهاند.»
@irantomarrow
او افزود: «کسانی که باید در حمایت از آنها اقدام کنند، خود را کنار کشیدهاند و هیچگونه پیگیری مشخصی در خصوص وضعیت پرستاران بازداشتی صورت نگرفته است.»
او اضافه کرد: «پرستارانی در اصفهان، تهران و برخی دیگر از شهرها بازداشت شدهاند؛ یعنی علاوه بر آن روزها، در روزهای بعد هم بازداشتی داشتهایم. مثلا هفته گذشته یک پرستار شاغل در مرکز پرستاری در منزل را بازداشت کردهاند.»
@irantomarrow