آیکون پرچم ایران در شبکه اجتماعی ایکس از جمعه ۱۹ دی به پرچم شیروخورشید تغییر کرد.
نیکیتا بیر، رییس بخش محصولات ایکس، پیشتر اعلام کرده بود که این شبکه اجتماعی در حال اعمال تغییر در ایموجی پرچم ایران است و این تغییر بهزودی در نسخه وب اجرایی خواهد شد.
به گفته بیر، این تصمیم پس از درخواست یکی از کاربران ایکس اتخاذ شد. این کاربر در پیامی خطاب به ایلان ماسک و نیکیتا بیر خواستار «بهروزرسانی ایموجی پرچم ایران» شده بود.
بیر در پاسخ نوشت که این تغییر «در حال انجام» است و لینکی به بهروزرسانی ثبتشده در یکی از پروژههای ایکس منتشر کرد.
رییس بخش محصولات ایکس همچنین گفت این تغییر احتمالا از فردا در نسخه وب این شبکه اجتماعی فعال خواهد شد.
https://t.me/irantomarrow
نیکیتا بیر، رییس بخش محصولات ایکس، پیشتر اعلام کرده بود که این شبکه اجتماعی در حال اعمال تغییر در ایموجی پرچم ایران است و این تغییر بهزودی در نسخه وب اجرایی خواهد شد.
به گفته بیر، این تصمیم پس از درخواست یکی از کاربران ایکس اتخاذ شد. این کاربر در پیامی خطاب به ایلان ماسک و نیکیتا بیر خواستار «بهروزرسانی ایموجی پرچم ایران» شده بود.
بیر در پاسخ نوشت که این تغییر «در حال انجام» است و لینکی به بهروزرسانی ثبتشده در یکی از پروژههای ایکس منتشر کرد.
رییس بخش محصولات ایکس همچنین گفت این تغییر احتمالا از فردا در نسخه وب این شبکه اجتماعی فعال خواهد شد.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
انقلاب مرحلهبهمرحله؛ منطق تحولات تدریجی در کنش جمعی مردم ایران
تحولات اجتماعی بزرگ معمولاً بهصورت ناگهانی و بیبرنامه رخ نمیدهند، بلکه در قالب مراحلی پیدرپی و بر اساس آزمون و خطا پیش میروند. در این چارچوب، آنچه امروز در کنشهای اعتراضی مردم ایران دیده میشود، از نگاه بسیاری از ناظران، واجد منطق «انقلاب مرحلهبهمرحله» است؛ مدلی که در آن هر گام، زمینهساز گام بعدی میشود.
در روزهای نخست، تمرکز بر نمایش حضور و هماهنگی عمومی بود. فراخوانها در ساعات مشخص شبانه، بیش از آنکه هدف نهایی باشند، کارکرد سنجش ظرفیت اجتماعی، میزان همراهی مردم و واکنش نیروهای حاکم را داشتند. این مرحله، مرحلهی «آزمون فضا» و شکستن ترس اولیه تلقی میشود.
با گذر از این مقطع، تغییر ساعت فراخوانها و جابهجایی زمان کنش جمعی را میتوان نشانهای از ورود به فاز فعالتر دانست؛ فازی که هدف آن افزایش فشار روانی و سیاسی، و گسترش دامنهی حضور اجتماعی است. در تحلیلهای رایج، این تغییرات زمانی خود نشانهای از پویایی و انعطافپذیری حرکت اعتراضی است، نه بینظمی.
در گامهای بعدی، برخی تحلیلگران از تمرکز بر نقاط و مراکز حساس سخن میگویند؛ نه لزوماً بهمعنای اقدام مستقیم، بلکه بهعنوان بخشی از جنگ ارادهها و نمادها. در چنین مرحلهای، «اهمیت نمادین فضا» به اندازهی کنش فیزیکی یا حتی بیشتر از آن برجسته میشود.
از سوی دیگر، متغیرهای بینالمللی نیز در این معادله بیتأثیر نیستند. تهدیدها و مواضع صریح دونالد ترامپ ـ که بهدلیل سابقهی رفتاریاش از نظر بسیاری قابلیت عملی بالایی دارد ـ بهعنوان یک عامل بازدارنده تحلیل میشود. این مواضع، دستکم در سطح محاسبات سیاسی، میتواند هزینهی سرکوب گسترده و کشتار وسیع معترضان را برای حاکمیت افزایش دهد و آن را محتاطتر کند.
همزمان، گزارشها و شواهد غیررسمی حاکی از آن است که نیروهای سرکوب نیز بهمرور با فرسایش روحی، کاهش انگیزه و تردید در ادامهی نقش خود مواجه میشوند. این تضعیف تدریجی، لزوماً بهمعنای فروپاشی سریع نیست، اما در منطق تحولات انقلابی، شکاف در انسجام نیروهای سرکوب یکی از عوامل کلیدی تغییر موازنه بهشمار میرود.
در مجموع، اگر این روند را در قالب یک انقلاب مرحلهبهمرحله تحلیل کنیم، میتوان گفت آنچه در جریان است نه یک حرکت هیجانی کوتاهمدت، بلکه تلاشی تدریجی برای تغییر موازنهی قدرت، کاهش هزینههای انسانی، و فرسایش آرام ساختارهای سرکوب است؛ مسیری پرابهام، پرهزینه و در عین حال وابسته به عوامل داخلی و خارجی که نتیجهی نهایی آن هنوز بهطور قطعی قابل پیشبینی نیست.
https://t.me/irantomarrow
تحولات اجتماعی بزرگ معمولاً بهصورت ناگهانی و بیبرنامه رخ نمیدهند، بلکه در قالب مراحلی پیدرپی و بر اساس آزمون و خطا پیش میروند. در این چارچوب، آنچه امروز در کنشهای اعتراضی مردم ایران دیده میشود، از نگاه بسیاری از ناظران، واجد منطق «انقلاب مرحلهبهمرحله» است؛ مدلی که در آن هر گام، زمینهساز گام بعدی میشود.
در روزهای نخست، تمرکز بر نمایش حضور و هماهنگی عمومی بود. فراخوانها در ساعات مشخص شبانه، بیش از آنکه هدف نهایی باشند، کارکرد سنجش ظرفیت اجتماعی، میزان همراهی مردم و واکنش نیروهای حاکم را داشتند. این مرحله، مرحلهی «آزمون فضا» و شکستن ترس اولیه تلقی میشود.
با گذر از این مقطع، تغییر ساعت فراخوانها و جابهجایی زمان کنش جمعی را میتوان نشانهای از ورود به فاز فعالتر دانست؛ فازی که هدف آن افزایش فشار روانی و سیاسی، و گسترش دامنهی حضور اجتماعی است. در تحلیلهای رایج، این تغییرات زمانی خود نشانهای از پویایی و انعطافپذیری حرکت اعتراضی است، نه بینظمی.
در گامهای بعدی، برخی تحلیلگران از تمرکز بر نقاط و مراکز حساس سخن میگویند؛ نه لزوماً بهمعنای اقدام مستقیم، بلکه بهعنوان بخشی از جنگ ارادهها و نمادها. در چنین مرحلهای، «اهمیت نمادین فضا» به اندازهی کنش فیزیکی یا حتی بیشتر از آن برجسته میشود.
از سوی دیگر، متغیرهای بینالمللی نیز در این معادله بیتأثیر نیستند. تهدیدها و مواضع صریح دونالد ترامپ ـ که بهدلیل سابقهی رفتاریاش از نظر بسیاری قابلیت عملی بالایی دارد ـ بهعنوان یک عامل بازدارنده تحلیل میشود. این مواضع، دستکم در سطح محاسبات سیاسی، میتواند هزینهی سرکوب گسترده و کشتار وسیع معترضان را برای حاکمیت افزایش دهد و آن را محتاطتر کند.
همزمان، گزارشها و شواهد غیررسمی حاکی از آن است که نیروهای سرکوب نیز بهمرور با فرسایش روحی، کاهش انگیزه و تردید در ادامهی نقش خود مواجه میشوند. این تضعیف تدریجی، لزوماً بهمعنای فروپاشی سریع نیست، اما در منطق تحولات انقلابی، شکاف در انسجام نیروهای سرکوب یکی از عوامل کلیدی تغییر موازنه بهشمار میرود.
در مجموع، اگر این روند را در قالب یک انقلاب مرحلهبهمرحله تحلیل کنیم، میتوان گفت آنچه در جریان است نه یک حرکت هیجانی کوتاهمدت، بلکه تلاشی تدریجی برای تغییر موازنهی قدرت، کاهش هزینههای انسانی، و فرسایش آرام ساختارهای سرکوب است؛ مسیری پرابهام، پرهزینه و در عین حال وابسته به عوامل داخلی و خارجی که نتیجهی نهایی آن هنوز بهطور قطعی قابل پیشبینی نیست.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
مسئله رهبری؛ حلقهی مفقوده جنبشهای اعتراضی پیشین و تفاوت مقطع کنونی
در بررسی جنبشهای اعتراضی چند دههی اخیر در ایران، یک ضعف ساختاری بهطور مکرر خودنمایی میکند؛ ضعفی که بارها مانع از تبدیل اعتراضات گسترده به یک انقلاب تمامعیار شده است. این ضعف، نه کمبود نارضایتی عمومی بوده و نه فقدان شجاعت اجتماعی، بلکه نبود یک رهبر واحد، شفاف و مورد پذیرش عمومی بوده است.
جنبشهای پیشین، هرچند از نظر گستردگی اجتماعی و شدت خشم عمومی قابلتوجه بودند، اما اغلب دچار پراکندگی در هدف و رهبری شدند. نبود شخصیتی که هم بتواند نماد وحدت باشد و هم بهروشنی خواستار عبور کامل از نظام جمهوری اسلامی ـ و نه اصلاح آن ـ شود، موجب شد این جنبشها در بزنگاههای تاریخی دچار سردرگمی، فرسایش و در نهایت توقف شوند. تعدد صداها، اختلاف بر سر «اصلاح یا براندازی»، و فقدان مرجع نهایی تصمیمگیری، عملاً امکان سازمانیابی سیاسی پایدار را از میان برد.
در مقطع کنونی، شرایط از این منظر متفاوت ارزیابی میشود. برای نخستینبار پس از سالها، شاهزاده رضا پهلوی بهعنوان شخصیتی شناخته میشود که توانسته جایگاه «رهبر نمادین و سیاسی» این حرکت را بهدست آورد. او نهتنها بهصراحت خواهان پایان کامل نظام جمهوری اسلامی است، بلکه در عین حال خود را در چارچوبی فراتر از جناحبندیهای سنتی معرفی میکند؛ امری که برای بخشهای مختلف جامعه قابل پذیرشتر است.
