دقیقه نود؛ وقتی صدای معترض، سکوت را انتخاب میکند
توماج صالحی و شروین حاجیزاده، برای بخش بزرگی از جامعهی ایران، تنها دو خواننده نبودند؛ آنها به نمادهایی از اعتراض، شجاعت و همدلی با رنج مردم تبدیل شدند. صدای آنها در مقطعی از تاریخ، پژواک خشم و امید نسلی بود که دیگر نمیخواست نادیده گرفته شود. اما درست همین جایگاه نمادین است که امروز محل پرسش و انتقاد شده است.
از نگاه بسیاری از منتقدان، آنچه در دقیقه نود رخ داد، نه یک خطای کوچک، بلکه یک گسست عاطفی و سیاسی بود. گسستی که در آن، این دو هنرمند ـ به دلایل مختلف و قابل بحث ـ در آخرین و حساسترین مقطع اعتراضات، کنار مردم نایستادند. این برداشت، چه منصفانه باشد و چه نه، بهشدت در افکار عمومی شکل گرفته و قابل انکار نیست.
مسئله این نیست که یک هنرمند تا چه اندازه حق دارد خسته شود، عقبنشینی کند یا اولویتهای شخصیاش را در نظر بگیرد. مسئله این است که وقتی کسی بهعنوان «صدای اعتراض» شناخته میشود، سکوت یا موضع مبهم او، دیگر یک انتخاب کاملاً شخصی تلقی نمیشود. در چنین جایگاهی، هر کلمه یا هر سکوت، بار نمادین دارد.
برخی بر این باورند که توماج صالحی و شروین حاجیزاده، در این مقطع، معصومیت نمادین خود را از دست دادند؛ نه به این معنا که گذشتهشان پاک یا ارزشمند نبود، بلکه به این معنا که تصویر بیچونوچرای «همراهی تا آخر» ترک برداشت. از نگاه این گروه، مردم انتظار نداشتند هنرمندانشان بیپروا جان بدهند، اما انتظار داشتند پشت آنها خالی نشود؛ بهویژه در لحظهای که هزینهی ایستادن بیش از همیشه بالا بود.
علل این فاصلهگیری میتواند متعدد باشد: فشارهای امنیتی، ترس، خستگی روانی، محاسبات شخصی یا حتی تلاش برای بقا. اما تاریخ اعتراضات نشان داده است که علتها همیشه برای جامعه بهاندازهی نتیجه اهمیت ندارند. نتیجه، در ذهن بسیاری، این بود که صدایی که زمانی جسور و شفاف بود، در لحظهی تعیینکننده، محتاط و کمرنگ شد.
این نقد، نفی کامل گذشتهی این دو هنرمند نیست. آثار آنها همچنان بخشی از حافظهی جمعی اعتراضات باقی خواهد ماند. اما واقعیت تلخ این است که در لحظات سرنوشتساز، مردم بیش از هر زمان دیگری به ثبات و همراهی نمادهایشان چشم میدوزند. و وقتی این همراهی تداوم پیدا نکند، اعتماد ـ حتی اگر کاملاً از بین نرود ـ ترک برمیدارد.
شاید مهمترین درس این ماجرا همین باشد: نماد شدن آسان نیست، اما نماد ماندن بسیار سختتر است. تاریخ، نه فقط شجاعت آغاز راه، بلکه وفاداری در دقیقه نود را به خاطر میسپارد.
https://t.me/irantomarrow
توماج صالحی و شروین حاجیزاده، برای بخش بزرگی از جامعهی ایران، تنها دو خواننده نبودند؛ آنها به نمادهایی از اعتراض، شجاعت و همدلی با رنج مردم تبدیل شدند. صدای آنها در مقطعی از تاریخ، پژواک خشم و امید نسلی بود که دیگر نمیخواست نادیده گرفته شود. اما درست همین جایگاه نمادین است که امروز محل پرسش و انتقاد شده است.
از نگاه بسیاری از منتقدان، آنچه در دقیقه نود رخ داد، نه یک خطای کوچک، بلکه یک گسست عاطفی و سیاسی بود. گسستی که در آن، این دو هنرمند ـ به دلایل مختلف و قابل بحث ـ در آخرین و حساسترین مقطع اعتراضات، کنار مردم نایستادند. این برداشت، چه منصفانه باشد و چه نه، بهشدت در افکار عمومی شکل گرفته و قابل انکار نیست.
مسئله این نیست که یک هنرمند تا چه اندازه حق دارد خسته شود، عقبنشینی کند یا اولویتهای شخصیاش را در نظر بگیرد. مسئله این است که وقتی کسی بهعنوان «صدای اعتراض» شناخته میشود، سکوت یا موضع مبهم او، دیگر یک انتخاب کاملاً شخصی تلقی نمیشود. در چنین جایگاهی، هر کلمه یا هر سکوت، بار نمادین دارد.
برخی بر این باورند که توماج صالحی و شروین حاجیزاده، در این مقطع، معصومیت نمادین خود را از دست دادند؛ نه به این معنا که گذشتهشان پاک یا ارزشمند نبود، بلکه به این معنا که تصویر بیچونوچرای «همراهی تا آخر» ترک برداشت. از نگاه این گروه، مردم انتظار نداشتند هنرمندانشان بیپروا جان بدهند، اما انتظار داشتند پشت آنها خالی نشود؛ بهویژه در لحظهای که هزینهی ایستادن بیش از همیشه بالا بود.
علل این فاصلهگیری میتواند متعدد باشد: فشارهای امنیتی، ترس، خستگی روانی، محاسبات شخصی یا حتی تلاش برای بقا. اما تاریخ اعتراضات نشان داده است که علتها همیشه برای جامعه بهاندازهی نتیجه اهمیت ندارند. نتیجه، در ذهن بسیاری، این بود که صدایی که زمانی جسور و شفاف بود، در لحظهی تعیینکننده، محتاط و کمرنگ شد.
این نقد، نفی کامل گذشتهی این دو هنرمند نیست. آثار آنها همچنان بخشی از حافظهی جمعی اعتراضات باقی خواهد ماند. اما واقعیت تلخ این است که در لحظات سرنوشتساز، مردم بیش از هر زمان دیگری به ثبات و همراهی نمادهایشان چشم میدوزند. و وقتی این همراهی تداوم پیدا نکند، اعتماد ـ حتی اگر کاملاً از بین نرود ـ ترک برمیدارد.
شاید مهمترین درس این ماجرا همین باشد: نماد شدن آسان نیست، اما نماد ماندن بسیار سختتر است. تاریخ، نه فقط شجاعت آغاز راه، بلکه وفاداری در دقیقه نود را به خاطر میسپارد.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
نقش رسانهها در مهندسی ادراک عمومی:
تحلیلی بر رویکرد شبکه BBC فارسی در جریان اعتراضات اخیر ایران
در جریان اعتراضات اخیر ایران، نقش رسانههای فارسیزبان خارج از کشور بیش از هر زمان دیگری در شکلدهی به افکار عمومی مورد توجه قرار گرفته است. در میان این رسانهها، شبکه BBC فارسی بهدلیل سابقه، گستره مخاطبان و اعتبار بینالمللی، تأثیرگذاری ویژهای دارد. با این حال، بررسی محتوای منتشرشده از سوی این شبکه نشان میدهد که رویکرد آن الزاماً همسو با خواست بدنه معترضان نبوده و میتوان دو هدف مشخص را در سیاست رسانهای آن تشخیص داد.
۱. کمرنگسازی نقش شاهزاده رضا پهلوی و خواست بخشی از معترضان
نخستین هدف قابل مشاهده، تلاش سیستماتیک برای کمرنگ کردن نقش شاهزاده رضا پهلوی در اعتراضات و نادیده گرفتن یا کوچکنمایی خواست بخش قابل توجهی از معترضان برای رهبری یا نمایندگی اوست.
در حالی که در بسیاری از تجمعات داخل و خارج از کشور، شعارها، نمادها و مطالبات مرتبط با رضا پهلوی بهطور آشکار مطرح شده، BBC فارسی غالباً این واقعیت میدانی را یا بازتاب نمیدهد یا آن را بهعنوان «یکی از صداهای حاشیهای» معرفی میکند. این رویکرد نهتنها بازنمایی دقیقی از واقعیت اجتماعی ارائه نمیدهد، بلکه عملاً به حذف آگاهانه یک گرایش مهم سیاسی منجر میشود.
چنین سیاستی میتواند با هدف جلوگیری از شکلگیری یک محور وحدتبخش میان معترضان تفسیر شود. حذف یا تضعیف چهرهای که توان ایجاد همگرایی دارد، بهطور طبیعی باعث تفرقه، چنددستگی و در نهایت ناامیدی در میان بدنه اعتراضات میشود؛ امری که به تداوم وضعیت موجود کمک میکند.
۲. گره زدن موفقیت انقلاب به حمله خارجی
دومین هدف مهم، القای این گزاره است که موفقیت هرگونه تغییر اساسی در ایران، منوط به حمله نظامی آمریکا یا مداخله خارجی است. BBC فارسی با برجستهسازی مداوم تحلیلهایی که بر ناتوانی مطلق جامعه ایران برای ایجاد تغییر مستقل تأکید دارند، ناخواسته یا آگاهانه این پیام را منتقل میکند که اعتراضات داخلی بهتنهایی محکوم به شکستاند.
این روایت، پیامدهای روانی خطرناکی دارد. از یکسو، حس بیقدرتی و درماندگی را در میان معترضان تقویت میکند و از سوی دیگر، مسئولیت کنشگری را از دوش مردم برمیدارد و به عوامل خارجی منتقل میسازد. نتیجه چنین رویکردی، تضعیف انگیزه، کاهش مشارکت و جایگزینی امید فعال با انتظار منفعلانه است.
جمعبندی
در مجموع، میتوان گفت که سیاست رسانهای BBC فارسی در جریان اعتراضات اخیر، بهجای تقویت انسجام، امید و خودباوری اجتماعی، در دو محور اصلی عمل کرده است:
نخست، تضعیف چهرهها و جریانهایی که میتوانند نقش وحدتبخش داشته باشند، و دوم، وابسته نشان دادن سرنوشت تغییرات به مداخله خارجی.
صرفنظر از نیت نهایی این رویکرد، نتیجه عملی آن چیزی جز تفرقه، ناامیدی و تعلیق کنش جمعی نیست؛ پیامدی که بیش از هر چیز به سود استمرار وضع موجود تمام میشود.
https://t.me/irantomarrow
تحلیلی بر رویکرد شبکه BBC فارسی در جریان اعتراضات اخیر ایران
در جریان اعتراضات اخیر ایران، نقش رسانههای فارسیزبان خارج از کشور بیش از هر زمان دیگری در شکلدهی به افکار عمومی مورد توجه قرار گرفته است. در میان این رسانهها، شبکه BBC فارسی بهدلیل سابقه، گستره مخاطبان و اعتبار بینالمللی، تأثیرگذاری ویژهای دارد. با این حال، بررسی محتوای منتشرشده از سوی این شبکه نشان میدهد که رویکرد آن الزاماً همسو با خواست بدنه معترضان نبوده و میتوان دو هدف مشخص را در سیاست رسانهای آن تشخیص داد.
