ایران فردا
180 subscribers
155 photos
51 videos
438 links
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
Download Telegram
امید، ایمان و حرکت اجتماعی؛ نگاهی به انقلاب ایرانیان

آیه‌ی
«لَا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ»
یادآور یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم در اندیشه‌ی د انسانی است: امید. امید نه‌تنها یک احساس درونی، بلکه نیرویی سازنده برای حرکت اجتماعی و ایستادگی در برابر ظلم است.

در سال‌های اخیر، معترضان در داخل ایران و حامیان آنان در خارج از کشور، با تکیه بر همین اصل، مسیری امیدوارانه را دنبال کرده‌اند. آنان با وجود فشارها، محدودیت‌ها و هزینه‌های سنگین، از امید به آینده‌ای عادلانه‌تر دست نکشیده‌اند.
این امید، برخاسته از ایمان به کرامت انسان، حق‌طلبی و باور به این است که هیچ نظام ظالمانه‌ای ابدی نیست.
حضور هم‌زمان مردم در داخل کشور و حمایت گسترده‌ی ایرانیان خارج از کشور، نشان‌دهنده‌ی شکل‌گیری نوعی همبستگی فراملی است؛ همبستگی‌ای که مرزهای جغرافیایی را درنوردیده و بر ارزش‌های مشترکی چون آزادی، عدالت و احترام به انسان تأکید دارد. این همراهی، صدای معترضان را رساتر کرده و امکان دیده‌شدن مطالبات آنان را در سطح جهانی افزایش داده است.
نکته‌ی مهم در این حرکت اجتماعی، پافشاری بر آگاهی، روش‌های مدنی و مسئولیت‌پذیری است. امیدی که از «روح‌ خدا» سرچشمه می‌گیرد، امیدی کور یا احساسی نیست، بلکه امیدی آگاهانه است؛ امیدی که با صبر، پایداری و تلاش مستمر همراه می‌شود.
چنین امیدی، انسان را از ناامیدی و انفعال می‌رهاند و او را به کنش اخلاقی و عدالتخواهانه سوق می‌دهد.
در نهایت، تجربه‌ی تاریخ نشان داده است که ظلم پایدار نمی‌ماند و اراده‌ی جمعیِ مبتنی بر امید و آگاهی می‌تواند مسیر تحولات بزرگ را هموار کند. معترضان و حامیان آنان، با تکیه بر همین باور، امیدوارانه به سوی آینده‌ای حرکت می‌کنند که در آن کرامت انسانی، عدالت و آزادی جایگزین ستم و سرکوب شود.

https://t.me/irantomarrow
ساعدی‌نیا؛ کارآفرینی مستقل و میراثی فراتر از ثروت

در تاریخ معاصر ایران، نام برخی افراد نه صرفاً به‌دلیل ثروت یا شهرت، بلکه به‌واسطه‌ی نوع کنش اجتماعی و اخلاقی‌شان ماندگار می‌شود. ساعدی‌نیا از جمله همین چهره‌هاست؛ پیرمردی کارآفرین که در سال‌های پایانی عمر خود، بیش از هر زمان دیگر، معنای مسئولیت اجتماعی و پایبندی به آرمان‌های انسانی را به نمایش گذاشت.
او با ایجاد مجموعه‌ بین‌راهی «مهر و ماه» و همچنین سوهان سازی و سوهان فروشی و کافه‌های ساعدی‌نیا، نقشی فراتر از یک فعال اقتصادی ایفا کرد. این پروژه‌ها نه‌تنها موجب ایجاد هزاران فرصت شغلی مستقیم و غیرمستقیم شدند، بلکه به‌طور ملموس در تغییر چهره‌ی شهری قم و گسترش الگوهای مدرن خدماتی و فرهنگی در ایران اثر گذاشتند. در فضایی که سال‌ها بافتی بسته و متحجر بر آن حاکم بود، این مجموعه‌ها نشانه‌ای از امکان تلفیق کارآفرینی، کیفیت، و نگاه نو به زندگی اجتماعی بودند.
آنچه ساعدی‌نیا را از بسیاری دیگر متمایز می‌کرد، استقلال اقتصادی او بود. او بدون اتکا به رانت، فساد ساختاری یا پیوندهای قدرت، توانست چنین مجموعه‌هایی را بنا کند. همین استقلال، سرمایه‌ی اخلاقی‌ای برای او فراهم آورد که در بزنگاه‌های تاریخی معنا یافت. در شرایطی که بسیاری از فعالان اقتصادی ترجیح دادند با بهره‌برداری زالو‌صفتانه از مزایای هم‌پایی با قدرت، ثروت خود را حفظ یا افزایش دهند، ساعدی‌نیا مسیر دیگری را برگزید.
او در واپسین سال‌های عمر، تمامی دارایی و اعتبار خود را در راه آرمانی قرار داد که آن را متعلق به مردم ایران می‌دانست: پاسداشت مبارزه با ظلم و ستم و ایستادگی در برابر بی‌عدالتی. بازداشت و ضبط تمامی اموال او، نه پایان راه، بلکه نقطه‌ی اوج معنای کنش او بود. این رخداد، ساعدی‌نیا را از یک کارآفرین موفق به الگویی اخلاقی تبدیل کرد؛ الگویی برای آنان که سال‌ها از مواهب اقتصادیِ هم‌سویی با قدرت بهره برده‌اند، بی‌آنکه هزینه‌ای بپردازند.
میراث ساعدی‌نیا تنها در ساختمان‌ها، برندها یا ترازنامه‌های مالی خلاصه نمی‌شود. میراث او در این پیام نهفته است که ثروت، زمانی ارزشمند است که در خدمت انسان و کرامت او قرار گیرد، و کارآفرینی، زمانی معنا می‌یابد که از استقلال، شجاعت و مسئولیت اجتماعی جدا نشود. نام او، در این معنا، بخشی از حافظه‌ی اخلاقی جامعه‌ی ایران باقی خواهد ماند.

https://t.me/irantomarrow
در ستایشِ ستایش

برخی نام‌ها تنها یک واژه نیستند؛ به نماد تبدیل می‌شوند. «ستایش شفیعی» از همین نام‌هاست. نام دختری بیست‌ساله که از نخستین روزهای تولد، بدون سرپرست، در سایه‌ی دیوارهای بهزیستی بزرگ شد؛ دختری که سهمش از جهان، نه امنیت خانوادگی بود و نه پشتوانه‌ای جز خود و امیدی خاموش اما زنده.
ستایش از نسلی بود که چیزی برای از دست دادن نداشت، جز کرامت انسانی‌اش. با دستانی خالی، نه سلاحی داشت و نه خشونتی در وجودش؛ تنها صدایی داشت که می‌خواست شنیده شود. او به خیابان آمد تا اعتراض کند، تا بگوید زندگی‌ای که به او تحمیل شده، ناعادلانه است، و آینده‌ای که از او دریغ شده، حق اوست. حضورش خودِ پیام بود: انسان، حتی در محروم‌ترین شرایط، حق دارد اعتراض کند.

اما پاسخ، گلوله بود. گلوله‌ی جنگی، علیه دختری بی‌پناه. ستایش نه تهدیدی برای امنیت بود و نه خطری برای جامعه؛ خطر واقعی، ترس قدرت از صدای بی‌صدایان است. او کشته شد، اما مرگش پایان نبود. مرگ ستایش، پرده از واقعیتی تلخ برداشت: خشونتی که حتی جوان‌ترین، محروم‌ترین و بی‌دفاع‌ترین شهروندان را نیز در امان نمی‌گذارد.
ستایش، فرزند هیچ خانواده‌ای نبود، اما به فرزند یک ملت بدل شد. ملتی که در چهره‌ی او، تمام کودکان بی‌سرپرست، تمام دختران فراموش‌شده، و تمام جوانانی را دید که با رؤیاهای ناتمام به خیابان آمدند. او زندگی کوتاهی داشت، اما معنایی بزرگ آفرید؛ معنای ایستادن، حتی وقتی همه‌چیز علیه توست.
ستایش، امروز دیگر فقط یک نام نیست. او پرسشی است که وجدان جامعه را رها نمی‌کند: چگونه ممکن است دختری که با دست خالی برای حق خود ایستاده، با گلوله پاسخ بگیرد؟ و این پرسش، تا زمانی که پاسخی عادلانه نیابد، زنده خواهد ماند.

ستایش را می‌ستاییم، نه برای مرگش، بلکه برای شجاعتی که زندگی‌اش را معنا کرد. یادش، یادآور این حقیقت است که عدالت، اگرچه سرکوب می‌شود، اما هرگز فراموش نخواهد شد.

https://t.me/irantomarrow
در ستایش ستایش
اگر فرزند داری و هنوز دل در گرو این نظام داری، بخوان؛ دو دختر یتیم شده به‌دست همین نظام می‌توانستند فرزند تو باشند.

این نوشته برای شماست که هنوز دل در گرو نظام جمهوری اسلامی دارید و فرزند دارید.

شب‌ها کنار فرزندتان می‌نشینید، دستش را می‌گیرید، چراغ را خاموش می‌کنید و خیال می‌کنید جهان امن است. دو دختر خردسال، فرزندان مجتبی ترشیز، هم پدر داشتند و هم مادر، و هر دو را همین نظام کشته است. نه بیماری، نه حادثه، نه تقدیر؛ بلکه گلوله، خشونت، سرکوب.

حالا آن دو دختر باید با سکوت بزرگ شوند، با جای خالی هم‌زمان پدر و مادر، با عکس، با خاطره، با غمِ بی‌پایان.
اگر فرزند دارید، تصور کنید صبح که بیدار می‌شود، نه پدر دارد، نه مادر، کسی نیست که صدایش کند، نوازشش کند، بگوید «نترس، من هستم».
رژیم جمهوری اسلامی فقط دو انسان را نکشت؛ دو آینده را نابود کرد، دو کودک را یتیم کرد. اگر هنوز باور دارید این نظام حافظ خانواده است، به این دو دختر فکر کنید. وقتی حکومتی برای حفظ قدرت پدر و مادر را می‌کشد، فرزند شما هم در امان نیست. امروز، نوبت آن‌ها بود؛ فردا، چه کسی می‌داند؟
این نوشته برای نفرت نیست، برای بیدار شدن است. برای شما که هنوز فرزندتان را در آغوش می‌گیرید و می‌گویید «خدا را شکر که سالمی». امنیت با گلوله ساخته نمی‌شود. عدالت با یتیم‌کردن کودکان دوام نمی‌آورد. هیچ نظامی که کودکان را بی‌پدر و مادر می‌کند، شایسته‌ی وفاداری والدین نیست.
اگر فرزند دارید، این داستان را سیاسی نخوانید. این، داستان کابوسی است که می‌تواند نام فرزند شما را هم صدا بزند.

https://t.me/irantomarrow

https://t.me/irantomarrow
🔴
گزارش گاردین بر پایه پیام‌های محرمانه سه پزشک در تهران نشان می‌دهد که سرکوب خیزش ملی در ایران به سطحی بی‌سابقه از خشونت رسیده است. یک چشم‌پزشک در تهران اعلام کرده که تنها در یک بیمارستان، بیش از ۴۰۰ مورد آسیب شدید چشمی ناشی از شلیک گلوله ثبت شده است. به گفته پزشکان، بیشتر زخم‌ها به‌طور هدفمند به چشم و سر معترضان وارد شده؛ الگویی که نشان‌دهنده شلیک عمدی برای نابینا کردن یا کشتن است.

پزشکان وضعیت بیمارستان‌ها را «شبیه میدان جنگ» توصیف کرده‌اند: کمبود شدید خون و تجهیزات، ازدحام بی‌سابقه مجروحان و درمان بیماران در فضای باز و در سرمای زمستان. پس از قطع اینترنت، شمار مجروحانی که به بیمارستان‌ها منتقل شدند به‌طور ناگهانی افزایش یافته است.

به گفته این پزشکان، نیروهای امنیتی در مواردی وارد بیمارستان‌ها شده و مجروحان معترض را بازداشت کرده‌اند. کادر درمان تحت فشار شدید روحی قراردارد؛ برخی پزشکان ازفروپاشی روانی همکارانشان خبر داده‌اند.

یکی از پزشکان نیز هنگام حرکت به محل کار، هدف تیراندازی قرار گرفته و زخمی شده است. پزشکان تاکید می‌کنند که آنچه به بیرون درز کرده، تنها بخش ناچیزی از واقعیت درایران است.

https://t.me/irantomarrow
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خواهری خواهر کشته شده خود را برای آخرین بار در آغوش کشیده است.
هدف نیروهای ضدشورش و انحراف خطرناک آن در ایران

در اغلب کشورهای جهان، چه آن‌ها که خود را «متمدن» می‌نامند و چه کشورهایی با ساختارهای سیاسی ضعیف‌تر، نیروهای ضدشورش (Riot Police) با یک مأموریت مشخص تعریف شده‌اند: کنترل تجمعات، حفظ نظم عمومی و متفرق‌کردن تظاهرکنندگان بدون کشتار و بدون استفاده مرگبار از قوه قهریه.
بر اساس اصول شناخته‌شده پلیسی و اسناد بین‌المللی حقوق بشر، استفاده از زور باید حداقلی، متناسب و مرحله‌بندی‌شده باشد. سلاح گرم اصولاً آخرین ابزار و فقط در شرایط تهدید مستقیم جانی مجاز تلقی می‌شود.
در بسیاری از کشورها، حتی هنگام اعتراضات گسترده و گاه خشونت‌آمیز، نیروهای ضدشورش از ابزارهایی مانند سپر، باتوم، گاز اشک‌آور و آب‌پاش استفاده می‌کنند و موظف‌اند از جان معترضان – حتی معترضان قانون‌شکن – محافظت کنند. کشتار معترضان غیرمسلح نه‌تنها مأموریت پلیس نیست، بلکه نشانه فروپاشی اخلاق حرفه‌ای و حاکمیت قانون است.
اما شواهد فراوانی که طی سال‌های اخیر از ایران منتشر شده، تصویری کاملاً متفاوت ارائه می‌دهد. گزارش‌های شاهدان عینی، ویدئوهای ثبت‌شده، اسناد پزشکی و گزارش‌های نهادهای مستقل حقوق بشری نشان می‌دهد که در ایران، نیروهایی که عنوان «ضدشورش» یا «نیروهای امنیتی» دارند، در موارد متعدد نه برای متفرق‌کردن، بلکه برای سرکوب مرگبار و حذف فیزیکی معترضان به‌کار گرفته شده‌اند.
بر اساس این شواهد، استفاده از سلاح گرم از جمله شات‌گان، تیربار و حتی شلیک مستقیم به سر و سینه معترضان غیرمسلح، به‌صورت گسترده گزارش شده است. علاوه بر آن، تاکتیک‌هایی مانند کمین‌کردن، محاصره، گیر انداختن افراد در کوچه‌ها و خیابان‌های فرعی و شلیک از فاصله نزدیک نشان می‌دهد که هدف، صرفاً کنترل جمعیت نبوده، بلکه ایجاد رعب و حذف سیستماتیک معترضان دنبال شده است.
تفاوت اساسی این رفتار با استانداردهای جهانی در اینجاست که در ایران، به‌نظر می‌رسد دستورالعمل‌ها نه بر پایه «حفظ جان»، بلکه بر اساس سرکوب مطلق و بی‌رحمانه اعتراض تنظیم شده‌اند. وقتی معترضان غیرمسلح به‌عنوان «دشمن» تعریف می‌شوند، پلیس از نهاد حافظ نظم عمومی به ابزار جنگ داخلی تبدیل می‌شود.
نتیجه چنین رویکردی، نه امنیت پایدار، بلکه چرخه خشونت، بی‌اعتمادی عمیق اجتماعی و گسست میان مردم و حاکمیت است. تاریخ نشان داده است که هیچ حکومتی با تکیه بر گلوله و کشتار نتوانسته مشروعیت ازدست‌رفته را بازسازی کند.
در نهایت، مقایسه عملکرد نیروهای ضدشورش در جهان با آنچه در ایران رخ داده، به‌روشنی نشان می‌دهد که مشکل صرفاً «خطای فردی» یا «شرایط بحرانی» نیست، بلکه سیاستی سازمان‌یافته و دستورمحور در سرکوب اعتراضات مردمی وجود دارد؛ سیاستی که پیامد آن، نقض گسترده حقوق بشر و ریختن خون شهروندان بی‌دفاع است.

https://t.me/irantomarrow
پارسا صفار، دانشجوی پزشکی به قتل رسید

براساس گزارش‌های رسیده به خبرنامه_امیرکبیر، «پارسا صفار»، دانش‌آموخته‌ی استعدادهای درخشان و دانشجوی ترم پنجم پزشکی دانشگاه علوم پزشکی مشهد، روز شنبه ۲۰ دی‌ماه در جریان سرکوب‌های خونین مشهد، با اصابت گلوله جنگی جان خود را از دست داد.

بر اساس روایت‌های رسیده، این دانشجوی نخبه که با رتبه ۳۴۸ کنکور سراسری وارد رشته پزشکی شده بود، از چهره‌های ممتاز علمی دانشگاه خود به شمار می‌رفت.

دکتر شریفی زارچی با اشاره به آخرین دیدارشان، در شبکه اجتماعی اکس نوشت که تنها دو ماه پیش پارسا صفار را برای آخرین بار دیده است؛ او روز شنبه برای اعتراض به حکومت جمهوری اسلامی به خیابان رفت و با گلوله به قتل رسید.

https://t.me/irantomarrow
♦️روزنامه تلگراف با انتشار گزارشی تکان‌دهنده به قلم اختر ماکویی با استناد به روایت‌های مستقیم پزشکان و تصاویر و ویدیوهای به‌دست‌آمده از داخل ایران، پرداخته است

این گزارش به نقل از پزشکان درباره سردخانه‌های لبریز از جسد و انبوه مجروحان با زخم گلوله می‌گوید. از جریان بی‌پایان اجساد و مجروحانی که هر لحظه از راه می‌رسند. برخی با آمبولانس می‌آیند، برخی دیگر روی هم تلنبارشده در عقب وانت‌ها. گروه دیگری با خودروهای شخصی منتقل می‌شوند و خویشاوندان وحشت‌زده بوق‌زنان به حیاط بیمارستان‌ها می‌ریزند و با فریاد، کمک می‌خواهند. بعضی دیگر را بستگان پیاده می‌آورند؛ کسانی که نتوانسته‌اند منتظر وسیله نقلیه بمانند و عزیزانشان را در آغوش گرفته یا بر شانه انداخته‌ و تا بیمارستان دویده‌اند.

مردان، زنان‌ و کودکان. بعضی زنده، با نفس‌هایی که به‌سختی برمی‌آید و برخی که از پیش جان‌باخته‌اند. برخی زخم گلوله دارند، بعضی ضربه به سر یا چهره‌هایی که با ساچمه‌ها دریده شده‌اند یا بدن‌هایی چنان آسیب‌دیده که کادر درمان نمی‌دانند از کجا باید شروع کنند و این پایان ندارد.

طلوع سپیده‌دم قربانیان بیشتری می‌آورد. بعدازظهرها باز هم بیشتر. شب هیچ مهلتی نمی‌دهد. نزدیک به سه هفته اعتراض بی‌وقفه، تلفات سرکوب حکومت را با شتابی بیش از توان کارکنان خسته، روانه بیمارستان‌های ایران کرده است.

اورژانس‌ها غرق خون‌اند و سردخانه‌ها لبریز. کمبود فضا باعث شده کیسه‌های اجساد به حیاط‌ها منتقل شوند، چون دیگر در داخل جایی نمانده است.

پزشکان در ایران از طریق چند اتصال ناپایدار استارلینک، از نظام درمانی‌ می‌گویند که در آستانه فروپاشی است. از کار کردن چندروزه بدون خواب. برخی از فرط خستگی از پا می‌افتند، اما برخی دیگر ادامه می‌دهند، چون ایستادن از کار یعنی مرگ بیماران.


https://t.me/irantomarrow
اندیشه ما، معمار سرنوشت ما

آنچه ما «زندگی» می‌نامیم، صرفاً مجموعه‌ای از رویدادهای تصادفی نیست. زندگی، در بسیاری از موارد، بازتاب مستقیم عقاید، افکار و موضع‌گیری‌های درونی ماست. اینکه آزادمنش باشیم یا مطیع ستم، طرفدار حق و حقیقت بمانیم یا در برابر ظلم سکوت کنیم، نه‌تنها شخصیت ما را شکل می‌دهد، بلکه مسیر وقایع زندگی‌مان را نیز تعیین می‌کند.
اندیشه آزاد، انسان را به پرسش‌گری وا‌می‌دارد. کسی که آزادمنش است، واقعیت را همان‌گونه که هست می‌بیند، نه آن‌گونه که به او دیکته شده است. چنین انسانی در برابر بی‌عدالتی بی‌تفاوت نمی‌ماند، زیرا می‌داند سکوت در برابر ظلم، خود شکلی از همراهی با آن است. در مقابل، ذهنی که دل در گرو ستم دارد یا به آن خو گرفته، آرامش خود را در توجیه نادرستی‌ها می‌یابد و ترجیح می‌دهد حقیقت را انکار کند تا مسئولیت نپذیرد.
افکار ما، انتخاب‌های ما را می‌سازند و انتخاب‌ها، رخدادها را. کسی که باور دارد «نمی‌شود» و «فایده‌ای ندارد»، به‌تدریج در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرد که ناتوانی‌اش را تأیید می‌کنند. اما انسانی که به حق، عدالت و کرامت باور دارد، حتی در تنگ‌ترین شرایط نیز راهی برای مقاومت، تغییر یا دست‌کم حفظ شرافت انسانی خود پیدا می‌کند. به همین دلیل است که دو انسان ممکن است در یک شرایط بیرونی یکسان قرار بگیرند، اما سرنوشت‌های کاملاً متفاوتی داشته باشند.
تاریخ نیز گواه همین حقیقت است. جوامعی که اندیشه آزاد و حقیقت‌محور را سرکوب کرده‌اند، دیر یا زود در چرخه خشونت، فساد و فروپاشی گرفتار شده‌اند. در مقابل، ملت‌هایی که ارزش‌هایی چون آزادی، عدالت و مسئولیت‌پذیری را در ذهن و فرهنگ خود نهادینه کرده‌اند، توانسته‌اند مسیر زندگی جمعی خود را تغییر دهند، حتی اگر هزینه‌های سنگینی پرداخته باشند.
در سطح فردی، باور به حق و حقیقت به انسان معنا می‌دهد. چنین باوری، انسان را از زیستنِ صرف به زیستنی آگاهانه می‌رساند. کسی که با ظلم کنار می‌آید، شاید موقتاً آسوده‌تر زندگی کند، اما این آسودگی بهای سنگینی دارد: از دست‌دادن وجدان، کرامت و در نهایت، خویشتنِ واقعی.
در نهایت، عقاید و افکار ما فقط نظراتی در ذهن نیستند؛ آن‌ها نیروهایی فعال هستند که بر تصمیم‌ها، روابط، فرصت‌ها و حتی بحران‌های زندگی ما اثر می‌گذارند. انتخاب میان آزادمنشی و تسلیم، میان حقیقت و دروغ، انتخابی است که هر روز و در هر موقعیت تکرار می‌شود؛ و حاصل این انتخاب‌ها، همان چیزی است که روزی آن را «سرنوشت» می‌نامیم.

https://t.me/irantomarrow
چرا زایش یک حکومت نرمال از دل نظام جمهوری اسلامی ناممکن است

این تصور که نظام جمهوری اسلامی می‌تواند از درون خود به یک حکومت «نرمال» در رابطه با مردم و جهان تبدیل شود، بیش از آنکه بر واقعیت‌های عینی استوار باشد، بر امید و توهم تکیه دارد.

تجربه بیش از چهار دهه حیات این نظام نشان می‌دهد که مشکل، صرفاً در افراد، دولت‌ها یا جناح‌ها نیست، بلکه در ماهیت، ساختار و ایدئولوژی بنیادین آن نهفته است.
حکومت نرمال، حکومتی است که منافع ملی را بر ایدئولوژی ترجیح می‌دهد، با شهروندان خود رابطه‌ای مبتنی بر حقوق برابر دارد، و در نظام بین‌الملل به‌عنوان بازیگری قابل پیش‌بینی و مسئول عمل می‌کند. اما جمهوری اسلامی از بدو شکل‌گیری، بر پایه ایدئولوژی‌ای بنا شده که خود را در تضاد دائمی با جهان مدرن، نظم بین‌المللی و حتی جامعه متکثر ایران تعریف کرده است. اصل «صدور انقلاب»، دشمن‌سازی مستمر و نگاه امنیتی به جامعه، ستون‌های این نظام را شکل داده‌اند.
در ساختار جمهوری اسلامی، قدرت از رأی مردم سرچشمه نمی‌گیرد، بلکه از نهادهای انتصابی و غیرپاسخ‌گو تغذیه می‌شود. ولایت فقیه، شورای نگهبان، نهادهای امنیتی و نظامی، عملاً هرگونه امکان اصلاح واقعی را خنثی می‌کنند. حتی اگر دولت یا مجلسی با شعار اعتدال و اصلاح بر سر کار آید، در نهایت در چارچوبی عمل می‌کند که خطوط قرمز آن از پیش تعیین شده است. تجربه دولت‌های موسوم به «اصلاح‌طلب» یا «میانه‌رو» گواه روشنی است بر اینکه اراده تغییر، در برابر ساختار، ناتوان است.
رابطه این نظام با مردم نیز ذاتاً ناسالم است. حکومتی که بقای خود را در کنترل، سرکوب و حذف منتقدان می‌بیند، نمی‌تواند به حکومتی عادی و شهروند‌محور تبدیل شود. اعتراض مدنی در این ساختار نه یک حق، بلکه یک تهدید امنیتی تلقی می‌شود. در چنین شرایطی، خشونت دولتی نه استثنا، بلکه ابزار دائمی حفظ قدرت است. حکومتی که برای ماندن ناچار به سرکوب است، قابلیت اصلاح بنیادین ندارد.
در عرصه بین‌المللی نیز جمهوری اسلامی بر پایه تقابل تعریف شده است. تنش با جهان، تحریم، انزوا و بحران‌های مستمر سیاست خارجی، نه خطای تاکتیکی، بلکه نتیجه منطقی ایدئولوژی حاکم است. حکومتی که مشروعیت خود را از «مقاومت در برابر جهان» می‌گیرد، نمی‌تواند به‌طور پایدار وارد مناسبات عادی و سازنده با جامعه جهانی شود، زیرا عادی‌شدن، موجودیت ایدئولوژیک آن را تهدید می‌کند.
از همه مهم‌تر، هر نظام سیاسی زمانی قابلیت اصلاح دارد که مکانیزم بازخواست، شفافیت و گردش واقعی قدرت در آن وجود داشته باشد. جمهوری اسلامی نه‌تنها چنین سازوکاری ندارد، بلکه به‌صورت سیستماتیک آن را سرکوب کرده است. بنابراین انتظار تولد یک حکومت نرمال از دل این ساختار، مانند انتظار اصلاح یک بنا با پیِ فاسد است؛ هر تغییری سطحی خواهد بود و فروپاشی، اجتناب‌ناپذیر.
در جمع‌بندی، مسئله این نیست که جمهوری اسلامی «نخواسته» نرمال شود، بلکه این است که نمی‌تواند. ایدئولوژی، ساختار قدرت و منطق بقای این نظام، با مفهوم حکومت نرمال در تضاد ذاتی قرار دارد. از همین رو، هر تحول واقعی در رابطه حکومت با مردم و جهان، نه از درون این نظام، بلکه تنها با عبور از آن امکان‌پذیر است.

https://t.me/irantomarrow
تفاوت زندگی با زیستن

بسیاری از انسان‌ها زندگی می‌کنند، اما همه نمی‌زیند.

این دو واژه که در ظاهر هم‌معنا به‌نظر می‌رسند، در حقیقت دو تجربه کاملاً متفاوت از بودن انسان را بیان می‌کنند.
زندگی می‌تواند صرفاً ادامه‌ی فیزیکی روزها باشد، اما زیستن، حضوری آگاهانه، اخلاقی و انتخاب‌مند در جهان است.
در تعریف رایج، خوب زندگی کردنِ، یعنی داشتن خانه‌ای مناسب، ماشینی قابل‌قبول، رفاه، پول، سفر رفتن و برخورداری از آسایش. این‌ها نیازهای طبیعی انسان‌اند و انکار اهمیت آن‌ها ساده‌انگاری است.
انسان بدون حداقلی از امنیت و رفاه، فرسوده می‌شود. اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که این «داشتن‌ها» به معیار ارزش انسان تبدیل می‌شوند.

زیستن، چیزی فراتر از داشتن است.

زیستن یعنی آزاده بودن؛ یعنی انسان کرامت خود را به آسایش نفروشد. زیستن یعنی آزاد زیستن، حتی در شرایطی که آزادی هزینه دارد. یعنی چشم بر ظلم نبستن، حتی وقتی بستن چشم امن‌تر است. یعنی شریک ستم نشدن؛ نه با دست، نه با زبان و نه با سکوت.

انسانی که فقط زندگی می‌کند، اغلب مفعول شرایط است. او برای حفظ رفاه، شغل یا موقعیت خود، به سازش با نادرستی‌ها تن می‌دهد و به‌تدریج وجدانش را خاموش می‌کند. چنین فردی ممکن است خانه و ماشین و سفر داشته باشد، اما بهایش را با از دست دادن خویشتن می‌پردازد.
این زندگی، هرچند آرام به‌نظر می‌رسد، تهی از معناست.

در مقابل، کسی که می‌زیَد، انتخاب‌گر است. او می‌داند که زیستن بدون مسئولیت اخلاقی ممکن نیست. ممکن است کمتر داشته باشد، اما آنچه دارد واقعی است: شرافت، انسجام درونی و آزادی وجدان. چنین انسانی شاید بیشتر رنج بکشد، اما در برابر آینه از خود شرم ندارد.
تفاوت زندگی و زیستن، در سطح اجتماعی نیز سرنوشت‌ساز است. جوامعی که مردم آن تنها به زندگی کردن بسنده می‌کنند، به‌تدریج به سکوت، بی‌تفاوتی و پذیرش ظلم عادت می‌کنند. اما جوامعی که افرادش می‌زیند، پرسشگرند، مسئولیت‌پذیرند و در برابر بی‌عدالتی بی‌تفاوت نمی‌مانند. آزادی و کرامت انسانی، حاصل همین زیستن آگاهانه است.
در نهایت، زندگی کمّی است و زیستن کیفی. زندگی را می‌توان با سال‌ها، دارایی‌ها و دستاوردها سنجید، اما زیستن را با میزان صداقت انسان با خود و با حقیقت. ممکن است کسی عمری طولانی داشته باشد و هرگز نزیسته باشد، و دیگری عمر کوتاهی داشته باشد اما انسانی کامل باشد.
و درست در همین نقطه است که انتخاب معنا پیدا می‌کند:
وقتی زندگی کردن در برابر زیستن قرار می‌گیرد، من زیستن را انتخاب می‌کنم.

آسایشی که به بهای سکوت در برابر ظلم به‌دست آید، زندگی نیست. اگر قرار باشد میان رفاهِ بی‌وجدان و رنجِ آگاهانه یکی را برگزینم، رنجی را انتخاب می‌کنم که کرامت مرا حفظ کند.
زیستن یعنی ایستادن، حتی تنها؛ یعنی آزاد بودن، حتی اگر هزینه داشته باشد. و من ترجیح می‌دهم کمتر زندگی کنم، اما خودم را بزیم.

https://t.me/irantomarrow
❤2
بنابر اطلاع چهارشنبه ۲۴دی۱۴۰۴ نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی به بیمارستان «میلاد» اصفهان حمله کرده و دست‌کم یک پزشک را بازداشت کرده‌اند.

https://t.me/irantomarrow



@
شب، بن‌بست و رگبار

شب بر تهران سایه انداخته بود. خیابان‌ها در تاریکی غرق شده بودند و چراغ‌های خیابان توسط حکومت خاموش شده بودند.
تنها خطوط سایه‌دار دیوارها و نور کم‌سوی آتش‌های پراکنده مسیر را نشان می‌داد.
زن و شوهر، دل نگران دو دختر کوچکشان که پیش مادر بزرگ در خانه بودند، با دست‌های خالی و مشت‌های گره کرده، به همراه برادر زن، در تاریکی شب به میان جمعیت پیوستند. هیچ سلاحی نداشتند؛ تنها سلاحشان شجاعت و خشمشان بود.
صدای شلیک‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. مردم می‌دویدند و فریاد می‌زدند، اما آن‌ها می‌دانستند که عقب‌نشینی تنها راه نجات است. دستانشان عرق کرده، قلب‌هاشان در سینه می‌تپید و تاریکی شب سنگینی می‌کرد.
به سرعت وارد کوچه‌ای فرعی شدند، تنها پناهی که در این شب می‌توانست لحظه‌ای به آن‌ها نفس بدهد. اما وقتی به انتهای کوچه رسیدند، فهمیدند کوچه بن‌بست است. سایه‌های سیاه نیروهای سرکوب، همان «کفتاران شب»، آن‌ها را محاصره کرده بودند.
زن و شوهر با دستان گره کرده و چشمانی پر از ترس و امید، به یکدیگر نگاه کردند. برادر زن نیز کنارشان ایستاده بود، نفسش تند می‌زد و دستانش لرزان بود. سکوت شب، پر از وحشت و انتظار، بر فضا سایه انداخت. و سپس صدای رگبار گلوله‌ها همه چیز را پر کرد. نه فریادی، نه گامی، نه دستی که بتواند مانع شود. تنها دستان گره کرده‌شان و قلب‌هایی که می‌کوشیدند قوی بمانند، باقی ماندند.اکنون دو دخترشان یتیم شده اند و مادرانشان بی فرزند.

شب اکنون آرام بود، اما این آرامش، سکوتی مرگبار و غمناک بود؛ سکوتی که شهادت می‌داد، در برابر ظلم و سرکوب، حتی شجاع‌ترین انسان‌ها هم گاهی تنها هستند.

https://t.me/irantomarrow
بنابر اطلاعاتی که به‌دست رسیده است، طی اعتراضات دی ۱۴۰۴ تاکنون پرونده دست‌کم ۶هزار معترض آسیب‌دیده چشمی در کلینیک نور تهران ثبت شده است.

https://t.me/irantomarrow
بازار رشت، شب مرگ

شب بر بازار رشت سایه انداخته بود. دود سیاه آتش، غرفه‌ها و سقف‌های چوبی را در بر گرفته بود و شعله‌ها هراسان‌کننده در میان تاریکی می‌رقصیدند.
صدای فریاد مردم، ناله و گریه، با صدای شلیک‌های پیاپی در هم آمیخته بود.
پسری ۱۶ ساله، با چند جوان دیگر، میان دود و شعله‌ها می‌دویدند. تنها چیزی که در دست داشتند، دست‌های خالی و مشت‌های گره کرده بود.
قلب‌هاشان به‌شدت می‌تپید و هر لحظه، ترس از مرگ آن‌ها را سنگین‌تر می‌کرد.
به سمت مسیر فرار دویدند، اما درست در میانه راه، نیروهای سرکوب، همان «کفتاران شب»، کمین کرده بودند. سکوت کوتاهی قبل از فاجعه، فضا را پر از وحشت کرده بود.
نور شعله‌ها روی چهره‌های وحشت‌زده آن‌ها می‌افتاد و سایه‌های سیاه دشمن، هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.
ناگهان صدای رگبار مسلسل‌ها همه چیز را پر کرد. تیرها به هر سو شلیک می‌شدند، فریادها در دود و تاریکی محو شد. جوانان دست خالی، حتی برای یک لحظه هم نمی‌توانستند پناه بگیرند. مشت‌های گره کرده و قلب‌های وحشت‌زده‌شان، هیچ کاری از پیش نمی‌برد.
بازار رشت، با شعله‌های خشم و دود سیاه، صحنه‌ای از وحشتی بی‌رحم شده بود؛ شهادتی تلخ از قدرتی که حتی جوانان بی‌سلاح را شکار می‌کند و جان آن‌ها را به بازی می‌گیرد.

https://t.me/irantomarrow
😢4
بر اساس اطلاعات موجود، آیدا حیدری پنج شنبه ۱۸ دی ماه دانشجوی سال سوم دانشگاه علوم پزشکی تهران بود که در محل تجمعات اعتراضی هدف شلیک قرار گرفت و کشته شد.

https://t.me/irantomarrow
چه جوانانی! اسماعیل، می‌بینی؟ چه جوانانی!
بسیاری‌شان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشرده‌اند
و موهای صورت پسرها هنوز درنیامده. و دخترها را می‌بینی؟
چه پاهای لطیفی دارند!

رضا براهنی

https://t.me/irantomarrow
الیگارش‌ها و سرکوب کنندگان اعتراضات؛ دو روی یک سکهٔ فساد

در بسیاری از جوامع، ساختارهای قدرت تنها محدود به حکومت یا دولت رسمی نمی‌شوند؛ بلکه نیروهای اقتصادی و نخبگان ثروتمند نیز نقش تعیین‌کننده‌ای در تثبیت نظم سیاسی و سرکوب اعتراضات ایفا می‌کنند.
ایران نمونه‌ای است که در آن، الیگارش‌ها و نخبگان اقتصادی منتفع از مزایای حکومتی، عملاً بازویی موازی با نیروهای امنیتی و انتظامی در کنترل جامعه هستند.
الیگارش‌ها با بهره‌برداری از رانت‌های اقتصادی و حمایت‌های ویژه، نه تنها منافع شخصی خود را تضمین می‌کنند، بلکه ساختارهای قدرت سیاسی را تقویت می‌کنند. این طبقه اقتصادی، در کنار نیروهای میدانی مانند پلیس، بسیج و نیروهای امنیتی، باعث می‌شوند که صدای اعتراضات اجتماعی خفه شود و هر حرکت اعتراضی با سختگیری و محدودیت مواجه گردد. به بیان دیگر، الیگارش‌ها و نیروهای سرکوبگر دو بازوی یک بدن هستند؛ بدن فاسدی که هم فساد اقتصادی و هم سرکوب سیاسی را توأمان پیش می‌برد.
تجربهٔ سال‌های اخیر در ایران نشان داده است که نهادهای امنیتی بدون حمایت اقتصادی و سیاسی این نخبگان نمی‌توانند کنترل کامل جامعه را حفظ کنند. به همین ترتیب، نخبگان اقتصادی بدون تضمین امنیت و فشار بر جامعه، نمی‌توانند رانت‌ها و موقعیت‌های ویژه خود را حفظ کنند. این هم‌پوشانی نشان می‌دهد که فساد و سرکوب، در بسیاری از موارد، به شکلی سازمان‌یافته و متقابل عمل می‌کنند.
نتیجهٔ این همکاری ناسالم، سرکوب آزادی‌های مدنی و گسترش نابرابری اقتصادی است. مردم در چنین شرایطی نه تنها از حقوق اقتصادی محروم می‌شوند، بلکه هرگونه تلاش برای تغییر وضعیت، با برخورد خشونت‌آمیز و سرکوب مواجه می‌شود. این چرخهٔ معیوب باعث می‌شود که فساد، سرکوب و نابرابری به صورت سیستماتیک و پایدار ادامه یابد.
در پایان، می‌توان گفت که الیگارش‌ها و نیروهای سرکوبگر، دو روی یک سکه‌اند؛ سکه‌ای متعفن که به جای خدمت به مردم، به تثبیت قدرت و منافع شخصی محدود شده است. هرگونه امید به اصلاح، بدون شکستن این چرخهٔ هم‌پوشانده و ناسالم، تقریباً غیرممکن است.

https://t.me/irantomarrow
از خیزش مهسا تا انقلاب بی‌نام‌ها

در خیزش مهسا، نام‌ها را می‌شد به خاطر سپرد: مهسا، کیان، نیکا و چند تن دیگر… هر کدامشان روشنایی‌ای بودند در دل تاریکی، نشانه‌ای از شجاعت و ایستادگی.
اما کشته‌شدگان انقلاب اخیر آن‌قدر بیشمارند که حتی واژه‌ها توان ثبتشان را ندارند.
هر یک از آنان، صدای دادخواهی بود، فریادی که زمین را لرزاند و قلب‌ها را شکست. چگونه می‌توان نام همه را به یاد سپرد، وقتی که ظلم و خون، تعدادشان را از قاب تاریخ فراتر برده است؟
اما هر قطرهٔ خونشان، هر جان که فدا شد، همچون ستاره‌ای در آسمان مقاومت می‌درخشد؛ و ما، حتی اگر نام همه را به یاد نیاوریم، روحشان را در هر نفس آزادی احساس می‌کنیم.

https://t.me/irantomarrow