ایران فردا
178 subscribers
155 photos
51 videos
438 links
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
Download Telegram
چرا دستور کشتار صادر و اجرا شد؟
تحلیلی از رفتار نیروهای سرکوب در سطح فرماندهی و میدان


یکی از پرسش‌های محوری پس از سرکوب خونین اعتراضات، این است که چگونه نیروهای سرکوب در نظام جمهوری اسلامی—در سطوح فرماندهی و میدانی—توانستند با چنین سهولتی دستور کشتار را صادر و اجرا کنند؟ پاسخ به این پرسش، نه در «خشونت فردی»، بلکه در ساختار قدرت، ایدئولوژی، آموزش و منطق بقا نهفته است.
۱. ایدئولوژی‌زدایی از انسان و «دشمن‌سازی»
در گفتمان رسمی جمهوری اسلامی، معترض نه «شهروند»، بلکه دشمن، اغتشاشگر، عامل بیگانه یا محارب معرفی می‌شود. این زبان، نخستین گام برای غیرانسانی‌کردن قربانی است. وقتی فرد مقابل از دایرهٔ «مردم» خارج و به «تهدید وجودی نظام» تبدیل می‌شود، کشتن او نه‌تنها مجاز، بلکه در منطق درون‌سیستمی «وظیفه» تلقی می‌گردد. در چنین چارچوبی، فرمانده دستور شلیک می‌دهد و نیروی میدانی شلیک می‌کند، بی‌آن‌که خود را قاتل بداند.
۲. ساختار فرماندهی عمودی و حذف مسئولیت فردی
نیروهای سرکوب در جمهوری اسلامی در یک ساختار کاملاً عمودی و سلسله‌مراتبی عمل می‌کنند. مسئولیت اخلاقی و حقوقی به بالا «پاس داده» می‌شود و نیروی میدانی خود را صرفاً «مجری دستور» می‌بیند. این سازوکار، پدیده‌ای شناخته‌شده در نظام‌های اقتدارگراست:
فرمانده می‌گوید «لازم است»، نیروی میدان می‌گوید «مأمورم و معذور».
نتیجه، تعلیق وجدان فردی و عادی‌شدن خشونت است.
۳. ترس از فروپاشی و منطق بقای نظام
در دی ۱۴۰۴، اعتراضات صرفاً مطالبه‌محور نبود؛ بلکه موجودیت نظام را به چالش کشیده بود. در چنین شرایطی، محاسبهٔ فرماندهان امنیتی به‌سرعت از «کنترل بحران» به «بقا به هر قیمت» تغییر می‌کند. وقتی بقای نظام در خطر دیده می‌شود، کشتار نه یک خطا، بلکه یک ابزار بازدارنده تلقی می‌شود. تجربهٔ تاریخی جمهوری اسلامی نیز نشان داده که هزینهٔ بین‌المللی یا اخلاقی خشونت، در مقایسه با خطر سقوط، همواره ناچیز شمرده شده است.
۴. مصونیت ساختاری و فقدان پاسخگویی
یکی از عوامل کلیدی در «راحتی» صدور و اجرای دستور کشتار، اطمینان از مصونیت کامل است. در جمهوری اسلامی، نه دادگاه مستقلی وجود دارد، نه رسانهٔ آزاد، نه سازوکار مؤثر پاسخگویی. نیروهای سرکوب می‌دانند که:
محاکمه نخواهند شد
ارتقا خواهند گرفت، نه مجازات
روایت رسمی از آنان «مدافع امنیت» خواهد ساخت
این مصونیت، خشونت را به رفتاری کم‌هزینه و حتی پاداش‌محور تبدیل می‌کند.
۵. فرسایش اخلاقی نیروهای میدانی
در سطح میدانی، بسیاری از نیروها در طول زمان دچار عادی‌سازی خشونت شده‌اند. آموزش‌های ایدئولوژیک، مواجههٔ مکرر با سرکوب، و زیست در ساختاری که خشونت را ارزش می‌داند، موجب فرسایش تدریجی مرزهای اخلاقی می‌شود. در چنین وضعی، شلیک به معترض، دیگر «لحظهٔ استثنایی» نیست؛ بلکه ادامهٔ یک روال است.
۶. گسست کامل میان حکومت و جامعه
نکتهٔ مهم آن است که این سطح از خشونت، تنها زمانی ممکن می‌شود که حکومت دیگر خود را نمایندهٔ جامعه نداند. در دی ۱۴۰۴، این گسست به اوج خود رسید. نیروهای سرکوب، مردمی را هدف گرفتند که دیگر «خودی» محسوب نمی‌شدند. وقتی پیوند سیاسی و عاطفی قطع می‌شود، خشونت افسارگسیخته می‌گردد.

دستور کشتار در دی ۱۴۰۴ نه نتیجهٔ خشم لحظه‌ای، بلکه محصول یک سیستم ایدئولوژیک، امنیتی و غیرپاسخگو بود. سیستمی که در آن:
معترض «دشمن» تعریف می‌شود
فرمانده پاسخگو نیست
نیروی میدانی وجدان خود را واگذار می‌کند
و بقا، هر جنایتی را توجیه می‌کند
به همین دلیل، آنچه رخ داد، نه یک «انحراف»، بلکه عملکرد طبیعی یک نظام در مرحلهٔ بحران وجودی بود؛ مرحله‌ای که در آن، کشتار آسان می‌شود، زیرا انسانیت پیش‌تر حذف شده است.

@irantomarrow
حضور دندانپزشکان در اعتراضات ۱۴۰۴؛ فراتر از معیشت، در دفاع از اخلاق و کرامت انسانی

در جریان اعتراضات سراسری ۱۴۰۴، بر اساس گزارش‌های موجود تا زمان نگارش این متن، حداقل سه دندانپزشک جان خود را از دست داده‌اند. این واقعیت، برای بسیاری پرسش‌برانگیز بوده است؛ چراکه دندانپزشکان عموماً به‌عنوان بخشی از اقشار دارای جایگاه اقتصادی و اجتماعی نسبتاً بالا شناخته می‌شوند. پرسش اساسی این است:
چرا گروهی که به‌طور سنتی در زمرهٔ اقشار برخوردار تلقی می‌شوند، چنین حضور گسترده‌ای در اعتراضات داشته‌اند—تا حدی که برخی از آنان جان خود را از دست داده‌اند؟
پاسخ به این پرسش، نشان می‌دهد که اعتراضات ۱۴۰۴ صرفاً واکنشی اقتصادی یا معیشتی نبود، بلکه جنبشی اخلاقی، انسانی و کرامت‌محور بود که مرزهای طبقاتی را درنوردید.