اهمیت این مسئله در آن است که انقلابها، علاوه بر انرژی اجتماعی، نیازمند مرکز ثقل سیاسی هستند؛ نقطهای که بتواند خواستها را یکپارچه، پیامها را شفاف و مسیر را قابل فهم کند. در غیاب چنین مرکزی، حتی گستردهترین اعتراضات نیز در نهایت مستهلک میشوند. حضور یک رهبر مشخص، ولو بهصورت نمادین، میتواند این خلأ تاریخی را پر کند.
در این چارچوب، بسیاری از جریانها و چهرهها ـ خواه از سر باور و خواه از سر واقعگرایی سیاسی ـ ناگزیر در ذیل این رهبری قرار میگیرند. تجربهی تحولات انقلابی در جهان نشان داده است که در مراحل حساس، منطق قدرت و ضرورت انسجام، جای تشتت و فردگرایی سیاسی را میگیرد.
بهاینترتیب، آنچه دورهی کنونی را از جنبشهای پیشین متمایز میکند، نه صرفاً شدت اعتراضات، بلکه وجود یک رهبر مشخص با هدفی روشن و غیرقابل تفسیر است؛ عاملی که میتواند مسیر تحولات را از چرخهی تکرار اعتراضات ناکام خارج کرده و به سمت یک دگرگونی بنیادین سوق دهد.
https://t.me/irantomarrow
در بررسی جنبشهای اعتراضی چند دههی اخیر در ایران، یک ضعف ساختاری بهطور مکرر خودنمایی میکند؛ ضعفی که بارها مانع از تبدیل اعتراضات گسترده به یک انقلاب تمامعیار شده است. این ضعف، نه کمبود نارضایتی عمومی بوده و نه فقدان شجاعت اجتماعی، بلکه نبود یک رهبر واحد، شفاف و مورد پذیرش عمومی بوده است.
جنبشهای پیشین، هرچند از نظر گستردگی اجتماعی و شدت خشم عمومی قابلتوجه بودند، اما اغلب دچار پراکندگی در هدف و رهبری شدند. نبود شخصیتی که هم بتواند نماد وحدت باشد و هم بهروشنی خواستار عبور کامل از نظام جمهوری اسلامی ـ و نه اصلاح آن ـ شود، موجب شد این جنبشها در بزنگاههای تاریخی دچار سردرگمی، فرسایش و در نهایت توقف شوند. تعدد صداها، اختلاف بر سر «اصلاح یا براندازی»، و فقدان مرجع نهایی تصمیمگیری، عملاً امکان سازمانیابی سیاسی پایدار را از میان برد.
در مقطع کنونی، شرایط از این منظر متفاوت ارزیابی میشود. برای نخستینبار پس از سالها، شاهزاده رضا پهلوی بهعنوان شخصیتی شناخته میشود که توانسته جایگاه «رهبر نمادین و سیاسی» این حرکت را بهدست آورد. او نهتنها بهصراحت خواهان پایان کامل نظام جمهوری اسلامی است، بلکه در عین حال خود را در چارچوبی فراتر از جناحبندیهای سنتی معرفی میکند؛ امری که برای بخشهای مختلف جامعه قابل پذیرشتر است.
اهمیت این مسئله در آن است که انقلابها، علاوه بر انرژی اجتماعی، نیازمند مرکز ثقل سیاسی هستند؛ نقطهای که بتواند خواستها را یکپارچه، پیامها را شفاف و مسیر را قابل فهم کند. در غیاب چنین مرکزی، حتی گستردهترین اعتراضات نیز در نهایت مستهلک میشوند. حضور یک رهبر مشخص، ولو بهصورت نمادین، میتواند این خلأ تاریخی را پر کند.
در این چارچوب، بسیاری از جریانها و چهرهها ـ خواه از سر باور و خواه از سر واقعگرایی سیاسی ـ ناگزیر در ذیل این رهبری قرار میگیرند. تجربهی تحولات انقلابی در جهان نشان داده است که در مراحل حساس، منطق قدرت و ضرورت انسجام، جای تشتت و فردگرایی سیاسی را میگیرد.
بهاینترتیب، آنچه دورهی کنونی را از جنبشهای پیشین متمایز میکند، نه صرفاً شدت اعتراضات، بلکه وجود یک رهبر مشخص با هدفی روشن و غیرقابل تفسیر است؛ عاملی که میتواند مسیر تحولات را از چرخهی تکرار اعتراضات ناکام خارج کرده و به سمت یک دگرگونی بنیادین سوق دهد.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دختر جوان و زیبای ایرانی ، بدون حجاب در حال روشن کردن سیگار با تصویر در حال سوختن خامنه ای
https://t.me/irantomarrow
https://t.me/irantomarrow
نسل Z و آتشی که دیگر مقدس نیست
در تصویر، دختری ایرانی دیده میشود؛ از نسل Z. نسلی که با اینترنت بزرگ شد، با تناقضها آشناست و دیگر فریب اسطورهها را نمیخورد. او زیباست، آرام است و بیحجاب. نه از سر لجبازی، بلکه از سر آگاهی. او سیگارش را روشن میکند، اما نه با یک فندک ساده؛ با تصویر در حال سوختن خامنهای.
این تصویر، خلاصهی یک گسست تاریخی است. نسلی که قرار نبود سؤال بپرسد، حالا آتش را در اختیار گرفته است. آنچه سالها نماد قدرت مطلق و ترس بود، حالا به منبع شعلهای تبدیل شده که سیگار یک دختر جوان را روشن میکند. این یعنی قدرت، دیگر فرمان نمیدهد؛ مصرف میشود.
او از نسل Z است؛ نسلی که تقدس را به رسمیت نمیشناسد مگر آنکه انسانی و قابل نقد باشد. نسلی که با اجبار بیگانه است و با ترس زندگی نمیکند. آرامش او در این تصویر، از هر فریادی بلندتر است. او نیاز ندارد مشت گره کند؛ کافیست بیاعتنا باشد.
بیحجابی او، شعار نیست؛ واقعیت زندگی اوست. بدنش میدان سیاست نیست، بلکه قلمرو انتخاب است. سیگار در دستش شاید خوشایند همه نباشد، اما دقیقاً به همین دلیل معنادار است: انتخاب شخصی در برابر کنترل ایدئولوژیک.
وقتی او سیگارش را با آتش تصویر دیکتاتور روشن میکند، تاریخ وارونه میشود. سالها قرار بود مردم با ترس از او نفس بکشند؛ حالا او میسوزد تا این نسل، بیهراس نفس بکشد. دود سیگار بالا میرود؛ نه بهعنوان نشانهی خفگی، بلکه بهعنوان اعلام حضور.
این تصویر خشونت را تبلیغ نمیکند؛ پایان هیبت را نشان میدهد. پایان نسلی که با ترس حکومت میکرد، و آغاز نسلی که با بیاعتنایی فرو میریزدش. نسل Z شعار نمیدهد؛ تصویر میسازد. تصویرهایی که بیشتر از هزار بیانیه اثر دارند.
این تصویر وعدهی آینده نیست.
این خودِ آینده است.
نسلی که ایستاده،
آرام،
و سیگارش را
با آتشِ سوختهی ترس روشن میکند.
https://t.me/irantomarrow
در تصویر، دختری ایرانی دیده میشود؛ از نسل Z. نسلی که با اینترنت بزرگ شد، با تناقضها آشناست و دیگر فریب اسطورهها را نمیخورد. او زیباست، آرام است و بیحجاب. نه از سر لجبازی، بلکه از سر آگاهی. او سیگارش را روشن میکند، اما نه با یک فندک ساده؛ با تصویر در حال سوختن خامنهای.
این تصویر، خلاصهی یک گسست تاریخی است. نسلی که قرار نبود سؤال بپرسد، حالا آتش را در اختیار گرفته است. آنچه سالها نماد قدرت مطلق و ترس بود، حالا به منبع شعلهای تبدیل شده که سیگار یک دختر جوان را روشن میکند. این یعنی قدرت، دیگر فرمان نمیدهد؛ مصرف میشود.
او از نسل Z است؛ نسلی که تقدس را به رسمیت نمیشناسد مگر آنکه انسانی و قابل نقد باشد. نسلی که با اجبار بیگانه است و با ترس زندگی نمیکند. آرامش او در این تصویر، از هر فریادی بلندتر است. او نیاز ندارد مشت گره کند؛ کافیست بیاعتنا باشد.
بیحجابی او، شعار نیست؛ واقعیت زندگی اوست. بدنش میدان سیاست نیست، بلکه قلمرو انتخاب است. سیگار در دستش شاید خوشایند همه نباشد، اما دقیقاً به همین دلیل معنادار است: انتخاب شخصی در برابر کنترل ایدئولوژیک.
وقتی او سیگارش را با آتش تصویر دیکتاتور روشن میکند، تاریخ وارونه میشود. سالها قرار بود مردم با ترس از او نفس بکشند؛ حالا او میسوزد تا این نسل، بیهراس نفس بکشد. دود سیگار بالا میرود؛ نه بهعنوان نشانهی خفگی، بلکه بهعنوان اعلام حضور.
این تصویر خشونت را تبلیغ نمیکند؛ پایان هیبت را نشان میدهد. پایان نسلی که با ترس حکومت میکرد، و آغاز نسلی که با بیاعتنایی فرو میریزدش. نسل Z شعار نمیدهد؛ تصویر میسازد. تصویرهایی که بیشتر از هزار بیانیه اثر دارند.
این تصویر وعدهی آینده نیست.
این خودِ آینده است.
نسلی که ایستاده،
آرام،
و سیگارش را
با آتشِ سوختهی ترس روشن میکند.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
از ضحاک تا امروز؛ بازگشت یک اسطوره در تاریخ ایران
در تاریخ و اسطورهی ایران، داستانها هرگز صرفاً قصه نبودهاند؛ آنها زبان حافظهی جمعیاند. شاهنامهی فردوسی، بیش از آنکه روایت گذشته باشد، آیینهای است که هر نسل، تصویر زمانهی خود را در آن میبیند. یکی از ماندگارترین این روایتها، داستان ضحاک ماردوش است؛ داستان قدرتی که با ترس زنده میماند و با آگاهی فرو میریزد.
ضحاک، پادشاهی بود که بر شانههایش مار رویید؛ مارهایی که با مغز جوانان تغذیه میشدند. در خوانش نمادین، این مارها چیزی جز سیستم سرکوب، ایدئولوژی مرگمحور و تغذیه از آیندهی جامعه نیستند. در این معنا، بسیاری امروز خامنهای را تجسم مدرن همان ضحاک میدانند؛ حاکمی که بقای قدرتش در گرو فرسایش نسلها، سرکوب آزادی و بلعیدن امید بوده است.