۱. کمرنگسازی نقش شاهزاده رضا پهلوی و خواست بخشی از معترضان
نخستین هدف قابل مشاهده، تلاش سیستماتیک برای کمرنگ کردن نقش شاهزاده رضا پهلوی در اعتراضات و نادیده گرفتن یا کوچکنمایی خواست بخش قابل توجهی از معترضان برای رهبری یا نمایندگی اوست.
در حالی که در بسیاری از تجمعات داخل و خارج از کشور، شعارها، نمادها و مطالبات مرتبط با رضا پهلوی بهطور آشکار مطرح شده، BBC فارسی غالباً این واقعیت میدانی را یا بازتاب نمیدهد یا آن را بهعنوان «یکی از صداهای حاشیهای» معرفی میکند. این رویکرد نهتنها بازنمایی دقیقی از واقعیت اجتماعی ارائه نمیدهد، بلکه عملاً به حذف آگاهانه یک گرایش مهم سیاسی منجر میشود.
چنین سیاستی میتواند با هدف جلوگیری از شکلگیری یک محور وحدتبخش میان معترضان تفسیر شود. حذف یا تضعیف چهرهای که توان ایجاد همگرایی دارد، بهطور طبیعی باعث تفرقه، چنددستگی و در نهایت ناامیدی در میان بدنه اعتراضات میشود؛ امری که به تداوم وضعیت موجود کمک میکند.
۲. گره زدن موفقیت انقلاب به حمله خارجی
دومین هدف مهم، القای این گزاره است که موفقیت هرگونه تغییر اساسی در ایران، منوط به حمله نظامی آمریکا یا مداخله خارجی است. BBC فارسی با برجستهسازی مداوم تحلیلهایی که بر ناتوانی مطلق جامعه ایران برای ایجاد تغییر مستقل تأکید دارند، ناخواسته یا آگاهانه این پیام را منتقل میکند که اعتراضات داخلی بهتنهایی محکوم به شکستاند.
این روایت، پیامدهای روانی خطرناکی دارد. از یکسو، حس بیقدرتی و درماندگی را در میان معترضان تقویت میکند و از سوی دیگر، مسئولیت کنشگری را از دوش مردم برمیدارد و به عوامل خارجی منتقل میسازد. نتیجه چنین رویکردی، تضعیف انگیزه، کاهش مشارکت و جایگزینی امید فعال با انتظار منفعلانه است.
جمعبندی
در مجموع، میتوان گفت که سیاست رسانهای BBC فارسی در جریان اعتراضات اخیر، بهجای تقویت انسجام، امید و خودباوری اجتماعی، در دو محور اصلی عمل کرده است:
نخست، تضعیف چهرهها و جریانهایی که میتوانند نقش وحدتبخش داشته باشند، و دوم، وابسته نشان دادن سرنوشت تغییرات به مداخله خارجی.
صرفنظر از نیت نهایی این رویکرد، نتیجه عملی آن چیزی جز تفرقه، ناامیدی و تعلیق کنش جمعی نیست؛ پیامدی که بیش از هر چیز به سود استمرار وضع موجود تمام میشود.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
میر حسین موسوی؛ ایستادگی دیرهنگام، اما ماندگار وابدی
در تاریخ سیاسی جمهوری اسلامی، کمتر چهرهای را میتوان یافت که مسیر فکری و رفتاریاش چنین پرتناقض، و در عین حال چنین معنادار باشد. میر حسین موسوی، نخستوزیر سالهای جنگ، از معدود اصلاحطلبانی است که میتوان گفت در بزنگاه نهایی، به وسوسههای قدرت آلوده نشد و بهای انتخاب خود را تمامقد پرداخت.
بیتردید، موسوی در دهه ۶۰ حامل و مدافع دیدگاههایی تندروانه و ایدئولوژیک بود. او بخشی از ساختاری بود که امروز بسیاری از منتقدانش آن را مسئول سرکوب، حذف و انسداد سیاسی میدانند. این گذشته نه قابل انکار است و نه قابل تطهیر. اما تاریخ سیاسی تنها با گذشته قضاوت نمیشود؛ نقطه عطف، لحظه انتخاب است.
پس از ۸۸؛ جایی که بسیاری عقب نشستند
انتخابات ۱۳۸۸، نهفقط یک منازعه انتخاباتی، بلکه آزمونی اخلاقی و تاریخی برای نخبگان سیاسی ایران بود. در این آزمون، بسیاری از اصلاحطلبان، پس از مدتی مقاومت، راه مصلحت، سکوت یا سازش را برگزیدند. اما موسوی چنین نکرد.
او میتوانست مانند بسیاری دیگر، با چند جمله، چند عقبنشینی حسابشده و پذیرش «چارچوب نظام»، به حیات سیاسی نیمبند اما امن بازگردد. وسوسه قدرت، بازگشت به صحنه، و حتی تبدیلشدن به یک «اصلاحطلب مجاز» کاملاً در دسترس او بود. با این حال، موسوی هرگز حاضر نشد در برابر حکومت خامنهای زانو بزند.
مقایسهای ناگزیر با مهدی کروبی
در این میان، مقایسه موسوی با مهدی کروبی اجتنابناپذیر است. کروبی نیز از معترضان ۸۸ بود، اما در لحظات پایانی، آنچه بسیاری آن را «دقیقه ۹۰» میدانند، عقب نشست؛ نه لزوماً از سر ترس، بلکه از جنس همان منطق همیشگی اصلاحطلبی: حفظ نظام به هر قیمت.
موسوی اما این مسیر را نپذیرفت. او نه بیانیه توبه داد، نه از مواضع اصلیاش عدول کرد، و نه حاضر شد اعتراض خود را به «سوءتفاهم» تقلیل دهد.
کفاره گذشته
میتوان گفت موسوی، اگرچه دیر، اما هزینه گذشته گناه آلود خود را پرداخت. حصر طولانیمدت، حذف کامل از حیات سیاسی، و تبدیلشدن به نمادی ممنوع، بهایی سنگین بود که او پذیرفت. این ایستادگی، گذشته او را پاک نمیکند، اما معنای آن را تغییر میدهد.
در سیاست، همه چیز به شروع وابسته نیست؛ گاه آنچه اهمیت دارد، نحوه ایستادن در پایان راه است.
میر حسین موسوی نه قهرمان بیخطاست و نه قدیسی تاریخی. اما در میان اصلاحطلبان جمهوری اسلامی، او از معدود کسانی است که در لحظه نهایی، قدرت را بر حقیقت ترجیح نداد.
او میتوانست بماند، اما نماند؛ میتوانست سازش کند، اما نکرد. و همین، نام او را—با همه تناقضها—در تاریخ سیاسی ایران متمایز کرده است.
https://t.me/irantomarrow
در تاریخ سیاسی جمهوری اسلامی، کمتر چهرهای را میتوان یافت که مسیر فکری و رفتاریاش چنین پرتناقض، و در عین حال چنین معنادار باشد. میر حسین موسوی، نخستوزیر سالهای جنگ، از معدود اصلاحطلبانی است که میتوان گفت در بزنگاه نهایی، به وسوسههای قدرت آلوده نشد و بهای انتخاب خود را تمامقد پرداخت.
بیتردید، موسوی در دهه ۶۰ حامل و مدافع دیدگاههایی تندروانه و ایدئولوژیک بود. او بخشی از ساختاری بود که امروز بسیاری از منتقدانش آن را مسئول سرکوب، حذف و انسداد سیاسی میدانند. این گذشته نه قابل انکار است و نه قابل تطهیر. اما تاریخ سیاسی تنها با گذشته قضاوت نمیشود؛ نقطه عطف، لحظه انتخاب است.
پس از ۸۸؛ جایی که بسیاری عقب نشستند
انتخابات ۱۳۸۸، نهفقط یک منازعه انتخاباتی، بلکه آزمونی اخلاقی و تاریخی برای نخبگان سیاسی ایران بود. در این آزمون، بسیاری از اصلاحطلبان، پس از مدتی مقاومت، راه مصلحت، سکوت یا سازش را برگزیدند. اما موسوی چنین نکرد.
او میتوانست مانند بسیاری دیگر، با چند جمله، چند عقبنشینی حسابشده و پذیرش «چارچوب نظام»، به حیات سیاسی نیمبند اما امن بازگردد. وسوسه قدرت، بازگشت به صحنه، و حتی تبدیلشدن به یک «اصلاحطلب مجاز» کاملاً در دسترس او بود. با این حال، موسوی هرگز حاضر نشد در برابر حکومت خامنهای زانو بزند.
مقایسهای ناگزیر با مهدی کروبی
در این میان، مقایسه موسوی با مهدی کروبی اجتنابناپذیر است. کروبی نیز از معترضان ۸۸ بود، اما در لحظات پایانی، آنچه بسیاری آن را «دقیقه ۹۰» میدانند، عقب نشست؛ نه لزوماً از سر ترس، بلکه از جنس همان منطق همیشگی اصلاحطلبی: حفظ نظام به هر قیمت.
موسوی اما این مسیر را نپذیرفت. او نه بیانیه توبه داد، نه از مواضع اصلیاش عدول کرد، و نه حاضر شد اعتراض خود را به «سوءتفاهم» تقلیل دهد.
کفاره گذشته
میتوان گفت موسوی، اگرچه دیر، اما هزینه گذشته گناه آلود خود را پرداخت. حصر طولانیمدت، حذف کامل از حیات سیاسی، و تبدیلشدن به نمادی ممنوع، بهایی سنگین بود که او پذیرفت. این ایستادگی، گذشته او را پاک نمیکند، اما معنای آن را تغییر میدهد.
در سیاست، همه چیز به شروع وابسته نیست؛ گاه آنچه اهمیت دارد، نحوه ایستادن در پایان راه است.
میر حسین موسوی نه قهرمان بیخطاست و نه قدیسی تاریخی. اما در میان اصلاحطلبان جمهوری اسلامی، او از معدود کسانی است که در لحظه نهایی، قدرت را بر حقیقت ترجیح نداد.
او میتوانست بماند، اما نماند؛ میتوانست سازش کند، اما نکرد. و همین، نام او را—با همه تناقضها—در تاریخ سیاسی ایران متمایز کرده است.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
منابع کادر درمانی تایید کردهاند که در هر دو شب پنج شنبه و جمعه، نیروهای سرکوب «با تیر جنگی به گردن و سر معترضان شلیک کرده» و «شمار مجروحانی و کشتههای این دو شب، بسیار بیشتر از تصور است.»
منطقه «قلعهحسنخان» تهران یکی از کانونهای اعتراضی در دو شب اعتراضی بود. جمعه ۱۹دی، ساعتی بعد از شکلگیری تجمع «جوانها خیابان را بستند. بانک آینده را آتش زدند. پایگاه بسیج را که خواستند بگیرند، تیراندازی شروع شد. از بالای ساختمانها [به معترضان] تیر زدند.»