۱. فروپاشی تصور «امنیت طبقاتی»
هرچند دندانپزشکان در نگاه بیرونی جزو اقشار با درآمد بالاتر محسوب می‌شوند، اما در سال‌های اخیر، امنیت شغلی، استقلال حرفه‌ای و شأن اجتماعی آنان به‌شدت تضعیف شده است. فشارهای اقتصادی، فرسایش نظام سلامت، دخالت‌های غیرتخصصی، و بی‌ثباتی سیاسی، این واقعیت را آشکار کرده که در غیاب حاکمیت قانون، هیچ طبقه‌ای مصون نیست. دندانپزشکان، مانند بسیاری دیگر، دریافتند که درآمد بالاتر لزوماً به معنای امنیت، کرامت یا آینده‌ای قابل پیش‌بینی نیست.

۲. جایگاه اخلاقی دندانپزشک در جامعه
دندانپزشکی صرفاً یک شغل فنی یا تجاری نیست؛ بلکه حرفه‌ای مبتنی بر اعتماد، مسئولیت و تعهد اخلاقی است. دندانپزشک روزانه با رنج، ترس و درد انسان‌ها مواجه است و به‌طور مستقیم با کرامت جسمی و روانی بیماران سروکار دارد. همین مواجههٔ مستمر با انسان، موجب می‌شود که بی‌عدالتی، خشونت و تحقیر انسان‌ها در سطح جامعه، برای این قشر غیرقابل‌تحمل‌تر باشد.
به همین دلیل، وقتی جامعه شاهد کشتار، سرکوب و بی‌ارزش‌شدن جان انسان‌هاست، انتظار سکوت از دندانپزشکان—یا هر عضو کادر درمان—انتظاری خلاف ماهیت حرفهٔ آنان است.

۳. اعتراض به‌مثابه کنش اخلاقی، نه اقتصادی
حضور دندانپزشکان در اعتراضات ۱۴۰۴ بیش از آن‌که ناشی از مطالبات صنفی یا اقتصادی باشد، واکنشی اخلاقی به فروپاشی ارزش‌های بنیادین بود. این حضور نشان داد که اعتراض، تنها فریاد گرسنگی نیست؛ بلکه فریاد کسانی است که می‌گویند:
«در جامعه‌ای که جان انسان بی‌ارزش شده، هیچ موفقیت فردی معنا ندارد.»
کشته‌شدن دست‌کم سه دندانپزشک در این اعتراضات، گواهی است بر این‌که حتی اقشاری که می‌توانستند «کنار بکشند»، ترجیح دادند هزینهٔ ایستادن را بپردازند.

۴. مسئولیت اخلاقی دوچندان جامعهٔ دندانپزشکی
جامعهٔ دندانپزشکی، به‌عنوان بخشی از بدنهٔ درمان، مسئولیتی اخلاقی فراتر از میانگین جامعه بر دوش دارد. همان‌گونه که در اتاق درمان موظف است بدون تبعیض به بیمار کمک کند، در سطح اجتماعی نیز نمی‌تواند نسبت به رنج جمعی بی‌تفاوت بماند. سکوت در برابر خشونت ساختاری، با سوگند نانوشتهٔ این حرفه—یعنی حفظ کرامت انسان—در تضاد است.
از این منظر، حضور دندانپزشکان در اعتراضات ۱۴۰۴ نه یک استثنا، بلکه امتداد طبیعی هویت حرفه‌ای آنان بود.

اعتراضات ۱۴۰۴ نشان داد که شکاف اصلی جامعه ایران، نه میان فقیر و غنی، بلکه میان وجدان و بی‌وجدانی است. دندانپزشکانی که به خیابان آمدند—و آنان که جان خود را از دست دادند—ثابت کردند که در لحظات تاریخی، درآمد و موقعیت اجتماعی عقب می‌نشیند و اخلاق پیش‌قدم می‌شود.
یاد آنان، نه‌فقط به‌عنوان قربانیان سرکوب، بلکه به‌عنوان نماد مسئولیت‌پذیری اخلاقی یک حرفه در حافظهٔ جمعی باقی خواهد ماند.

@irantomarrow
آرزوی حملهٔ آمریکا؛ واکنشی طبیعی در برابر انسداد کامل امید

در سال‌های اخیر، شنیدن این جمله از زبان بخشی از مردم ایران که «ای کاش آمریکا حمله کند»، برای ناظران بیرونی شوکه‌کننده بوده است. در نگاه نخست، چنین آرزویی می‌تواند متناقض با مفهوم میهن‌دوستی یا صلح‌طلبی به نظر برسد. اما اگر این خواست را نه در خلأ، بلکه در بافت واقعی زندگی تحت یک رژیم سرکوبگر و سفاک بررسی کنیم، روشن می‌شود که این آرزو نه‌تنها غیرطبیعی یا نکوهش‌پذیر نیست، بلکه واکنشی قابل فهم و انسانی به وضعیتی بن‌بست‌گونه است.
این خواست، زاییدهٔ میل به جنگ نیست؛ بلکه حاصل فروپاشی کامل راه‌های تغییر درونی است. مردمی که سال‌ها اعتراض مسالمت‌آمیز کرده‌اند، هزینه داده‌اند، کشته شده‌اند، زندانی شده‌اند و هر بار با خشونتی عریان‌تر پاسخ گرفته‌اند، به نقطه‌ای می‌رسند که در آن هر نیروی بیرونیِ متوقف‌کنندهٔ ماشین سرکوب به‌عنوان آخرین امکان تصور می‌شود.
انسداد مطلق سیاست داخلی
در ایران، نه انتخابات معنا دارد، نه اصلاح ساختاری ممکن است، نه رسانهٔ آزاد وجود دارد و نه دستگاه قضایی مستقل. اعتراض با گلوله پاسخ داده می‌شود و مطالبه با زندان. در چنین شرایطی، آرزوی دخالت خارجی نه از سر ساده‌لوحی سیاسی، بلکه از ناامیدی عمیق و عقلانی نسبت به هر مسیر داخلی برای تغییر نشئت می‌گیرد. این خواست، فریاد مردمی است که می‌گویند: «ما دیگر ابزاری برای دفاع از جان خود نداریم.»
اخلاقِ قربانی در برابر اخلاقِ تماشاگر
نکوهش این آرزو اغلب از سوی کسانی مطرح می‌شود که هزینهٔ زیستن در چنگال سرکوب را نمی‌پردازند. از بیرون، دعوت به صبر، پرهیز از خشونت و حفظ تمامیت ارضی آسان است؛ اما برای مردمی که هر روز شاهد کشته‌شدن فرزندانشان هستند، اخلاق بقا جایگزین اخلاق انتزاعی می‌شود. در چنین وضعی، خواستن نیرویی که بتواند موقتاً ماشین کشتار را متوقف کند، نه خیانت، بلکه تلاش برای زنده‌ماندن است.
آرزویی نمادین، حتی اگر محقق نشود
حتی اگر حمله‌ای رخ ندهد—که احتمال آن همواره محل تردید بوده—این آرزو خود نشانه‌ای سیاسی و اجتماعی است: نشانهٔ فروپاشی کامل مشروعیت حاکمیت در ذهن بخش بزرگی از جامعه. مردمی که به نیروی خارجی امید می‌بندند، در واقع اعلام می‌کنند که رابطهٔ خود با حاکمیت را به‌طور کامل قطع کرده‌اند. از این منظر، این آرزو بیش از آن‌که برنامه‌ای عملی باشد، بیانیه‌ای از یأس و خشم تاریخی است.