اما اسطوره، فقط روایت ظلم نیست؛ روایت رهایی هم هست. در برابر ضحاک، فریدون میایستد؛ نه بهعنوان یک ناجی آسمانی، بلکه بهعنوان شاهزادهای که مشروعیتش را از رنج مردم و خواست زمانه میگیرد. در خوانش امروزی، بسیاری شاهزاده رضا پهلوی را در جایگاه فریدون مینشانند؛ نه بهخاطر نام یا تبار، بلکه بهدلیل نقشی که بهعنوان نماد گذار، وحدت و پایان یک چرخهی تاریخی ایفا میکند.
با این حال، ضحاک را فریدون بهتنهایی شکست نداد. پیش از او، کاوه آهنگر برخاست. مردی از دل مردم، بیتاج و بیقدرت رسمی، که فرزندانش قربانی مارهای ضحاک شده بودند. کاوه، پیش از آنکه شمشیر بکشد، فریاد زد. پیشبند چرمیاش را به درفش تبدیل کرد و آنچه شکل گرفت، نه پرچم یک فرد، بلکه ارادهی جمعی مردم بود.
در این خوانش، کاوه دیگر یک شخصیت تاریخی نیست؛ خودِ مردم ایران است. همان ارادهی جمعی که وقتی به آگاهی میرسد، حتی کهنترین و خشنترین ساختارهای قدرت را بیپشتوانه میکند. بدون کاوه، فریدون به تاریخ نمیرسید؛ و بدون مردم، هیچ گذار پایداری ممکن نیست.
اهمیت این اسطوره در این است که به ما یادآوری میکند تغییر، نه با معجزه، بلکه با همزمانی ارادهی جمعی و رهبری نمادین رخ میدهد. ضحاکها همواره سقوط میکنند، نه چون شکستناپذیر نیستند، بلکه چون تاریخ، تغذیه از مغز جوانان را برای همیشه تحمل نمیکند.
شاید به همین دلیل است که این داستان، پس از هزار سال، هنوز زنده است. چون هر بار که قدرتی با ترس حکومت میکند، ضحاک بازمیگردد؛ و هر بار که مردم به خود آگاه میشوند، کاوه برمیخیزد؛ و در جایی از تاریخ، فریدون در راه است.
https://t.me/irantomarrow
در تاریخ و اسطورهی ایران، داستانها هرگز صرفاً قصه نبودهاند؛ آنها زبان حافظهی جمعیاند. شاهنامهی فردوسی، بیش از آنکه روایت گذشته باشد، آیینهای است که هر نسل، تصویر زمانهی خود را در آن میبیند. یکی از ماندگارترین این روایتها، داستان ضحاک ماردوش است؛ داستان قدرتی که با ترس زنده میماند و با آگاهی فرو میریزد.
ضحاک، پادشاهی بود که بر شانههایش مار رویید؛ مارهایی که با مغز جوانان تغذیه میشدند. در خوانش نمادین، این مارها چیزی جز سیستم سرکوب، ایدئولوژی مرگمحور و تغذیه از آیندهی جامعه نیستند. در این معنا، بسیاری امروز خامنهای را تجسم مدرن همان ضحاک میدانند؛ حاکمی که بقای قدرتش در گرو فرسایش نسلها، سرکوب آزادی و بلعیدن امید بوده است.
اما اسطوره، فقط روایت ظلم نیست؛ روایت رهایی هم هست. در برابر ضحاک، فریدون میایستد؛ نه بهعنوان یک ناجی آسمانی، بلکه بهعنوان شاهزادهای که مشروعیتش را از رنج مردم و خواست زمانه میگیرد. در خوانش امروزی، بسیاری شاهزاده رضا پهلوی را در جایگاه فریدون مینشانند؛ نه بهخاطر نام یا تبار، بلکه بهدلیل نقشی که بهعنوان نماد گذار، وحدت و پایان یک چرخهی تاریخی ایفا میکند.
با این حال، ضحاک را فریدون بهتنهایی شکست نداد. پیش از او، کاوه آهنگر برخاست. مردی از دل مردم، بیتاج و بیقدرت رسمی، که فرزندانش قربانی مارهای ضحاک شده بودند. کاوه، پیش از آنکه شمشیر بکشد، فریاد زد. پیشبند چرمیاش را به درفش تبدیل کرد و آنچه شکل گرفت، نه پرچم یک فرد، بلکه ارادهی جمعی مردم بود.
در این خوانش، کاوه دیگر یک شخصیت تاریخی نیست؛ خودِ مردم ایران است. همان ارادهی جمعی که وقتی به آگاهی میرسد، حتی کهنترین و خشنترین ساختارهای قدرت را بیپشتوانه میکند. بدون کاوه، فریدون به تاریخ نمیرسید؛ و بدون مردم، هیچ گذار پایداری ممکن نیست.
اهمیت این اسطوره در این است که به ما یادآوری میکند تغییر، نه با معجزه، بلکه با همزمانی ارادهی جمعی و رهبری نمادین رخ میدهد. ضحاکها همواره سقوط میکنند، نه چون شکستناپذیر نیستند، بلکه چون تاریخ، تغذیه از مغز جوانان را برای همیشه تحمل نمیکند.
شاید به همین دلیل است که این داستان، پس از هزار سال، هنوز زنده است. چون هر بار که قدرتی با ترس حکومت میکند، ضحاک بازمیگردد؛ و هر بار که مردم به خود آگاه میشوند، کاوه برمیخیزد؛ و در جایی از تاریخ، فریدون در راه است.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
گرگ در لباس میش؛ نقش اصلاحطلبان در فلاکت مردم ایران
در تحلیل وضعیت اقتصادی و اجتماعی ایران، اغلب نگاهها به سوی اصولگرایان معطوف میشود؛ گروهی که با سیاستهای سرکوبگرانه و محدودیتهای شدید، شناخته شدهاند. اما اگر بخواهیم عمق بحران را درک کنیم، نمیتوان از نقش اصلاحطلبان غافل شد؛ کسانی که بهظاهر با وعدهی آزادی، رفاه و اصلاح نظام روی کار آمدند، اما در عمل بسیاری از مردم را در فلاکت، بیچارگی و فقر رها کردند.
اصولگرایان شاید همچون گرگ درندهای شناخته شوند که حملهور است و خشونت را آشکارا اعمال میکند. اصلاحطلبان اما چیزی شبیه گرگ در لباس میش بودند؛ ظاهر مهربان و وعدههای شیرین، اما در عمل همان مسیر سرکوب و انباشت بحران را ادامه دادند. آنها نه فقط ناتوان از اصلاح واقعی بودند، بلکه با وعدههای توخالی، مردم را در امیدواری کاذب نگه داشتند و هزینهی این فریب، بر دوش همان اقشار محروم و فقیر افتاد.
نمونههای تاریخی متعدد نشان میدهد که سیاستهای اقتصادی و اجتماعی دولتهای اصلاحطلب در طول دهههای اخیر، بهرغم شعارهای عدالتخواهانه، موجب افزایش فاصله طبقاتی، تورم بیسابقه و کاهش قدرت خرید مردم شد. در حالی که اصولگرایان خشونت و سرکوب خود را علنی میکردند، اصلاحطلبان با وعدههای «اصلاح از درون» و «تدبیر و امید»، ماهها و سالها مردم را در انتظار تغییر واقعی نگه داشتند و عملاً بسیاری از مشکلات، تشدید شد.
این تصویر، تلخ اما آموزنده است: گرگ آشکار، بهسادگی قابل شناسایی است، اما گرگ در لباس میش است که مردم را به دام میاندازد و بیشتر از هر چیز دیگری به اعتماد عمومی آسیب میزند. اصلاحطلبان، با شعارهای زیبا اما عملکرد ناکارآمد، نقش بزرگی در فلاکت امروز مردم ایران ایفا کردهاند؛ نقشی که گاهی از اصولگرایان، حتی مخربتر بوده است.
در پایان، این تاریخ به ما یادآوری میکند که ظاهر و وعدهها همیشه معیار درست تصمیمگیری نیستند؛ آنچه تعیینکننده است، عملکرد واقعی و اثرات ملموس بر زندگی مردم است. و در این معیار، تجربه ایران نشان میدهد که برخی کسانی که در ظاهر «مصلح» به نظر میرسیدند، شاید بیش از هر گرگ آشکار دیگری، آسیبرسان بودهاند.
https://t.me/irantomarrow
در تحلیل وضعیت اقتصادی و اجتماعی ایران، اغلب نگاهها به سوی اصولگرایان معطوف میشود؛ گروهی که با سیاستهای سرکوبگرانه و محدودیتهای شدید، شناخته شدهاند. اما اگر بخواهیم عمق بحران را درک کنیم، نمیتوان از نقش اصلاحطلبان غافل شد؛ کسانی که بهظاهر با وعدهی آزادی، رفاه و اصلاح نظام روی کار آمدند، اما در عمل بسیاری از مردم را در فلاکت، بیچارگی و فقر رها کردند.
اصولگرایان شاید همچون گرگ درندهای شناخته شوند که حملهور است و خشونت را آشکارا اعمال میکند. اصلاحطلبان اما چیزی شبیه گرگ در لباس میش بودند؛ ظاهر مهربان و وعدههای شیرین، اما در عمل همان مسیر سرکوب و انباشت بحران را ادامه دادند. آنها نه فقط ناتوان از اصلاح واقعی بودند، بلکه با وعدههای توخالی، مردم را در امیدواری کاذب نگه داشتند و هزینهی این فریب، بر دوش همان اقشار محروم و فقیر افتاد.
نمونههای تاریخی متعدد نشان میدهد که سیاستهای اقتصادی و اجتماعی دولتهای اصلاحطلب در طول دهههای اخیر، بهرغم شعارهای عدالتخواهانه، موجب افزایش فاصله طبقاتی، تورم بیسابقه و کاهش قدرت خرید مردم شد. در حالی که اصولگرایان خشونت و سرکوب خود را علنی میکردند، اصلاحطلبان با وعدههای «اصلاح از درون» و «تدبیر و امید»، ماهها و سالها مردم را در انتظار تغییر واقعی نگه داشتند و عملاً بسیاری از مشکلات، تشدید شد.
این تصویر، تلخ اما آموزنده است: گرگ آشکار، بهسادگی قابل شناسایی است، اما گرگ در لباس میش است که مردم را به دام میاندازد و بیشتر از هر چیز دیگری به اعتماد عمومی آسیب میزند. اصلاحطلبان، با شعارهای زیبا اما عملکرد ناکارآمد، نقش بزرگی در فلاکت امروز مردم ایران ایفا کردهاند؛ نقشی که گاهی از اصولگرایان، حتی مخربتر بوده است.