او ادامه میدهد: «یک بچه ۱۱ ساله در کارون سر خمینی، تیر خورده. احتمالا بیضهاش را از دست میدهد.»
پنجشنبه ۱۸دی، در همین منطقه قلعه حسنخان، دستکم شش معترض فقط زیر دست یک پزشک جراح جان دادند که همگی با تیر جنگی از ناحیه سر هدف قرار گرفته بودند: «خودم تیرها را خارج کردند. هیچکدام زنده نماندند.»
https://t.me/irantomarrow
منطقه «قلعهحسنخان» تهران یکی از کانونهای اعتراضی در دو شب اعتراضی بود. جمعه ۱۹دی، ساعتی بعد از شکلگیری تجمع «جوانها خیابان را بستند. بانک آینده را آتش زدند. پایگاه بسیج را که خواستند بگیرند، تیراندازی شروع شد. از بالای ساختمانها [به معترضان] تیر زدند.»
او ادامه میدهد: «یک بچه ۱۱ ساله در کارون سر خمینی، تیر خورده. احتمالا بیضهاش را از دست میدهد.»
پنجشنبه ۱۸دی، در همین منطقه قلعه حسنخان، دستکم شش معترض فقط زیر دست یک پزشک جراح جان دادند که همگی با تیر جنگی از ناحیه سر هدف قرار گرفته بودند: «خودم تیرها را خارج کردند. هیچکدام زنده نماندند.»
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
برخی منابع آگاه پزشکی در ایران به بیبیسی فارسی گفتند که تنها در سردخانه دو بیمارستان رشت و تهران «۱۱۰» جسد معترضان نگهداری میشود که «ماموران امنیتی در قبال تحویل اجساد به خانوادهها، ۷۰۰ میلیون تومان پول تیر درخواست کردهاند.»
https://t.me/irantomarrow
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
دکتر حمید همتپور، پزشک و فعال حقوق بشر در وین به بیبیسی فارسی گفته روایتهای متعددی از پزشکان داخل ایران در مورد وضعیت بیمارستانها در ۱۸ و ۱۹ دیماه گرفته که حاکی از «شرایط بسیار وخیم بیمارستانها دارند». او گفته «بعضی از مراجعان با جراحت گلوله جنگی در سر، گردن و چشم به بیمارستان آورده شده اند»
https://t.me/irantomarrow
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
رییس نظام پزشکی دکتر محمد رییس زاده عامل کشته شده ها در اعتراضات را به اغتشاشگران حرفه ای نسبت داد.
https://t.me/irantomarrow
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
🔻سازمان حقوق بشر ایران: دستکم ۱۹۲ نفر کشته شدهاند
🔻سازمان حقوق بشر ایران که در نروژ واقع است روز یکشنبه اعلام کرد که طی دو هفته اعتراض دستکم ۱۹۲ نفر کشته شدهاند که این رقم نسبت به آمار قبلی که ۵۱ کشته بود، افزایش چشمگیری داشته است.
این سازمان گفت که «کشته شدن حداقل ۱۹۲ معترض را تأیید کرده است» و هشدار داد که این آمار میتواند بسیار بیشتر باشد چرا که قطع چند روزه اینترنت مانع از راستیآزمایی و تایید صحت آمار است.
سازمان حقوق بشری ایران همچنین با استناد به تخمین بعضی منابع میگوید که شمار کشتهها میتواند صدها و شاید بالای ۲۰۰۰ نفر باشد.
سازمان حقوق بشر ایران از تشدید و ادامه کشتار معترضان و خطر اعدامهای گسترده بازداشتشدگان ابراز نگرانی کرده و خواستار واکنش فوری جامعه جهانی شده است.
https://t.me/irantomarrow
🔻سازمان حقوق بشر ایران که در نروژ واقع است روز یکشنبه اعلام کرد که طی دو هفته اعتراض دستکم ۱۹۲ نفر کشته شدهاند که این رقم نسبت به آمار قبلی که ۵۱ کشته بود، افزایش چشمگیری داشته است.
این سازمان گفت که «کشته شدن حداقل ۱۹۲ معترض را تأیید کرده است» و هشدار داد که این آمار میتواند بسیار بیشتر باشد چرا که قطع چند روزه اینترنت مانع از راستیآزمایی و تایید صحت آمار است.
سازمان حقوق بشری ایران همچنین با استناد به تخمین بعضی منابع میگوید که شمار کشتهها میتواند صدها و شاید بالای ۲۰۰۰ نفر باشد.
سازمان حقوق بشر ایران از تشدید و ادامه کشتار معترضان و خطر اعدامهای گسترده بازداشتشدگان ابراز نگرانی کرده و خواستار واکنش فوری جامعه جهانی شده است.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
سقوط حکومت ایران؛ گرهای که ترامپ برای بازچیدن نظم جدید جهان میخواهد باز کند
انگیزههای دونالد ترامپ برای حمله به ایران یا حمایت از سقوط حکومت جمهوری اسلامی را نمیتوان صرفاً در قالب یک تصمیم مقطعی یا واکنشی توضیح داد، بلکه این مسئله در دل یک محاسبه کلان ژئوپلیتیک قرار دارد که به نظم آینده جهان گره خورده است. از نگاه ترامپ، جمهوری اسلامی یک بازیگر مزمنِ بحرانساز است که تا زمانی که بر سر کار باشد، آمریکا ناچار است همزمان در چند جبهه انرژی، منابع و تمرکز خود را مصرف کند، وضعیتی که دقیقاً در تضاد با رویکرد او به سیاست جهانی است.
نخستین انگیزه، حذف نقش مخرب ایران در منطقه و جهان است؛ نقشی که سالهاست با منافع آمریکا در تعارض مستقیم قرار دارد. جمهوری اسلامی از طریق بیثباتسازی خاورمیانه، حمایت از نیروهای نیابتی، تهدید متحدان آمریکا و تولید بحرانهای امنیتی پیدرپی، هزینهای دائمی بر سیاست خارجی واشنگتن تحمیل کرده است. از منظر ترامپ، این وضعیت نه قابل مهار پایدار است و نه ارزش ادامه دارد و تنها راه پایان دادن به آن، حذف ریشهای این عامل بیثباتکننده است.
انگیزه دوم، فراهم شدن زمینه برای روی کار آمدن حکومتی همراستا با نظم جهانی و غرب است. ترامپ به حکومتهای ایدئولوژیک، غیرقابل پیشبینی و ضدغربی باور ندارد و جهان را با منطق معامله، قدرت و همسویی منافع میسنجد. وجود حکومتی که اساس هویتش بر تقابل با غرب بنا شده، از نگاه او یک خطای ساختاری در نظم جهانی است. سقوط جمهوری اسلامی میتواند این خطا را اصلاح کند و ایران را به بازیگری تبدیل کند که بهجای بحرانسازی دائمی، در چارچوب قواعد بینالمللی تعریف شود.
انگیزه مهم دیگر، قطع وابستگی و سرسپردگی حکومت ایران به چین و روسیه است. جمهوری اسلامی در سالهای اخیر عملاً به یکی از ابزارهای بلوک ضدغرب تبدیل شده و با همکاریهای نظامی، سیاسی و اقتصادی، به تقویت موقعیت مسکو و پکن کمک کرده است. برای ترامپ، که روسیه و چین را رقبای راهبردی آمریکا میداند، حذف این متحد منطقهای بهمعنای وارد کردن ضربهای همزمان به هر دو قدرت است؛ ضربهای که دامنه آن فراتر از خاورمیانه خواهد بود.
با حل مسئله ایران، آمریکا میتواند تمرکز استراتژیک خود را بر جنگ روسیه و اوکراین معطوف کند؛ موضوعی که برای ترامپ اهمیتی ویژه دارد. پایان دادن به این جنگ یکی از مهمترین وعدههای انتخاباتی او بوده، وعدهای که تاکنون عملی نشده و همین مسئله به نقطه فشار جدی برای او تبدیل شده است. از دید ترامپ، تا زمانی که پرونده ایران باز باشد، امکان تمرکز کامل بر این وعده وجود ندارد و سیاست خارجی آمریکا ناچار به پراکندگی خواهد ماند.
پس از آن، هدف نهایی نمایان میشود: چین. ترامپ چین را بزرگترین چالش راهبردی آمریکا در قرن حاضر میداند؛ چه در مسئله تایوان، چه در رقابت اقتصادی و چه در تعیین نظم آینده جهان. اما رویارویی مؤثر با چین، نیازمند بستن پروندههای مزاحم و حذف بحرانهای فرعی است. سقوط حکومت ایران یکی از کلیدیترین این پروندههاست که با بسته شدن آن، دست آمریکا برای تمرکز کامل بر مهار چین بازتر میشود.
در این چارچوب، بسیاری از بحرانهای بهظاهر جداگانه، به یک ریشه مشترک میرسند: بقای جمهوری اسلامی. از نگاه ترامپ، سقوط این حکومت نهتنها یک پیروزی منطقهای، بلکه یک دستاورد تاریخی در مقیاس جهانی خواهد بود. افتخار سرنگونی حکومتی که دههها نماد تقابل با آمریکا بوده، جایگاهی ویژه در روایت سیاسی او خواهد داشت و در صورت تحقق، نام ترامپ بهعنوان کسی که این گره تاریخی را گشود، در تاریخ ثبت خواهد شد؛ گرهای که از نظر او، باز کردنش پیششرط بازچیدن نظم جدید جهان است.
https://t.me/irantomarrow
انگیزههای دونالد ترامپ برای حمله به ایران یا حمایت از سقوط حکومت جمهوری اسلامی را نمیتوان صرفاً در قالب یک تصمیم مقطعی یا واکنشی توضیح داد، بلکه این مسئله در دل یک محاسبه کلان ژئوپلیتیک قرار دارد که به نظم آینده جهان گره خورده است. از نگاه ترامپ، جمهوری اسلامی یک بازیگر مزمنِ بحرانساز است که تا زمانی که بر سر کار باشد، آمریکا ناچار است همزمان در چند جبهه انرژی، منابع و تمرکز خود را مصرف کند، وضعیتی که دقیقاً در تضاد با رویکرد او به سیاست جهانی است.
نخستین انگیزه، حذف نقش مخرب ایران در منطقه و جهان است؛ نقشی که سالهاست با منافع آمریکا در تعارض مستقیم قرار دارد. جمهوری اسلامی از طریق بیثباتسازی خاورمیانه، حمایت از نیروهای نیابتی، تهدید متحدان آمریکا و تولید بحرانهای امنیتی پیدرپی، هزینهای دائمی بر سیاست خارجی واشنگتن تحمیل کرده است. از منظر ترامپ، این وضعیت نه قابل مهار پایدار است و نه ارزش ادامه دارد و تنها راه پایان دادن به آن، حذف ریشهای این عامل بیثباتکننده است.