شایستهٔ درک، نه سرزنش
خواست حملهٔ آمریکا را نمی‌توان با معیارهای عادی سیاست بین‌الملل یا اخلاق آکادمیک سنجید. این خواست باید با معیار تجربهٔ زیستهٔ قربانیان فهمیده شود. مردمی که زیر فشار یک رژیم سفاک و عامل آن گرفتار شده‌اند، حق دارند به هر سناریویی بیندیشند که احتمالاً رنجشان را کاهش دهد—حتی اگر آن سناریو تلخ، پرهزینه یا هرگز محقق نشود.

آرزوی حملهٔ آمریکا، نه نشانهٔ جنگ‌طلبی مردم ایران، بلکه سندی زنده از عمق فاجعهٔ حکمرانی در این کشور است. این آرزو را نباید نکوهش کرد؛ باید آن را هشداری جدی تلقی کرد: هشداری که می‌گوید جامعه‌ای به جایی رسیده که دیگر هیچ امیدی به درون ندارد. حتی اگر این حمله هرگز رخ ندهد، نفسِ شکل‌گیری چنین خواستی، خود گواهی است بر ورشکستگی اخلاقی و سیاسی نظامی که مردمش را به این نقطه رسانده است.

@irantomarrow
مواجهه با تراژدی جمعی؛ چگونه ایرانیان شاهد این کشتار عظیم می‌توانند از فروپاشی روانی جلوگیری کنند

کشتار گستردهٔ معترضان در دی‌ماه ۱۴۰۴، تجربه‌ای بی‌سابقه و عمیقاً ترومازا برای جامعهٔ ایران بود. میلیون‌ها نفر شاهد خشونت، مرگ و سرکوب بودند و بسیاری از خانواده‌ها، دوستان و هموطنان خود را از دست دادند. چنین رویدادی، اگر بدون مدیریت روانی و اجتماعی مواجه شود، می‌تواند فروپاشی روانی جمعی به همراه داشته باشد. اما چگونه می‌توان از این بحران روانی عبور کرد و تاب‌آوری خود و جامعه را حفظ نمود؟
۱. پذیرش واقعیت و مواجهه با درد
اولین گام در مقابله با بحران، پذیرش واقعیت تلخ و اجتناب‌ناپذیر است. تلاش برای انکار، سرکوب یا دستکاری خاطرات فقط آسیب روانی را افزایش می‌دهد. پذیرش این که «ما شاهد خشونت و قتل‌عام بودیم» به افراد امکان می‌دهد تا فرایند سوگواری و هضم روانی را آغاز کنند.
۲. گفتگو و همدلی جمعی
مردم نیاز دارند تجربهٔ خود را با دیگران به اشتراک بگذارند. گفتگو با خانواده، دوستان، یا گروه‌های همفکر، راهی برای تخلیهٔ هیجانات و ایجاد همبستگی است. تحقیقات روانشناسی نشان می‌دهد که بیان درد جمعی، کاهش احساس تنهایی و افزایش تاب‌آوری را به همراه دارد.
۳. حمایت از سلامت روان
تجربهٔ کشتار، حتی برای کسانی که به‌طور مستقیم در معرض خشونت نبودند، می‌تواند نشانه‌های اضطراب، افسردگی، بی‌خوابی و کابوس ایجاد کند. در چنین شرایطی:
مشاورهٔ روانشناسی و درمان‌های حمایتی
فعالیت‌های هنری و خلاقانه مانند نوشتن، نقاشی یا موسیقی
ورزش و مراقبه
می‌تواند به کاهش استرس و بازسازی روانی کمک کند.
۴. پرهیز از انزوا و خودسانسوری
ترس از بیان احساسات یا انزواگیری، فشار روانی را تشدید می‌کند. جامعه‌ای که اجازهٔ ابراز اندوه و خشم را نمی‌دهد، به سرعت دچار فروپاشی جمعی می‌شود. مشارکت در گروه‌های همیار، انجمن‌های اجتماعی یا فعالیت‌های مدنی می‌تواند احساس قدرت و کنترل را بازگرداند.
۵. تمرکز بر اعمال کوچک و کنترل‌پذیر
در مواجهه با خشونت عظیم و خارج از کنترل، تمرکز بر کارها و اقدامات کوچک و قابل کنترل، احساس امید و تاثیرگذاری را افزایش می‌دهد. کمک به خانواده، مشارکت در فعالیت‌های فرهنگی یا آموزشی، یا حتی حمایت از همسایه، به افراد حس هویت و معنا می‌دهد.
۶. آموزش و آگاهی روانی
آگاهی از پدیده‌های تروما و واکنش‌های طبیعی روانی، اضطراب را کاهش می‌دهد. شناخت اینکه احساس خشم، ترس یا بی‌حوصلگی، پاسخ طبیعی به خشونت است، به افراد کمک می‌کند خود را سرزنش نکنند و از چرخهٔ آسیب روانی جلوگیری کنند.

مردم ایران که شاهد کشتار عظیم دی‌ماه ۱۴۰۴ بودند، در معرض خطر فروپاشی روانی جمعی قرار دارند. با این حال، راهکارهای مؤثر برای تاب‌آوری وجود دارد: پذیرش واقعیت، گفتگو و همدلی جمعی، حمایت از سلامت روان، پرهیز از انزوا، تمرکز بر اقدامات کوچک و آموزش روانی. این اقدامات نه تنها به بازسازی روانی فردی کمک می‌کنند، بلکه همبستگی اجتماعی و مقاومت جمعی را نیز تقویت می‌نمایند.
در نهایت، محافظت از روان جامعه و خود، وظیفه‌ای فردی و جمعی است؛ گامی ضروری برای زنده ماندن، ادامهٔ مبارزه برای عدالت و بازسازی امید در آینده.

@irantomarrow
سکوت و انکار؛ نقش سازمان نظام پزشکی در مواجهه با سرکوب کادر درمان در اعتراضات ۱۴۰۴

یکی از تلخ‌ترین و در عین حال بحث‌برانگیزترین رویدادهای دی‌ماه ۱۴۰۴، دستگیری و ضرب‌وشتم کادر درمان به اتهام درمان مجروحان اعتراضات بود.
پزشکان، پرستاران و دیگر اعضای جامعهٔ درمان، کسانی که وظیفهٔ حفظ جان انسان‌ها را دارند، با خشونتی بی‌سابقه مواجه شدند. با این حال، سازمان نظام پزشکی، که به‌طور رسمی مسئول حفاظت از حقوق حرفه‌ای و اخلاقی کادر درمان است، نه تنها هیچ موضع انتقادی آشکاری اتخاذ نکرد، بلکه وجود این اقدامات سرکوبگرانه را به‌طور کامل انکار می‌کند و ارتباط آن با درمان مجروحان را نادیده می‌گیرد.

۱. ساختار و وابستگی سازمان
یکی از عوامل کلیدی این سکوت، وابستگی ساختاری و سیاسی سازمان نظام پزشکی است. سازمان، به‌عنوان نهادی رسمی زیر نظر حکومت فعالیت می‌کند و استقلال واقعی برای مخالفت با سیاست‌های امنیتی ندارد. در چنین شرایطی، اعتراض علنی به اقدامات دولت، با ریسک تعلیق، حذف یا فشار مستقیم مواجه می‌شود. بنابراین، سکوت و انکار، نتیجهٔ محافظه‌کاری ساختاری است.

۲. فشارهای امنیتی و بیم از پیگرد
اعتراض به دستگیری یا ضرب‌وشتم کادر درمان، عملاً مقابله با دستگاه‌های امنیتی و اطلاعاتی محسوب می‌شود. بسیاری از اعضای سازمان نظام پزشکی ممکن است از تعرض، بازداشت یا محدودیت فعالیت بیم داشته باشند. در چنین فضایی، ترجیح داده می‌شود نه اعتراض کنند و نه واقعیت را تأیید نمایند، تا خود در معرض خطر قرار نگیرند.

۳. ضعف در تعهد اخلاقی جمعی
سکوت سازمان همچنین بازتاب ضعف نهادینه‌شده در پاسخگویی اخلاقی جمعی است. در بسیاری از نظام‌های حرفه‌ای پزشکی، حفظ حقوق و امنیت کادر درمان حتی در برابر فشارهای حکومتی یک اصل بنیادین است. در جمهوری اسلامی، اما تجربه نشان داده که نهادهای صنفی، تحت تأثیر سیاست و امنیت، توان دفاع واقعی از اعضا را از دست می‌دهند. این امر باعث شده که کادر درمان در شرایط بحرانی عملاً تنها بماند.

۴. اثرات انکار و سکوت
سکوت و انکار سازمان نظام پزشکی، پیامدهای گسترده‌ای دارد:
احساس بی‌پناهی و ناامنی در میان کادر درمان افزایش می‌یابد
اعتماد عمومی به نهادهای صنفی و حرفه‌ای کاهش می‌یابد
پیامد روانی برای جامعهٔ درمان، از جمله اضطراب، ترس و فشار روحی، تشدید می‌شود
اخلاق حرفه‌ای پزشکی در سطح ملی تهدید می‌گردد، زیرا دفاع از جان بیمار به خطر افتاده و مجازات‌کنندگان عملاً بدون مانع عمل می‌کنند.
۵
رفتار سازمان نظام پزشکی در برابر دستگیری و ضرب‌وشتم کادر درمان در دی‌ماه ۱۴۰۴، نمونه‌ای روشن از سکوت، محافظه‌کاری و انکار ساختاری است. این سکوت نه تنها حقوق حرفه‌ای پزشکان و پرستاران را به خطر می‌اندازد، بلکه هویت اخلاقی و اجتماعی حرفه پزشکی را تهدید می‌کند. جامعهٔ درمان، که وظیفهٔ حفظ جان انسان‌ها را دارد، بدون حمایت واقعی نهادهای صنفی، در معرض آسیب‌های اخلاقی و روانی جدی قرار گرفته است.

روشن است که واکنش سازمان نظام پزشکی به بحران دی‌ماه ۱۴۰۴، بیش از آنکه انتقادی باشد، بازتاب وابستگی، ترس و فقدان استقلال اخلاقی است. این تجربه نشان می‌دهد که در مواجهه با خشونت ساختاری، کادر درمان باید برای حفظ کرامت حرفه‌ای خود و حمایت از بیماران، راهکارهای مستقل و جمعی بیابد.

@irantomarrow
دکتر غلامرضا امرایی، جراح و متخصص مغز و ستون فقرات در ملایر و رییس بیمارستان امام حسین ملایر دستگیر شد.

@irantomarrow
دکتر ‎محمدعلی جعفری زارع متخصص ارتوپد در اردبیل دستگیر شد.

@irantomarrow
براساس آمارهای رسمی و تحقیقاتی، حدود ۱۱٬۰۰۰ تا ۱۶٬۰۰۰ غیرنظامی ایرانی در طول ۸ سال جنگ کشته شدند اما در اعتراضات اخیر در دو روز حداقل حدود ۴۰۰۰۰ نفر.

@irantomarrow
تناقض اخلاق پزشکی و قدرت سیاسی

در دوره‌ای، برخی پزشکانِ منتقد و در آن زمان خارج از دایره قدرت ،مثل دکتر محمد جعفر قائم پناه چشم پزشک اصلاح طلب با تکیه بر اخلاق حرفه‌ای، نسبت به کور شدن معترضان و آسیب‌های شدید چشمی اعتراض کردند و این اقدامات را غیرانسانی دانستند.

اما با ورود همان افراد به ساختار قدرت، همان رنج‌ها با شدت هزاران بار بیشتر و کشتار وحشیانه توسط حکومت،نادیده گرفته شد و حتی حمله به مراکز درمانی توسط آنها با زبان سیاست و امنیت توجیه شد.

در حالی‌که بر اساس اصول بدیهی اخلاق پزشکی و حقوق بین‌الملل، آسیب به غیرنظامیان و بیمارستان‌ها مطلقاً ممنوع است، سکوت یا توجیه این خشونت‌ها—به‌ویژه از سوی پزشکانی مثل او—به معنای فاصله گرفتن از مسئولیت انسانی است.
آنچه اعتماد عمومی را از بین می‌برد، نه خطا، بلکه تضاد آشکار میان اعتراض پیش از قدرت و بی‌تفاوتی پس از آن است. اخلاقی که با تغییر جایگاه رنگ عوض کند، دیگر اخلاق نیست، بلکه ابزار سیاست است.

@irantomarrow
پزشکیان؛ پزشک درمانگر قلب یا تخریب کننده قلب

مسعود پزشکیان، پزشکی که سال‌ها با عنوان «پزشک قلب» شناخته می‌شد، در حافظه‌ی جمعی بسیاری از مردم ایران با سوگندی پیوند خورده است که جان انسان را مقدس می‌داند. اما تاریخ سیاسی گاه با طعنه‌های تلخ خود، چهره‌ها را در موقعیتی قرار می‌دهد که میان حرفه‌ی انسانی دیروز و تصمیم‌های سخت امروز، شکافی عمیق شکل می‌گیرد.
در دوران ریاست‌جمهوری پزشکیان، هم‌زمان با تشدید اعتراضات مردمی، شورای‌عالی امنیت ملی به کانون تصمیم‌گیری‌های حیاتی کشور بدل شد؛ شورایی که ریاست آن، طبق ساختار حقوقی، بر عهده‌ی رئیس‌جمهور است. در همین بستر، گزارش‌ها، روایت‌های میدانی معترضان و اسناد منتشرشده توسط نهادهای حقوق بشری از به‌کارگیری تیر جنگی علیه معترضان حکایت داشتند؛ معترضانی که بسیاری از آنان نه سلاحی داشتند و نه تریبونی، جز خیابان و فریاد.
اینجاست که استعاره‌ای تلخ شکل می‌گیرد: پزشکی که روزی مأمور ترمیم قلب‌های بیمار بود، اکنون در جایگاهی قرار گرفت که به‌زعم منتقدان، تصمیم‌های امنیتی اتخاذشده در دوران مسئولیتش، قلب هزاران انسان معترض را نشانه رفت؛ نه با گوشی پزشکی، بلکه با منطق امنیتیِ گلوله و سرکوب.
حامیان پزشکیان ممکن است بگویند که رئیس‌جمهور، تصمیم‌گیر نهایی همه‌ی اقدامات میدانی نیست و ساختار قدرت در ایران پیچیده‌تر از آن است که مسئولیت را بر دوش یک فرد بگذارد. این استدلال، از نظر حقوقی و ساختاری، قابل بحث است. اما منتقدان در مقابل می‌پرسند: اگر رئیس‌جمهور و رئیس شورای‌عالی امنیت ملی در برابر چنین تصمیم‌هایی مسئول نیست، پس این جایگاه دقیقاً چه معنا و کارکردی دارد؟
مسئله فقط مسئولیت حقوقی نیست؛ مسئولیت اخلاقی است. جامعه از پزشکی که به سیاست آمده، انتظار دارد حتی در سخت‌ترین شرایط، فاصله‌ی خود را با خشونت مرگ‌بار حفظ کند، یا دست‌کم صدای مخالفتش را آشکارا اعلام نماید. سکوت، در چنین بزنگاه‌هایی، از نگاه افکار عمومی، خود به نوعی موضع‌گیری بدل می‌شود.
پزشکیان شاید همچنان در کارنامه‌ی علمی خود «پزشک قلب» باقی بماند، اما در حافظه‌ی سیاسی بخشی از جامعه، نام او با دوره‌ای گره خورده است که در آن، به روایت معترضان، قلب‌های معترض با تیر جنگی پاسخ گرفتند. تاریخ، دیر یا زود، میان این دو تصویر داوری خواهد کرد؛ اما زخم بی‌اعتمادی و خون، زودتر از آن‌چه تصور می‌شود، در حافظه‌ی مردم ماندگار می‌شود.

https://t.me/irantomarrow
امروز دولت ایران فهرستی شامل نزدیک به سه هزار نفر از کشته‌شدگان اعتراضات اخیر را منتشر کرد. این در حالی است که بنا بر گزارش‌های متعدد و شهادت خانواده‌ها، شمار قابل توجهی از قربانیان هرگز با عنوان «کشته‌شده در اعتراضات» ثبت نشده‌اند و علت مرگ آنان تحت فشار نهادهای امنیتی با عناوینی چون تصادف، بیماری یا مرگ طبیعی اعلام شده است.
همچنین گزارش‌هایی وجود دارد که حاکی از آن است برخی جان‌باختگان به‌صورت مخفیانه و بدون تشریفات قانونی، گاه در روستاها یا توسط اعضای خانواده، دفن شده‌اند و حتی ادعاهایی درباره دفن گروهی قربانیان مطرح شده است. در چنین شرایطی، بسیاری از خانواده‌ها از ترس پیامدهای امنیتی، از پیگیری رسمی یا رسانه‌ای شدن مرگ عزیزانشان خودداری کرده‌اند.
بر اساس برآوردهای غیررسمی و گزارش نهادهای حقوق بشری، تعداد واقعی کشته‌شدگان به‌مراتب بیش از رقم اعلام‌شده است و برخی منابع این عدد را حداقل چندین برابر، حتی بیش از ده برابر آمار رسمی می‌دانند. اختلاف عمیق میان آمار دولتی و گزارش‌های میدانی، بار دیگر پرسش‌های جدی درباره شفافیت، ثبت حقیقت و حق دانستن جامعه را مطرح می‌کند.

@irantomarrow
محمدرضا شاه پهلوی و ۳۷ سال نوسازی ایران

محمدرضا شاه پهلوی در دوره‌ای به قدرت رسید که ایران با فقر گسترده، بی‌سوادی، نفوذ عمیق قدرت‌های خارجی و ضعف شدید نهادهای دولتی روبه‌رو بود. ۳۷ سال سلطنت او، فارغ از همه نقدها و مناقشات سیاسی، یکی از مهم‌ترین دوره‌های نوسازی ساختاری در تاریخ معاصر ایران به شمار می‌آید؛ دوره‌ای که چهره اقتصادی، اجتماعی و زیرساختی کشور را به‌طور بنیادین دگرگون کرد.
نوسازی اقتصادی و صنعتی
در دوران پهلوی دوم، ایران از یک اقتصاد عمدتاً کشاورزی به سمت اقتصاد صنعتی و نفت‌محور مدرن حرکت کرد. ایجاد صنایع مادر مانند فولاد، پتروشیمی، خودروسازی، سیمان و ماشین‌سازی، پایه‌های صنعتی کشور را شکل داد. رشد اقتصادی ایران در دهه ۴۰ و اوایل دهه ۵۰ خورشیدی، از بالاترین نرخ‌ها در جهان بود و درآمد نفت به توسعه زیرساخت‌ها اختصاص یافت.
توسعه زیرساخت‌ها
گسترش شبکه راه‌آهن، ساخت هزاران کیلومتر جاده، توسعه بنادر، فرودگاه‌ها، سدها و شبکه برق‌رسانی سراسری، ایران را وارد عصر جدیدی از یکپارچگی و اتصال ملی کرد. بسیاری از شهرها برای نخستین‌بار به آب لوله‌کشی، برق و خدمات شهری مدرن دست یافتند.
اصلاحات اجتماعی و انقلاب سفید
انقلاب سفید شاه و مردم مجموعه‌ای از اصلاحات عمیق اجتماعی بود که شامل اصلاحات ارضی، حق رأی زنان، سپاه دانش، سپاه بهداشت و سپاه ترویج و آبادانی می‌شد. این اصلاحات، ساختار سنتی مالکیت زمین را شکست، نقش زنان را در جامعه گسترش داد و آموزش و خدمات درمانی را به دورافتاده‌ترین مناطق کشور رساند.
آموزش، بهداشت و دانشگاه
در دوران محمدرضا شاه، نرخ بی‌سوادی به‌طور چشمگیری کاهش یافت و دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی متعددی تأسیس شدند. نظام آموزش مدرن، گسترش یافت و ایران به یکی از قطب‌های آموزشی منطقه تبدیل شد. هم‌زمان، نظام بهداشت عمومی توسعه پیدا کرد و امید به زندگی به‌طور محسوسی افزایش یافت.
جایگاه بین‌المللی ایران
ایرانِ دوران پهلوی دوم به یک قدرت منطقه‌ای مؤثر بدل شد. سیاست خارجی مبتنی بر استقلال نسبی، روابط متوازن با شرق و غرب و نقش‌آفرینی در ثبات منطقه، جایگاه ایران را در عرصه جهانی ارتقا داد. ارتش مدرن و قدرتمند، به‌عنوان یکی از ستون‌های امنیت ملی شکل گرفت.

۳۷ سال سلطنت محمدرضا شاه پهلوی، دوره‌ای پرشتاب از نوسازی، دولت‌سازی و مدرن‌سازی ایران بود. هرچند این دوره خالی از خطا، محدودیت‌های سیاسی و نارضایتی‌ها نبود، اما دستاوردهای آن در زمینه توسعه اقتصادی، زیرساختی، آموزشی و اجتماعی، تأثیری ماندگار بر تاریخ ایران گذاشت. درک منصفانه این دوره، نیازمند نگاهی تاریخی است که هم خدمات را ببیند و هم نقدها را، بی‌آن‌که یکی را قربانی دیگری کند.

@irantomarrow
علی تاجرنیا،از دندانپزشکی تا مدیریت در فوتبال

علی تاجرنیا، دندانپزشک و نماینده اصلاح‌طلب مجلس ششم که پس از انتخابات ۱۳۸۸ مدتی در زندان بود و مجبور شد مدتی به عنوان دندانپزشک معمولی در درمانگاه‌های خارج از تهران کار کند.، او پیش از ورود به باشگاه استقلال، سابقه مدیریت در انجمن دندانپزشکی و نظام پزشکی داشت و رسانه‌ها دربارهٔ اتهامات متعدد اقتصادی و مدیریتی علیه او و تیم همراهش در این دوره ها گزارش داده‌اند.

با وجود نداشتن هیچ گونه تخصص ورزشی، تاجرنیا به مدد حضور در دار و دسته انتخاباتی پزشکیان، به عضویت هیئت مدیره و سرپرستی تیم فوتبال استقلال رسید و در دوره او، تیم با قراردادهای بحث‌برانگیز و نتایج ضعیف مواجه بود.

اخیراً نیز گزارش شده که او در جریان یک بازی، در بین دو نیمه ،بازیکنان را درباره اعتراضات اجتماعی خونبار اخیر تحت فشار گذاشته و خواهان همراهی آنها با حکومت شده است، اتفاقی که جو تیم را متشنج و عصبی کرد.

این وضعیت نمونه‌ای از تلاقی ورزش و سیاست و بی اخلاقی است و نشان می‌دهد که فشار سیاسی افراد غیر متخصص و حکومتی ،بر ورزشکاران و مدیریت بحث‌برانگیز باشگاه، استقلال حرفه‌ای ورزش و آزادی بیان ورزشکاران را تهدید می‌کند.

@irantomarrow
علی جوانمردی، صدای آمریکا و چالش‌های پوشش اخبار اپوزیسیون ایران

علی جوانمردی، روزنامه‌نگار پان کرد ایرانی‌‑آمریکایی، اخیراً به‌عنوان رئیس بخش فارسی و کردی صدای آمریکا منصوب شده است.
او که سابقه گزارشگری از خاورمیانه و مناطق کردی را دارد و سال‌ها در پوشش اخبار سیاسی ایران فعالیت کرده است،
انتصاب او با انتقادهای گسترده‌ای از سوی گروه‌های ایرانی خارج از کشور و برخی کارکنان صدای آمریکا مواجه شده است. گزارش‌ها نشان می‌دهد که در دوران ریاست جوانمردی، پوشش خبری مربوط به شاهزاده رضا پهلوی محدود شده یا حذف شده و برخی برنامه‌ها جهت‌گیری سیاسی خاصی پیدا کرده‌اند.
یکی از دلایل اصلی این مخالفت، اختلاف مواضع درباره تمامیت ارضی ایران است. رضا پهلوی مخالف هرگونه تجزیه ایران و حفظ وحدت ملی است، در حالی که گزارش‌ها و فیلمها حاکی است که جوانمردی پیش‌تر دیدگاه‌هایی درباره جدایی کردستان و تجزیه ایران داشته است. این تضاد مواضع، به ویژه در سیاست رسانه‌ای صدای آمریکا، باعث شده برخی تحلیل‌گران او را متهم به جهت‌دهی سیاسی و جانبداری در پوشش اخبار اپوزیسیون کنند.

@irantomarrow
نامه و ‌پیشنهاد سرگشاده دکتر محمد رازی متخصص ارتوپدی به دکتر مسعود پزشکیان برای کادر درمان

بسمه‌تعالی
جناب آقای دکتر پزشکیان رئیس‌ محترم جمهور / وزیر محترم بهداشت /  مسئولین و دست اندر کاران ذیربط
با سلام و احترام،

💢با توجه به شرایط فعلی کشور و نقش حیاتی پزشکان و کادر درمان در مراقبت از سلامت مردم، به‌ ویژه در مواقع اضطراری مثل جنگ های تحمیلی و یا اعتراضات و بحران‌های  اجتماعی، لازم می‌دانم برخی نکات ضروری را به‌عنوان مطالبات جامعه پزشکی به اطلاع برسانم.

🔸 ۱. حمایت عملی و قانونی از پزشکان و کادر درمان در انجام وظایف حرفه‌ای.
«پزشکان در شرایط بحرانی، باید از حمایت قانونی کافی برخوردار باشند تا در انجام وظایف حرفه‌ای خود، بدون ترس از پیگرد یا تعرض نیروهای انتظامی و ضابطین ، به درمان بیماران از هر گروه درگیر بپردازند. و‌ نیز هراسی از پیگردهای قضایی نداشته باشند.»

🔸۲. امنیت محیط‌های درمانی.
«پزشکان باید بتوانند در محیط‌های درمانی امن و بدون تهدیدات بیرونی کار کنند. این محیط‌ ها باید از حفاظت فیزیکی و قانونی برخوردار باشند تا قادر باشند بدون نگرانی از مداخلات غیرحرفه‌ای، به وظیفه‌ انسانی خود عمل کنند.»

🔸۳. ممانعت از تعرض یا پیگرد به‌ خاطر انجام وظیفه پزشکی.
«پزشکان نباید به‌خاطر انجام وظایف ذاتی خود، به ویژه در مواقع بحرانی و در حین درمان معترضان، و یا نیروهای انتظامی  دغدغه مورد ضرب و شتم قرار گرفتن و پیگرد یا دستگیری داشته باشند.»

📌در نهایت، امیدوارم که با تصویب قوانین حمایتی مؤثر و ایجاد محیط‌های درمانی امن و قانونی، شرایطی فراهم شود که پزشکان و کادر محترم درمان، بدون دغدغه به وظایف قانونی خود در خدمت رسانی به آحاد جامعه بپردازند.

📌«بدیهی است مادامی که تعداد نه چندان کمِ پزشکان و سایر خدمتگزاران کادر درمان در حصر هستند، دل چرکینی جامعه پزشکی به این آسانی پاک نخواهد شد، آنهم در شرایطی که وحدت ملی از نان شب واجب تر است.»

دکتر محمد رازی

@irantomarrow
برگی در باد

زندگی برخی چهره‌های مشهور، بیش از آن‌که مسیری خطی و قابل پیش‌بینی داشته باشد، شبیه برگی است در دست باد؛ هر لحظه به سویی میروند و در هر مقطع، شکلی تازه ای به خود می‌گیرند.
مهناز افشار از جمله چهره‌هایی است که مسیر زندگی و مواضعش همواره محل بحث، تفسیر و گاه مناقشه بوده است.
او در مقطعی با پسر یکی از تندروترین چهره‌های سیاسیِ نزدیک به محمود احمدی‌نژاد ازدواج کرد؛ ازدواجی که از همان ابتدا برای بسیاری پرسش‌برانگیز بود، چرا که با تصویری که پیش‌تر از او در ذهن افکار عمومی شکل گرفته بود، هم‌خوانی نداشت.
بعدها در رسانه‌ها گزارش‌هایی منتشر شد که همسر او ــ که گفته می‌شود تابعیت آلمانی نیز داشته است ــ درگیر پرونده‌هایی مرتبط با فساد اقتصادی گسترده، به‌ویژه در زمینه واردات شیر خشک و آمبولانس از آلمان بوده است؛ ادعاهایی که بازتاب وسیعی یافت و به بخشی جدایی‌ناپذیر از روایت این زندگی پرحاشیه تبدیل شد.
پس از این تحولات، مهناز افشار ایران را ترک کرد و به خارج از کشور مهاجرت نمود. حضور اولیه او در رسانه‌های خارج از ایران با ظاهری با نوعی حجاب سر کمیک همراه بود؛ حضوری که برای برخی نشانه تداوم احتیاط و برای برخی دیگر صرفاً یک تاکتیک رسانه‌ای تلقی شد. با گذشت زمان، این تصویر تغییر کرد: ابتدا حجاب سر کنار گذاشته شد و سپس در برنامه‌های تلویزیونی بعدی، حجاب به‌طور کامل حذف گردید؛ تغییراتی تدریجی که بار دیگر نگاه‌ها را به سوی او بازگرداند.

او اخیراً با منت گذاشتن بر سر مخاطب، در یک مصاحبه تلویزیونی مدعی شد که ایران را در دوره‌ای ترک کرده که روزانه صدها فیلمنامه برای بازی در فیلم‌ها دریافت می‌کرده است. این ادعا در حالی مطرح می‌شود که کل تعداد فیلم‌های تولیدی سالانه در سینمای ایران، حتی با احتساب آثار سینمایی و تلویزیونی، به‌سختی به چند صد عنوان می‌رسد؛ واقعیتی آماری که باعث می‌شود چنین ادعایی بیش از آن‌که بیان دقیق یک وضعیت حرفه‌ای باشد، شائبه اغراق و بزرگ‌نمایی را در ذهن مخاطب تقویت کند.
در مجموع، روایت زندگی مهناز افشار برای بسیاری نمادی از بی‌ثباتی مواضع و تغییر مداوم فرم‌هاست؛ گویی برگی که نه‌تنها در برابر باد حوادث سیاسی و اجتماعی، بلکه در برابر انتخاب‌های فردی نیز پیوسته جهت عوض می‌کند. قضاوت نهایی درباره این مسیر، بیش از آن‌که به پاسخی ساده ختم شود، آینه‌ای است از تناقض‌ها و شکاف‌هایی که در فضای فرهنگی و سیاسی معاصر ایران دیده می‌شود.

@irantomarrow
حسین رونقی و رونق بی اخلاقی

حسین رونقی زمانی به‌عنوان نماد اعتراض مدنی شناخته می‌شد؛ چهره‌ای که حتی با دوختن لب‌های خود، به ممانعت نیروهای امنیتی از برگزاری مراسم تدفین مرحوم کوروش سنجری ــ که با مرگ خودخواسته به زندگی‌اش پایان داده بود ــ اعتراض کرد و با همان وضعیت به دادگاه رفت.
آن تصویر، برای بسیاری نشانه‌ای از ایستادگی کم هزینه‌ در برابر قدرت بود؛ اعتراضی ، دردناک و پرسر و صدا.
اما امروز، در میانه رویدادهایی به‌مراتب گسترده‌تر و خون‌بارتر، سکوتی سنگین جای آن فریادها را گرفته است. پس از اعتراضات دی‌ماه و در پی فراخوان شاهزاده رضا پهلوی، بنا بر گزارش‌ها و آمارهای منتشرشده از سوی منابع مختلف، ده‌ها هزار ایرانی جان خود را از دست داده‌اند؛ برخی از این گزارش‌ها از رقمی در حدود چهل هزار نفر سخن می‌گویند. فارغ از دقت یا عدم دقت این اعداد، بزرگی فاجعه و گستردگی رنج انسانی انکارناپذیر است.
در چنین شرایطی، انتظار می‌رفت چهره‌هایی که زمانی برای یک مراسم تدفین، لب به اعتراض دوختند، دست‌کم صدایی، موضعی یا حتی نشانه‌ای از همدلی نشان دهند.
با این حال، آنچه به چشم می‌آید، سکوتی مرگبار از طرف آنها است؛ سکوتی که نه‌تنها از حسین رونقی، بلکه از بخشی از هم‌فکران و همراهان پیشین او نیز مشاهده می‌شود.
این خاموشی چنان است که گویی پس از گذشت بیش از یک ماه، هنوز خبر این وقایع به گوش آنان نرسیده است؛ گویی کانال‌های خبررسانی، شبکه‌های اجتماعی و فریادهای خانواده‌های داغدار، همگی در جایی پیش از رسیدن به این چهره‌ها متوقف شده‌اند.
این تضاد آشکار، پرسشی جدی را پیش می‌کشد: آیا اعتراض، امری انتخابی و وابسته به زمان، فضا و هزینه شخصی است؟ یا آن‌که باید در برابر رنج جمعی، فارغ از ملاحظات فردی، تداوم داشته باشد؟

@irantomarrow
تجمع‌های ایرانیان خارج کشور و موج‌های مقابله: در معرض فشار سه‌گانه

در تجمعات اخیر ایرانیان مقیم خارج از کشور برای ابراز همبستگی با تحولات داخلی ایران و حمایت از فراخوان‌ها و حرکت‌های سیاسی شاهزاده رضا پهلوی، بارها با واکنش‌های تهاجمی مواجه شده است.

بر اساس گزارش‌ها و مشاهدات متعدد، این تجمعات تا کنون عمدتاً توسط سه گروه مشخص مورد هجوم و ضرب و شتم قرار گرفته‌اند.

گروه اول شامل طرفداران چپ گرا و سازمان مجاهدین خلق است. این گروه که پیش از این نیز در داخل و خارج ایران فعالیت‌های سیاسی و رسانه‌ای گسترده‌ای داشته، بارها در نزدیکی تجمعات ایرانیان مخالف جمهوری اسلامی حضور یافته و واکنش‌های شدیدی نشان داده است.
گروه دوم را طرفداران جمهوری اسلامی تشکیل می‌دهند، که غالباً در قالب شبه‌نظامیان یا طرفداران خارجی آن، از جمله افرادی از لشکر فاطمیون و حامیان غزه، در تجمعات ایرانیان در کشورهای میزبان ظاهر شده‌اند. این افراد اغلب با هدف جلوگیری از انتقال پیام معارضانه و کنترل جریان‌های اطلاع‌رسانی، به سمت تجمعات حمله کرده‌اند.
گروه سوم هم شامل برخی جریان‌های پان‌کرد است که با پرچم کردستان عراق در تجمعات طرفداران شاهزاده حضور یافته و اقدام به تحریک و حمله کرده‌اند.

تحلیلگران سیاسی بر این باورند که این گروه‌ها، اگرچه اهدافی متفاوت دارند، در یک نکته مشترک هستند: حفظ منافع آنها در سناریویی که شاهزاده رضا پهلوی به قدرت برسد، به‌طور بالقوه به خطر می‌افتد.

این سه جریان، هر کدام از زاویه دید و منافع خاص خود، به نحوی در مقابل تجمعات ایرانیان خارج از کشور قرار گرفته‌اند؛ نکته‌ای که اهمیت بالای تحلیل تعاملات سیاسی و فشارهای خارجی بر جنبش‌های مدنی را نشان می‌دهد.

با این حال، آنچه روشن است این است که در پشت این حوادث، همواره منافع سیاسی و اقتصادی گروه‌ها، بیشتر از ملاحظات حقوق بشری و آزادی بیان، نقش‌آفرین بوده است.

@irantomarrow
سکوت موذیانه پس از سلاخی بزرگ

کسی از گلشیفته فراهانی، ترانه علیدوستی، توماج صالحی، نرگس محمدی و سایرین خبر دارد که پس از بیشتر از سه هفته از کشتار ایرانیان، صحبتی درباره این فجایع کرده باشند؟

اگر آنها هنوزبه اخبار دسترسی ندارند، باید کسی این اخبار را به آنها برساند. ایرانیانی که ناظر این کشتارها هستند و هر روز شاهد رنج و خون هموطنان خود هستند، هنوز منتظر واکنش و اظهار نظر کسانی‌اند که در گذشته به‌عنوان صدای معترض و همدلی شناخته می‌شدند.
این سکوت، برای بسیاری، گویی فاصله‌ای بزرگ میان گذشته و امروز، میان تعهد به آزادی و سکوت کنونی ایجاد کرده است؛ فاصله‌ای که نیازمند توضیح و پاسخ از سوی آن چهره‌هاست.

@irantomarrow