در پایان، این تاریخ به ما یادآوری میکند که ظاهر و وعدهها همیشه معیار درست تصمیمگیری نیستند؛ آنچه تعیینکننده است، عملکرد واقعی و اثرات ملموس بر زندگی مردم است. و در این معیار، تجربه ایران نشان میدهد که برخی کسانی که در ظاهر «مصلح» به نظر میرسیدند، شاید بیش از هر گرگ آشکار دیگری، آسیبرسان بودهاند.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
توابانِ دقیقه نود؛ چرا نباید «ننهمنغریبم»های پسافروپاشی را باور کرد
در روزهای پس از هر تغییر بزرگ سیاسی، یک پدیده تقریباً همیشه تکرار میشود: تغییر چهرهی سرکوبگران. کسانی که تا دیروز در صف اول اعمال فشار، سانسور، تهدید و سرکوب بودند، ناگهان زبانشان عوض میشود، روایتشان بازنویسی میشود و خود را قربانی شرایط معرفی میکنند.
این سرکوبگران فقط نیروهای میدانی نیستند؛ از مأموران خیابانی گرفته تا پشتمیزنشینها، مدیران، بازجوها، سانسورچیها، گزارشنویسها و توجیهگران رسانهای. آنها با درک واقعبینانه از تغییر موازنه و برگشتن اوضاع به زیان خود، میکوشند پیشدستی کنند: یکی خود را «تواب» معرفی میکند، دیگری مدعی میشود «همیشه مخالف بوده»، و سومی ناگهان بهعنوان «عامل نفوذی درون سیستم» ظاهر میشود.
این رفتار نه نشانهی وجدان بیدار، بلکه غریزهی بقاست. تجربهی تاریخ نشان داده است که در چنین بزنگاههایی، دروغهای اخلاقی بیش از هر زمان دیگری تولید میشوند. کسانی که سالها از رنج مردم ارتزاق کردهاند، حالا میخواهند با مظلومنمایی، گذشتهی خود را پاک کنند؛ گذشتهای که بدون آن، ساختار سرکوب نمیتوانست دوام بیاورد.
خطر این «ننهمنغریبم»بازیها فقط در فریب افکار عمومی نیست؛ خطر اصلی در نفوذ دوبارهی همان افراد به ساختار آینده است. اگر حافظهی جمعی کوتاه شود و حسابکشی جای خود را به ترحم بدهد، همان چرخه با نامی تازه بازتولید خواهد شد.
تواب واقعی، پیش از تغییر توازن قدرت، مسئولیت میپذیرد؛ نه آنکه وقتی خطر را احساس کرد، ناگهان زبانش نرم شود. عامل نفوذی واقعی، نیاز به خودنمایی ندارد؛ و مهمتر از همه، هیچکدام با پاک کردن گذشته تعریف نمیشوند، بلکه با پذیرش کامل آن.
در روزهای پساشروع، بزرگترین سرمایهی یک جامعه نه خشم کور است و نه فراموشی سریع؛ بلکه حافظه، دقت و تمایز قائل شدن میان فریب و مسئولیتپذیری است. جامعهای که بهسادگی اشکهای دیرهنگام سرکوبگران را باور کند، ناخواسته راه بازگشت همان ساختار را هموار میکند.
این یک هشدار است:
همهی کسانی که ناگهان تغییر موضع میدهند، تغییر نکردهاند.
بعضی فقط فهمیدهاند که زمانه عوض شده است.
https://t.me/irantomarrow
در روزهای پس از هر تغییر بزرگ سیاسی، یک پدیده تقریباً همیشه تکرار میشود: تغییر چهرهی سرکوبگران. کسانی که تا دیروز در صف اول اعمال فشار، سانسور، تهدید و سرکوب بودند، ناگهان زبانشان عوض میشود، روایتشان بازنویسی میشود و خود را قربانی شرایط معرفی میکنند.
این سرکوبگران فقط نیروهای میدانی نیستند؛ از مأموران خیابانی گرفته تا پشتمیزنشینها، مدیران، بازجوها، سانسورچیها، گزارشنویسها و توجیهگران رسانهای. آنها با درک واقعبینانه از تغییر موازنه و برگشتن اوضاع به زیان خود، میکوشند پیشدستی کنند: یکی خود را «تواب» معرفی میکند، دیگری مدعی میشود «همیشه مخالف بوده»، و سومی ناگهان بهعنوان «عامل نفوذی درون سیستم» ظاهر میشود.
این رفتار نه نشانهی وجدان بیدار، بلکه غریزهی بقاست. تجربهی تاریخ نشان داده است که در چنین بزنگاههایی، دروغهای اخلاقی بیش از هر زمان دیگری تولید میشوند. کسانی که سالها از رنج مردم ارتزاق کردهاند، حالا میخواهند با مظلومنمایی، گذشتهی خود را پاک کنند؛ گذشتهای که بدون آن، ساختار سرکوب نمیتوانست دوام بیاورد.
خطر این «ننهمنغریبم»بازیها فقط در فریب افکار عمومی نیست؛ خطر اصلی در نفوذ دوبارهی همان افراد به ساختار آینده است. اگر حافظهی جمعی کوتاه شود و حسابکشی جای خود را به ترحم بدهد، همان چرخه با نامی تازه بازتولید خواهد شد.
تواب واقعی، پیش از تغییر توازن قدرت، مسئولیت میپذیرد؛ نه آنکه وقتی خطر را احساس کرد، ناگهان زبانش نرم شود. عامل نفوذی واقعی، نیاز به خودنمایی ندارد؛ و مهمتر از همه، هیچکدام با پاک کردن گذشته تعریف نمیشوند، بلکه با پذیرش کامل آن.
در روزهای پساشروع، بزرگترین سرمایهی یک جامعه نه خشم کور است و نه فراموشی سریع؛ بلکه حافظه، دقت و تمایز قائل شدن میان فریب و مسئولیتپذیری است. جامعهای که بهسادگی اشکهای دیرهنگام سرکوبگران را باور کند، ناخواسته راه بازگشت همان ساختار را هموار میکند.
این یک هشدار است:
همهی کسانی که ناگهان تغییر موضع میدهند، تغییر نکردهاند.
بعضی فقط فهمیدهاند که زمانه عوض شده است.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
نفوذ و جهتدهی رسانهای: وقتی صدای آمریکا زیر سایه اهداف تجزیهطلبان قرار میگیرد
رسانهها همواره نقش تعیینکنندهای در شکلدهی به افکار عمومی و جهتدهی اعتراضات دارند. اما وقتی فردی با گرایشهای مشخص سیاسی و اهداف تجزیهطلبانه، مدیریت یک رسانهی تأثیرگذار را برعهده میگیرد، این قدرت میتواند به ابزاری برای انحراف حرکتهای ملی بدل شود.
نمونهی بارز این موضوع، انتصاب علی جوانمردی به مدیریت صدای آمریکا است. جوانمردی که پیشینهی فعالیت رسانهایاش با گرایشهای تجزیهطلبانه و خواست جدایی کردستان از ایران زمین شناخته میشود، اکنون در موقعیتی است که میتواند مسیر اطلاعرسانی و روایت اعتراضات داخل ایران را به نفع اهداف شخصی و ایدئولوژیک خود شکل دهد.
تحلیلگران معتقدند که او با درک کامل از نقش شاهزاده رضا پهلوی به عنوان نماد وحدت ملی و مانع اصلی هرگونه تجزیه، تلاش میکند اعتراضات داخلی ایران را از مسیر وحدت ملی منحرف کند. این جهتدهی میتواند شامل تمرکز بر اختلافات قومی، سیاسی یا منطقهای، و برجسته کردن روایتهای خردکنندهی وحدت باشد، در حالی که هدف واقعی مردم ایران، تغییر نظام و آزادی و رفاه عمومی است.
این موقعیت یادآور اهمیت هوشیاری رسانهای و تحلیل دقیق منابع است. جامعهی ایرانی، برای آنکه اعتراضاتش به مسیر واقعی و فراگیر هدایت شود، باید میان صدای واقعی مردم و صدای رسانههایی که ممکن است با اهداف سیاسی یا ایدئولوژیک عمل کنند، تمایز قائل شود.
به زبان ساده، تاریخ نشان داده است که انحراف اعتراضات از مسیر ملی و واحد، حتی از درون رسانههای تأثیرگذار نیز میتواند صورت گیرد. و همانطور که شاهزاده رضا پهلوی نقش نمادین وحدت را دارد، هر تلاش برای پراکندگی، شکست محتوم خواهد داشت؛ زیرا ارادهی جمعی مردم ایران به آزادی، وحدت و استقلال کشور فراتر از هر پروژهی تجزیهطلبانهای است.
https://t.me/irantomarrow
رسانهها همواره نقش تعیینکنندهای در شکلدهی به افکار عمومی و جهتدهی اعتراضات دارند. اما وقتی فردی با گرایشهای مشخص سیاسی و اهداف تجزیهطلبانه، مدیریت یک رسانهی تأثیرگذار را برعهده میگیرد، این قدرت میتواند به ابزاری برای انحراف حرکتهای ملی بدل شود.
نمونهی بارز این موضوع، انتصاب علی جوانمردی به مدیریت صدای آمریکا است. جوانمردی که پیشینهی فعالیت رسانهایاش با گرایشهای تجزیهطلبانه و خواست جدایی کردستان از ایران زمین شناخته میشود، اکنون در موقعیتی است که میتواند مسیر اطلاعرسانی و روایت اعتراضات داخل ایران را به نفع اهداف شخصی و ایدئولوژیک خود شکل دهد.
تحلیلگران معتقدند که او با درک کامل از نقش شاهزاده رضا پهلوی به عنوان نماد وحدت ملی و مانع اصلی هرگونه تجزیه، تلاش میکند اعتراضات داخلی ایران را از مسیر وحدت ملی منحرف کند. این جهتدهی میتواند شامل تمرکز بر اختلافات قومی، سیاسی یا منطقهای، و برجسته کردن روایتهای خردکنندهی وحدت باشد، در حالی که هدف واقعی مردم ایران، تغییر نظام و آزادی و رفاه عمومی است.
این موقعیت یادآور اهمیت هوشیاری رسانهای و تحلیل دقیق منابع است. جامعهی ایرانی، برای آنکه اعتراضاتش به مسیر واقعی و فراگیر هدایت شود، باید میان صدای واقعی مردم و صدای رسانههایی که ممکن است با اهداف سیاسی یا ایدئولوژیک عمل کنند، تمایز قائل شود.