انگیزه دوم، فراهم شدن زمینه برای روی کار آمدن حکومتی همراستا با نظم جهانی و غرب است. ترامپ به حکومتهای ایدئولوژیک، غیرقابل پیشبینی و ضدغربی باور ندارد و جهان را با منطق معامله، قدرت و همسویی منافع میسنجد. وجود حکومتی که اساس هویتش بر تقابل با غرب بنا شده، از نگاه او یک خطای ساختاری در نظم جهانی است. سقوط جمهوری اسلامی میتواند این خطا را اصلاح کند و ایران را به بازیگری تبدیل کند که بهجای بحرانسازی دائمی، در چارچوب قواعد بینالمللی تعریف شود.
انگیزه مهم دیگر، قطع وابستگی و سرسپردگی حکومت ایران به چین و روسیه است. جمهوری اسلامی در سالهای اخیر عملاً به یکی از ابزارهای بلوک ضدغرب تبدیل شده و با همکاریهای نظامی، سیاسی و اقتصادی، به تقویت موقعیت مسکو و پکن کمک کرده است. برای ترامپ، که روسیه و چین را رقبای راهبردی آمریکا میداند، حذف این متحد منطقهای بهمعنای وارد کردن ضربهای همزمان به هر دو قدرت است؛ ضربهای که دامنه آن فراتر از خاورمیانه خواهد بود.
با حل مسئله ایران، آمریکا میتواند تمرکز استراتژیک خود را بر جنگ روسیه و اوکراین معطوف کند؛ موضوعی که برای ترامپ اهمیتی ویژه دارد. پایان دادن به این جنگ یکی از مهمترین وعدههای انتخاباتی او بوده، وعدهای که تاکنون عملی نشده و همین مسئله به نقطه فشار جدی برای او تبدیل شده است. از دید ترامپ، تا زمانی که پرونده ایران باز باشد، امکان تمرکز کامل بر این وعده وجود ندارد و سیاست خارجی آمریکا ناچار به پراکندگی خواهد ماند.
پس از آن، هدف نهایی نمایان میشود: چین. ترامپ چین را بزرگترین چالش راهبردی آمریکا در قرن حاضر میداند؛ چه در مسئله تایوان، چه در رقابت اقتصادی و چه در تعیین نظم آینده جهان. اما رویارویی مؤثر با چین، نیازمند بستن پروندههای مزاحم و حذف بحرانهای فرعی است. سقوط حکومت ایران یکی از کلیدیترین این پروندههاست که با بسته شدن آن، دست آمریکا برای تمرکز کامل بر مهار چین بازتر میشود.
در این چارچوب، بسیاری از بحرانهای بهظاهر جداگانه، به یک ریشه مشترک میرسند: بقای جمهوری اسلامی. از نگاه ترامپ، سقوط این حکومت نهتنها یک پیروزی منطقهای، بلکه یک دستاورد تاریخی در مقیاس جهانی خواهد بود. افتخار سرنگونی حکومتی که دههها نماد تقابل با آمریکا بوده، جایگاهی ویژه در روایت سیاسی او خواهد داشت و در صورت تحقق، نام ترامپ بهعنوان کسی که این گره تاریخی را گشود، در تاریخ ثبت خواهد شد؛ گرهای که از نظر او، باز کردنش پیششرط بازچیدن نظم جدید جهان است.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
انتشار جهانی تصاویر اجساد معترضان؛ ابزاری تعیینکننده در مسیر آزادی ایران
در جهان امروز، قدرت تنها در سلاح و ارتش خلاصه نمیشود؛ قدرت واقعی در «دیدن» و «دیدهشدن» است. حکومتهای سرکوبگر همواره تلاش کردهاند جنایت را در تاریکی پنهان کنند، زیرا میدانند دیدهشدن، آغاز پاسخگویی است. در این میان، انتشار جهانی تصاویر اجساد معترضان که قربانی کشتار حکومت جنایتکار جمهوری اسلامی شدهاند، به یکی از مؤثرترین ابزارهای مبارزه مردم ایران برای آزادی تبدیل شده است.
این تصاویر، مرگ را از یک خبر کوتاه یا عدد آماری خارج میکنند و آن را به یک واقعیت انسانی و تکاندهنده بدل میسازند. گزارشهای رسمی را میتوان انکار کرد، آمار را میتوان دستکاری کرد، اما تصویر اجساد معترضان، حقیقتی است که بهسختی میتوان از آن گریخت. جامعه جهانی زمانی وادار به واکنش میشود که دیگر نتواند وانمود کند چیزی نمیبیند. تصاویر اجساد، وجدان جهانی را مستقیماً هدف قرار میدهند و سکوت را به یک موضع غیرقابلدفاع تبدیل میکنند.
پخش گسترده این تصاویر در فضای مجازی و رسانههای بینالمللی، فشار افکار عمومی را بهسرعت افزایش میدهد. شهروندان کشورهای مختلف، فعالان حقوق بشر، خبرنگاران و سازمانهای بینالمللی با دیدن این تصاویر، خواستار پاسخ و اقدام میشوند. این فشار از پایین، به دولتها منتقل میشود و آنها را مجبور میکند نسبت به سرکوب در ایران موضع بگیرند. هرچه این تصاویر بیشتر دیده شوند، هزینه بیعملی برای جامعه جهانی بالاتر میرود.
در این میان، نقش رهبران سیاسی قدرتمند نیز قابلتوجه است. تصمیمگیری چهرههایی مانند دونالد ترامپ، بیش از هر چیز تحت تأثیر فضای رسانهای و افکار عمومی است. زمانی که تصاویر اجساد معترضان ایرانی بهطور گسترده در شبکههای اجتماعی و رسانههای جهانی بازنشر میشود، بیتفاوتی دیگر یک گزینه ساده نیست. فشار افکار عمومی میتواند واکنش سریعتر، موضعگیری صریحتر و اقدامات عملیتری را برای جلوگیری از ادامه کشتار رقم بزند.
اهمیت انتشار این تصاویر تنها در افشاگری خلاصه نمیشود، بلکه در پیشگیری از کشتار بیشتر معنا پیدا میکند. حکومتهایی که میدانند هر جنایتشان ممکن است در همان روز در سطح جهانی دیده شود، با احتیاط بیشتری عمل میکنند. دیدهشدن اجساد قربانیان، هزینه سیاسی و بینالمللی سرکوب را بالا میبرد و میتواند جان معترضان بیشتری را نجات دهد. به همین دلیل، هر تصویر و هر ویدئو، فراتر از یک سند، به یک ابزار بازدارنده تبدیل میشود.
از سوی دیگر، این تصاویر پیام روشنی به مردم ایران نیز میدهند: اینکه قربانیان فراموش نشدهاند و صدای آنها خاموش نمانده است. انتشار جهانی تصاویر اجساد معترضان، پیوندی میان مبارزه داخلی و حمایت خارجی ایجاد میکند و نشان میدهد که مقاومت مردم ایران، تنها در مرزهای کشور محدود نمانده است. این همبستگی جهانی، امید و انگیزه ادامه مسیر را تقویت میکند.
در نهایت، آزادی نتیجه ترکیب شجاعت در میدان و شجاعت در افشاگری است. انتشار جهانی تصاویر اجساد معترضان، حقیقتی را به جهان تحمیل میکند که دیگر قابل انکار نیست. این حقیقت میتواند جامعه جهانی را به واکنشی سریعتر و مؤثرتر وادار کند، فشار بر حکومت سرکوبگر را افزایش دهد و ایران را یک گام دیگر به آزادی نزدیکتر سازد. تا زمانی که این تصاویر دیده شوند و فراموش نشوند، راه سرکوب هموار نخواهد بود.
در جهان امروز، قدرت تنها در سلاح و ارتش خلاصه نمیشود؛ قدرت واقعی در «دیدن» و «دیدهشدن» است. حکومتهای سرکوبگر همواره تلاش کردهاند جنایت را در تاریکی پنهان کنند، زیرا میدانند دیدهشدن، آغاز پاسخگویی است. در این میان، انتشار جهانی تصاویر اجساد معترضان که قربانی کشتار حکومت جنایتکار جمهوری اسلامی شدهاند، به یکی از مؤثرترین ابزارهای مبارزه مردم ایران برای آزادی تبدیل شده است.
این تصاویر، مرگ را از یک خبر کوتاه یا عدد آماری خارج میکنند و آن را به یک واقعیت انسانی و تکاندهنده بدل میسازند. گزارشهای رسمی را میتوان انکار کرد، آمار را میتوان دستکاری کرد، اما تصویر اجساد معترضان، حقیقتی است که بهسختی میتوان از آن گریخت. جامعه جهانی زمانی وادار به واکنش میشود که دیگر نتواند وانمود کند چیزی نمیبیند. تصاویر اجساد، وجدان جهانی را مستقیماً هدف قرار میدهند و سکوت را به یک موضع غیرقابلدفاع تبدیل میکنند.
پخش گسترده این تصاویر در فضای مجازی و رسانههای بینالمللی، فشار افکار عمومی را بهسرعت افزایش میدهد. شهروندان کشورهای مختلف، فعالان حقوق بشر، خبرنگاران و سازمانهای بینالمللی با دیدن این تصاویر، خواستار پاسخ و اقدام میشوند. این فشار از پایین، به دولتها منتقل میشود و آنها را مجبور میکند نسبت به سرکوب در ایران موضع بگیرند. هرچه این تصاویر بیشتر دیده شوند، هزینه بیعملی برای جامعه جهانی بالاتر میرود.
در این میان، نقش رهبران سیاسی قدرتمند نیز قابلتوجه است. تصمیمگیری چهرههایی مانند دونالد ترامپ، بیش از هر چیز تحت تأثیر فضای رسانهای و افکار عمومی است. زمانی که تصاویر اجساد معترضان ایرانی بهطور گسترده در شبکههای اجتماعی و رسانههای جهانی بازنشر میشود، بیتفاوتی دیگر یک گزینه ساده نیست. فشار افکار عمومی میتواند واکنش سریعتر، موضعگیری صریحتر و اقدامات عملیتری را برای جلوگیری از ادامه کشتار رقم بزند.
اهمیت انتشار این تصاویر تنها در افشاگری خلاصه نمیشود، بلکه در پیشگیری از کشتار بیشتر معنا پیدا میکند. حکومتهایی که میدانند هر جنایتشان ممکن است در همان روز در سطح جهانی دیده شود، با احتیاط بیشتری عمل میکنند. دیدهشدن اجساد قربانیان، هزینه سیاسی و بینالمللی سرکوب را بالا میبرد و میتواند جان معترضان بیشتری را نجات دهد. به همین دلیل، هر تصویر و هر ویدئو، فراتر از یک سند، به یک ابزار بازدارنده تبدیل میشود.
از سوی دیگر، این تصاویر پیام روشنی به مردم ایران نیز میدهند: اینکه قربانیان فراموش نشدهاند و صدای آنها خاموش نمانده است. انتشار جهانی تصاویر اجساد معترضان، پیوندی میان مبارزه داخلی و حمایت خارجی ایجاد میکند و نشان میدهد که مقاومت مردم ایران، تنها در مرزهای کشور محدود نمانده است. این همبستگی جهانی، امید و انگیزه ادامه مسیر را تقویت میکند.
در نهایت، آزادی نتیجه ترکیب شجاعت در میدان و شجاعت در افشاگری است. انتشار جهانی تصاویر اجساد معترضان، حقیقتی را به جهان تحمیل میکند که دیگر قابل انکار نیست. این حقیقت میتواند جامعه جهانی را به واکنشی سریعتر و مؤثرتر وادار کند، فشار بر حکومت سرکوبگر را افزایش دهد و ایران را یک گام دیگر به آزادی نزدیکتر سازد. تا زمانی که این تصاویر دیده شوند و فراموش نشوند، راه سرکوب هموار نخواهد بود.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
از خون جوانان وطن لاله دمیده
شاعر:عارف قزوینی
خواننده:پرستو احمدی
شاعر:عارف قزوینی
خواننده:پرستو احمدی
❤2
اهداف احتمالی حمله قریب الوقوع ترامپ به ایران در دفاع از معترضان
با افزایش اعتراضات داخلی در ایران و سرکوب و کشتار گسترده مردم توسط رژیم جمهوری اسلامی، برخی تحلیلگران پیشبینی کردهاند که ایالات متحده، تحت رهبری دونالد ترامپ، ممکن است اقدام نظامی انجام دهد برای حمایت از معترضان و جلوگیری از کشتار بیشتر.
در این سناریو، تمرکز آمریکا بر تضعیف توان سرکوب و بازدارندگی رژیم خواهد بود، نه آسیب به مردم عادی یا زیرساختهای غیرنظامی.
بر اساس تحلیلها، اهداف احتمالی این حمله ممکن است شامل موارد زیر باشد:
۱. مقر نیروهای سرکوبگر و نهادهای امنیتی: مراکز اصلی که قدرت رژیم در کنترل داخلی و سرکوب اعتراضات را تضمین میکنند.
۲. مخفیگاه و بیت رهبر جمهوری اسلامی (خامنهای): برای کاهش فرماندهی و انسجام قدرت و ایجاد فشار روانی بر رژیم.
۳. سران کشوری و لشکری: حلقه تصمیمگیری سیاسی و نظامی که توان واکنش سریع و هماهنگ رژیم را تشکیل میدهند.
۴. جلسات شورای عالی امنیت ملی: بالاترین نهاد هماهنگی امنیتی، که از نظر تحلیلگران هدفی راهبردی برای فلج کردن تصمیمات نظامی و امنیتی رژیم است.
۵. توان موشکی جمهوری اسلامی: برای جلوگیری از پاسخ متقابل و کاهش ریسک گسترش درگیری به سطح منطقهای.
۶. ابعاد روانی و نمادین، مانند آرامگاه آیتالله خمینی: هدف، ایجاد تضعیف روحیه نیروهای سرکوب و حامیان رژیم است، نه تخریب فیزیکی یا آسیب به مردم.
در این تحلیل، حمله احتمالی ترامپ یک اقدام دفاعی و حمایتی برای مردم ایران و معترضان تلقی میشود، با هدف افزایش فشار بر رژیم و تسهیل مسیر تغییر سیاسی ، با حداقل آسیب رساندن به جامعه غیرنظامی.
https://t.me/irantomarrow
با افزایش اعتراضات داخلی در ایران و سرکوب و کشتار گسترده مردم توسط رژیم جمهوری اسلامی، برخی تحلیلگران پیشبینی کردهاند که ایالات متحده، تحت رهبری دونالد ترامپ، ممکن است اقدام نظامی انجام دهد برای حمایت از معترضان و جلوگیری از کشتار بیشتر.
در این سناریو، تمرکز آمریکا بر تضعیف توان سرکوب و بازدارندگی رژیم خواهد بود، نه آسیب به مردم عادی یا زیرساختهای غیرنظامی.
بر اساس تحلیلها، اهداف احتمالی این حمله ممکن است شامل موارد زیر باشد:
۱. مقر نیروهای سرکوبگر و نهادهای امنیتی: مراکز اصلی که قدرت رژیم در کنترل داخلی و سرکوب اعتراضات را تضمین میکنند.
۲. مخفیگاه و بیت رهبر جمهوری اسلامی (خامنهای): برای کاهش فرماندهی و انسجام قدرت و ایجاد فشار روانی بر رژیم.
۳. سران کشوری و لشکری: حلقه تصمیمگیری سیاسی و نظامی که توان واکنش سریع و هماهنگ رژیم را تشکیل میدهند.
۴. جلسات شورای عالی امنیت ملی: بالاترین نهاد هماهنگی امنیتی، که از نظر تحلیلگران هدفی راهبردی برای فلج کردن تصمیمات نظامی و امنیتی رژیم است.
۵. توان موشکی جمهوری اسلامی: برای جلوگیری از پاسخ متقابل و کاهش ریسک گسترش درگیری به سطح منطقهای.
۶. ابعاد روانی و نمادین، مانند آرامگاه آیتالله خمینی: هدف، ایجاد تضعیف روحیه نیروهای سرکوب و حامیان رژیم است، نه تخریب فیزیکی یا آسیب به مردم.
در این تحلیل، حمله احتمالی ترامپ یک اقدام دفاعی و حمایتی برای مردم ایران و معترضان تلقی میشود، با هدف افزایش فشار بر رژیم و تسهیل مسیر تغییر سیاسی ، با حداقل آسیب رساندن به جامعه غیرنظامی.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
شهدا زندهاند؛ معنا و روشنی راه در انقلاب مردم ایران
اگر به این کلام باور داشته باشیم که «شهدا نمردهاند، بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند»، آنگاه نگاه ما به مرگ، رنج و فقدان آنها دگرگون میشود.
در این چارچوب اعتقادی، کشتهشدگان انقلاب مردم ایران صرفاً قربانیان خشونت نیستند؛ آنان حاملان یک هدف والا و نشانههای روشن یک مسیر تاریخیاند. مرگ آنان پایان نیست، بلکه آغاز فهم عمیقتری از معنا و مسئولیت است.
با چنین نگاهی، هدف والای کشتهشدگان—یا همان شهدا—بهتدریج آشکار میشود. آنها جان خود را در راه کرامت انسانی، آزادی و حق انتخاب مردم فدا کردند. این هدف، هدفی فردی یا مقطعی نبود، بلکه افقی جمعی و تاریخی داشت. به همین دلیل، مسیر آنها روشن و قابل پیگیری است: مسیری که از آگاهی آغاز میشود، با ایستادگی اخلاقی ادامه مییابد و به رهایی از ستم ختم میشود.
در این برداشت، اندوه جای خود را به نوعی آرامش و حتی شادی درونی میدهد؛ نه از جنس شادی سطحی، بلکه از جنس اطمینان. اطمینان به اینکه خون ریختهشده بیمعنا نبوده و فداکاریها در خلأ اتفاق نیفتادهاند. وقتی باور داریم که شهدا زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میگیرند، فقدان آنها به مسئولیتی زنده در وجدان جامعه تبدیل میشود.
از همینجا، خروش در برابر حکومت ستمگر معنایی ژرفتر مییابد. ایستادن در برابر ساختاری که سالها بر پایه سرکوب، دروغ و غارت بنا شده، دیگر صرفاً یک واکنش احساسی نیست، بلکه ادامه همان راهی است که شهدا با جان خود گشودند. این خروش، پیش از آنکه فریاد باشد، آگاهی است؛ و پیش از آنکه تقابل باشد، مطالبه عدالت است.
در این میان، نقش حامیان پلشت این ساختار نیز روشنتر میشود؛ آنان که سالها با برچسبهای گوناگون، از جمله اصلاحطلب و اصولگرا، از منافع اقتصادی و سیاسی این حکومت بهره بردهاند و در سکوت یا مشارکت، نان خود را در خون مردم زدهاند. افشای این همدستی، بخشی از همان مسیر روشن شهداست؛ مسیری که اجازه نمیدهد حقیقت در پشت نامها و جناحها پنهان شود.
با این نگاه، خون کشتهشدگان بر زمین نریخته است. هر قطره آن، به پرسشی اخلاقی تبدیل شده که جامعه را به حرکت وامیدارد: آیا راه آنان ادامه خواهد یافت یا فراموش خواهد شد؟ پاسخ به این پرسش، نه در سوگواری صرف، بلکه در پایبندی به ارزشهایی است که آنان برایش جان دادند.
در نهایت، اگر شهدا زندهاند، پس راهشان نیز زنده است. و اگر راه زنده است، خروش آگاهانه در برابر ستم، ارزشمندتر، معنادارتر و مسئولانهتر میشود؛ چرا که این خروش، ادامه همان زندگی است که شهدا در سطحی والاتر به آن دست یافتهاند.
https://t.me/irantomarrow
اگر به این کلام باور داشته باشیم که «شهدا نمردهاند، بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند»، آنگاه نگاه ما به مرگ، رنج و فقدان آنها دگرگون میشود.
در این چارچوب اعتقادی، کشتهشدگان انقلاب مردم ایران صرفاً قربانیان خشونت نیستند؛ آنان حاملان یک هدف والا و نشانههای روشن یک مسیر تاریخیاند. مرگ آنان پایان نیست، بلکه آغاز فهم عمیقتری از معنا و مسئولیت است.
با چنین نگاهی، هدف والای کشتهشدگان—یا همان شهدا—بهتدریج آشکار میشود. آنها جان خود را در راه کرامت انسانی، آزادی و حق انتخاب مردم فدا کردند. این هدف، هدفی فردی یا مقطعی نبود، بلکه افقی جمعی و تاریخی داشت. به همین دلیل، مسیر آنها روشن و قابل پیگیری است: مسیری که از آگاهی آغاز میشود، با ایستادگی اخلاقی ادامه مییابد و به رهایی از ستم ختم میشود.
در این برداشت، اندوه جای خود را به نوعی آرامش و حتی شادی درونی میدهد؛ نه از جنس شادی سطحی، بلکه از جنس اطمینان. اطمینان به اینکه خون ریختهشده بیمعنا نبوده و فداکاریها در خلأ اتفاق نیفتادهاند. وقتی باور داریم که شهدا زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میگیرند، فقدان آنها به مسئولیتی زنده در وجدان جامعه تبدیل میشود.
از همینجا، خروش در برابر حکومت ستمگر معنایی ژرفتر مییابد. ایستادن در برابر ساختاری که سالها بر پایه سرکوب، دروغ و غارت بنا شده، دیگر صرفاً یک واکنش احساسی نیست، بلکه ادامه همان راهی است که شهدا با جان خود گشودند. این خروش، پیش از آنکه فریاد باشد، آگاهی است؛ و پیش از آنکه تقابل باشد، مطالبه عدالت است.
در این میان، نقش حامیان پلشت این ساختار نیز روشنتر میشود؛ آنان که سالها با برچسبهای گوناگون، از جمله اصلاحطلب و اصولگرا، از منافع اقتصادی و سیاسی این حکومت بهره بردهاند و در سکوت یا مشارکت، نان خود را در خون مردم زدهاند. افشای این همدستی، بخشی از همان مسیر روشن شهداست؛ مسیری که اجازه نمیدهد حقیقت در پشت نامها و جناحها پنهان شود.
با این نگاه، خون کشتهشدگان بر زمین نریخته است. هر قطره آن، به پرسشی اخلاقی تبدیل شده که جامعه را به حرکت وامیدارد: آیا راه آنان ادامه خواهد یافت یا فراموش خواهد شد؟ پاسخ به این پرسش، نه در سوگواری صرف، بلکه در پایبندی به ارزشهایی است که آنان برایش جان دادند.
در نهایت، اگر شهدا زندهاند، پس راهشان نیز زنده است. و اگر راه زنده است، خروش آگاهانه در برابر ستم، ارزشمندتر، معنادارتر و مسئولانهتر میشود؛ چرا که این خروش، ادامه همان زندگی است که شهدا در سطحی والاتر به آن دست یافتهاند.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
لزوم اصلاح ساختار وزارت بهداشت و نظام پزشکی در ایران: مقابله با حامیان رژیم قاتل
وزارت بهداشت و نظام پزشکی، بهعنوان نهادهای حیاتی برای سلامت عمومی و اعتماد اجتماعی، باید فراتر از هر گونه وابستگی سیاسی یا ایدئولوژیک عمل کنند. این نهادها موظفاند جان و سلامت مردم را حفظ کنند، بدون آنکه منفعت شخصی یا وفاداری به حکومت سرکوبگر را بر اخلاق و حرفه خود ترجیح دهند. اما متأسفانه شواهد نشان میدهد که در این ساختارها، پزشکان، دندانپزشکان و داروسازانی حضور دارند که علیرغم قسم اخلاقی و سوگند حرفهای، از رژیم قاتل و سرکوبگر حمایت کردهاند.
این حمایتها میتواند به شکلهای مختلفی بروز کند: نادیده گرفتن نقض حقوق بیماران، سکوت در برابر سرکوب اعتراضات مردم، همکاری غیرمستقیم با نهادهای سرکوب و حتی بهرهبرداری از رانتهای حکومتی. پزشکان، دندانپزشکان و داروسازانی که چنین رفتارهایی دارند، نه تنها اعتماد عمومی را خدشهدار میکنند، بلکه اخلاق پزشکی و هدف اصلی حرفه خود را زیر سوال میبرند.
لزوم اصلاح این ساختارها بیش از یک اقدام اداری است؛ یک ضرورت اخلاقی و اجتماعی است. بازنگری در فرآیندهای مدیریتی و نظارتی وزارت بهداشت و نظام پزشکی باید تضمین کند که کسانی که به جای حمایت از سلامت مردم، به تقویت رژیم سرکوبگر میپردازند، در موقعیت تصمیمگیری یا اجرای سیاستهای درمانی قرار نداشته باشند. این اصلاح میتواند شامل شفافسازی عملکرد اعضا، بازنگری در امتیازات و انتصابات، و ایجاد سازوکارهای مستقل نظارتی باشد.
تأکید بر اصلاح و حذف عناصر وابسته، به معنی تخریب حرفه پزشکی نیست؛ بلکه برعکس، اعتبار و استقلال حرفه را تقویت میکند. جامعه پزشکی ایران تنها زمانی میتواند اعتماد مردم را بازگرداند که نشان دهد حمایت از سلامت و جان انسانها فراتر از وابستگیهای سیاسی است و هیچ عاملی نمیتواند بر تعهد اخلاقی پزشکان، دندانپزشکان و داروسازان برتری پیدا کند.
در نهایت، پاکسازی و اصلاح وزارت بهداشت و نظام پزشکی یک گام کلیدی در مسیر بازسازی اعتماد اجتماعی و تضمین عدالت سلامت است. جامعه پزشکی که در آن پزشکان، دندانپزشکان و داروسازان متعهد و اخلاقمدار بر تصمیمگیریها مسلط باشند، نه تنها سلامت جسمانی مردم را تأمین میکند، بلکه نشان میدهد که حرفه پزشکی میتواند مستقل، شجاع و انسانی باقی بماند، حتی در برابر قدرتهای سرکوبگر.
وزارت بهداشت و نظام پزشکی، بهعنوان نهادهای حیاتی برای سلامت عمومی و اعتماد اجتماعی، باید فراتر از هر گونه وابستگی سیاسی یا ایدئولوژیک عمل کنند. این نهادها موظفاند جان و سلامت مردم را حفظ کنند، بدون آنکه منفعت شخصی یا وفاداری به حکومت سرکوبگر را بر اخلاق و حرفه خود ترجیح دهند. اما متأسفانه شواهد نشان میدهد که در این ساختارها، پزشکان، دندانپزشکان و داروسازانی حضور دارند که علیرغم قسم اخلاقی و سوگند حرفهای، از رژیم قاتل و سرکوبگر حمایت کردهاند.
این حمایتها میتواند به شکلهای مختلفی بروز کند: نادیده گرفتن نقض حقوق بیماران، سکوت در برابر سرکوب اعتراضات مردم، همکاری غیرمستقیم با نهادهای سرکوب و حتی بهرهبرداری از رانتهای حکومتی. پزشکان، دندانپزشکان و داروسازانی که چنین رفتارهایی دارند، نه تنها اعتماد عمومی را خدشهدار میکنند، بلکه اخلاق پزشکی و هدف اصلی حرفه خود را زیر سوال میبرند.
لزوم اصلاح این ساختارها بیش از یک اقدام اداری است؛ یک ضرورت اخلاقی و اجتماعی است. بازنگری در فرآیندهای مدیریتی و نظارتی وزارت بهداشت و نظام پزشکی باید تضمین کند که کسانی که به جای حمایت از سلامت مردم، به تقویت رژیم سرکوبگر میپردازند، در موقعیت تصمیمگیری یا اجرای سیاستهای درمانی قرار نداشته باشند. این اصلاح میتواند شامل شفافسازی عملکرد اعضا، بازنگری در امتیازات و انتصابات، و ایجاد سازوکارهای مستقل نظارتی باشد.
تأکید بر اصلاح و حذف عناصر وابسته، به معنی تخریب حرفه پزشکی نیست؛ بلکه برعکس، اعتبار و استقلال حرفه را تقویت میکند. جامعه پزشکی ایران تنها زمانی میتواند اعتماد مردم را بازگرداند که نشان دهد حمایت از سلامت و جان انسانها فراتر از وابستگیهای سیاسی است و هیچ عاملی نمیتواند بر تعهد اخلاقی پزشکان، دندانپزشکان و داروسازان برتری پیدا کند.
در نهایت، پاکسازی و اصلاح وزارت بهداشت و نظام پزشکی یک گام کلیدی در مسیر بازسازی اعتماد اجتماعی و تضمین عدالت سلامت است. جامعه پزشکی که در آن پزشکان، دندانپزشکان و داروسازان متعهد و اخلاقمدار بر تصمیمگیریها مسلط باشند، نه تنها سلامت جسمانی مردم را تأمین میکند، بلکه نشان میدهد که حرفه پزشکی میتواند مستقل، شجاع و انسانی باقی بماند، حتی در برابر قدرتهای سرکوبگر.
شاهین مدرس:
منبع موثق از تهران:
عوامل جمهوری اسلامی به شماری از مجروحین تیر خلاص زده و آنها را به قتل رساندهاند.
https://t.me/irantomarrow
منبع موثق از تهران:
عوامل جمهوری اسلامی به شماری از مجروحین تیر خلاص زده و آنها را به قتل رساندهاند.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
خبر فوری: در چندین شهر کوچک ایران که از کنترل رژیم خارج شدهاند، (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) با استفاده از تیربارهای سنگین، سلاحهای خودکار و تسلیحات پیشرفته نظامی حملات را آغاز کرده است.
https://t.me/irantomarrow
⚡️
https://t.me/irantomarrow
⚡️
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
خبرنگار ارشدِ BBC Persian:
لوشان (شهری در شمال ایران) تا دیروز در دست مردم بود؛ آنها کل شهر را در اختیار داشتند.
دیروز نیروهای کمکی نظامی با تیربار وارد شدند و همه را درهم کوبیدند (قتلعام/سرکوب کردند).
https://t.me/irantomarrow
لوشان (شهری در شمال ایران) تا دیروز در دست مردم بود؛ آنها کل شهر را در اختیار داشتند.
دیروز نیروهای کمکی نظامی با تیربار وارد شدند و همه را درهم کوبیدند (قتلعام/سرکوب کردند).
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
بحران باور به حق انتخاب: چرا حتی دمکراسیخواهان ایرانی به اراده مردم اعتماد ندارند؟
در سالهای اخیر، مفهوم «دمکراسیخواهی» به یکی از پرکاربردترین و در عین حال مبهمترین واژهها در فضای سیاسی ایران تبدیل شده است. گروهها و جریانهای متعددی خود را مدافع آزادی، حقوق بشر و حاکمیت مردم معرفی میکنند، اما با نگاهی دقیقتر به مواضع و رفتارهای آنان، تردیدهای جدی درباره میزان باور واقعیشان به اصول بنیادین دمکراسی پدیدار میشود. یکی از مهمترین این اصول، حق مردم برای انتخاب نوع حکومت آینده از طریق یک روند آزاد، شفاف و دمکراتیک است؛ حقی که ظاهراً حتی از سوی برخی گروههای مدعی دمکراسیخواهی نیز به رسمیت شناخته نمیشود.
بسیاری از این جریانها، پیشاپیش نسخهای مشخص از «نظام مطلوب» خود را ارائه میدهند و آن را تنها گزینه قابل قبول میدانند. در چنین رویکردی، مردم نه بهعنوان صاحبان اصلی حق تعیین سرنوشت، بلکه صرفاً بهعنوان نیرویی برای تأیید یک طرح از پیش تعیینشده تلقی میشوند. این نگاه، هرچند ممکن است با شعارهای زیبا و واژههای فریبنده همراه باشد، در عمل تفاوت چندانی با تفکر اقتدارگرایانه ندارد؛ زیرا نتیجه نهایی از قبل مشخص شده و انتخاب آزاد معنای خود را از دست میدهد.
تناقض زمانی آشکارتر میشود که همین گروهها، در برابر ایدههایی مانند برگزاری یک رفراندوم آزاد و بیطرفانه یا سپردن تصمیم نهایی به رأی مردم، موضعی منفی یا مشروط اتخاذ میکنند. گویی اعتماد به مردم تنها تا جایی معتبر است که نتیجه انتخاب آنان با دیدگاه ایدئولوژیک این جریانها همخوانی داشته باشد. این رویکرد نهتنها با روح دمکراسی در تضاد است، بلکه نوعی بیاعتمادی عمیق به بلوغ سیاسی جامعه را نیز آشکار میسازد.
در این میان، گروههای چپ – با وجود تنوع گسترده گرایشها – اغلب حتی صریحتر از دیگران با ایده انتخاب آزاد نوع حکومت توسط مردم مسئله دارند. در بسیاری از گفتمانهای چپ، مفاهیمی چون «ضرورت تاریخی»، «رسالت طبقاتی» یا «مسیر اجتنابناپذیر عدالت اجتماعی» جایگزین اراده آزاد شهروندان میشود. در چنین چارچوبی، دمکراسی نه یک اصل بنیادین، بلکه ابزاری موقت و مشروط است که تنها در صورت همسویی با اهداف ایدئولوژیک مشروعیت مییابد.
اگر قرار است آیندهای متفاوت و پایدار برای ایران شکل بگیرد، نخستین و غیرقابلچشمپوشیترین گام، پذیرش بیقیدوشرط حق مردم در تعیین سرنوشت خویش است؛ حتی اگر نتیجه این انتخاب با باورها و ترجیحات سیاسی ما همخوانی نداشته باشد. دمکراسی واقعی دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا میکند: احترام به انتخاب مردم، نه هدایت، مهندسی یا محدود کردن آن. بدون این اصل، هر ادعایی درباره دمکراسیخواهی، صرفنظر از اینکه از سوی کدام جریان یا ایدئولوژی مطرح شود، چیزی جز شعاری توخالی نخواهد بود.
https://t.me/irantomarrow
در سالهای اخیر، مفهوم «دمکراسیخواهی» به یکی از پرکاربردترین و در عین حال مبهمترین واژهها در فضای سیاسی ایران تبدیل شده است. گروهها و جریانهای متعددی خود را مدافع آزادی، حقوق بشر و حاکمیت مردم معرفی میکنند، اما با نگاهی دقیقتر به مواضع و رفتارهای آنان، تردیدهای جدی درباره میزان باور واقعیشان به اصول بنیادین دمکراسی پدیدار میشود. یکی از مهمترین این اصول، حق مردم برای انتخاب نوع حکومت آینده از طریق یک روند آزاد، شفاف و دمکراتیک است؛ حقی که ظاهراً حتی از سوی برخی گروههای مدعی دمکراسیخواهی نیز به رسمیت شناخته نمیشود.
بسیاری از این جریانها، پیشاپیش نسخهای مشخص از «نظام مطلوب» خود را ارائه میدهند و آن را تنها گزینه قابل قبول میدانند. در چنین رویکردی، مردم نه بهعنوان صاحبان اصلی حق تعیین سرنوشت، بلکه صرفاً بهعنوان نیرویی برای تأیید یک طرح از پیش تعیینشده تلقی میشوند. این نگاه، هرچند ممکن است با شعارهای زیبا و واژههای فریبنده همراه باشد، در عمل تفاوت چندانی با تفکر اقتدارگرایانه ندارد؛ زیرا نتیجه نهایی از قبل مشخص شده و انتخاب آزاد معنای خود را از دست میدهد.
تناقض زمانی آشکارتر میشود که همین گروهها، در برابر ایدههایی مانند برگزاری یک رفراندوم آزاد و بیطرفانه یا سپردن تصمیم نهایی به رأی مردم، موضعی منفی یا مشروط اتخاذ میکنند. گویی اعتماد به مردم تنها تا جایی معتبر است که نتیجه انتخاب آنان با دیدگاه ایدئولوژیک این جریانها همخوانی داشته باشد. این رویکرد نهتنها با روح دمکراسی در تضاد است، بلکه نوعی بیاعتمادی عمیق به بلوغ سیاسی جامعه را نیز آشکار میسازد.
در این میان، گروههای چپ – با وجود تنوع گسترده گرایشها – اغلب حتی صریحتر از دیگران با ایده انتخاب آزاد نوع حکومت توسط مردم مسئله دارند. در بسیاری از گفتمانهای چپ، مفاهیمی چون «ضرورت تاریخی»، «رسالت طبقاتی» یا «مسیر اجتنابناپذیر عدالت اجتماعی» جایگزین اراده آزاد شهروندان میشود. در چنین چارچوبی، دمکراسی نه یک اصل بنیادین، بلکه ابزاری موقت و مشروط است که تنها در صورت همسویی با اهداف ایدئولوژیک مشروعیت مییابد.
اگر قرار است آیندهای متفاوت و پایدار برای ایران شکل بگیرد، نخستین و غیرقابلچشمپوشیترین گام، پذیرش بیقیدوشرط حق مردم در تعیین سرنوشت خویش است؛ حتی اگر نتیجه این انتخاب با باورها و ترجیحات سیاسی ما همخوانی نداشته باشد. دمکراسی واقعی دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا میکند: احترام به انتخاب مردم، نه هدایت، مهندسی یا محدود کردن آن. بدون این اصل، هر ادعایی درباره دمکراسیخواهی، صرفنظر از اینکه از سوی کدام جریان یا ایدئولوژی مطرح شود، چیزی جز شعاری توخالی نخواهد بود.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
وقتی «سابقه مدیریت» بهانه میشود؛ مقایسهای با کارنامه واقعی حکمرانی در جمهوری اسلامی
یکی از انتقادهایی که بارها علیه شاهزاده رضا پهلوی مطرح میشود این است که «او حتی سابقه مدیریت یک اداره را هم نداشته، پس چگونه میخواهد ایران را اداره کند؟». این پرسش اگر قرار است جدی گرفته شود، باید در پرتو تجربه عینی حکمرانی در جمهوری اسلامی و با نگاه به مثالهای مشخص و واقعی بررسی شود؛ مثالهایی که خودِ مدافعان این انتقاد نیز نمیتوانند آنها را نادیده بگیرند.
نخست باید به روحالله خمینی اشاره کرد؛ فردی که بدون هیچ سابقه اجرایی یا مدیریتی، بدون تحصیلات مدرن و بدون شناخت از اقتصاد، سیاست عمومی یا روابط بینالملل، قدرت را در دست گرفت. نتیجه این «بیسابقگی مدیریتی» نهتنها مانع حکومتداری نشد، بلکه کشور را وارد مسیری کرد که پیامدهای آن—از جنگ و سرکوب گرفته تا فروپاشی نهادی—هنوز ادامه دارد.
پس از او، علی خامنهای به رهبری رسید؛ کسی که پیشینهاش قبل از ریاست حمهوری عمدتاً وعظ و فعالیت مذهبی بود و نه مدیریت کلان. ناآشنایی او با مفاهیم پایه علمی و فنی بارها در سخنرانیها آشکار شد و سالها تمرکز قدرت در دست فردی غیرپاسخگو و فاقد تخصص حکمرانی، کشور را به بنبستهای عمیق سیاسی و اقتصادی کشاند.
محمد خاتمی، که چهرهای فرهنگی و مذهبی محسوب میشد، عملاً با پیشینهای از منبر و فعالیت تبلیغی به ریاستجمهوری رسید. ناتوانی او در اعمال مدیریت مؤثر و ایستادگی در برابر ساختار قدرت، نمونه دیگری است از اینکه «سابقه اداره یک نهاد» هرگز معیار اصلی نبوده و نتیجه آن هم اصلاحاتی نیمهکاره و ناامیدی اجتماعی بود.
محمود احمدینژاد نمونهای عینیتر از ضعف مدیریتی و دیپلماتیک است. رئیسجمهوری که در پاسخ به پرسش ساده «How are you?» به مدودف گفت «Yes»، نماد ناتوانی در ابتداییترین سطح ارتباط بینالمللی شد. این فقط یک اشتباه زبانی نبود، بلکه نشانهای از ناآمادگی کامل برای تعامل با جهان بود. شخصی که حتی در رفتار و گفتار فردی دچار مشکل بود به نحوی که زیپ شلوار خود را هم نمیتوانست بندد، اقتصاد و سیاست خارجی کشور را در دست گرفت و نتیجه آن تحریمهای گسترده و بحرانهای عمیق بود.
ابراهیم رئیسی نیز با تحصیلات محدود شش کلاسه و بدون تجربه مؤثر در مدیریت اجرایی کلان، به ریاستجمهوری رسید. او حتی در تلفظ واژهای رایج مانند «پروپاگاندا» دچار خطا میشد و آن را «پروپگَانی» میگفت؛ موضوعی که فراتر از یک لغزش زبانی، نشاندهنده ناآشنایی با مفاهیم پایه سیاست و رسانه است. کارنامه دولت او نیز چیزی جز تشدید فقر، انزوا و بحران نبود.
مسعود پزشکیان هم با وجود پیشینه پزشکی، با اظهارنظرهایی شناخته شد که فاصله او با مفاهیم اجتماعی و فنی روز را نشان میداد؛ از جمله زمانی که «نسل Z» را بهاشتباه «نسلِ ضد» تعبیر کرد، یا برداشت نادرستش از نحوه کار کولر گازی. این نمونهها نشان میدهد که حتی آشنایی با مفاهیم ابتدایی جامعه و فناوری نیز شرط لازم برای تصدی قدرت نبوده است.
حال در برابر این کارنامه، پرسش این است: چرا ایراد «نداشتن سابقه مدیریت یک اداره» فقط در مورد شاهزاده رضا پهلوی مطرح میشود؟ شاهزاده از نوجوانی در ایران و در جوانی در خارج از کشور آموزشهای نظامی، خلبانی و آشنایی با کشورداری را بهطور منظم دیده است. او به فارسی، انگلیسی و فرانسه مسلط است و میتواند بدون مترجم با جهان ارتباط موثر برقرار کند؛ مزیتی که همه رهبران جمهوری اسلامی از آن محروم بودهاند.
از همه مهمتر، او بارها تأکید کرده که اداره ایران—بهویژه در دوران گذار—کار یک فرد نیست. در کنار او تیمی زبده از اقتصاددانان، جامعهشناسان، پزشکان و دیگر نخبگان داخل و خارج از کشور کشور را مدیریت خواهند کرد. در صورت تداوم اعتماد مردم، این همکاری میتواند ادامه یابد و در غیر این صورت، تصمیم نهایی با رأی مردم خواهد بود.
تجربه چهار دهه گذشته بهروشنی نشان داده است که مشکل ایران نه نداشتن «سابقه مدیریت یک اداره»، بلکه فقدان دانش، شایستگی، پاسخگویی و احترام به عقل جمعی بوده است. با این معیار، پرسش اصلی دیگر این نیست که چه کسی سابقه امضای اداری داشته، بلکه این است که چه کسی توانایی یادگیری، استفاده از تیم متخصص و سپردن سرنوشت کشور به اراده مردم را دارد.
https://t.me/irantomarrow
یکی از انتقادهایی که بارها علیه شاهزاده رضا پهلوی مطرح میشود این است که «او حتی سابقه مدیریت یک اداره را هم نداشته، پس چگونه میخواهد ایران را اداره کند؟». این پرسش اگر قرار است جدی گرفته شود، باید در پرتو تجربه عینی حکمرانی در جمهوری اسلامی و با نگاه به مثالهای مشخص و واقعی بررسی شود؛ مثالهایی که خودِ مدافعان این انتقاد نیز نمیتوانند آنها را نادیده بگیرند.
نخست باید به روحالله خمینی اشاره کرد؛ فردی که بدون هیچ سابقه اجرایی یا مدیریتی، بدون تحصیلات مدرن و بدون شناخت از اقتصاد، سیاست عمومی یا روابط بینالملل، قدرت را در دست گرفت. نتیجه این «بیسابقگی مدیریتی» نهتنها مانع حکومتداری نشد، بلکه کشور را وارد مسیری کرد که پیامدهای آن—از جنگ و سرکوب گرفته تا فروپاشی نهادی—هنوز ادامه دارد.
پس از او، علی خامنهای به رهبری رسید؛ کسی که پیشینهاش قبل از ریاست حمهوری عمدتاً وعظ و فعالیت مذهبی بود و نه مدیریت کلان. ناآشنایی او با مفاهیم پایه علمی و فنی بارها در سخنرانیها آشکار شد و سالها تمرکز قدرت در دست فردی غیرپاسخگو و فاقد تخصص حکمرانی، کشور را به بنبستهای عمیق سیاسی و اقتصادی کشاند.
محمد خاتمی، که چهرهای فرهنگی و مذهبی محسوب میشد، عملاً با پیشینهای از منبر و فعالیت تبلیغی به ریاستجمهوری رسید. ناتوانی او در اعمال مدیریت مؤثر و ایستادگی در برابر ساختار قدرت، نمونه دیگری است از اینکه «سابقه اداره یک نهاد» هرگز معیار اصلی نبوده و نتیجه آن هم اصلاحاتی نیمهکاره و ناامیدی اجتماعی بود.
محمود احمدینژاد نمونهای عینیتر از ضعف مدیریتی و دیپلماتیک است. رئیسجمهوری که در پاسخ به پرسش ساده «How are you?» به مدودف گفت «Yes»، نماد ناتوانی در ابتداییترین سطح ارتباط بینالمللی شد. این فقط یک اشتباه زبانی نبود، بلکه نشانهای از ناآمادگی کامل برای تعامل با جهان بود. شخصی که حتی در رفتار و گفتار فردی دچار مشکل بود به نحوی که زیپ شلوار خود را هم نمیتوانست بندد، اقتصاد و سیاست خارجی کشور را در دست گرفت و نتیجه آن تحریمهای گسترده و بحرانهای عمیق بود.
ابراهیم رئیسی نیز با تحصیلات محدود شش کلاسه و بدون تجربه مؤثر در مدیریت اجرایی کلان، به ریاستجمهوری رسید. او حتی در تلفظ واژهای رایج مانند «پروپاگاندا» دچار خطا میشد و آن را «پروپگَانی» میگفت؛ موضوعی که فراتر از یک لغزش زبانی، نشاندهنده ناآشنایی با مفاهیم پایه سیاست و رسانه است. کارنامه دولت او نیز چیزی جز تشدید فقر، انزوا و بحران نبود.
مسعود پزشکیان هم با وجود پیشینه پزشکی، با اظهارنظرهایی شناخته شد که فاصله او با مفاهیم اجتماعی و فنی روز را نشان میداد؛ از جمله زمانی که «نسل Z» را بهاشتباه «نسلِ ضد» تعبیر کرد، یا برداشت نادرستش از نحوه کار کولر گازی. این نمونهها نشان میدهد که حتی آشنایی با مفاهیم ابتدایی جامعه و فناوری نیز شرط لازم برای تصدی قدرت نبوده است.
حال در برابر این کارنامه، پرسش این است: چرا ایراد «نداشتن سابقه مدیریت یک اداره» فقط در مورد شاهزاده رضا پهلوی مطرح میشود؟ شاهزاده از نوجوانی در ایران و در جوانی در خارج از کشور آموزشهای نظامی، خلبانی و آشنایی با کشورداری را بهطور منظم دیده است. او به فارسی، انگلیسی و فرانسه مسلط است و میتواند بدون مترجم با جهان ارتباط موثر برقرار کند؛ مزیتی که همه رهبران جمهوری اسلامی از آن محروم بودهاند.
از همه مهمتر، او بارها تأکید کرده که اداره ایران—بهویژه در دوران گذار—کار یک فرد نیست. در کنار او تیمی زبده از اقتصاددانان، جامعهشناسان، پزشکان و دیگر نخبگان داخل و خارج از کشور کشور را مدیریت خواهند کرد. در صورت تداوم اعتماد مردم، این همکاری میتواند ادامه یابد و در غیر این صورت، تصمیم نهایی با رأی مردم خواهد بود.
تجربه چهار دهه گذشته بهروشنی نشان داده است که مشکل ایران نه نداشتن «سابقه مدیریت یک اداره»، بلکه فقدان دانش، شایستگی، پاسخگویی و احترام به عقل جمعی بوده است. با این معیار، پرسش اصلی دیگر این نیست که چه کسی سابقه امضای اداری داشته، بلکه این است که چه کسی توانایی یادگیری، استفاده از تیم متخصص و سپردن سرنوشت کشور به اراده مردم را دارد.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
قرآن بر سر نیزه؛ تکرار یک فریب تاریخی از صفین تا امروز
امروز بار دیگر صحنهای تلخ و آشنا در برابر چشم مردم ایران و جهان قرار گرفت؛ صحنهای که نهتنها یادآور رنج و سرکوب معترضان بیدفاع است، بلکه یکی از شناختهشدهترین فریبهای تاریخی در استفاده ابزاری از دین را زنده میکند. طرفداران رژیم جمهوری اسلامی با در دست گرفتن قرآنهای سوخته، کوشیدند خود را مدافع دین و مقدسات نشان دهند؛ قرآنهایی که در پی آتشزدن مساجدی به نمایش درآمدند که پیشتر به محل تیراندازی نیروهای سرکوبگر رژیم به سوی معترضان غیرمسلح تبدیل شده بودند.
مساجدی که باید پناهگاه مردم، محل امنیت، آرامش و نیایش باشند، به پایگاه خشونت بدل شدند؛ جایی که گلوله جای دعا را گرفت. اکنون همان جریان، با بلند کردن قرآنهای سوخته، تلاش میکند حقیقت را وارونه جلوه دهد و مسئولیت سرکوب خونین مردم را پنهان سازد.
این رفتار، شباهتی آشکار به واقعهی جنگ صفین دارد؛ جایی که به پیشنهاد عمروعاص، سپاه ظلم قرآنها را بر سر نیزه کرد تا با سوءاستفاده از تقدس کلام الهی، در برابر حق بایستد و مسیر شکست نظامی را با فریب دینی جبران کند. آن اقدام نه از سر ایمان، بلکه ترفندی سیاسی برای توقف حقیقت و نجات قدرت بود.
امروز نیز همان منطق تکرار میشود: دین نه بهعنوان راهنمای عدالت، بلکه بهعنوان ابزار تبلیغاتی برای سرکوب مردم. قرآنهایی که بر سر دست گرفته میشوند، قرار نیست جان انسانها را حفظ کنند؛ بلکه برای توجیه گلولههایی به کار میروند که سینهی معترضان بیسلاح را هدف قرار دادهاند.
قرآن، کتاب عدالت، آزادی و کرامت انسانی است؛ نه پوششی برای خشونت و نه سپری برای بقای ظلم. کسانی که به نام دین سرکوب میکنند و سپس با نمادهای دینی ژست مظلومیت میگیرند، ادامهدهندهی همان راهی هستند که در صفین، با پیشنهاد عمروعاص، آغاز شد: تحریف حقیقت با استفاده از مقدسات.
مردم ایران امروز، بیش از هر زمان دیگری، این فریب تاریخی را میشناسند. حافظهی تاریخی بیدار است و میداند که قرآن زمانی حرمت دارد که در کنار آن، جان انسان، آزادی و عدالت نیز محترم شمرده شود؛ نه آنکه دین، آخرین ابزار توجیه خشونت و بقای قدرت باشد.
https://t.me/irantomarrow
امروز بار دیگر صحنهای تلخ و آشنا در برابر چشم مردم ایران و جهان قرار گرفت؛ صحنهای که نهتنها یادآور رنج و سرکوب معترضان بیدفاع است، بلکه یکی از شناختهشدهترین فریبهای تاریخی در استفاده ابزاری از دین را زنده میکند. طرفداران رژیم جمهوری اسلامی با در دست گرفتن قرآنهای سوخته، کوشیدند خود را مدافع دین و مقدسات نشان دهند؛ قرآنهایی که در پی آتشزدن مساجدی به نمایش درآمدند که پیشتر به محل تیراندازی نیروهای سرکوبگر رژیم به سوی معترضان غیرمسلح تبدیل شده بودند.
مساجدی که باید پناهگاه مردم، محل امنیت، آرامش و نیایش باشند، به پایگاه خشونت بدل شدند؛ جایی که گلوله جای دعا را گرفت. اکنون همان جریان، با بلند کردن قرآنهای سوخته، تلاش میکند حقیقت را وارونه جلوه دهد و مسئولیت سرکوب خونین مردم را پنهان سازد.
این رفتار، شباهتی آشکار به واقعهی جنگ صفین دارد؛ جایی که به پیشنهاد عمروعاص، سپاه ظلم قرآنها را بر سر نیزه کرد تا با سوءاستفاده از تقدس کلام الهی، در برابر حق بایستد و مسیر شکست نظامی را با فریب دینی جبران کند. آن اقدام نه از سر ایمان، بلکه ترفندی سیاسی برای توقف حقیقت و نجات قدرت بود.
امروز نیز همان منطق تکرار میشود: دین نه بهعنوان راهنمای عدالت، بلکه بهعنوان ابزار تبلیغاتی برای سرکوب مردم. قرآنهایی که بر سر دست گرفته میشوند، قرار نیست جان انسانها را حفظ کنند؛ بلکه برای توجیه گلولههایی به کار میروند که سینهی معترضان بیسلاح را هدف قرار دادهاند.
قرآن، کتاب عدالت، آزادی و کرامت انسانی است؛ نه پوششی برای خشونت و نه سپری برای بقای ظلم. کسانی که به نام دین سرکوب میکنند و سپس با نمادهای دینی ژست مظلومیت میگیرند، ادامهدهندهی همان راهی هستند که در صفین، با پیشنهاد عمروعاص، آغاز شد: تحریف حقیقت با استفاده از مقدسات.
مردم ایران امروز، بیش از هر زمان دیگری، این فریب تاریخی را میشناسند. حافظهی تاریخی بیدار است و میداند که قرآن زمانی حرمت دارد که در کنار آن، جان انسان، آزادی و عدالت نیز محترم شمرده شود؛ نه آنکه دین، آخرین ابزار توجیه خشونت و بقای قدرت باشد.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی