از «آخوندک» تا امروز؛ چرا ایران در تقابل مستقیم با آمریکا شانسی ندارد؟
در ۲۹ فروردین ۱۳۶۷، خلیج فارس صحنه یکی از مهمترین و در عین حال نادیدهگرفتهشدهترین تقابلهای مستقیم ایران و ایالات متحده شد. عملیاتی که آمریکا آن را «آخوندک»(Operation Praying Mantis) نامید؛ حملهای سریع، دقیق و کاملاً یکطرفه که در کمتر از یک روز، بخش مهمی از توان دریایی ایران را نابود کرد و پیامی روشن داشت: در نبرد کلاسیک، توازن قوا وجود ندارد.
آخوندک؛ یک هشدار عملی، نه صرفاً یک درگیری
عملیات آخوندک پاسخ آمریکا به برخورد ناو جنگی USS Samuel B. Roberts با مین دریایی بود. اما فراتر از یک واکنش محدود، این عملیات به نمایش تمامقد برتری نظامی آمریکا تبدیل شد. ناوهای پیشرفته، پشتیبانی هوایی، جنگ الکترونیک و تسلط اطلاعاتی، همگی در کنار هم قرار گرفتند تا نیروی دریایی ایران عملاً فرصت واکنش مؤثر پیدا نکند.
در پایان روز، چند شناور ایرانی منهدم یا از کار افتاده بودند، سکوهای نفتی تخریب شده بود و پیام سیاسی ـ نظامی واشنگتن بدون ابهام مخابره شد.
ایران ۱۳۶۷؛ تجهیزات مدرنِ دیروز، محدودیتهای امروز
نکته مهم این است که ایرانِ سال ۱۳۶۷، از نظر سختافزاری کشوری «بیدفاع» نبود. بخش عمدهای از تجهیزات نیروی دریایی و هوایی ایران، بازمانده دوران شاهنشاهی بود؛ تجهیزاتی که در زمان خرید، جزو مدرنترینها در منطقه محسوب میشدند. فرگیتهای کلاس الوند، جنگندههای F-4 و حتی F-14، روی کاغذ قدرت بازدارنده ایجاد میکردند.
اما واقعیت میدان نبرد چیز دیگری بود. تحریمها، فرسودگی، کمبود قطعات و نبود امکان بهروزرسانی، این تجهیزات را به ابزارهایی محدود در برابر نیرویی تبدیل کرده بود که یک نسل جلوتر میجنگید. آخوندک ثابت کرد «داشتن سلاح» الزاماً به معنای «داشتن قدرت» نیست.
آمریکا؛ جنگ شبکهمحور در برابر نبرد کلاسیک
در سوی دیگر، آمریکا با دکترین جنگ شبکهمحور وارد میدان شد؛ جایی که ناو، هواپیما، رادار و فرماندهی، همزمان و هماهنگ عمل میکنند. نتیجه قابل پیشبینی بود: ضربه سریع، هزینه حداقلی و پایان فوری درگیری.
آخوندک نه یک نبرد طولانی بود و نه یک جنگ فرسایشی؛ بلکه نمونهای کلاسیک از جنگی بود که از پیش نتیجهاش مشخص است.
امروز؛ شکاف بیشتر از گذشته
سه دهه بعد، شرایط تغییر کرده، اما نه به نفع توازن کلاسیک. ایران راهبرد خود را تغییر داده و به سمت توان نامتقارن رفته است: موشکها، پهپادها، قایقهای تندرو و زیردریاییهای کوچک. این ابزارها برای بازدارندگی و افزایش هزینه طراحی شدهاند، نه پیروزی در یک نبرد مستقیم دریایی ـ هوایی.
در مقابل، ایالات متحده امروز با تجمع کمسابقه نیروی دریایی و هوایی در منطقه حضور دارد: ناوهای هواپیمابر، جنگندههای نسل جدید، سامانههای پدافندی چندلایه و شبکهای از پایگاهها و متحدان. این سطح از تمرکز قدرت، حتی در مقایسه با سال ۱۳۶۷ نیز سنگینتر است.
واقعیت تلخ اما روشن
اگر عملیات آخوندک در زمانی رخ داد که ایران هنوز از تجهیزات نسبتاً بهروزِ دوران شاهنشاهی استفاده میکرد و با این حال نتیجه یکطرفه بود، امروز تصور یک تقابل مستقیم، بیش از آنکه تحلیل نظامی باشد، خیالپردازی است.
واقعیت این است که در شرایط فعلی، هیچ سناریوی واقعبینانهای وجود ندارد که در آن ایران بتواند در یک نبرد کلاسیک دریایی و هوایی، شانس قابلاتکایی در برابر ایالات متحده داشته باشد. هزینهها سنگین خواهد بود و نتیجه، از پیش قابل حدس.
عملیات آخوندک یک رویداد تاریخی نیست که به بایگانی سپرده شود؛ یک هشدار ماندگار است. هشداری که میگوید فاصله قدرت، با شعار یا نمایش پر نمیشود. امروز، با تجمع شدید نیروهای آمریکا در منطقه، این فاصله نهتنها کمتر نشده، بلکه عمیقتر هم شده است
@irantomarrow
در ۲۹ فروردین ۱۳۶۷، خلیج فارس صحنه یکی از مهمترین و در عین حال نادیدهگرفتهشدهترین تقابلهای مستقیم ایران و ایالات متحده شد. عملیاتی که آمریکا آن را «آخوندک»(Operation Praying Mantis) نامید؛ حملهای سریع، دقیق و کاملاً یکطرفه که در کمتر از یک روز، بخش مهمی از توان دریایی ایران را نابود کرد و پیامی روشن داشت: در نبرد کلاسیک، توازن قوا وجود ندارد.
آخوندک؛ یک هشدار عملی، نه صرفاً یک درگیری
عملیات آخوندک پاسخ آمریکا به برخورد ناو جنگی USS Samuel B. Roberts با مین دریایی بود. اما فراتر از یک واکنش محدود، این عملیات به نمایش تمامقد برتری نظامی آمریکا تبدیل شد. ناوهای پیشرفته، پشتیبانی هوایی، جنگ الکترونیک و تسلط اطلاعاتی، همگی در کنار هم قرار گرفتند تا نیروی دریایی ایران عملاً فرصت واکنش مؤثر پیدا نکند.
در پایان روز، چند شناور ایرانی منهدم یا از کار افتاده بودند، سکوهای نفتی تخریب شده بود و پیام سیاسی ـ نظامی واشنگتن بدون ابهام مخابره شد.
ایران ۱۳۶۷؛ تجهیزات مدرنِ دیروز، محدودیتهای امروز
نکته مهم این است که ایرانِ سال ۱۳۶۷، از نظر سختافزاری کشوری «بیدفاع» نبود. بخش عمدهای از تجهیزات نیروی دریایی و هوایی ایران، بازمانده دوران شاهنشاهی بود؛ تجهیزاتی که در زمان خرید، جزو مدرنترینها در منطقه محسوب میشدند. فرگیتهای کلاس الوند، جنگندههای F-4 و حتی F-14، روی کاغذ قدرت بازدارنده ایجاد میکردند.
اما واقعیت میدان نبرد چیز دیگری بود. تحریمها، فرسودگی، کمبود قطعات و نبود امکان بهروزرسانی، این تجهیزات را به ابزارهایی محدود در برابر نیرویی تبدیل کرده بود که یک نسل جلوتر میجنگید. آخوندک ثابت کرد «داشتن سلاح» الزاماً به معنای «داشتن قدرت» نیست.
آمریکا؛ جنگ شبکهمحور در برابر نبرد کلاسیک
در سوی دیگر، آمریکا با دکترین جنگ شبکهمحور وارد میدان شد؛ جایی که ناو، هواپیما، رادار و فرماندهی، همزمان و هماهنگ عمل میکنند. نتیجه قابل پیشبینی بود: ضربه سریع، هزینه حداقلی و پایان فوری درگیری.
آخوندک نه یک نبرد طولانی بود و نه یک جنگ فرسایشی؛ بلکه نمونهای کلاسیک از جنگی بود که از پیش نتیجهاش مشخص است.
امروز؛ شکاف بیشتر از گذشته
سه دهه بعد، شرایط تغییر کرده، اما نه به نفع توازن کلاسیک. ایران راهبرد خود را تغییر داده و به سمت توان نامتقارن رفته است: موشکها، پهپادها، قایقهای تندرو و زیردریاییهای کوچک. این ابزارها برای بازدارندگی و افزایش هزینه طراحی شدهاند، نه پیروزی در یک نبرد مستقیم دریایی ـ هوایی.
در مقابل، ایالات متحده امروز با تجمع کمسابقه نیروی دریایی و هوایی در منطقه حضور دارد: ناوهای هواپیمابر، جنگندههای نسل جدید، سامانههای پدافندی چندلایه و شبکهای از پایگاهها و متحدان. این سطح از تمرکز قدرت، حتی در مقایسه با سال ۱۳۶۷ نیز سنگینتر است.
واقعیت تلخ اما روشن
اگر عملیات آخوندک در زمانی رخ داد که ایران هنوز از تجهیزات نسبتاً بهروزِ دوران شاهنشاهی استفاده میکرد و با این حال نتیجه یکطرفه بود، امروز تصور یک تقابل مستقیم، بیش از آنکه تحلیل نظامی باشد، خیالپردازی است.
واقعیت این است که در شرایط فعلی، هیچ سناریوی واقعبینانهای وجود ندارد که در آن ایران بتواند در یک نبرد کلاسیک دریایی و هوایی، شانس قابلاتکایی در برابر ایالات متحده داشته باشد. هزینهها سنگین خواهد بود و نتیجه، از پیش قابل حدس.
عملیات آخوندک یک رویداد تاریخی نیست که به بایگانی سپرده شود؛ یک هشدار ماندگار است. هشداری که میگوید فاصله قدرت، با شعار یا نمایش پر نمیشود. امروز، با تجمع شدید نیروهای آمریکا در منطقه، این فاصله نهتنها کمتر نشده، بلکه عمیقتر هم شده است
@irantomarrow
وقتی بیمارستان امن نیست؛ روایتهایی نگرانکننده از برخورد با مجروحان اعتراضات
در جریان اعتراضات اخیر
بیمارستانها و مراکز درمانی در ایران ـ که طبق تمام موازین اخلاق پزشکی و حقوق بشری باید «حریم امن» تلقی شوند ـ در برخی موارد به صحنهای برای نقض همین اصول بدل شدند. بنا بر مجموعهای از شواهد، روایتها و گفتههای برخی اعضای کادر درمان، رفتار با مجروحان اعتراضات همواره یکسان نبوده و طیفی از همدلی انسانی تا همکاری امنیتی را در بر گرفته است.
دو تصویر متضاد از کادر درمان
بخش قابل توجهی از پزشکان، پرستاران و کارکنان درمانی، مطابق با سوگند حرفهای خود، بدون توجه به هویت یا پیشینه مجروحان، به درمان آنها پرداختند. گزارشهای متعددی وجود دارد که نشان میدهد برخی پزشکان، مجروحان اعتراضات را بهصورت رایگان درمان کردهاند، از ثبت نام واقعی آنها خودداری کردهاند یا حتی برای جلوگیری از شناسایی، اقدامات احتیاطی انجام دادهاند. برای بسیاری از این کادر درمان، نجات جان انسانها بر هر ملاحظه دیگری اولویت داشته است.
در مقابل، برخی شواهد و اظهارات غیررسمی حکایت از آن دارد که در تعدادی از بیمارستانها و مراکز درمانی، همکاریهایی میان بخشی از کادر درمان یا مدیریت بیمارستان با نیروهای امنیتی صورت گرفته است؛ همکاریهایی که هدف آن، عدم پذیرش یا عدم بستری مجروحان اعتراضات عنوان شده است. اگرچه دامنه و میزان این همکاریها روشن نیست، اما طرح چنین ادعاهایی خود نشاندهنده بحرانی عمیق در اعتماد عمومی به نهاد درمان است.
حمله به بیمارستانها؛ عبور از یک خط قرمز
نگرانکنندهتر از همه، گزارشهایی است که از ورود نیروهای امنیتی به بیمارستانها حکایت دارد؛ ورودهایی که در برخی موارد با ایجاد رعب، اخلال در روند درمان و حتی خارج کردن مجروحان از مراکز درمانی همراه بوده است. بنا بر این روایتها، شماری از مجروحان پس از انتقال اجباری از بیمارستان، بازداشت شدهاند.
در برخی موارد، ادعاهایی بسیار سنگینتر نیز مطرح شده است: اینکه تعدادی از این بازداشتشدگان، پس از انتقال، جان خود را از دست دادهاند و گزارشهایی غیررسمی از «تیر خلاص» به برخی مجروحان منتشر شده است. این ادعاها اگرچه نیازمند بررسی مستقل و قضایی هستند، اما تکرار آنها از سوی منابع مختلف، پرسشهای جدی و نگرانکنندهای ایجاد میکند.
پروندههای پزشکی؛ ابزاری برای شناسایی؟
بخش دیگری از این روایتها به دسترسی نیروهای امنیتی به پروندههای پزشکی بیماران مربوط میشود. طبق این گزارشها، در برخی موارد تلاش شده است با مراجعه به پروندهها، مشخصات هویتی مجروحان، نوع جراحت و زمان مراجعه آنها استخراج شود. اقدامی که در صورت صحت، نقض آشکار محرمانگی پزشکی و اصول اولیه حقوق بیمار محسوب میشود.
پرونده پزشکی، طبق تمام استانداردهای بینالمللی، سندی محرمانه است و استفاده از آن برای اهداف امنیتی، بیمارستان را از فضای درمانی به ابزار شناسایی و سرکوب تبدیل میکند.
آسیب به اعتماد عمومی
پیامد چنین رفتارهایی، فراتر از یک مقطع اعتراضی است. وقتی مجروحان از ترس بازداشت یا شناسایی، از مراجعه به بیمارستان خودداری میکنند، سلامت عمومی جامعه به خطر میافتد. بیمارستانی که دیگر «پناهگاه» نباشد، عملاً کارکرد اجتماعی خود را از دست میدهد.
در عین حال، نباید نقش اکثریت کادر درمان را نادیده گرفت؛ کسانی که با وجود فشار، تهدید و خطرات شخصی، همچنان در کنار بیماران ایستادند. تعمیم رفتارهای معدود به کل جامعه پزشکی، ناعادلانه و خلاف واقع است.
آنچه از دل این گزارشها و شواهد برمیآید، تصویری دوگانه است: از یکسو، فداکاری و پایبندی بخش بزرگی از کادر درمان به اخلاق حرفهای؛ و از سوی دیگر، روایتهایی نگرانکننده از امنیتیشدن فضاهای درمانی، مداخله نیروهای امنیتی و نقض حقوق اولیه مجروحان.
روشن شدن حقیقت این وقایع، نیازمند تحقیق مستقل، شفاف و بیطرفانه است. زیرا تا زمانی که بیمارستانها نتوانند نقش بیطرف و انسانی خود را ایفا کنند، نهتنها مجروحان اعتراضات، بلکه کل جامعه بهای آن را خواهد پرداخت.
@irantomarrow
در جریان اعتراضات اخیر
بیمارستانها و مراکز درمانی در ایران ـ که طبق تمام موازین اخلاق پزشکی و حقوق بشری باید «حریم امن» تلقی شوند ـ در برخی موارد به صحنهای برای نقض همین اصول بدل شدند. بنا بر مجموعهای از شواهد، روایتها و گفتههای برخی اعضای کادر درمان، رفتار با مجروحان اعتراضات همواره یکسان نبوده و طیفی از همدلی انسانی تا همکاری امنیتی را در بر گرفته است.
دو تصویر متضاد از کادر درمان
بخش قابل توجهی از پزشکان، پرستاران و کارکنان درمانی، مطابق با سوگند حرفهای خود، بدون توجه به هویت یا پیشینه مجروحان، به درمان آنها پرداختند. گزارشهای متعددی وجود دارد که نشان میدهد برخی پزشکان، مجروحان اعتراضات را بهصورت رایگان درمان کردهاند، از ثبت نام واقعی آنها خودداری کردهاند یا حتی برای جلوگیری از شناسایی، اقدامات احتیاطی انجام دادهاند. برای بسیاری از این کادر درمان، نجات جان انسانها بر هر ملاحظه دیگری اولویت داشته است.
در مقابل، برخی شواهد و اظهارات غیررسمی حکایت از آن دارد که در تعدادی از بیمارستانها و مراکز درمانی، همکاریهایی میان بخشی از کادر درمان یا مدیریت بیمارستان با نیروهای امنیتی صورت گرفته است؛ همکاریهایی که هدف آن، عدم پذیرش یا عدم بستری مجروحان اعتراضات عنوان شده است. اگرچه دامنه و میزان این همکاریها روشن نیست، اما طرح چنین ادعاهایی خود نشاندهنده بحرانی عمیق در اعتماد عمومی به نهاد درمان است.
حمله به بیمارستانها؛ عبور از یک خط قرمز
نگرانکنندهتر از همه، گزارشهایی است که از ورود نیروهای امنیتی به بیمارستانها حکایت دارد؛ ورودهایی که در برخی موارد با ایجاد رعب، اخلال در روند درمان و حتی خارج کردن مجروحان از مراکز درمانی همراه بوده است. بنا بر این روایتها، شماری از مجروحان پس از انتقال اجباری از بیمارستان، بازداشت شدهاند.
در برخی موارد، ادعاهایی بسیار سنگینتر نیز مطرح شده است: اینکه تعدادی از این بازداشتشدگان، پس از انتقال، جان خود را از دست دادهاند و گزارشهایی غیررسمی از «تیر خلاص» به برخی مجروحان منتشر شده است. این ادعاها اگرچه نیازمند بررسی مستقل و قضایی هستند، اما تکرار آنها از سوی منابع مختلف، پرسشهای جدی و نگرانکنندهای ایجاد میکند.
پروندههای پزشکی؛ ابزاری برای شناسایی؟
بخش دیگری از این روایتها به دسترسی نیروهای امنیتی به پروندههای پزشکی بیماران مربوط میشود. طبق این گزارشها، در برخی موارد تلاش شده است با مراجعه به پروندهها، مشخصات هویتی مجروحان، نوع جراحت و زمان مراجعه آنها استخراج شود. اقدامی که در صورت صحت، نقض آشکار محرمانگی پزشکی و اصول اولیه حقوق بیمار محسوب میشود.
پرونده پزشکی، طبق تمام استانداردهای بینالمللی، سندی محرمانه است و استفاده از آن برای اهداف امنیتی، بیمارستان را از فضای درمانی به ابزار شناسایی و سرکوب تبدیل میکند.
آسیب به اعتماد عمومی
پیامد چنین رفتارهایی، فراتر از یک مقطع اعتراضی است. وقتی مجروحان از ترس بازداشت یا شناسایی، از مراجعه به بیمارستان خودداری میکنند، سلامت عمومی جامعه به خطر میافتد. بیمارستانی که دیگر «پناهگاه» نباشد، عملاً کارکرد اجتماعی خود را از دست میدهد.
در عین حال، نباید نقش اکثریت کادر درمان را نادیده گرفت؛ کسانی که با وجود فشار، تهدید و خطرات شخصی، همچنان در کنار بیماران ایستادند. تعمیم رفتارهای معدود به کل جامعه پزشکی، ناعادلانه و خلاف واقع است.
آنچه از دل این گزارشها و شواهد برمیآید، تصویری دوگانه است: از یکسو، فداکاری و پایبندی بخش بزرگی از کادر درمان به اخلاق حرفهای؛ و از سوی دیگر، روایتهایی نگرانکننده از امنیتیشدن فضاهای درمانی، مداخله نیروهای امنیتی و نقض حقوق اولیه مجروحان.
روشن شدن حقیقت این وقایع، نیازمند تحقیق مستقل، شفاف و بیطرفانه است. زیرا تا زمانی که بیمارستانها نتوانند نقش بیطرف و انسانی خود را ایفا کنند، نهتنها مجروحان اعتراضات، بلکه کل جامعه بهای آن را خواهد پرداخت.
@irantomarrow
پایان حیاط خلوت؛ با نهاییشدن قرار گرفتن سپاه در فهرست تروریستی اروپا چه در انتظار شبکههای وابسته است؟
امروز، با نهاییشدن قرار گرفتن نام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فهرست سازمانهای تروریستی اتحادیه اروپا، یکی از مهمترین تحولات سیاسی–امنیتی سالهای اخیر رقم خورد؛ تصمیمی که پیامدهای آن تنها به سطح دیپلماتیک محدود نمیماند و مستقیماً شبکههای اقتصادی، مالی و انسانی وابسته به سپاه در خاک اروپا را هدف قرار میدهد.
شبکهای که سالها در سایه فعالیت کرد
در دهه گذشته، اروپا به یکی از امنترین فضاها برای فعالیت افراد و شرکتهایی تبدیل شده بود که با پوشش «فعالیت اقتصادی مشروع» به سپاه پاسداران وابسته بودند. این شبکه، با ثبت شرکتهای کوچک و متوسط، فعالیت در حوزههایی مانند بازرگانی، انرژی، لجستیک، ساختوساز، فناوری و خدمات مالی، نقش مهمی در دور زدن تحریمها و انتقال سرمایه ایفا میکرد.
برای بسیاری از این افراد، اروپا نهتنها محل تجارت، بلکه محل زندگی، سرمایهگذاری و تثبیت داراییها بود؛ چیزی که در محافل غیررسمی از آن بهعنوان «حیاط خلوت» یاد میشد.
نهاییشدن تصمیم؛ تغییر قواعد بازی
قرار گرفتن رسمی سپاه در فهرست سازمانهای تروریستی اتحادیه اروپا، این معادله را بهطور بنیادین تغییر میدهد. از این پس، هرگونه ارتباط مالی، سازمانی یا عملیاتی با نهادها و افراد وابسته به سپاه میتواند مشمول قوانین ضدتروریسم اروپا شود؛ قوانینی که دامنهای بسیار گستردهتر از تحریمهای معمول دارند.
بر اساس این چارچوب،
داراییها و حسابهای بانکی افراد و شرکتهای مرتبط میتوانند مسدود شوند،
پروندههای قضایی و امنیتی علیه اشخاص حقیقی و حقوقی گشوده شود،
و در مواردی، بازداشت، اخراج یا دیپورت از کشورهای اروپایی در دستور کار قرار گیرد.
شرکتهای بهظاهر اقتصادی زیر ذرهبین
یکی از مهمترین پیامدهای این تصمیم، تمرکز نهادهای امنیتی و قضایی اروپا بر شرکتهایی است که تاکنون با عنوان فعالیت اقتصادی عادی عمل میکردند. اکنون، صرف ارتباط غیرشفاف با شبکههای وابسته به سپاه میتواند برای این شرکتها تبعات جدی حقوقی داشته باشد.
این موضوع بهویژه برای مدیران، سهامداران و واسطههایی خطرناک است که در سالهای گذشته، با اطمینان از نبود برچسب تروریستی، آزادانه در اروپا تردد و فعالیت میکردند.
ریسک شخصی برای چهرههای کلیدی
برای بسیاری از افراد وابسته به این شبکهها، مسئله دیگر فقط «از دست دادن سرمایه» نیست. خطر بازداشت، ممنوعیت سفر، سلب اقامت و حتی پیگرد کیفری، چشماندازی است که از امروز بهطور جدی مطرح شده است. اروپا که زمانی مقصد امن تلقی میشد، حالا میتواند به صحنهای پرریسک و ناامن برای این افراد تبدیل شود.
پیام سیاسی فراتر از اقتصاد
این تصمیم، علاوه بر پیامدهای مالی و امنیتی، حامل پیامی سیاسی نیز هست: اتحادیه اروپا عملاً سپاه پاسداران را نه یک بازیگر نظامی داخلی، بلکه یک تهدید سازمانیافته فراملی تلقی کرده است. تغییری که میتواند بر روابط آینده اروپا و جمهوری اسلامی، و همچنین بر محاسبات داخلی شبکههای وابسته به حکومت تأثیر عمیق بگذارد.
با نهاییشدن قرار گرفتن سپاه پاسداران در فهرست سازمانهای تروریستی اتحادیه اروپا، دورهای که اروپا بهعنوان حیاط خلوت اقتصادی و مالی شبکههای وابسته به سپاه شناخته میشد، عملاً به پایان رسیده است. از امروز، داراییها، اقامتها و حتی آزادی شخصی بسیاری از این افراد در معرض خطر قرار دارد؛ تغییری که نه تدریجی، بلکه ناگهانی و پرهزینه خواهد بود.
@irantomarrow
امروز، با نهاییشدن قرار گرفتن نام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در فهرست سازمانهای تروریستی اتحادیه اروپا، یکی از مهمترین تحولات سیاسی–امنیتی سالهای اخیر رقم خورد؛ تصمیمی که پیامدهای آن تنها به سطح دیپلماتیک محدود نمیماند و مستقیماً شبکههای اقتصادی، مالی و انسانی وابسته به سپاه در خاک اروپا را هدف قرار میدهد.
شبکهای که سالها در سایه فعالیت کرد
در دهه گذشته، اروپا به یکی از امنترین فضاها برای فعالیت افراد و شرکتهایی تبدیل شده بود که با پوشش «فعالیت اقتصادی مشروع» به سپاه پاسداران وابسته بودند. این شبکه، با ثبت شرکتهای کوچک و متوسط، فعالیت در حوزههایی مانند بازرگانی، انرژی، لجستیک، ساختوساز، فناوری و خدمات مالی، نقش مهمی در دور زدن تحریمها و انتقال سرمایه ایفا میکرد.
برای بسیاری از این افراد، اروپا نهتنها محل تجارت، بلکه محل زندگی، سرمایهگذاری و تثبیت داراییها بود؛ چیزی که در محافل غیررسمی از آن بهعنوان «حیاط خلوت» یاد میشد.
نهاییشدن تصمیم؛ تغییر قواعد بازی
قرار گرفتن رسمی سپاه در فهرست سازمانهای تروریستی اتحادیه اروپا، این معادله را بهطور بنیادین تغییر میدهد. از این پس، هرگونه ارتباط مالی، سازمانی یا عملیاتی با نهادها و افراد وابسته به سپاه میتواند مشمول قوانین ضدتروریسم اروپا شود؛ قوانینی که دامنهای بسیار گستردهتر از تحریمهای معمول دارند.
بر اساس این چارچوب،
داراییها و حسابهای بانکی افراد و شرکتهای مرتبط میتوانند مسدود شوند،
پروندههای قضایی و امنیتی علیه اشخاص حقیقی و حقوقی گشوده شود،
و در مواردی، بازداشت، اخراج یا دیپورت از کشورهای اروپایی در دستور کار قرار گیرد.
شرکتهای بهظاهر اقتصادی زیر ذرهبین
یکی از مهمترین پیامدهای این تصمیم، تمرکز نهادهای امنیتی و قضایی اروپا بر شرکتهایی است که تاکنون با عنوان فعالیت اقتصادی عادی عمل میکردند. اکنون، صرف ارتباط غیرشفاف با شبکههای وابسته به سپاه میتواند برای این شرکتها تبعات جدی حقوقی داشته باشد.
این موضوع بهویژه برای مدیران، سهامداران و واسطههایی خطرناک است که در سالهای گذشته، با اطمینان از نبود برچسب تروریستی، آزادانه در اروپا تردد و فعالیت میکردند.
ریسک شخصی برای چهرههای کلیدی
برای بسیاری از افراد وابسته به این شبکهها، مسئله دیگر فقط «از دست دادن سرمایه» نیست. خطر بازداشت، ممنوعیت سفر، سلب اقامت و حتی پیگرد کیفری، چشماندازی است که از امروز بهطور جدی مطرح شده است. اروپا که زمانی مقصد امن تلقی میشد، حالا میتواند به صحنهای پرریسک و ناامن برای این افراد تبدیل شود.
پیام سیاسی فراتر از اقتصاد
این تصمیم، علاوه بر پیامدهای مالی و امنیتی، حامل پیامی سیاسی نیز هست: اتحادیه اروپا عملاً سپاه پاسداران را نه یک بازیگر نظامی داخلی، بلکه یک تهدید سازمانیافته فراملی تلقی کرده است. تغییری که میتواند بر روابط آینده اروپا و جمهوری اسلامی، و همچنین بر محاسبات داخلی شبکههای وابسته به حکومت تأثیر عمیق بگذارد.
با نهاییشدن قرار گرفتن سپاه پاسداران در فهرست سازمانهای تروریستی اتحادیه اروپا، دورهای که اروپا بهعنوان حیاط خلوت اقتصادی و مالی شبکههای وابسته به سپاه شناخته میشد، عملاً به پایان رسیده است. از امروز، داراییها، اقامتها و حتی آزادی شخصی بسیاری از این افراد در معرض خطر قرار دارد؛ تغییری که نه تدریجی، بلکه ناگهانی و پرهزینه خواهد بود.
@irantomarrow
محمد رئیسزاده: پیشینه سپاهی و عملکرد انتقادی در اعتراضات اخیر
دکترمحمد رئیسزاده، رئیس کنونی سازمان نظام پزشکی ایران و رییس سابق دانشگاه علوم پزشکی بقیةالله با پیشینه سپاهی، در جریان اعتراضات اخیر ایران با موضعی محافظهکارانه عمل کرد. او که سابقه ریاست در بسیج جامعه پزشکی وابسته به سپاه را دارد، در شرایطی که پزشکانی برای درمان مجروحان آسیب دیده توسط نیروهای سپاهی و امنیتی در اعتراضات تحت فشار امنیتی قرار گرفتند، از انتقاد صریح و حمایت واقعی از پزشکان مستقل خودداری کرد.
این موضع محافظهکارانه نشان میدهد که حضور رئیسزاده در نهاد پزشکی همسو با اهداف ایدئولوژیک و امنیتی است و اعتماد عمومی به سازمان نظام پزشکی را کاهش داده است.
@irantomarrow
دکترمحمد رئیسزاده، رئیس کنونی سازمان نظام پزشکی ایران و رییس سابق دانشگاه علوم پزشکی بقیةالله با پیشینه سپاهی، در جریان اعتراضات اخیر ایران با موضعی محافظهکارانه عمل کرد. او که سابقه ریاست در بسیج جامعه پزشکی وابسته به سپاه را دارد، در شرایطی که پزشکانی برای درمان مجروحان آسیب دیده توسط نیروهای سپاهی و امنیتی در اعتراضات تحت فشار امنیتی قرار گرفتند، از انتقاد صریح و حمایت واقعی از پزشکان مستقل خودداری کرد.
این موضع محافظهکارانه نشان میدهد که حضور رئیسزاده در نهاد پزشکی همسو با اهداف ایدئولوژیک و امنیتی است و اعتماد عمومی به سازمان نظام پزشکی را کاهش داده است.
@irantomarrow
❤1
اصلاحطلبان در خونینترین اعتراضات ایران: شکست کامل
اعتراضات اخیر ایران، که یکی از خونینترین و بیسابقهترین قیامهای مردمی در تاریخ معاصر بود، اصلاحطلبان را در آزمونی شرمآور قرار داد.
آنها یا کاملاً ساکت ماندند و از مردم دفاع نکردند، یا مثل محمد خاتمی و سید حسن خمینی و ماشاالله شمسالواعظین با مواضعی محافظهکارانه و حمایت ضمنی از سیاستهای حکومتی، از مردم فاصله گرفتند.
این سکوت و دفاع از قدرت، نشان داد که جریان اصلاحطلب نه شجاعت، نه صدای مردم و نه اعتقاد واقعی به حقوق بشر دارد و در این آخرین بزنگاه تاریخی هم، کاملاً رسوا و بیاعتبار شد.
@irantomarrow
اعتراضات اخیر ایران، که یکی از خونینترین و بیسابقهترین قیامهای مردمی در تاریخ معاصر بود، اصلاحطلبان را در آزمونی شرمآور قرار داد.
آنها یا کاملاً ساکت ماندند و از مردم دفاع نکردند، یا مثل محمد خاتمی و سید حسن خمینی و ماشاالله شمسالواعظین با مواضعی محافظهکارانه و حمایت ضمنی از سیاستهای حکومتی، از مردم فاصله گرفتند.
این سکوت و دفاع از قدرت، نشان داد که جریان اصلاحطلب نه شجاعت، نه صدای مردم و نه اعتقاد واقعی به حقوق بشر دارد و در این آخرین بزنگاه تاریخی هم، کاملاً رسوا و بیاعتبار شد.
@irantomarrow
❤1👍1
اصلاحطلبان در ایران: نقاب میانهرو، همدست در سرکوب
در ایران، تصویر اصلاحطلبان به عنوان دولتی میانهرو، مدافع حقوق مردم و کاهش خشونت، سالهاست که برای افکار عمومی بازنمایی میشود. اما واقعیت تاریخی و سیاسی چیز دیگری را نشان میدهد: اصلاحطلبان نه تنها توانایی جلوگیری از سرکوب را ندارند، بلکه نقاب میانهروی آنها بخشی از ماشین سرکوب است.
نقاب برای فریب مردم
هر بار که اعتراضات گسترده شکل میگیرد، اصلاحطلبان در ظاهر از حقوق مردم دفاع میکنند، وعده کنترل خشونت میدهند یا تلاش میکنند «میانهرو» جلوه کنند. این تصویر باعث میشود مردم فکر کنند دولت طرفدار آنهاست. در حقیقت، اصلاحطلبان به حکومت اجازه میدهند که سرکوب شدید و کشنده، با پوششی از مشروعیت و کنترل ظاهری، پیش رود.
همراه سرکوب، اما از پس پرده
قدرت واقعی امنیتی در ایران در دست سپاه، بسیج، نیروی انتظامی و قوه قضائیه است. اصلاحطلبان ممکن است شعار بدهند، اما وقتی نوبت به عمل میرسد، این نهادها بدون محدودیت، معترضان را سرکوب میکنند. اصلاحطلبان نقش به ظاهر «میانهرو» و به باطن همدست را ایفا میکنند: آنها خشونت را اجرا نمیکنند، اما آن را مشروع جلوه میدهند و به تثبیت کنترل حکومت کمک میکنند.
نمونههای تاریخی
اعتراضات ۱۳۹۸: دولت روحانی تلاش کرد آرامش برقرار کند، اما سرکوب خونین و قطع اینترنت توسط نهادهای امنیتی مستقل، با نقاب اصلاحطلبی پوشانده شد.
اعتراضات ۱۴۰۴: تکرار همان الگو؛ رئیسجمهور اصلاحطلب خواستار آرامش شد، اما نهادهای امنیتی بیرحمانه عمل کردند.
سال ۱۳۶۷: حتی در اعدامهای گسترده، دولت وقت فقط نقش تماشاچی و توجیهکننده داشت.
اصلاحطلبان در ایران نقاب میانهروی بر چهره دارند، اما پشت این نقاب، همدست سیستم سرکوب هستند. آنها به حکومت اجازه میدهند خشونت و سرکوب شدید را با پوششی از مشروعیت، میانهروی و وعدههای مدنی اجرا کند. مردم، تحت این نقاب، فریب میخورند و تصور میکنند دولت حامی آنهاست، در حالی که واقعیت این است که اصلاحطلبان جزئی از همان ماشین کنترل و سرکوب هستند که هر اعتراضی را در نطفه خاموش میکند.
https://t.me/irantomarrow
در ایران، تصویر اصلاحطلبان به عنوان دولتی میانهرو، مدافع حقوق مردم و کاهش خشونت، سالهاست که برای افکار عمومی بازنمایی میشود. اما واقعیت تاریخی و سیاسی چیز دیگری را نشان میدهد: اصلاحطلبان نه تنها توانایی جلوگیری از سرکوب را ندارند، بلکه نقاب میانهروی آنها بخشی از ماشین سرکوب است.
نقاب برای فریب مردم
هر بار که اعتراضات گسترده شکل میگیرد، اصلاحطلبان در ظاهر از حقوق مردم دفاع میکنند، وعده کنترل خشونت میدهند یا تلاش میکنند «میانهرو» جلوه کنند. این تصویر باعث میشود مردم فکر کنند دولت طرفدار آنهاست. در حقیقت، اصلاحطلبان به حکومت اجازه میدهند که سرکوب شدید و کشنده، با پوششی از مشروعیت و کنترل ظاهری، پیش رود.
همراه سرکوب، اما از پس پرده
قدرت واقعی امنیتی در ایران در دست سپاه، بسیج، نیروی انتظامی و قوه قضائیه است. اصلاحطلبان ممکن است شعار بدهند، اما وقتی نوبت به عمل میرسد، این نهادها بدون محدودیت، معترضان را سرکوب میکنند. اصلاحطلبان نقش به ظاهر «میانهرو» و به باطن همدست را ایفا میکنند: آنها خشونت را اجرا نمیکنند، اما آن را مشروع جلوه میدهند و به تثبیت کنترل حکومت کمک میکنند.
نمونههای تاریخی
اعتراضات ۱۳۹۸: دولت روحانی تلاش کرد آرامش برقرار کند، اما سرکوب خونین و قطع اینترنت توسط نهادهای امنیتی مستقل، با نقاب اصلاحطلبی پوشانده شد.
اعتراضات ۱۴۰۴: تکرار همان الگو؛ رئیسجمهور اصلاحطلب خواستار آرامش شد، اما نهادهای امنیتی بیرحمانه عمل کردند.
سال ۱۳۶۷: حتی در اعدامهای گسترده، دولت وقت فقط نقش تماشاچی و توجیهکننده داشت.
اصلاحطلبان در ایران نقاب میانهروی بر چهره دارند، اما پشت این نقاب، همدست سیستم سرکوب هستند. آنها به حکومت اجازه میدهند خشونت و سرکوب شدید را با پوششی از مشروعیت، میانهروی و وعدههای مدنی اجرا کند. مردم، تحت این نقاب، فریب میخورند و تصور میکنند دولت حامی آنهاست، در حالی که واقعیت این است که اصلاحطلبان جزئی از همان ماشین کنترل و سرکوب هستند که هر اعتراضی را در نطفه خاموش میکند.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
نسل جوان ایران و عبور از اصلاحطلبان سنتی
اعتراضات اخیر ایران، یکی از خونینترین قیامهای تاریخ معاصر، نشان داد که نسل جوان دیگر به اصلاحطلب و اصولگرا اعتماد ندارد و از تمام چهرههای سیاسی که پیشتر جزئی از نظام بودهاند عبور کرده است.
بسیاری از جوانان اواخر دهه ۸۰ شمسی، که زمانی طرفدار میر حسین موسوی و کروبی بودند، اکنون در میانسالی خود از آنها گذر کردهاند و پشت سر جوانان کنونی حرکت میکنند.
این نسل یکصدا خواهان سرنگونی کلیت نظام است و تأکید دارد که قدرت باید به کسی برسد که هرگز نقشی در این نظام فاسد نداشته و از آغاز مخالف آن بوده است. تجربههای گذشته و سرکوب خونین اعتراضات نشان میدهد که راهحلهای سنتی و اصلاحی دیگر هیچ پاسخگوی مطالبات واقعی جوانان نیست.
@irantomarrow
اعتراضات اخیر ایران، یکی از خونینترین قیامهای تاریخ معاصر، نشان داد که نسل جوان دیگر به اصلاحطلب و اصولگرا اعتماد ندارد و از تمام چهرههای سیاسی که پیشتر جزئی از نظام بودهاند عبور کرده است.
بسیاری از جوانان اواخر دهه ۸۰ شمسی، که زمانی طرفدار میر حسین موسوی و کروبی بودند، اکنون در میانسالی خود از آنها گذر کردهاند و پشت سر جوانان کنونی حرکت میکنند.
این نسل یکصدا خواهان سرنگونی کلیت نظام است و تأکید دارد که قدرت باید به کسی برسد که هرگز نقشی در این نظام فاسد نداشته و از آغاز مخالف آن بوده است. تجربههای گذشته و سرکوب خونین اعتراضات نشان میدهد که راهحلهای سنتی و اصلاحی دیگر هیچ پاسخگوی مطالبات واقعی جوانان نیست.
@irantomarrow
زبالهدان تاریخ و سرنوشت جمهوری اسلامی
با نگاهی به مجموعهٔ شرایط سیاسی، اجتماعی و نسلی ایران در مقطع کنونی، بهسختی میتوان آیندهای برای جمهوری اسلامی متصور شد. سید علی خامنهای، بهعنوان رأس هرم قدرت، وارث و معمار نظمی است که امروز در عمیقترین بحران مشروعیت، کارآمدی و مقبولیت عمومی قرار دارد؛ نظمی که نهتنها نتوانسته پاسخگوی مطالبات مردم باشد، بلکه با سرکوب وکشتار وحشیانه، فساد ساختاری و انکار واقعیت جامعه، شکاف خود با ملت را هر روز عمیقتر کرده است.
جمهوری اسلامی در طول دههها، با تکیه بر دوگانهٔ اصلاحطلب و اصولگرا کوشید نارضایتیها را مدیریت و کنترل کند. اما امروز این دوگانه عملاً فروپاشیده است. اصلاحطلبانی که قرار بود «سوپاپ اطمینان» نظام باشند، یا به سکوت و توجیه رسیدهاند یا در بزنگاههای تاریخی، در کنار قدرت ایستادهاند. اصولگرایان نیز با تشدید سرکوب و انسداد سیاسی، آخرین روزنههای اعتماد عمومی را بستهاند. نتیجه روشن است: هر دو جریان در ذهن بخش بزرگی از جامعه، جزئی از یک کلیت شکستخوردهاند.
در این میان، نسل جدید معترضان ـ و حتی نسلهای پیشتری که زمانی به اصلاحات دل بسته بودند ـ دیگر امیدی به ترمیم این ساختار ندارند. خواست امروز، نه اصلاح چهرهها، نه جابهجایی جناحها، بلکه عبور کامل از نظمی است که آن را فاسد، ناکارآمد و خشونتمحور میدانند. این عبور، بیش از آنکه شعاری باشد، نتیجهٔ تجربهٔ زیستهٔ چند دهه سرکوب، فساد دروغ و بنبست است.
از این منظر، میتوان گفت که سید علی خامنهای، همراه با کل نظام جمهوری اسلامی و تمامی مدافعان اصلاحطلب و اصولگرای آن، در مسیر راندهشدن به زبالهدان تاریخ قرار گرفتهاند؛ نه بهدلیل توطئهٔ بیرونی، بلکه بهواسطهٔ اصرار بر حفظ نظمی که جامعه از آن عبور کرده است. تاریخ نشان داده نظامهایی که صدای مردم را نمیشنوند و تغییر را ناممکن میکنند، دیر یا زود با قضاوت بیرحم زمان مواجه میشوند.
امروز، جمهوری اسلامی بیش از هر زمان دیگری، نه فقط با بحران امنیتی، بلکه با بحران معنا و مشروعیت روبهروست؛ بحرانی که هیچ ابزار سرکوبی قادر به حل آن نیست و سرانجام، آن را به همان جایی خواهد برد که بسیاری از نظامهای اقتدارگرا پیش از آن رفتهاند: حاشیهٔ تاریخ.
@irantomarrow
با نگاهی به مجموعهٔ شرایط سیاسی، اجتماعی و نسلی ایران در مقطع کنونی، بهسختی میتوان آیندهای برای جمهوری اسلامی متصور شد. سید علی خامنهای، بهعنوان رأس هرم قدرت، وارث و معمار نظمی است که امروز در عمیقترین بحران مشروعیت، کارآمدی و مقبولیت عمومی قرار دارد؛ نظمی که نهتنها نتوانسته پاسخگوی مطالبات مردم باشد، بلکه با سرکوب وکشتار وحشیانه، فساد ساختاری و انکار واقعیت جامعه، شکاف خود با ملت را هر روز عمیقتر کرده است.
جمهوری اسلامی در طول دههها، با تکیه بر دوگانهٔ اصلاحطلب و اصولگرا کوشید نارضایتیها را مدیریت و کنترل کند. اما امروز این دوگانه عملاً فروپاشیده است. اصلاحطلبانی که قرار بود «سوپاپ اطمینان» نظام باشند، یا به سکوت و توجیه رسیدهاند یا در بزنگاههای تاریخی، در کنار قدرت ایستادهاند. اصولگرایان نیز با تشدید سرکوب و انسداد سیاسی، آخرین روزنههای اعتماد عمومی را بستهاند. نتیجه روشن است: هر دو جریان در ذهن بخش بزرگی از جامعه، جزئی از یک کلیت شکستخوردهاند.
در این میان، نسل جدید معترضان ـ و حتی نسلهای پیشتری که زمانی به اصلاحات دل بسته بودند ـ دیگر امیدی به ترمیم این ساختار ندارند. خواست امروز، نه اصلاح چهرهها، نه جابهجایی جناحها، بلکه عبور کامل از نظمی است که آن را فاسد، ناکارآمد و خشونتمحور میدانند. این عبور، بیش از آنکه شعاری باشد، نتیجهٔ تجربهٔ زیستهٔ چند دهه سرکوب، فساد دروغ و بنبست است.
از این منظر، میتوان گفت که سید علی خامنهای، همراه با کل نظام جمهوری اسلامی و تمامی مدافعان اصلاحطلب و اصولگرای آن، در مسیر راندهشدن به زبالهدان تاریخ قرار گرفتهاند؛ نه بهدلیل توطئهٔ بیرونی، بلکه بهواسطهٔ اصرار بر حفظ نظمی که جامعه از آن عبور کرده است. تاریخ نشان داده نظامهایی که صدای مردم را نمیشنوند و تغییر را ناممکن میکنند، دیر یا زود با قضاوت بیرحم زمان مواجه میشوند.
امروز، جمهوری اسلامی بیش از هر زمان دیگری، نه فقط با بحران امنیتی، بلکه با بحران معنا و مشروعیت روبهروست؛ بحرانی که هیچ ابزار سرکوبی قادر به حل آن نیست و سرانجام، آن را به همان جایی خواهد برد که بسیاری از نظامهای اقتدارگرا پیش از آن رفتهاند: حاشیهٔ تاریخ.
@irantomarrow
خواست تاریخی مردم ایران: حکومتی پایدار و مستقل
اعتراضات اخیر ایران، که گستردهترین و خونینترین جنبشهای مردمی چند دهه اخیر بودهاند، نشان میدهد که بخش بزرگی از جامعه دیگر به نظامهای سنتی و جریانهای اصلاحطلب یا اصولگرا اعتماد ندارد.
نسلهای جدید به دنبال حکومتی هستند که چند ویژگی اساسی داشته باشد:
استقلال در سیاست خارجی: حکومتی که با جامعه جهانی، بهویژه با قدرتهای غربی و اسرائیل، درگیر نزاع دائم نباشد و بتواند روابط منطقی و سازندهای با حکومت های شرق و غرب برقرار کند.
فسادزدایی ساختاری: حکومتی که فساد نهادینه و سیستماتیک را از میان بردارد و شفافیت و پاسخگویی را جایگزین رانت و انحصار قدرت کنونی کند.
پایداری و دوام: حکومتی که بتواند ثبات سیاسی و اقتصادی ایجاد کند و از بحرانهای مداوم ناشی از تغییر مشی ها جلوگیری نماید.
تحلیل رفتار و شعارهای معترضان نسلهای جوان نشان میدهد که بسیاری از آنها این ویژگیها را در بازگشت حکومت پادشاهی سابق ایران میبینند.
تجربه تاریخی دوران پیشین، علیرغم تمام نقدهای موجود، در حافظه جمعی مردم ایران بهعنوان دورانی نسبتاً پایدار و با ثبات، مستقل از نزاعهای بینالمللی و با چارچوبهای نهادی روشن باقی مانده است.
به نظر میرسد که امروز، بسیاری از مردم راهحل سنتی اصلاحطلب یا اصولگرا را ناکارآمد و بنبستساز میدانند و نگاهشان به بازگشت پادشاهی، نه صرفاً یک نوستالژی، بلکه تلاش برای تحقق حکومتی مستقلتر، با فساد کمتر و ضمنا پایدار است.
@irantomarrow
اعتراضات اخیر ایران، که گستردهترین و خونینترین جنبشهای مردمی چند دهه اخیر بودهاند، نشان میدهد که بخش بزرگی از جامعه دیگر به نظامهای سنتی و جریانهای اصلاحطلب یا اصولگرا اعتماد ندارد.
نسلهای جدید به دنبال حکومتی هستند که چند ویژگی اساسی داشته باشد:
استقلال در سیاست خارجی: حکومتی که با جامعه جهانی، بهویژه با قدرتهای غربی و اسرائیل، درگیر نزاع دائم نباشد و بتواند روابط منطقی و سازندهای با حکومت های شرق و غرب برقرار کند.
فسادزدایی ساختاری: حکومتی که فساد نهادینه و سیستماتیک را از میان بردارد و شفافیت و پاسخگویی را جایگزین رانت و انحصار قدرت کنونی کند.
پایداری و دوام: حکومتی که بتواند ثبات سیاسی و اقتصادی ایجاد کند و از بحرانهای مداوم ناشی از تغییر مشی ها جلوگیری نماید.
تحلیل رفتار و شعارهای معترضان نسلهای جوان نشان میدهد که بسیاری از آنها این ویژگیها را در بازگشت حکومت پادشاهی سابق ایران میبینند.
تجربه تاریخی دوران پیشین، علیرغم تمام نقدهای موجود، در حافظه جمعی مردم ایران بهعنوان دورانی نسبتاً پایدار و با ثبات، مستقل از نزاعهای بینالمللی و با چارچوبهای نهادی روشن باقی مانده است.
به نظر میرسد که امروز، بسیاری از مردم راهحل سنتی اصلاحطلب یا اصولگرا را ناکارآمد و بنبستساز میدانند و نگاهشان به بازگشت پادشاهی، نه صرفاً یک نوستالژی، بلکه تلاش برای تحقق حکومتی مستقلتر، با فساد کمتر و ضمنا پایدار است.
@irantomarrow
استانداردهای دوگانه حقوق بشر و تأثیر ایدئولوژیهای چپ
بخش قابلتوجهی از جامعه ، بهویژه در دهههای اخیر، تحت تأثیر ایدئولوژیهای چپ و سوسیالیستی، چه مذهبی و چه غیرمذهبی، دچار استانداردهای دوگانه در برابر حقوق بشر شده است.
این جریانها، که مبارزه با امپریالیسم و نفوذ قدرتهای خارجی را سرلوحه فعالیت خود قرار میدهند، مرزهای انتقاد و تحلیل اخلاقی را دچار انحراف کردهاند.
یکی از پیامدهای بارز این جریان، سوگیری شدید علیه اسرائیل و یهودیان است، بهگونهای که بسیاری از حامیان این ایدئولوژی، مبارزه با امپریالیسم را بهصورت مطلق به مقابله با اسرائیل و یهودیان تعمیم دادهاند. نتیجه آن شده که هر فرد یا حکومتی که با اسرائیل دشمنی داشته باشد، حتی اگر در کشتار و نقض حقوق بشر از اسرائیل بدتر هم عمل کند، در نگاه آنان تقریبا «مقدس» جلوه کند.
این نگاه دوگانه و مغرضانه باعث شده است که تحلیلهای حقوق بشری و سیاسی به ابزار ایدئولوژیک تبدیل شوند، نه معیارهایی مبتنی بر عدالت و اخلاق. در نتیجه، جنایات و نقض حقوق بشر از سوی برخی نادیده گرفته میشود و تنها دشمن فرضی ایدئولوژیک محکوم میشود، فارغ از واقعیات انسانی و اخلاقی.
به عبارت دیگر، این سوگیریها اعتماد عمومی به معیارهای حقوق بشر و عدالت جهانی را تضعیف کرده و تحلیل مستقل سیاسی را دشوار میکند. جامعهای که استانداردهایش در دفاع از حقوق بشر تابع ایدئولوژی و دشمنسازی باشد، قادر به تشخیص واقعیتها و برخورداری از اخلاق سیاسی شفاف نخواهد بود.
@irantomarrow
بخش قابلتوجهی از جامعه ، بهویژه در دهههای اخیر، تحت تأثیر ایدئولوژیهای چپ و سوسیالیستی، چه مذهبی و چه غیرمذهبی، دچار استانداردهای دوگانه در برابر حقوق بشر شده است.
این جریانها، که مبارزه با امپریالیسم و نفوذ قدرتهای خارجی را سرلوحه فعالیت خود قرار میدهند، مرزهای انتقاد و تحلیل اخلاقی را دچار انحراف کردهاند.
یکی از پیامدهای بارز این جریان، سوگیری شدید علیه اسرائیل و یهودیان است، بهگونهای که بسیاری از حامیان این ایدئولوژی، مبارزه با امپریالیسم را بهصورت مطلق به مقابله با اسرائیل و یهودیان تعمیم دادهاند. نتیجه آن شده که هر فرد یا حکومتی که با اسرائیل دشمنی داشته باشد، حتی اگر در کشتار و نقض حقوق بشر از اسرائیل بدتر هم عمل کند، در نگاه آنان تقریبا «مقدس» جلوه کند.
این نگاه دوگانه و مغرضانه باعث شده است که تحلیلهای حقوق بشری و سیاسی به ابزار ایدئولوژیک تبدیل شوند، نه معیارهایی مبتنی بر عدالت و اخلاق. در نتیجه، جنایات و نقض حقوق بشر از سوی برخی نادیده گرفته میشود و تنها دشمن فرضی ایدئولوژیک محکوم میشود، فارغ از واقعیات انسانی و اخلاقی.
به عبارت دیگر، این سوگیریها اعتماد عمومی به معیارهای حقوق بشر و عدالت جهانی را تضعیف کرده و تحلیل مستقل سیاسی را دشوار میکند. جامعهای که استانداردهایش در دفاع از حقوق بشر تابع ایدئولوژی و دشمنسازی باشد، قادر به تشخیص واقعیتها و برخورداری از اخلاق سیاسی شفاف نخواهد بود.
@irantomarrow
وقتی اخلاق بهانهای برای سکوت میشود
عمادالدین باقی، فعال سیاسی اصلاح طلب،به طور ضمنی با استناد به آیهای از قرآن، گفته است که «کشتن یک نفر همانند کشتن تمام انسانهاست» و بر این اساس، شمار کشتهشدگان اعتراضات اخیر اهمیت ندارد. اگرچه این سخن در ظاهر یادآور ارزش ذاتی هر انسان است، اما پیام واقعی و ضمنی آن، کاهش اهمیت خشونت گسترده و سرکوب سازمانیافته است.
بهطور ضمنی، باقی با این استدلال میگوید که عدد قربانیان اهمیتی ندارد و تنها ارزش هر جان فردی مطرح است. این نگاه، بیتوجه به واقعیتهای اجتماعی و سیاسی، میتواند به نفع حکومت عمل کند، زیرا تعداد قربانیان یک اعتراض، ابزار اصلی برای مستندسازی خشونت و فشار بینالمللی است. وقتی این عدد نادیده گرفته شود، شفافیت و پاسخگویی حکومت کاهش مییابد و سرکوب گستردهتر مشروعیت پیدا میکند.
استفاده از آموزههای دینی برای کماهمیت جلوه دادن ابعاد واقعی خشونت، پیامد عملی خطرناکی دارد: سکوت در برابر قتلهای گسترده و کاهش حساسیت جامعه بینالمللی نسبت به نقض حقوق بشر. دین و اخلاق، برای محافظت از انسانها و مقابله با ظلم است، نه برای توجیه یا کماهمیت کردن خشونت.
در نهایت، سخن باقی اگرچه بهظاهر اخلاقی است، در عمل بهطور ضمنی به مشروعیت بخشیدن به خشونت و سرکوب میانجامد و نشان میدهد که ارزش اخلاقی جان انسانها بدون در نظر گرفتن پیامد اجتماعی و سیاسی، نمیتواند معیار کافی برای تحلیل یک بحران انسانی باشد.
@irantomarrow
عمادالدین باقی، فعال سیاسی اصلاح طلب،به طور ضمنی با استناد به آیهای از قرآن، گفته است که «کشتن یک نفر همانند کشتن تمام انسانهاست» و بر این اساس، شمار کشتهشدگان اعتراضات اخیر اهمیت ندارد. اگرچه این سخن در ظاهر یادآور ارزش ذاتی هر انسان است، اما پیام واقعی و ضمنی آن، کاهش اهمیت خشونت گسترده و سرکوب سازمانیافته است.
بهطور ضمنی، باقی با این استدلال میگوید که عدد قربانیان اهمیتی ندارد و تنها ارزش هر جان فردی مطرح است. این نگاه، بیتوجه به واقعیتهای اجتماعی و سیاسی، میتواند به نفع حکومت عمل کند، زیرا تعداد قربانیان یک اعتراض، ابزار اصلی برای مستندسازی خشونت و فشار بینالمللی است. وقتی این عدد نادیده گرفته شود، شفافیت و پاسخگویی حکومت کاهش مییابد و سرکوب گستردهتر مشروعیت پیدا میکند.
استفاده از آموزههای دینی برای کماهمیت جلوه دادن ابعاد واقعی خشونت، پیامد عملی خطرناکی دارد: سکوت در برابر قتلهای گسترده و کاهش حساسیت جامعه بینالمللی نسبت به نقض حقوق بشر. دین و اخلاق، برای محافظت از انسانها و مقابله با ظلم است، نه برای توجیه یا کماهمیت کردن خشونت.
در نهایت، سخن باقی اگرچه بهظاهر اخلاقی است، در عمل بهطور ضمنی به مشروعیت بخشیدن به خشونت و سرکوب میانجامد و نشان میدهد که ارزش اخلاقی جان انسانها بدون در نظر گرفتن پیامد اجتماعی و سیاسی، نمیتواند معیار کافی برای تحلیل یک بحران انسانی باشد.
@irantomarrow
مدیرکل سازمان بهداشت جهانی با اشاره به حملههای نیروهای جمهوری اسلامی به بیمارستانها و بازداشت جمعی از کادر درمان، ابراز نگرانی کرد و گفت که این افراد و مراکز از ارایه خدمات حیاتی به بیماران بازماندهاند.
این در حالیست که وزارت بهداشت و نظام پزشکی جمهوری اسلامی ایران هنوز چنین نگرانیهایی ابراز نکرده اند و امروز نظام پزشکی به اعلام دستگیر شدن چند پزشک و دندانپزشک اکتفا کرد.
@irantomarrow
این در حالیست که وزارت بهداشت و نظام پزشکی جمهوری اسلامی ایران هنوز چنین نگرانیهایی ابراز نکرده اند و امروز نظام پزشکی به اعلام دستگیر شدن چند پزشک و دندانپزشک اکتفا کرد.
@irantomarrow
دو پزشک در قزوین، دکتر مسعود عبادیفردآذری (متخصص اورولوژی)و همسرش دکتر پریسا پرکار(متخصص چشم) بهدلیل درمان مجروحان اعتراضات بازداشت شدند.
@irantomarrow
@irantomarrow
سکوتی که همدستی تعبیر میشود
در تاریخ معاصر تشیع، نام آیتالله سیستانی همواره با «مرجعیت اخلاقی» و «مسئولیت دینی» گره خورده بود. اما همین نام، امروز با پرسشی سنگین روبهروست: چگونه میتوان مرجعیت را پذیرفت، اما در برابر کشتار ایرانیان سکوت کرد؟
وقتی خون انسانهای بی شماری در خیابانها ریخته میشود، وقتی زنان و مردان وکودکان بهخاطر اعتراض کشته میشوند، و وقتی صدای دادخواهی یک ملت به آسمان میرود، سکوت دیگر بیطرفی نیست؛ سکوت موضع است. مرجعی که در بزنگاههای سیاسی منطقه، با یک جمله مسیر دولتها را تغییر داده، نمیتواند ادعا کند که «بیخبر» یا «بیتکلیف» است.
این سکوت، نه از جنس احتیاط فقهی است و نه نشانه زهد سیاسی؛ بلکه نوعی شانه خالی کردن از مسئولیت اخلاقی است. اگر جان شیعه، اگر خون مسلمان، اگر کرامت انسان در اولویت مرجعیت است، پس چرا وقتی این جانها ایرانیاند، زبانها قفل میشود؟
بدتر از خود سکوت، پیامی است که این سکوت منتقل میکند: اینکه کشتار، اگر در چارچوب قدرتِ همسو باشد، قابل چشمپوشی است. اینکه مرجعیت، بهجای پناه مظلوم، تبدیل به تماشاگر امنِ فاجعه شده است.
این دقیقاً همان نقطهای است که دین از اخلاق تهی میشود و روحانیت، اعتبار تاریخی خود را میسوزاند.
هیچکس از آیتالله سیستانی انتظار بیانیه سیاسی روزانه ندارد. اما وقتی مرگ سیستماتیک انسانها رخ میدهد، یک جمله هم کافی است؛ جملهای که بگوید کشتن مردم محکوم است، بدون اما و اگر. همین که این جمله گفته نشده، یعنی یک انتخاب آگاهانه صورت گرفته است.
مرجعیتی که در برابر ظلمِ آشکار سکوت میکند، دیر یا زود باید پاسخ دهد:
نه فقط به تاریخ،بلکه به همان وجدانی که مدعی نمایندگیاش بود.
@irantomarrow
در تاریخ معاصر تشیع، نام آیتالله سیستانی همواره با «مرجعیت اخلاقی» و «مسئولیت دینی» گره خورده بود. اما همین نام، امروز با پرسشی سنگین روبهروست: چگونه میتوان مرجعیت را پذیرفت، اما در برابر کشتار ایرانیان سکوت کرد؟
وقتی خون انسانهای بی شماری در خیابانها ریخته میشود، وقتی زنان و مردان وکودکان بهخاطر اعتراض کشته میشوند، و وقتی صدای دادخواهی یک ملت به آسمان میرود، سکوت دیگر بیطرفی نیست؛ سکوت موضع است. مرجعی که در بزنگاههای سیاسی منطقه، با یک جمله مسیر دولتها را تغییر داده، نمیتواند ادعا کند که «بیخبر» یا «بیتکلیف» است.
این سکوت، نه از جنس احتیاط فقهی است و نه نشانه زهد سیاسی؛ بلکه نوعی شانه خالی کردن از مسئولیت اخلاقی است. اگر جان شیعه، اگر خون مسلمان، اگر کرامت انسان در اولویت مرجعیت است، پس چرا وقتی این جانها ایرانیاند، زبانها قفل میشود؟
بدتر از خود سکوت، پیامی است که این سکوت منتقل میکند: اینکه کشتار، اگر در چارچوب قدرتِ همسو باشد، قابل چشمپوشی است. اینکه مرجعیت، بهجای پناه مظلوم، تبدیل به تماشاگر امنِ فاجعه شده است.
این دقیقاً همان نقطهای است که دین از اخلاق تهی میشود و روحانیت، اعتبار تاریخی خود را میسوزاند.
هیچکس از آیتالله سیستانی انتظار بیانیه سیاسی روزانه ندارد. اما وقتی مرگ سیستماتیک انسانها رخ میدهد، یک جمله هم کافی است؛ جملهای که بگوید کشتن مردم محکوم است، بدون اما و اگر. همین که این جمله گفته نشده، یعنی یک انتخاب آگاهانه صورت گرفته است.
مرجعیتی که در برابر ظلمِ آشکار سکوت میکند، دیر یا زود باید پاسخ دهد:
نه فقط به تاریخ،بلکه به همان وجدانی که مدعی نمایندگیاش بود.
@irantomarrow
چرا گروههای جداییطلب کرد با بهقدرت رسیدن شاهزاده رضا پهلوی مخالفاند؟
با مطرح شدن نام شاهزاده رضا پهلوی بهعنوان اصلی ترین چهره اپوزیسیون جمهوری اسلامی، واکنشهای متفاوتی از سوی جریانهای سیاسی گوناگون شکل گرفته است. در این میان، بخش قابل توجهی از گروههای جداییطلب کرد مخالفت صریح یا ضمنی خود را با بهقدرت رسیدن او ابراز کردهاند. این مخالفت ریشه در مجموعهای از عوامل سیاسی، ایدئولوژیک و راهبردی دارد .
۱. تأکید پهلویها بر تمامیت ارضی و دولت متمرکز
یکی از اصلیترین دلایل مخالفت گروههای جداییطلب کرد، موضع روشن رضا پهلوی در دفاع از تمامیت ارضی ایران و حفظ یک دولت ملی واحد است. بسیاری از این گروهها، چه آنهایی که آشکارا خواهان استقلالاند و چه آنهایی که فدرالیسم قومی حداکثری را دنبال میکنند، دولت متمرکز را مانعی برای تحقق اهداف خود میدانند. در نگاه آنها، هر پروژهای که ایران را بهعنوان یک ملت واحد تقویت کند، تهدیدی مستقیم برای گفتمان جداییطلبانه است.
۲. تضاد ایدئولوژیک با ملی گرایی ایرانی
بخش مهمی از گروههای جداییطلب کرد بر پایهی هویت قومی مستقل تعریف میشوند و ناسیونالیسم ایرانی را – که شاهزاده رضا پهلوی قویترین نماد امروزی آن است – رقیب یا حتی دشمن هویتی خود میدانند. از این منظر، تقویت هویت ملی ایرانی بهمعنای تضعیف پروژهی «ملتسازی کردی» تلقی میشود.
۳. نگرانی از از دست رفتن اهرمهای سیاسی در دوران گذار
برخی از این گروهها در شرایط فعلی، بهواسطهی ضعف حکومت مرکزی، بحرانهای منطقهای و حمایتهای خارجی، اهرمهای فشار سیاسی و امنیتی در اختیار دارند. شکلگیری یک رهبری ملی قدرتمند و مورد حمایت بخش وسیعی از جامعه – مانند رضا پهلوی – میتواند این اهرمها را بیاثر کند و جایگاه چانهزنی آنها را در آیندهی سیاسی ایران کاهش دهد.
۴- همسویی منافع با بازیگران خارجی
در برخی موارد، مخالفت با رضا پهلوی تنها ریشه داخلی ندارد. بعضی گروههای جداییطلب با بازیگران منطقهای یا فرامنطقهای همسو هستند که ثبات، یکپارچگی و شکلگیری یک دولت ملی قدرتمند در ایران را برخلاف منافع خود میبینند. رضا پهلوی، با گفتمان ایران یکپارچه و مستقل، در تضاد با این منافع قرار میگیرد.
مخالفت گروههای جداییطلب کرد با بهقدرت رسیدن شاهزاده رضا پهلوی را نمیتوان به یک عامل ساده تقلیل داد. این مخالفت حاصل تلاقی حافظه تاریخی، تضاد هویتی، نگرانیهای سیاسی، اهداف راهبردی و در برخی موارد منافع خارجی است.
در نهایت، شکاف اصلی میان دو نگاه متفاوت به آینده ایران شکل میگیرد: ایرانی واحد با حقوق برابر شهروندی در برابر ایرانی چندپاره بر پایه هویتهای قومی مستقل.
@irantomarrow
با مطرح شدن نام شاهزاده رضا پهلوی بهعنوان اصلی ترین چهره اپوزیسیون جمهوری اسلامی، واکنشهای متفاوتی از سوی جریانهای سیاسی گوناگون شکل گرفته است. در این میان، بخش قابل توجهی از گروههای جداییطلب کرد مخالفت صریح یا ضمنی خود را با بهقدرت رسیدن او ابراز کردهاند. این مخالفت ریشه در مجموعهای از عوامل سیاسی، ایدئولوژیک و راهبردی دارد .
۱. تأکید پهلویها بر تمامیت ارضی و دولت متمرکز
یکی از اصلیترین دلایل مخالفت گروههای جداییطلب کرد، موضع روشن رضا پهلوی در دفاع از تمامیت ارضی ایران و حفظ یک دولت ملی واحد است. بسیاری از این گروهها، چه آنهایی که آشکارا خواهان استقلالاند و چه آنهایی که فدرالیسم قومی حداکثری را دنبال میکنند، دولت متمرکز را مانعی برای تحقق اهداف خود میدانند. در نگاه آنها، هر پروژهای که ایران را بهعنوان یک ملت واحد تقویت کند، تهدیدی مستقیم برای گفتمان جداییطلبانه است.
۲. تضاد ایدئولوژیک با ملی گرایی ایرانی
بخش مهمی از گروههای جداییطلب کرد بر پایهی هویت قومی مستقل تعریف میشوند و ناسیونالیسم ایرانی را – که شاهزاده رضا پهلوی قویترین نماد امروزی آن است – رقیب یا حتی دشمن هویتی خود میدانند. از این منظر، تقویت هویت ملی ایرانی بهمعنای تضعیف پروژهی «ملتسازی کردی» تلقی میشود.
۳. نگرانی از از دست رفتن اهرمهای سیاسی در دوران گذار
برخی از این گروهها در شرایط فعلی، بهواسطهی ضعف حکومت مرکزی، بحرانهای منطقهای و حمایتهای خارجی، اهرمهای فشار سیاسی و امنیتی در اختیار دارند. شکلگیری یک رهبری ملی قدرتمند و مورد حمایت بخش وسیعی از جامعه – مانند رضا پهلوی – میتواند این اهرمها را بیاثر کند و جایگاه چانهزنی آنها را در آیندهی سیاسی ایران کاهش دهد.
۴- همسویی منافع با بازیگران خارجی
در برخی موارد، مخالفت با رضا پهلوی تنها ریشه داخلی ندارد. بعضی گروههای جداییطلب با بازیگران منطقهای یا فرامنطقهای همسو هستند که ثبات، یکپارچگی و شکلگیری یک دولت ملی قدرتمند در ایران را برخلاف منافع خود میبینند. رضا پهلوی، با گفتمان ایران یکپارچه و مستقل، در تضاد با این منافع قرار میگیرد.
مخالفت گروههای جداییطلب کرد با بهقدرت رسیدن شاهزاده رضا پهلوی را نمیتوان به یک عامل ساده تقلیل داد. این مخالفت حاصل تلاقی حافظه تاریخی، تضاد هویتی، نگرانیهای سیاسی، اهداف راهبردی و در برخی موارد منافع خارجی است.
در نهایت، شکاف اصلی میان دو نگاه متفاوت به آینده ایران شکل میگیرد: ایرانی واحد با حقوق برابر شهروندی در برابر ایرانی چندپاره بر پایه هویتهای قومی مستقل.
@irantomarrow
از شرط «دههزار نفر» تا انکار حضور میلیونی: چرا برخی منتقدان از پذیرش واقعیت طفره میروند؟
در روزها وسالهای اخیر، بخشی از فعالان و تحلیلگران سیاسی مخالف جمهوری اسلامی ـ از جمله افرادی مانند حسین رزاق و برخی چهرههای همفکر او ـ بارها مدعی شده بودند که مشروعیت و وزن سیاسی شاهزاده رضا پهلوی تنها در صورتی برای آنان قابل پذیرش است که او بتواند حتی دههزار نفر را با یک فراخوان به خیابانها بیاورد. این شرطگذاری ظاهراً برای سنجش «پایگاه اجتماعی» مطرح میشد و بهگونهای وانمود میکرد که این منتقدان، در صورت تحقق چنین امری، حاضر به ایستادن پشت سر او خواهند بود.
اما فراخوان شاهزاده رضا پهلوی و حضور گسترده و میلیونی مردم ایران در روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه، این ادعا را در عمل به آزمون گذاشت؛ آزمونی که نتیجهی آن، برخلاف پیشبینی و انتظار این افراد، بسیار فراتر از همان «دههزار نفر» بود. با این حال، واکنش بسیاری از همان منتقدان نه پذیرش واقعیت، بلکه تغییر زمین بازی و بازتعریف روایت بود.
تغییر ناگهانی روایت: از انکار تا اتهامسازی
پس از این رخداد، بهجای آنکه شاهد بازنگری صادقانه در مواضع گذشته باشیم، برخی چهرهها ـ از جمله حسین رزاق و احمد زیدآبادی ـ بهشیوهای رندانه و غیرمستقیم، شاهزاده رضا پهلوی را یکی از «مسئولان کشتار مردم توسط حکومت» معرفی کردند. این ادعا در حالی مطرح میشود که:
نه شواهد حقوقی و سیاسی روشنی برای آن ارائه شده،
نه حتی اغلب بازماندگان و خانوادههای کشتهشدگان این دو روز چنین برداشتی را مطرح کردهاند.
این شکاف آشکار میان روایت نخبگان منتقد و احساس و داوری بخش بزرگی از جامعه، پرسش مهمی را پیش میکشد:
اگر حتی داغدیدگان مستقیم این حوادث، چنین اتهامی را متوجه رضا پهلوی نمیدانند، انگیزهی واقعی طرح این ادعا از سوی برخی فعالان سیاسی چیست؟
ترس از آینده سیاسی؛ ریشه پنهان مخالفتها
به نظر میرسد بخش مهمی از این واکنشها را نه باید در «تحلیل اخلاقی» یا «دغدغه حقوق بشر»، بلکه در ترس از آینده سیاسی ایران جستوجو کرد. برای بسیاری از این افراد و جریانها، آیندهای که در آن رضا پهلوی ـ با پشتوانه اجتماعی گسترده ـ نقش محوری در قدرت سیاسی ایران داشته باشد، بهمعنای حذف عملی آنان و همفکرانشان از دایره تصمیمگیری و قدرت است.
این گروهها سالها خود را نماینده «اپوزیسیون فکری»، «اصلاحطلبی برونحکومتی» یا «عقلانیت سیاسی» معرفی کردهاند، اما اکنون با واقعیتی روبهرو شدهاند که نشان میدهد مرکز ثقل اعتماد عمومی جای دیگری قرار گرفته است. در چنین شرایطی، سادهترین راه نه پذیرش اشتباه، بلکه:
زیر سؤال بردن مشروعیت اجتماعی،
برچسبزنی اخلاقی،
و نسبت دادن مسئولیتهای سنگین بدون پشتوانه حقوقی است.
مسئله اصلی: رقابت بر سر رهبری، نه حقیقت
آنچه امروز شاهد آن هستیم، بیش از آنکه نزاعی بر سر «حقیقت تاریخی» یا «مسئولیت سیاسی» باشد، رقابتی پنهان بر سر رهبری دوران گذار است. رضا پهلوی برای بسیاری از این افراد نه بهدلیل مواضع مشخصش، بلکه به این دلیل غیرقابل تحمل شده که:
توانسته با مردم ارتباط مستقیم برقرار کند،
از چارچوب نخبگانی و حلقههای بسته عبور کند،
و مشروعیت خود را نه از محافل سیاسی، بلکه از بدنه اجتماعی بگیرد.
انکار حضور میلیونی مردم پس از شرطگذاریهای پیشین، و سپس جایگزینکردن آن با اتهامهای سنگین و اثباتنشده، بیش از هر چیز بحران صداقت و ترس از حذف سیاسی را در میان برخی منتقدان آشکار میکند. تاریخ سیاسی ایران بارها نشان داده است که وقتی بخشی از نخبگان نتوانند با اراده عمومی کنار بیایند، بهجای همصدایی با مردم، در برابر آنها موضع میگیرند؛ حتی اگر این موضعگیری به قیمت فاصلهگرفتن از واقعیت باشد.
@irantomarrow
در روزها وسالهای اخیر، بخشی از فعالان و تحلیلگران سیاسی مخالف جمهوری اسلامی ـ از جمله افرادی مانند حسین رزاق و برخی چهرههای همفکر او ـ بارها مدعی شده بودند که مشروعیت و وزن سیاسی شاهزاده رضا پهلوی تنها در صورتی برای آنان قابل پذیرش است که او بتواند حتی دههزار نفر را با یک فراخوان به خیابانها بیاورد. این شرطگذاری ظاهراً برای سنجش «پایگاه اجتماعی» مطرح میشد و بهگونهای وانمود میکرد که این منتقدان، در صورت تحقق چنین امری، حاضر به ایستادن پشت سر او خواهند بود.
اما فراخوان شاهزاده رضا پهلوی و حضور گسترده و میلیونی مردم ایران در روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه، این ادعا را در عمل به آزمون گذاشت؛ آزمونی که نتیجهی آن، برخلاف پیشبینی و انتظار این افراد، بسیار فراتر از همان «دههزار نفر» بود. با این حال، واکنش بسیاری از همان منتقدان نه پذیرش واقعیت، بلکه تغییر زمین بازی و بازتعریف روایت بود.
تغییر ناگهانی روایت: از انکار تا اتهامسازی
پس از این رخداد، بهجای آنکه شاهد بازنگری صادقانه در مواضع گذشته باشیم، برخی چهرهها ـ از جمله حسین رزاق و احمد زیدآبادی ـ بهشیوهای رندانه و غیرمستقیم، شاهزاده رضا پهلوی را یکی از «مسئولان کشتار مردم توسط حکومت» معرفی کردند. این ادعا در حالی مطرح میشود که:
نه شواهد حقوقی و سیاسی روشنی برای آن ارائه شده،
نه حتی اغلب بازماندگان و خانوادههای کشتهشدگان این دو روز چنین برداشتی را مطرح کردهاند.
این شکاف آشکار میان روایت نخبگان منتقد و احساس و داوری بخش بزرگی از جامعه، پرسش مهمی را پیش میکشد:
اگر حتی داغدیدگان مستقیم این حوادث، چنین اتهامی را متوجه رضا پهلوی نمیدانند، انگیزهی واقعی طرح این ادعا از سوی برخی فعالان سیاسی چیست؟
ترس از آینده سیاسی؛ ریشه پنهان مخالفتها
به نظر میرسد بخش مهمی از این واکنشها را نه باید در «تحلیل اخلاقی» یا «دغدغه حقوق بشر»، بلکه در ترس از آینده سیاسی ایران جستوجو کرد. برای بسیاری از این افراد و جریانها، آیندهای که در آن رضا پهلوی ـ با پشتوانه اجتماعی گسترده ـ نقش محوری در قدرت سیاسی ایران داشته باشد، بهمعنای حذف عملی آنان و همفکرانشان از دایره تصمیمگیری و قدرت است.
این گروهها سالها خود را نماینده «اپوزیسیون فکری»، «اصلاحطلبی برونحکومتی» یا «عقلانیت سیاسی» معرفی کردهاند، اما اکنون با واقعیتی روبهرو شدهاند که نشان میدهد مرکز ثقل اعتماد عمومی جای دیگری قرار گرفته است. در چنین شرایطی، سادهترین راه نه پذیرش اشتباه، بلکه:
زیر سؤال بردن مشروعیت اجتماعی،
برچسبزنی اخلاقی،
و نسبت دادن مسئولیتهای سنگین بدون پشتوانه حقوقی است.
مسئله اصلی: رقابت بر سر رهبری، نه حقیقت
آنچه امروز شاهد آن هستیم، بیش از آنکه نزاعی بر سر «حقیقت تاریخی» یا «مسئولیت سیاسی» باشد، رقابتی پنهان بر سر رهبری دوران گذار است. رضا پهلوی برای بسیاری از این افراد نه بهدلیل مواضع مشخصش، بلکه به این دلیل غیرقابل تحمل شده که:
توانسته با مردم ارتباط مستقیم برقرار کند،
از چارچوب نخبگانی و حلقههای بسته عبور کند،
و مشروعیت خود را نه از محافل سیاسی، بلکه از بدنه اجتماعی بگیرد.
انکار حضور میلیونی مردم پس از شرطگذاریهای پیشین، و سپس جایگزینکردن آن با اتهامهای سنگین و اثباتنشده، بیش از هر چیز بحران صداقت و ترس از حذف سیاسی را در میان برخی منتقدان آشکار میکند. تاریخ سیاسی ایران بارها نشان داده است که وقتی بخشی از نخبگان نتوانند با اراده عمومی کنار بیایند، بهجای همصدایی با مردم، در برابر آنها موضع میگیرند؛ حتی اگر این موضعگیری به قیمت فاصلهگرفتن از واقعیت باشد.
@irantomarrow