به زبان ساده، تاریخ نشان داده است که انحراف اعتراضات از مسیر ملی و واحد، حتی از درون رسانههای تأثیرگذار نیز میتواند صورت گیرد. و همانطور که شاهزاده رضا پهلوی نقش نمادین وحدت را دارد، هر تلاش برای پراکندگی، شکست محتوم خواهد داشت؛ زیرا ارادهی جمعی مردم ایران به آزادی، وحدت و استقلال کشور فراتر از هر پروژهی تجزیهطلبانهای است.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
بقا یا فروپاشی؟ جمهوری اسلامی و خطر تجزیه ایران
در تحلیل وضعیت کنونی ایران، یک نکته اساسی اغلب نادیده گرفته میشود: این بقای جمهوری اسلامی است که خطر واقعی تجزیه کشور را به دنبال دارد، نه سقوط آن.
تجربهی تاریخی و مطالعات سیاسی نشان میدهد که وقتی یک حکومت ناکارآمد، سرکوبگر و غیرقابل اصلاح برای سالها باقی میماند، اثرات مخرب آن روی ساختار اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، بیش از آنکه مردم را متحد کند، آنها را پراکنده و آسیبپذیر میکند. جمهوری اسلامی با سیاستهای ناکارآمد اقتصادی، سرکوب جریانهای ملی و سیاسی، ایجاد شکافهای قومی و مذهبی و محدود کردن فرصتهای رشد، زمینهی ضعف انسجام ملی را فراهم کرده است.
در این شرایط، بقا و استمرار سیستم نه تنها مشکلات داخلی را حل نمیکند، بلکه موجب میشود نیروهای تجزیهطلب داخلی و خارجی به فرصتهای بیشتری برای پراکندگی و نفوذ در ساختارهای محلی و منطقهای دست یابند. ماجرای سیمکارتهای سفید نشان داد که بسیاری از اکانتهای تجزیهطلب در توییتر، نه صرفاً ناشی از اعتراض واقعی یا خواست جدایی، بلکه توسط خود حکومت جمهوری اسلامی هدایت میشوند. این اقدام هدفمند، به منظور تضعیف اعتماد عمومی، افزایش شکافهای قومی و منحرف کردن اعتراضات واقعی مردم طراحی شده است.
هر روزی که جمهوری اسلامی پابرجا باشد و اصلاحات واقعی صورت نگیرد، ایران بیشتر در معرض فشارهای تجزیهطلبانه و پروژههای نفوذ سازمانیافته قرار میگیرد. سقوط سریع و برنامهریزیشدهی حکومت، در مقابل، میتواند فرصتی برای بازسازی وحدت ملی و تمرکز بر اهداف مشترک باشد. اما وقتی یک سیستم ناکارآمد و سرکوبگر برای سالها ادامه پیدا میکند، همان نیروهای محلی، قومی یا منطقهای که امروز تحت کنترل نسبی دولت هستند، به تدریج قدرت و نفوذ مییابند و تهدیدی واقعی برای تمامیت ارضی ایران میشوند.
به زبان ساده، مشکل واقعی ایران امروز نه سقوط یک حکومت که ادامهی حیات حکومتی است که مردم را سرکوب میکند، اقتصاد را فلج کرده و اعتماد اجتماعی را تخریب کرده است. در چنین فضایی، نه تنها امکان اصلاح از درون وجود ندارد، بلکه خطر تجزیه و پراکندگی ایران واقعیتر و ملموستر میشود.
تاریخ و تجربه نشان میدهد که هر ساختار ضعیف و ناکارآمدی که بتواند برای مدت طولانی بماند، در نهایت بیشتر از سقوط آن به کشور آسیب میرساند. در این معنا، بقا و استمرار جمهوری اسلامی، خود بزرگترین تهدید علیه وحدت و تمامیت ارضی ایران است
https://t.me/irantomarrow
در تحلیل وضعیت کنونی ایران، یک نکته اساسی اغلب نادیده گرفته میشود: این بقای جمهوری اسلامی است که خطر واقعی تجزیه کشور را به دنبال دارد، نه سقوط آن.
تجربهی تاریخی و مطالعات سیاسی نشان میدهد که وقتی یک حکومت ناکارآمد، سرکوبگر و غیرقابل اصلاح برای سالها باقی میماند، اثرات مخرب آن روی ساختار اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، بیش از آنکه مردم را متحد کند، آنها را پراکنده و آسیبپذیر میکند. جمهوری اسلامی با سیاستهای ناکارآمد اقتصادی، سرکوب جریانهای ملی و سیاسی، ایجاد شکافهای قومی و مذهبی و محدود کردن فرصتهای رشد، زمینهی ضعف انسجام ملی را فراهم کرده است.
در این شرایط، بقا و استمرار سیستم نه تنها مشکلات داخلی را حل نمیکند، بلکه موجب میشود نیروهای تجزیهطلب داخلی و خارجی به فرصتهای بیشتری برای پراکندگی و نفوذ در ساختارهای محلی و منطقهای دست یابند. ماجرای سیمکارتهای سفید نشان داد که بسیاری از اکانتهای تجزیهطلب در توییتر، نه صرفاً ناشی از اعتراض واقعی یا خواست جدایی، بلکه توسط خود حکومت جمهوری اسلامی هدایت میشوند. این اقدام هدفمند، به منظور تضعیف اعتماد عمومی، افزایش شکافهای قومی و منحرف کردن اعتراضات واقعی مردم طراحی شده است.
هر روزی که جمهوری اسلامی پابرجا باشد و اصلاحات واقعی صورت نگیرد، ایران بیشتر در معرض فشارهای تجزیهطلبانه و پروژههای نفوذ سازمانیافته قرار میگیرد. سقوط سریع و برنامهریزیشدهی حکومت، در مقابل، میتواند فرصتی برای بازسازی وحدت ملی و تمرکز بر اهداف مشترک باشد. اما وقتی یک سیستم ناکارآمد و سرکوبگر برای سالها ادامه پیدا میکند، همان نیروهای محلی، قومی یا منطقهای که امروز تحت کنترل نسبی دولت هستند، به تدریج قدرت و نفوذ مییابند و تهدیدی واقعی برای تمامیت ارضی ایران میشوند.
به زبان ساده، مشکل واقعی ایران امروز نه سقوط یک حکومت که ادامهی حیات حکومتی است که مردم را سرکوب میکند، اقتصاد را فلج کرده و اعتماد اجتماعی را تخریب کرده است. در چنین فضایی، نه تنها امکان اصلاح از درون وجود ندارد، بلکه خطر تجزیه و پراکندگی ایران واقعیتر و ملموستر میشود.
تاریخ و تجربه نشان میدهد که هر ساختار ضعیف و ناکارآمدی که بتواند برای مدت طولانی بماند، در نهایت بیشتر از سقوط آن به کشور آسیب میرساند. در این معنا، بقا و استمرار جمهوری اسلامی، خود بزرگترین تهدید علیه وحدت و تمامیت ارضی ایران است
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
دقیقه نود؛ وقتی صدای معترض، سکوت را انتخاب میکند
توماج صالحی و شروین حاجیزاده، برای بخش بزرگی از جامعهی ایران، تنها دو خواننده نبودند؛ آنها به نمادهایی از اعتراض، شجاعت و همدلی با رنج مردم تبدیل شدند. صدای آنها در مقطعی از تاریخ، پژواک خشم و امید نسلی بود که دیگر نمیخواست نادیده گرفته شود. اما درست همین جایگاه نمادین است که امروز محل پرسش و انتقاد شده است.
از نگاه بسیاری از منتقدان، آنچه در دقیقه نود رخ داد، نه یک خطای کوچک، بلکه یک گسست عاطفی و سیاسی بود. گسستی که در آن، این دو هنرمند ـ به دلایل مختلف و قابل بحث ـ در آخرین و حساسترین مقطع اعتراضات، کنار مردم نایستادند. این برداشت، چه منصفانه باشد و چه نه، بهشدت در افکار عمومی شکل گرفته و قابل انکار نیست.
مسئله این نیست که یک هنرمند تا چه اندازه حق دارد خسته شود، عقبنشینی کند یا اولویتهای شخصیاش را در نظر بگیرد. مسئله این است که وقتی کسی بهعنوان «صدای اعتراض» شناخته میشود، سکوت یا موضع مبهم او، دیگر یک انتخاب کاملاً شخصی تلقی نمیشود. در چنین جایگاهی، هر کلمه یا هر سکوت، بار نمادین دارد.
برخی بر این باورند که توماج صالحی و شروین حاجیزاده، در این مقطع، معصومیت نمادین خود را از دست دادند؛ نه به این معنا که گذشتهشان پاک یا ارزشمند نبود، بلکه به این معنا که تصویر بیچونوچرای «همراهی تا آخر» ترک برداشت. از نگاه این گروه، مردم انتظار نداشتند هنرمندانشان بیپروا جان بدهند، اما انتظار داشتند پشت آنها خالی نشود؛ بهویژه در لحظهای که هزینهی ایستادن بیش از همیشه بالا بود.
علل این فاصلهگیری میتواند متعدد باشد: فشارهای امنیتی، ترس، خستگی روانی، محاسبات شخصی یا حتی تلاش برای بقا. اما تاریخ اعتراضات نشان داده است که علتها همیشه برای جامعه بهاندازهی نتیجه اهمیت ندارند. نتیجه، در ذهن بسیاری، این بود که صدایی که زمانی جسور و شفاف بود، در لحظهی تعیینکننده، محتاط و کمرنگ شد.
این نقد، نفی کامل گذشتهی این دو هنرمند نیست. آثار آنها همچنان بخشی از حافظهی جمعی اعتراضات باقی خواهد ماند. اما واقعیت تلخ این است که در لحظات سرنوشتساز، مردم بیش از هر زمان دیگری به ثبات و همراهی نمادهایشان چشم میدوزند. و وقتی این همراهی تداوم پیدا نکند، اعتماد ـ حتی اگر کاملاً از بین نرود ـ ترک برمیدارد.
شاید مهمترین درس این ماجرا همین باشد: نماد شدن آسان نیست، اما نماد ماندن بسیار سختتر است. تاریخ، نه فقط شجاعت آغاز راه، بلکه وفاداری در دقیقه نود را به خاطر میسپارد.
https://t.me/irantomarrow
توماج صالحی و شروین حاجیزاده، برای بخش بزرگی از جامعهی ایران، تنها دو خواننده نبودند؛ آنها به نمادهایی از اعتراض، شجاعت و همدلی با رنج مردم تبدیل شدند. صدای آنها در مقطعی از تاریخ، پژواک خشم و امید نسلی بود که دیگر نمیخواست نادیده گرفته شود. اما درست همین جایگاه نمادین است که امروز محل پرسش و انتقاد شده است.
از نگاه بسیاری از منتقدان، آنچه در دقیقه نود رخ داد، نه یک خطای کوچک، بلکه یک گسست عاطفی و سیاسی بود. گسستی که در آن، این دو هنرمند ـ به دلایل مختلف و قابل بحث ـ در آخرین و حساسترین مقطع اعتراضات، کنار مردم نایستادند. این برداشت، چه منصفانه باشد و چه نه، بهشدت در افکار عمومی شکل گرفته و قابل انکار نیست.
مسئله این نیست که یک هنرمند تا چه اندازه حق دارد خسته شود، عقبنشینی کند یا اولویتهای شخصیاش را در نظر بگیرد. مسئله این است که وقتی کسی بهعنوان «صدای اعتراض» شناخته میشود، سکوت یا موضع مبهم او، دیگر یک انتخاب کاملاً شخصی تلقی نمیشود. در چنین جایگاهی، هر کلمه یا هر سکوت، بار نمادین دارد.
برخی بر این باورند که توماج صالحی و شروین حاجیزاده، در این مقطع، معصومیت نمادین خود را از دست دادند؛ نه به این معنا که گذشتهشان پاک یا ارزشمند نبود، بلکه به این معنا که تصویر بیچونوچرای «همراهی تا آخر» ترک برداشت. از نگاه این گروه، مردم انتظار نداشتند هنرمندانشان بیپروا جان بدهند، اما انتظار داشتند پشت آنها خالی نشود؛ بهویژه در لحظهای که هزینهی ایستادن بیش از همیشه بالا بود.
علل این فاصلهگیری میتواند متعدد باشد: فشارهای امنیتی، ترس، خستگی روانی، محاسبات شخصی یا حتی تلاش برای بقا. اما تاریخ اعتراضات نشان داده است که علتها همیشه برای جامعه بهاندازهی نتیجه اهمیت ندارند. نتیجه، در ذهن بسیاری، این بود که صدایی که زمانی جسور و شفاف بود، در لحظهی تعیینکننده، محتاط و کمرنگ شد.
این نقد، نفی کامل گذشتهی این دو هنرمند نیست. آثار آنها همچنان بخشی از حافظهی جمعی اعتراضات باقی خواهد ماند. اما واقعیت تلخ این است که در لحظات سرنوشتساز، مردم بیش از هر زمان دیگری به ثبات و همراهی نمادهایشان چشم میدوزند. و وقتی این همراهی تداوم پیدا نکند، اعتماد ـ حتی اگر کاملاً از بین نرود ـ ترک برمیدارد.
شاید مهمترین درس این ماجرا همین باشد: نماد شدن آسان نیست، اما نماد ماندن بسیار سختتر است. تاریخ، نه فقط شجاعت آغاز راه، بلکه وفاداری در دقیقه نود را به خاطر میسپارد.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
نقش رسانهها در مهندسی ادراک عمومی:
تحلیلی بر رویکرد شبکه BBC فارسی در جریان اعتراضات اخیر ایران
در جریان اعتراضات اخیر ایران، نقش رسانههای فارسیزبان خارج از کشور بیش از هر زمان دیگری در شکلدهی به افکار عمومی مورد توجه قرار گرفته است. در میان این رسانهها، شبکه BBC فارسی بهدلیل سابقه، گستره مخاطبان و اعتبار بینالمللی، تأثیرگذاری ویژهای دارد. با این حال، بررسی محتوای منتشرشده از سوی این شبکه نشان میدهد که رویکرد آن الزاماً همسو با خواست بدنه معترضان نبوده و میتوان دو هدف مشخص را در سیاست رسانهای آن تشخیص داد.
۱. کمرنگسازی نقش شاهزاده رضا پهلوی و خواست بخشی از معترضان
نخستین هدف قابل مشاهده، تلاش سیستماتیک برای کمرنگ کردن نقش شاهزاده رضا پهلوی در اعتراضات و نادیده گرفتن یا کوچکنمایی خواست بخش قابل توجهی از معترضان برای رهبری یا نمایندگی اوست.
در حالی که در بسیاری از تجمعات داخل و خارج از کشور، شعارها، نمادها و مطالبات مرتبط با رضا پهلوی بهطور آشکار مطرح شده، BBC فارسی غالباً این واقعیت میدانی را یا بازتاب نمیدهد یا آن را بهعنوان «یکی از صداهای حاشیهای» معرفی میکند. این رویکرد نهتنها بازنمایی دقیقی از واقعیت اجتماعی ارائه نمیدهد، بلکه عملاً به حذف آگاهانه یک گرایش مهم سیاسی منجر میشود.
چنین سیاستی میتواند با هدف جلوگیری از شکلگیری یک محور وحدتبخش میان معترضان تفسیر شود. حذف یا تضعیف چهرهای که توان ایجاد همگرایی دارد، بهطور طبیعی باعث تفرقه، چنددستگی و در نهایت ناامیدی در میان بدنه اعتراضات میشود؛ امری که به تداوم وضعیت موجود کمک میکند.
۲. گره زدن موفقیت انقلاب به حمله خارجی
دومین هدف مهم، القای این گزاره است که موفقیت هرگونه تغییر اساسی در ایران، منوط به حمله نظامی آمریکا یا مداخله خارجی است. BBC فارسی با برجستهسازی مداوم تحلیلهایی که بر ناتوانی مطلق جامعه ایران برای ایجاد تغییر مستقل تأکید دارند، ناخواسته یا آگاهانه این پیام را منتقل میکند که اعتراضات داخلی بهتنهایی محکوم به شکستاند.
این روایت، پیامدهای روانی خطرناکی دارد. از یکسو، حس بیقدرتی و درماندگی را در میان معترضان تقویت میکند و از سوی دیگر، مسئولیت کنشگری را از دوش مردم برمیدارد و به عوامل خارجی منتقل میسازد. نتیجه چنین رویکردی، تضعیف انگیزه، کاهش مشارکت و جایگزینی امید فعال با انتظار منفعلانه است.
جمعبندی
در مجموع، میتوان گفت که سیاست رسانهای BBC فارسی در جریان اعتراضات اخیر، بهجای تقویت انسجام، امید و خودباوری اجتماعی، در دو محور اصلی عمل کرده است:
نخست، تضعیف چهرهها و جریانهایی که میتوانند نقش وحدتبخش داشته باشند، و دوم، وابسته نشان دادن سرنوشت تغییرات به مداخله خارجی.
صرفنظر از نیت نهایی این رویکرد، نتیجه عملی آن چیزی جز تفرقه، ناامیدی و تعلیق کنش جمعی نیست؛ پیامدی که بیش از هر چیز به سود استمرار وضع موجود تمام میشود.
https://t.me/irantomarrow
تحلیلی بر رویکرد شبکه BBC فارسی در جریان اعتراضات اخیر ایران
در جریان اعتراضات اخیر ایران، نقش رسانههای فارسیزبان خارج از کشور بیش از هر زمان دیگری در شکلدهی به افکار عمومی مورد توجه قرار گرفته است. در میان این رسانهها، شبکه BBC فارسی بهدلیل سابقه، گستره مخاطبان و اعتبار بینالمللی، تأثیرگذاری ویژهای دارد. با این حال، بررسی محتوای منتشرشده از سوی این شبکه نشان میدهد که رویکرد آن الزاماً همسو با خواست بدنه معترضان نبوده و میتوان دو هدف مشخص را در سیاست رسانهای آن تشخیص داد.
۱. کمرنگسازی نقش شاهزاده رضا پهلوی و خواست بخشی از معترضان
نخستین هدف قابل مشاهده، تلاش سیستماتیک برای کمرنگ کردن نقش شاهزاده رضا پهلوی در اعتراضات و نادیده گرفتن یا کوچکنمایی خواست بخش قابل توجهی از معترضان برای رهبری یا نمایندگی اوست.
در حالی که در بسیاری از تجمعات داخل و خارج از کشور، شعارها، نمادها و مطالبات مرتبط با رضا پهلوی بهطور آشکار مطرح شده، BBC فارسی غالباً این واقعیت میدانی را یا بازتاب نمیدهد یا آن را بهعنوان «یکی از صداهای حاشیهای» معرفی میکند. این رویکرد نهتنها بازنمایی دقیقی از واقعیت اجتماعی ارائه نمیدهد، بلکه عملاً به حذف آگاهانه یک گرایش مهم سیاسی منجر میشود.
چنین سیاستی میتواند با هدف جلوگیری از شکلگیری یک محور وحدتبخش میان معترضان تفسیر شود. حذف یا تضعیف چهرهای که توان ایجاد همگرایی دارد، بهطور طبیعی باعث تفرقه، چنددستگی و در نهایت ناامیدی در میان بدنه اعتراضات میشود؛ امری که به تداوم وضعیت موجود کمک میکند.
۲. گره زدن موفقیت انقلاب به حمله خارجی
دومین هدف مهم، القای این گزاره است که موفقیت هرگونه تغییر اساسی در ایران، منوط به حمله نظامی آمریکا یا مداخله خارجی است. BBC فارسی با برجستهسازی مداوم تحلیلهایی که بر ناتوانی مطلق جامعه ایران برای ایجاد تغییر مستقل تأکید دارند، ناخواسته یا آگاهانه این پیام را منتقل میکند که اعتراضات داخلی بهتنهایی محکوم به شکستاند.
این روایت، پیامدهای روانی خطرناکی دارد. از یکسو، حس بیقدرتی و درماندگی را در میان معترضان تقویت میکند و از سوی دیگر، مسئولیت کنشگری را از دوش مردم برمیدارد و به عوامل خارجی منتقل میسازد. نتیجه چنین رویکردی، تضعیف انگیزه، کاهش مشارکت و جایگزینی امید فعال با انتظار منفعلانه است.
جمعبندی
در مجموع، میتوان گفت که سیاست رسانهای BBC فارسی در جریان اعتراضات اخیر، بهجای تقویت انسجام، امید و خودباوری اجتماعی، در دو محور اصلی عمل کرده است:
نخست، تضعیف چهرهها و جریانهایی که میتوانند نقش وحدتبخش داشته باشند، و دوم، وابسته نشان دادن سرنوشت تغییرات به مداخله خارجی.
صرفنظر از نیت نهایی این رویکرد، نتیجه عملی آن چیزی جز تفرقه، ناامیدی و تعلیق کنش جمعی نیست؛ پیامدی که بیش از هر چیز به سود استمرار وضع موجود تمام میشود.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
میر حسین موسوی؛ ایستادگی دیرهنگام، اما ماندگار وابدی
در تاریخ سیاسی جمهوری اسلامی، کمتر چهرهای را میتوان یافت که مسیر فکری و رفتاریاش چنین پرتناقض، و در عین حال چنین معنادار باشد. میر حسین موسوی، نخستوزیر سالهای جنگ، از معدود اصلاحطلبانی است که میتوان گفت در بزنگاه نهایی، به وسوسههای قدرت آلوده نشد و بهای انتخاب خود را تمامقد پرداخت.
بیتردید، موسوی در دهه ۶۰ حامل و مدافع دیدگاههایی تندروانه و ایدئولوژیک بود. او بخشی از ساختاری بود که امروز بسیاری از منتقدانش آن را مسئول سرکوب، حذف و انسداد سیاسی میدانند. این گذشته نه قابل انکار است و نه قابل تطهیر. اما تاریخ سیاسی تنها با گذشته قضاوت نمیشود؛ نقطه عطف، لحظه انتخاب است.
پس از ۸۸؛ جایی که بسیاری عقب نشستند
انتخابات ۱۳۸۸، نهفقط یک منازعه انتخاباتی، بلکه آزمونی اخلاقی و تاریخی برای نخبگان سیاسی ایران بود. در این آزمون، بسیاری از اصلاحطلبان، پس از مدتی مقاومت، راه مصلحت، سکوت یا سازش را برگزیدند. اما موسوی چنین نکرد.
او میتوانست مانند بسیاری دیگر، با چند جمله، چند عقبنشینی حسابشده و پذیرش «چارچوب نظام»، به حیات سیاسی نیمبند اما امن بازگردد. وسوسه قدرت، بازگشت به صحنه، و حتی تبدیلشدن به یک «اصلاحطلب مجاز» کاملاً در دسترس او بود. با این حال، موسوی هرگز حاضر نشد در برابر حکومت خامنهای زانو بزند.
مقایسهای ناگزیر با مهدی کروبی
در این میان، مقایسه موسوی با مهدی کروبی اجتنابناپذیر است. کروبی نیز از معترضان ۸۸ بود، اما در لحظات پایانی، آنچه بسیاری آن را «دقیقه ۹۰» میدانند، عقب نشست؛ نه لزوماً از سر ترس، بلکه از جنس همان منطق همیشگی اصلاحطلبی: حفظ نظام به هر قیمت.
موسوی اما این مسیر را نپذیرفت. او نه بیانیه توبه داد، نه از مواضع اصلیاش عدول کرد، و نه حاضر شد اعتراض خود را به «سوءتفاهم» تقلیل دهد.
کفاره گذشته
میتوان گفت موسوی، اگرچه دیر، اما هزینه گذشته گناه آلود خود را پرداخت. حصر طولانیمدت، حذف کامل از حیات سیاسی، و تبدیلشدن به نمادی ممنوع، بهایی سنگین بود که او پذیرفت. این ایستادگی، گذشته او را پاک نمیکند، اما معنای آن را تغییر میدهد.
در سیاست، همه چیز به شروع وابسته نیست؛ گاه آنچه اهمیت دارد، نحوه ایستادن در پایان راه است.
میر حسین موسوی نه قهرمان بیخطاست و نه قدیسی تاریخی. اما در میان اصلاحطلبان جمهوری اسلامی، او از معدود کسانی است که در لحظه نهایی، قدرت را بر حقیقت ترجیح نداد.
او میتوانست بماند، اما نماند؛ میتوانست سازش کند، اما نکرد. و همین، نام او را—با همه تناقضها—در تاریخ سیاسی ایران متمایز کرده است.
https://t.me/irantomarrow
در تاریخ سیاسی جمهوری اسلامی، کمتر چهرهای را میتوان یافت که مسیر فکری و رفتاریاش چنین پرتناقض، و در عین حال چنین معنادار باشد. میر حسین موسوی، نخستوزیر سالهای جنگ، از معدود اصلاحطلبانی است که میتوان گفت در بزنگاه نهایی، به وسوسههای قدرت آلوده نشد و بهای انتخاب خود را تمامقد پرداخت.
بیتردید، موسوی در دهه ۶۰ حامل و مدافع دیدگاههایی تندروانه و ایدئولوژیک بود. او بخشی از ساختاری بود که امروز بسیاری از منتقدانش آن را مسئول سرکوب، حذف و انسداد سیاسی میدانند. این گذشته نه قابل انکار است و نه قابل تطهیر. اما تاریخ سیاسی تنها با گذشته قضاوت نمیشود؛ نقطه عطف، لحظه انتخاب است.
پس از ۸۸؛ جایی که بسیاری عقب نشستند
انتخابات ۱۳۸۸، نهفقط یک منازعه انتخاباتی، بلکه آزمونی اخلاقی و تاریخی برای نخبگان سیاسی ایران بود. در این آزمون، بسیاری از اصلاحطلبان، پس از مدتی مقاومت، راه مصلحت، سکوت یا سازش را برگزیدند. اما موسوی چنین نکرد.
او میتوانست مانند بسیاری دیگر، با چند جمله، چند عقبنشینی حسابشده و پذیرش «چارچوب نظام»، به حیات سیاسی نیمبند اما امن بازگردد. وسوسه قدرت، بازگشت به صحنه، و حتی تبدیلشدن به یک «اصلاحطلب مجاز» کاملاً در دسترس او بود. با این حال، موسوی هرگز حاضر نشد در برابر حکومت خامنهای زانو بزند.
مقایسهای ناگزیر با مهدی کروبی
در این میان، مقایسه موسوی با مهدی کروبی اجتنابناپذیر است. کروبی نیز از معترضان ۸۸ بود، اما در لحظات پایانی، آنچه بسیاری آن را «دقیقه ۹۰» میدانند، عقب نشست؛ نه لزوماً از سر ترس، بلکه از جنس همان منطق همیشگی اصلاحطلبی: حفظ نظام به هر قیمت.
موسوی اما این مسیر را نپذیرفت. او نه بیانیه توبه داد، نه از مواضع اصلیاش عدول کرد، و نه حاضر شد اعتراض خود را به «سوءتفاهم» تقلیل دهد.
کفاره گذشته
میتوان گفت موسوی، اگرچه دیر، اما هزینه گذشته گناه آلود خود را پرداخت. حصر طولانیمدت، حذف کامل از حیات سیاسی، و تبدیلشدن به نمادی ممنوع، بهایی سنگین بود که او پذیرفت. این ایستادگی، گذشته او را پاک نمیکند، اما معنای آن را تغییر میدهد.
در سیاست، همه چیز به شروع وابسته نیست؛ گاه آنچه اهمیت دارد، نحوه ایستادن در پایان راه است.
میر حسین موسوی نه قهرمان بیخطاست و نه قدیسی تاریخی. اما در میان اصلاحطلبان جمهوری اسلامی، او از معدود کسانی است که در لحظه نهایی، قدرت را بر حقیقت ترجیح نداد.
او میتوانست بماند، اما نماند؛ میتوانست سازش کند، اما نکرد. و همین، نام او را—با همه تناقضها—در تاریخ سیاسی ایران متمایز کرده است.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
منابع کادر درمانی تایید کردهاند که در هر دو شب پنج شنبه و جمعه، نیروهای سرکوب «با تیر جنگی به گردن و سر معترضان شلیک کرده» و «شمار مجروحانی و کشتههای این دو شب، بسیار بیشتر از تصور است.»
منطقه «قلعهحسنخان» تهران یکی از کانونهای اعتراضی در دو شب اعتراضی بود. جمعه ۱۹دی، ساعتی بعد از شکلگیری تجمع «جوانها خیابان را بستند. بانک آینده را آتش زدند. پایگاه بسیج را که خواستند بگیرند، تیراندازی شروع شد. از بالای ساختمانها [به معترضان] تیر زدند.»
او ادامه میدهد: «یک بچه ۱۱ ساله در کارون سر خمینی، تیر خورده. احتمالا بیضهاش را از دست میدهد.»
پنجشنبه ۱۸دی، در همین منطقه قلعه حسنخان، دستکم شش معترض فقط زیر دست یک پزشک جراح جان دادند که همگی با تیر جنگی از ناحیه سر هدف قرار گرفته بودند: «خودم تیرها را خارج کردند. هیچکدام زنده نماندند.»
https://t.me/irantomarrow
منطقه «قلعهحسنخان» تهران یکی از کانونهای اعتراضی در دو شب اعتراضی بود. جمعه ۱۹دی، ساعتی بعد از شکلگیری تجمع «جوانها خیابان را بستند. بانک آینده را آتش زدند. پایگاه بسیج را که خواستند بگیرند، تیراندازی شروع شد. از بالای ساختمانها [به معترضان] تیر زدند.»
او ادامه میدهد: «یک بچه ۱۱ ساله در کارون سر خمینی، تیر خورده. احتمالا بیضهاش را از دست میدهد.»
پنجشنبه ۱۸دی، در همین منطقه قلعه حسنخان، دستکم شش معترض فقط زیر دست یک پزشک جراح جان دادند که همگی با تیر جنگی از ناحیه سر هدف قرار گرفته بودند: «خودم تیرها را خارج کردند. هیچکدام زنده نماندند.»
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
برخی منابع آگاه پزشکی در ایران به بیبیسی فارسی گفتند که تنها در سردخانه دو بیمارستان رشت و تهران «۱۱۰» جسد معترضان نگهداری میشود که «ماموران امنیتی در قبال تحویل اجساد به خانوادهها، ۷۰۰ میلیون تومان پول تیر درخواست کردهاند.»
https://t.me/irantomarrow
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
دکتر حمید همتپور، پزشک و فعال حقوق بشر در وین به بیبیسی فارسی گفته روایتهای متعددی از پزشکان داخل ایران در مورد وضعیت بیمارستانها در ۱۸ و ۱۹ دیماه گرفته که حاکی از «شرایط بسیار وخیم بیمارستانها دارند». او گفته «بعضی از مراجعان با جراحت گلوله جنگی در سر، گردن و چشم به بیمارستان آورده شده اند»
https://t.me/irantomarrow
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
رییس نظام پزشکی دکتر محمد رییس زاده عامل کشته شده ها در اعتراضات را به اغتشاشگران حرفه ای نسبت داد.
https://t.me/irantomarrow
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
🔻سازمان حقوق بشر ایران: دستکم ۱۹۲ نفر کشته شدهاند
🔻سازمان حقوق بشر ایران که در نروژ واقع است روز یکشنبه اعلام کرد که طی دو هفته اعتراض دستکم ۱۹۲ نفر کشته شدهاند که این رقم نسبت به آمار قبلی که ۵۱ کشته بود، افزایش چشمگیری داشته است.
این سازمان گفت که «کشته شدن حداقل ۱۹۲ معترض را تأیید کرده است» و هشدار داد که این آمار میتواند بسیار بیشتر باشد چرا که قطع چند روزه اینترنت مانع از راستیآزمایی و تایید صحت آمار است.
سازمان حقوق بشری ایران همچنین با استناد به تخمین بعضی منابع میگوید که شمار کشتهها میتواند صدها و شاید بالای ۲۰۰۰ نفر باشد.
سازمان حقوق بشر ایران از تشدید و ادامه کشتار معترضان و خطر اعدامهای گسترده بازداشتشدگان ابراز نگرانی کرده و خواستار واکنش فوری جامعه جهانی شده است.
https://t.me/irantomarrow
🔻سازمان حقوق بشر ایران که در نروژ واقع است روز یکشنبه اعلام کرد که طی دو هفته اعتراض دستکم ۱۹۲ نفر کشته شدهاند که این رقم نسبت به آمار قبلی که ۵۱ کشته بود، افزایش چشمگیری داشته است.
این سازمان گفت که «کشته شدن حداقل ۱۹۲ معترض را تأیید کرده است» و هشدار داد که این آمار میتواند بسیار بیشتر باشد چرا که قطع چند روزه اینترنت مانع از راستیآزمایی و تایید صحت آمار است.
سازمان حقوق بشری ایران همچنین با استناد به تخمین بعضی منابع میگوید که شمار کشتهها میتواند صدها و شاید بالای ۲۰۰۰ نفر باشد.
سازمان حقوق بشر ایران از تشدید و ادامه کشتار معترضان و خطر اعدامهای گسترده بازداشتشدگان ابراز نگرانی کرده و خواستار واکنش فوری جامعه جهانی شده است.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
سقوط حکومت ایران؛ گرهای که ترامپ برای بازچیدن نظم جدید جهان میخواهد باز کند
انگیزههای دونالد ترامپ برای حمله به ایران یا حمایت از سقوط حکومت جمهوری اسلامی را نمیتوان صرفاً در قالب یک تصمیم مقطعی یا واکنشی توضیح داد، بلکه این مسئله در دل یک محاسبه کلان ژئوپلیتیک قرار دارد که به نظم آینده جهان گره خورده است. از نگاه ترامپ، جمهوری اسلامی یک بازیگر مزمنِ بحرانساز است که تا زمانی که بر سر کار باشد، آمریکا ناچار است همزمان در چند جبهه انرژی، منابع و تمرکز خود را مصرف کند، وضعیتی که دقیقاً در تضاد با رویکرد او به سیاست جهانی است.
نخستین انگیزه، حذف نقش مخرب ایران در منطقه و جهان است؛ نقشی که سالهاست با منافع آمریکا در تعارض مستقیم قرار دارد. جمهوری اسلامی از طریق بیثباتسازی خاورمیانه، حمایت از نیروهای نیابتی، تهدید متحدان آمریکا و تولید بحرانهای امنیتی پیدرپی، هزینهای دائمی بر سیاست خارجی واشنگتن تحمیل کرده است. از منظر ترامپ، این وضعیت نه قابل مهار پایدار است و نه ارزش ادامه دارد و تنها راه پایان دادن به آن، حذف ریشهای این عامل بیثباتکننده است.
انگیزه دوم، فراهم شدن زمینه برای روی کار آمدن حکومتی همراستا با نظم جهانی و غرب است. ترامپ به حکومتهای ایدئولوژیک، غیرقابل پیشبینی و ضدغربی باور ندارد و جهان را با منطق معامله، قدرت و همسویی منافع میسنجد. وجود حکومتی که اساس هویتش بر تقابل با غرب بنا شده، از نگاه او یک خطای ساختاری در نظم جهانی است. سقوط جمهوری اسلامی میتواند این خطا را اصلاح کند و ایران را به بازیگری تبدیل کند که بهجای بحرانسازی دائمی، در چارچوب قواعد بینالمللی تعریف شود.
انگیزه مهم دیگر، قطع وابستگی و سرسپردگی حکومت ایران به چین و روسیه است. جمهوری اسلامی در سالهای اخیر عملاً به یکی از ابزارهای بلوک ضدغرب تبدیل شده و با همکاریهای نظامی، سیاسی و اقتصادی، به تقویت موقعیت مسکو و پکن کمک کرده است. برای ترامپ، که روسیه و چین را رقبای راهبردی آمریکا میداند، حذف این متحد منطقهای بهمعنای وارد کردن ضربهای همزمان به هر دو قدرت است؛ ضربهای که دامنه آن فراتر از خاورمیانه خواهد بود.
با حل مسئله ایران، آمریکا میتواند تمرکز استراتژیک خود را بر جنگ روسیه و اوکراین معطوف کند؛ موضوعی که برای ترامپ اهمیتی ویژه دارد. پایان دادن به این جنگ یکی از مهمترین وعدههای انتخاباتی او بوده، وعدهای که تاکنون عملی نشده و همین مسئله به نقطه فشار جدی برای او تبدیل شده است. از دید ترامپ، تا زمانی که پرونده ایران باز باشد، امکان تمرکز کامل بر این وعده وجود ندارد و سیاست خارجی آمریکا ناچار به پراکندگی خواهد ماند.
پس از آن، هدف نهایی نمایان میشود: چین. ترامپ چین را بزرگترین چالش راهبردی آمریکا در قرن حاضر میداند؛ چه در مسئله تایوان، چه در رقابت اقتصادی و چه در تعیین نظم آینده جهان. اما رویارویی مؤثر با چین، نیازمند بستن پروندههای مزاحم و حذف بحرانهای فرعی است. سقوط حکومت ایران یکی از کلیدیترین این پروندههاست که با بسته شدن آن، دست آمریکا برای تمرکز کامل بر مهار چین بازتر میشود.
در این چارچوب، بسیاری از بحرانهای بهظاهر جداگانه، به یک ریشه مشترک میرسند: بقای جمهوری اسلامی. از نگاه ترامپ، سقوط این حکومت نهتنها یک پیروزی منطقهای، بلکه یک دستاورد تاریخی در مقیاس جهانی خواهد بود. افتخار سرنگونی حکومتی که دههها نماد تقابل با آمریکا بوده، جایگاهی ویژه در روایت سیاسی او خواهد داشت و در صورت تحقق، نام ترامپ بهعنوان کسی که این گره تاریخی را گشود، در تاریخ ثبت خواهد شد؛ گرهای که از نظر او، باز کردنش پیششرط بازچیدن نظم جدید جهان است.
https://t.me/irantomarrow
انگیزههای دونالد ترامپ برای حمله به ایران یا حمایت از سقوط حکومت جمهوری اسلامی را نمیتوان صرفاً در قالب یک تصمیم مقطعی یا واکنشی توضیح داد، بلکه این مسئله در دل یک محاسبه کلان ژئوپلیتیک قرار دارد که به نظم آینده جهان گره خورده است. از نگاه ترامپ، جمهوری اسلامی یک بازیگر مزمنِ بحرانساز است که تا زمانی که بر سر کار باشد، آمریکا ناچار است همزمان در چند جبهه انرژی، منابع و تمرکز خود را مصرف کند، وضعیتی که دقیقاً در تضاد با رویکرد او به سیاست جهانی است.
نخستین انگیزه، حذف نقش مخرب ایران در منطقه و جهان است؛ نقشی که سالهاست با منافع آمریکا در تعارض مستقیم قرار دارد. جمهوری اسلامی از طریق بیثباتسازی خاورمیانه، حمایت از نیروهای نیابتی، تهدید متحدان آمریکا و تولید بحرانهای امنیتی پیدرپی، هزینهای دائمی بر سیاست خارجی واشنگتن تحمیل کرده است. از منظر ترامپ، این وضعیت نه قابل مهار پایدار است و نه ارزش ادامه دارد و تنها راه پایان دادن به آن، حذف ریشهای این عامل بیثباتکننده است.
انگیزه دوم، فراهم شدن زمینه برای روی کار آمدن حکومتی همراستا با نظم جهانی و غرب است. ترامپ به حکومتهای ایدئولوژیک، غیرقابل پیشبینی و ضدغربی باور ندارد و جهان را با منطق معامله، قدرت و همسویی منافع میسنجد. وجود حکومتی که اساس هویتش بر تقابل با غرب بنا شده، از نگاه او یک خطای ساختاری در نظم جهانی است. سقوط جمهوری اسلامی میتواند این خطا را اصلاح کند و ایران را به بازیگری تبدیل کند که بهجای بحرانسازی دائمی، در چارچوب قواعد بینالمللی تعریف شود.
انگیزه مهم دیگر، قطع وابستگی و سرسپردگی حکومت ایران به چین و روسیه است. جمهوری اسلامی در سالهای اخیر عملاً به یکی از ابزارهای بلوک ضدغرب تبدیل شده و با همکاریهای نظامی، سیاسی و اقتصادی، به تقویت موقعیت مسکو و پکن کمک کرده است. برای ترامپ، که روسیه و چین را رقبای راهبردی آمریکا میداند، حذف این متحد منطقهای بهمعنای وارد کردن ضربهای همزمان به هر دو قدرت است؛ ضربهای که دامنه آن فراتر از خاورمیانه خواهد بود.
با حل مسئله ایران، آمریکا میتواند تمرکز استراتژیک خود را بر جنگ روسیه و اوکراین معطوف کند؛ موضوعی که برای ترامپ اهمیتی ویژه دارد. پایان دادن به این جنگ یکی از مهمترین وعدههای انتخاباتی او بوده، وعدهای که تاکنون عملی نشده و همین مسئله به نقطه فشار جدی برای او تبدیل شده است. از دید ترامپ، تا زمانی که پرونده ایران باز باشد، امکان تمرکز کامل بر این وعده وجود ندارد و سیاست خارجی آمریکا ناچار به پراکندگی خواهد ماند.
پس از آن، هدف نهایی نمایان میشود: چین. ترامپ چین را بزرگترین چالش راهبردی آمریکا در قرن حاضر میداند؛ چه در مسئله تایوان، چه در رقابت اقتصادی و چه در تعیین نظم آینده جهان. اما رویارویی مؤثر با چین، نیازمند بستن پروندههای مزاحم و حذف بحرانهای فرعی است. سقوط حکومت ایران یکی از کلیدیترین این پروندههاست که با بسته شدن آن، دست آمریکا برای تمرکز کامل بر مهار چین بازتر میشود.
در این چارچوب، بسیاری از بحرانهای بهظاهر جداگانه، به یک ریشه مشترک میرسند: بقای جمهوری اسلامی. از نگاه ترامپ، سقوط این حکومت نهتنها یک پیروزی منطقهای، بلکه یک دستاورد تاریخی در مقیاس جهانی خواهد بود. افتخار سرنگونی حکومتی که دههها نماد تقابل با آمریکا بوده، جایگاهی ویژه در روایت سیاسی او خواهد داشت و در صورت تحقق، نام ترامپ بهعنوان کسی که این گره تاریخی را گشود، در تاریخ ثبت خواهد شد؛ گرهای که از نظر او، باز کردنش پیششرط بازچیدن نظم جدید جهان است.
https://t.me/irantomarrow
Telegram
ایران فردا
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی