ایران فردا
183 subscribers
155 photos
51 videos
439 links
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
Download Telegram
چرا نام کانال را «ایران فردا» گذاشته‌ام؟

ممکن است ‌بعضی دوستان از من بپرسند که چرا اسم کانال را «ایران فردا» انتخاب کرده‌ام.

پاسخ به این سؤال، تنها یک دلیل ساده ندارد؛ بلکه مجموعه‌ای از انگیزه‌ها و دلایل فکری، فرهنگی و رسانه‌ای در پشت آن قرار دارد.

۱. نگاه به آینده:
اصلی‌ترین دلیل، تمرکز بر آینده ایران است. «ایران فردا» نامی است که هم امید، هم تغییر و هم امکان تحول را القا می‌کند. این نام نشان می‌دهد که کانال قصد دارد نه صرفاً به تحلیل وضعیت کنونی بپردازد، بلکه آینده ایران را از زوایای مختلف سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی بررسی کند و چشم‌اندازی تازه ارائه دهد.

۲. پل ارتباطی بین گذشته و آینده:
انتخاب این نام، یادآور آن است که هر تصمیم و هر رخداد امروز، سرنوشت فردای ایران را شکل می‌دهد. در عین حال، کانال تلاش دارد بین گذشته و آینده ارتباط برقرار کند و مخاطب را نسبت به مسیر تحول جامعه حساس کند.

۳. ادای احترام به نشریه «ایران فردا»:
بدیهی است که نام کانال با مجله معروف «ایران فردا» نیز همخوانی دارد. این مجله که سال‌ها در حوزه تحلیل سیاسی، اجتماعی و فرهنگی منتشر می‌شد، توانست نگاه دقیق و روشنی به مسائل ایران ارائه دهد و بسیاری از جوانان و پژوهشگران را با رویکردی تحلیلی و آینده‌نگر آشنا کند. انتخاب این نام، نوعی ادای احترام به میراث فکری مجله ایران فردا است؛ با این تفاوت که کانال تلگرامی، تلاش می‌کند این نگاه را به شکل دیجیتال و تعاملی امروز ادامه دهد.

۴. دعوت به مشارکت و گفتگو
نام «ایران فردا» همچنین نمادی است از فضایی باز برای گفتگو و تبادل نظر درباره آینده کشور. هدف این کانال، ایجاد محیطی برای طرح ایده‌ها، تحلیل‌ها و دیدگاه‌های متنوع درباره مسائل ایران است، بدون اینکه صرفاً یک دیدگاه خاص را تحمیل کند.

@irantomarrow
‌
🖋معین دهاز

به عنوان یک آذربایجانی می‌نویسم که باشگاه فوتبال تراکتورسازی به پایگاهِ نفرت‌ورزی قومی و ارتجاع و انواع عفونت‌های فکری تبدیل شده.

تبریز که‌درسده اخیر از مشروطیت تا کنون، در کنار تهران یکی از  ستون‌های تاریخی تجدد و همگرایی و اتحاد در ایران بوده، حالا در برابر مرتجعین، به بهانه فوتبال _ فوتبال زباله‌ی ایران _  روزگار عجیبی می‌گذراند.

این "آزادی عجیب" برای بیان اندیشه‌های تجزیه‌طلبانه و جدایی‌خواهانه و ایران‌ستیز، هر انسان هشیاری را قانع می‌کند که این حرکت‌ها، حامیانی در داخل دارد
. احتمالا همانها که سیم کارت صفر به کسانی میدادند که تجزیه طلبی ایران بزرگ را تبلیغ کنند.نگاهی به سابقه رییس این باشگاه این ظن را قویتر هم میکند.

@irantomarrow
🖋آرام آریایی:

اهمیت حفظ هویت ایرانی و زبان پارسی برای کودکان مهاجر ایرانی:

مهاجرت، تجربه‌ای سرشار از فرصت‌ها و چالش‌هاست. خانواده‌های ایرانی که در خارج از کشور زندگی می‌کنند، با دغدغه‌های فراوانی مواجه‌اند؛ از تطبیق با فرهنگ جدید گرفته تا حفظ پیوند با ریشه‌های خود. یکی از مهم‌ترین مسائل در این مسیر، حفظ هویت ملی و زبان فارسی برای کودکان است. این موضوع نه تنها فرهنگی، بلکه روانی و اجتماعی است و تأثیر مستقیمی بر رشد شخصیت و موفقیت‌های آینده کودکان دارد.

۱. زبان پارسی، کلید درک فرهنگ و هنر ایرانی:
زبان پارسی، فراتر از وسیله‌ای برای ارتباط کلامی، دروازه‌ای به دنیای فرهنگ، ادبیات، موسیقی و هنر ایران است. کودکانی که فارسی را می‌آموزند، می‌توانند شاهکارهای ادبی مانند شاهنامه و حافظ را مطالعه کنند، شعر و موسیقی سنتی را درک کنند و حتی با سینمای ایران و تاریخ غنی آثار باستانی و هنرهای تجسمی ایرانی ارتباط برقرار کنند. بدون زبان مادری، بسیاری از ظرافت‌ها، استعاره‌ها و پیام‌های فرهنگی برای کودک گنگ و نامفهوم خواهند بود.

۲. هویت ملی و اعتماد به نفس:
کودکانی که هویت ملی خود را می‌شناسند، نسبت به ریشه‌های خود احساس افتخار می‌کنند و این اعتماد به نفس و خودباوری را در زندگی روزمره تجربه می‌کنند. حس تعلق به یک فرهنگ و زبان مشخص، به آنها کمک می‌کند تا در جمع‌های مختلف هویتی پایدار داشته باشند و در مواجهه با چالش‌ها، تصمیمات مطمئن‌تری بگیرند.

۳. موفقیت تحصیلی و شغلی:
تحقیقات روانشناسی نشان می‌دهد کودکانی که به زبان مادری خود مسلط هستند، نه تنها مهارت‌های شناختی بهتری دارند، بلکه در یادگیری زبان‌های دیگر نیز موفق‌ترند. توانایی برقراری ارتباط مؤثر، درک پیچیدگی‌های فرهنگی و بهره‌گیری از دانش بومی، به موفقیت‌های تحصیلی و شغلی آینده آنها کمک می‌کند.

۴. حفظ پیوند با خانواده و جامعه:
زبان و فرهنگ ایرانی، پل ارتباطی بین نسل‌های مهاجر است. کودکانی که فارسی می‌آموزند، می‌توانند با پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها و دیگر اعضای خانواده که در ایران زندگی می‌کنند، ارتباط عمیق و معناداری داشته باشند. این پیوند، حس تعلق و ارزشمندی را در کودک تقویت می‌کند و از احساس گسست فرهنگی جلوگیری می‌کند.

۵. راهکارهایی برای والدین:
خواندن کتاب و قصه‌های فارسی به صورت روزانه
آشنایی با موسیقی، سینما و هنر ایرانی از طریق منابع آنلاین
مشارکت در گروه‌ها و کلاس‌های فارسی خارج از کشور
تشویق به نوشتن و بیان احساسات به زبان فارسی

حفظ هویت ایرانی و زبان پارسی برای کودکان مهاجر، تنها یک امر فرهنگی نیست؛ سرمایه‌ای است برای رشد شخصیتی، افزایش اعتماد به نفس، موفقیت تحصیلی و شغلی و درک غنای فرهنگی سرزمین مادری. خانواده‌های مهاجر می‌توانند با آموزش و تمرین مستمر، کودکان خود را با ریشه‌هایشان پیوند دهند و زمینه‌ای فراهم کنند که آنها نه تنها به ایرانی بودن خود افتخار کنند، بلکه در جامعه جهانی با توانمندی و اعتماد به نفس زندگی کنند.

@irantomarrow
کاهش سطح نمرات دانش‌آموزان ایرانی در سال‌های اخیر؛ علل و راهکارها:

در سال‌های اخیر، کاهش محسوس سطح نمرات و افت کیفیت یادگیری دانش‌آموزان ایرانی به یکی از نگرانی‌های جدی خانواده‌ها، معلمان و جامعه تبدیل شده است.

این افت صرفاً در نمرات امتحانی خلاصه نمی‌شود، بلکه در ضعف مهارت‌های پایه‌ای مانند خواندن، نوشتن، ریاضیات، تفکر تحلیلی و حل مسئله نیز قابل مشاهده است. بررسی این روند نشان می‌دهد که کاهش کیفیت آموزش، نتیجه مجموعه‌ای از عوامل عمیق و ساختاری است.

علل کاهش سطح نمرات:
۱. ناکارآمدی ساختاری نظام آموزشی
نظام آموزشی ایران همچنان تا حد زیادی بر آموزش حافظه‌محور و انتقال یک‌طرفه اطلاعات استوار است. در این ساختار، خلاقیت، تحلیل، پرسشگری و تفکر انتقادی جایگاه محدودی دارند و دانش‌آموزان بیشتر برای حفظ مطالب و عبور از امتحان آموزش می‌بینند، نه برای فهم عمیق و کاربردی.

۲. کاهش انگیزه و بی‌اعتمادی به آینده
بخش قابل توجهی از دانش‌آموزان ارتباط روشنی میان تحصیل و آینده شغلی و اجتماعی خود نمی‌بینند. فشارهای اقتصادی، ناامیدی اجتماعی و مشاهده نابرابری‌های ساختاری، انگیزه تلاش تحصیلی را کاهش داده و میل به یادگیری را تضعیف کرده است.

۳. فرسودگی معلمان و کمبود نیروی متخصص
حقوق ناکافی، فشار کاری بالا، کلاس‌های پرجمعیت و نبود حمایت حرفه‌ای، موجب فرسودگی شغلی معلمان شده است. معلمی که خود درگیر بقاست، توان و انرژی لازم برای آموزش خلاق و الهام‌بخش را از دست می‌دهد و این موضوع مستقیماً بر کیفیت یادگیری دانش‌آموزان اثر می‌گذارد.

۴. محتوای درسی حجیم و غیرکاربردی
کتاب‌های درسی مملو از مطالب انباشته، غیرکاربردی و گاه تکراری هستند که ارتباط اندکی با زندگی واقعی، مهارت‌های مورد نیاز و دنیای امروز دارند. این رویکرد باعث خستگی ذهنی، حفظ‌کردن کوتاه‌مدت مطالب و افت عملکرد تحصیلی می‌شود.

۵. عوامل اجتماعی و خانوادگی:
فشارهای اقتصادی خانواده‌ها، نبود فضای مناسب مطالعه، افزایش وابستگی به تلفن همراه و شبکه‌های اجتماعی و کاهش نقش حمایتی خانواده، تمرکز و کیفیت یادگیری دانش‌آموزان را به‌شدت کاهش داده است.

۶. هزینه‌کرد ایدئولوژیک و فساد ساختاری
یکی از علل بنیادین افت آموزش، اولویت‌دادن حکومت به هزینه‌کرد در بخش‌های ایدئولوژیک و نهادهای دینی–عقیدتی وابسته به قدرت است؛ در حالی که آموزش و پرورش با کمبود شدید بودجه، امکانات و نیروی انسانی روبه‌روست.
در کنار این مسئله، فساد ساختاری ریشه‌دوانده در یک نظام رانتی و مافیایی موجب شده منابع عمومی نه بر اساس نیاز جامعه، بلکه در خدمت منافع گروهی محدود توزیع شود. این وضعیت، آموزش را به حاشیه رانده و این پیام خطرناک را به دانش‌آموزان منتقل می‌کند که شایستگی، دانش و تلاش، تعیین‌کننده موفقیت نیست.

راهکارهای پیشنهادی:
۱. اصلاح رویکرد آموزشی
حرکت از آموزش حافظه‌محور به آموزش مهارت‌محور، تقویت تفکر انتقادی، خلاقیت و یادگیری عمیق، باید به اولویت اصلی نظام آموزشی تبدیل شود.

۲. حمایت واقعی از معلمان
بهبود شرایط معیشتی، کاهش تراکم کلاس‌ها، افزایش شأن اجتماعی معلمان و ارائه آموزش‌های حرفه‌ای به‌روز، نقش کلیدی در ارتقای کیفیت آموزش دارد.

۳. بازنگری اساسی در محتوای درسی
بازنگری در کتاب‌های درسی باید شجاعانه و ریشه‌ای باشد. حذف مطالب ایدئولوژیک، تبلیغی، نفرت‌گرا و خشونت‌محور ضروری است؛ مطالبی که ذهن دانش‌آموزان را از آموزش علمی و انسانی منحرف می‌کند و به عادی‌سازی خشونت و تفکر بسته دامن می‌زند.
آموزش باید بر دانش، مهارت، مدارا، علم‌محوری و آمادگی برای زندگی واقعی متمرکز باشد، نه القای باورهای اجباری یا جهان‌بینی ایدئولوژیک.

۴. توجه به سلامت روان دانش‌آموزان
کاهش فشارهای افراطی امتحانی، آموزش مهارت‌های زندگی و ایجاد محیط‌های آموزشی امن و انسانی، تمرکز، انگیزه و اعتمادبه‌نفس دانش‌آموزان را افزایش می‌دهد.

۵. بازتوزیع عادلانه منابع و مبارزه با فساد
تا زمانی که آموزش اولویت واقعی ملی نشود و منابع از نهادهای غیرمولد ایدئولوژیک به آموزش و پرورش منتقل نگردد، بهبود پایدار ممکن نخواهد بود. مبارزه با فساد ساختاری، شرط اساسی نجات آموزش است.

در نهایت ،کاهش سطح نمرات دانش‌آموزان ایرانی، نتیجه ضعف فردی یا کم‌کاری دانش‌آموزان نیست، بلکه پیامد مستقیم ساختار ناکارآمد آموزشی، اولویت‌های غلط، فساد ساختاری و ایدئولوژیک‌سازی آموزش است. آینده هر جامعه‌ای به کیفیت آموزش نسل جوان آن وابسته است. نادیده گرفتن این بحران، به معنای به خطر انداختن آینده کشور است.

@irantomarrow
بارندگی‌ها در روزهای اخیر؛ چرا تأثیر آن‌ها بر بحران آب ایران محدود بوده است؟

در روزهای اخیر، بارندگی‌های گسترده‌ای در بخش‌هایی از ایران رخ داده که بازتاب زیادی در رسانه‌ها داشته و این تصور را در افکار عمومی ایجاد کرده است که وضعیت منابع آبی کشور رو به بهبود است.

اما بررسی دقیق‌تر الگوی مکانی این بارش‌ها نشان می‌دهد که بخش عمده آن‌ها در نواحی جنوبی و نزدیک به خلیج فارس و دریای عمان اتفاق افتاده و تأثیر محسوسی بر مناطق اصلی درگیر خشکسالی نداشته است.

تمرکز بارش‌ها در جنوب کشور:
در روزهای اخیر، سامانه‌های بارشی عمدتاً استان‌های جنوبی و جنوب‌غربی را دربر گرفته‌اند؛ مناطقی که حوضه‌های آبریز آن‌ها مستقیماً به خلیج فارس و دریای عمان ختم می‌شود. در این نواحی، بخش زیادی از بارندگی‌ها به دلیل شیب زمین و ماهیت سیلابی بارش‌ها، به‌صورت روان‌آب وارد دریا شده و امکان ذخیره‌سازی آن در پشت سدها محدود بوده است.

سهم ناچیز مناطق بحرانی:
در مقابل، مناطقی مانند شرق کشور، فلات مرکزی و کلان‌شهر تهران که سال‌هاست با خشکسالی مزمن، افت شدید آب‌های زیرزمینی و کاهش ذخایر سدها مواجه‌اند، در روزهای اخیر بارش مؤثر چندانی دریافت نکرده‌اند. سدهای این مناطق یا افزایشی نداشته‌اند یا افزایش آن‌ها بسیار جزئی و موقتی بوده است.
بارش زیاد لزوماً به معنای بهبود منابع آب نیست
یکی از سوءبرداشت‌های رایج این است که هر بارندگی قابل توجهی، به معنای بهبود وضعیت منابع آبی است. در حالی که بارش زمانی مفید است که در زمان و مکان مناسب رخ دهد، تداوم داشته باشد و به تغذیه سدها و سفره‌های آب زیرزمینی منجر شود. بسیاری از بارندگی‌های روزهای اخیر، کوتاه‌مدت و سیلابی بوده‌اند و بیشتر به خروج آب از چرخه مصرف منجر شده‌اند.

خطر خوش‌بینی زودهنگام:
برجسته‌سازی بارندگی‌های روزهای اخیر، بدون توجه به توزیع مکانی آن‌ها، می‌تواند به خوش‌بینی زودهنگام و کاهش حساسیت نسبت به بحران آب بینجامد. این در حالی است که بحران آب ایران، ساختاری و بلندمدت است و با چند سامانه بارشی مقطعی حل نخواهد شد.

بارندگی‌های روزهای اخیر اگرچه در برخی مناطق جنوبی قابل توجه بوده‌اند، اما به دلیل تمرکز آن‌ها در حوضه‌هایی که آب مستقیماً به خلیج فارس و دریای عمان تخلیه می‌شود، نقش مؤثری در بهبود وضعیت سدها و کاهش بحران آب در مناطق خشک و پرجمعیت کشور نداشته‌اند. مدیریت پایدار آب نیازمند نگاه علمی، برنامه‌ریزی بلندمدت و پرهیز از ساده‌سازی واقعیت‌های اقلیمی کشور است.

@irantomarrow
🚩گزارش NBC: نتانیاهو قصد دارد درباره حملات احتمالی جدید علیه ایران، ترامپ را در جریان بگذارد

به گزارش NBC News، بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، در نظر دارد رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، را در جریان گزینه‌های احتمالی برای حملات جدید علیه ایران قرار دهد. به گفته منابع اسرائیلی، نگرانی اصلی تل‌آویو گسترش تولید موشک‌های بالستیک از سوی تهران و تلاش برای بازسازی سامانه‌های پدافند هوایی آسیب‌دیده در حملات پیشین اسرائیل است.

اسرائیل همچنین معتقد است ایران در پی احیای تأسیسات غنی‌سازی هسته‌ای است که در ماه ژوئن هدف حملات آمریکا قرار گرفتند، اما برنامه موشکی و بازیابی پدافند هوایی را تهدید فوری‌تری می‌داند.

@irantomarrow
زبان پارسی و فرهنگ آریایی–ایرانی؛ پیوند مشترک اقوام ایران‌زمین

ایران سرزمینی است با تنوع کم‌نظیر قومی، زبانی و فرهنگی. در گستره‌ی این سرزمین، اقوام گوناگونی همچون فارس‌ها، ترک‌ها (آذری‌ها، قشقایی‌ها، ترکمن‌ها)، کردها، لرها، بختیاری‌ها، بلوچ‌ها، عرب‌های ایرانی، گیلک‌ها، مازنی‌ها، تالشی‌ها، تات‌ها، سمنانی‌ها و دیگر گروه‌های قومی زندگی می‌کنند که هر یک دارای زبان، گویش، آداب و رسوم خاص خود هستند. این تنوع، نه نشانه‌ی گسست، بلکه جلوه‌ای از غنای تاریخی و تمدنی ایران است.

با وجود حضور زبان‌های گوناگون در ایران ــ از جمله زبان‌های ترکی، کردی، عربی، بلوچی، گیلکی، مازندرانی، لری و دیگر زبان‌ها و گویش‌های محلی ــ آنچه در طول سده‌ها به‌عنوان عامل پیونددهنده‌ی مشترک میان همه‌ی این اقوام عمل کرده است، دو عنصر بنیادین بوده است: زبان پارسی و فرهنگ آریایی–ایرانی.
زبان پارسی، به‌عنوان زبان تمدن، دیوان، علم، ادب و ارتباط میان‌قومی، نقشی اساسی در ایجاد فهم مشترک میان اقوام ایرانی ایفا کرده است. این زبان، نه در تقابل با زبان‌های محلی، بلکه در کنار آن‌ها، بستری مشترک برای انتقال اندیشه، تاریخ، شعر، فلسفه و ارزش‌های فرهنگی فراهم آورده است.

برای نمونه:
استاد شهریار، شاعر برجسته آذری، اگرچه بنا بر قومیت خود به زبان ترکی نیز اشعار سروده است، اما آنچه باعث شهرت او و ایجاد ارتباط میان اقوام مختلف ایران شد، اشعار فارسی او بوده است.
عطار نیشابوری و ابوالقاسم فردوسی، اگرچه از منطقه‌هایی با گویش‌های محلی و قومی مختلف بودند، با سرودن شاهکارهایی به زبان پارسی، پیوندی میان تمام اقوام ایرانی ایجاد کرده‌اند.
بانوسیمین بهبهانی از خانواده‌ای با ریشه‌های غیر فارس، با اشعار فارسی خود، صدای مشترک مسائل اجتماعی و فرهنگی ایران شد.
محمود دولت‌آبادی، نویسنده و اهل خراسان، هرچند با زبان و فرهنگ محلی خویش آشناست، اما آثار فارسی او به فهم مشترک تاریخ و زندگی ایرانیان کمک کرده است.

در کنار زبان پارسی، فرهنگ آریایی–ایرانی ــ شامل ارزش‌هایی چون دادگری، خردگرایی، میهمان‌نوازی، احترام به خانواده، آیین‌های کهنی مانند نوروز، یلدا و مهرگان، و حافظه‌ی تاریخی مشترک ــ ستون اصلی هویت جمعی ایرانیان را شکل داده است. این فرهنگ در طول تاریخ، اقوام مختلف را در یک چارچوب تمدنی واحد گرد هم آورده و حس «ایرانی بودن» را فراتر از تفاوت‌های زبانی و قومی تقویت کرده است.

اگرچه هر قوم ایرانی حق دارد و‌باید به زبان مادری خود سخن بگوید و فرهنگ محلی خویش را پاس بدارد، تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد که وحدت ایران نه از راه یکسان‌سازی، بلکه از طریق همین دو عنصر مشترک یعنی زبان پارسی و فرهنگ آریایی–ایرانی حفظ شده است.

این دو عامل، زبان مشترک دل‌ها و اندیشه‌ها بوده‌اند و همچنان می‌توانند ضامن همبستگی، همزیستی و آینده‌ی مشترک همه‌ی اقوام ایران‌زمین باشند.

در نهایت، تنوع قومی ایران زمانی معنا و ارزش واقعی خود را می‌یابد که در چارچوب این پیوندهای مشترک فرهنگی و تاریخی دیده شود؛ پیوندهایی که طی قرن‌ها، ایران را به‌عنوان یک واحد فرهنگی و تمدنی زنده و پایدار نگاه داشته‌اند.

https://t.me/irantomarrow
اهمیت آموزش گویش‌ها و زبان‌های محلی و حق انتخاب دانش‌آموزان در مدارس:

یکی از شاخص‌های پیشرفت فرهنگی و آموزشی یک جامعه، حفظ تنوع زبانی و فرهنگی و ایجاد فرصت برای آموزش آن است.

ایران با داشتن اقوام و گروه‌های زبانی متعدد ــ از جمله فارسی، ترکی، کردی، لری، بلوچی، عربی، گیلکی، مازندرانی و تالشی ــ ظرفیت بسیار بالایی برای توسعه آموزش‌های چندزبانه و چندفرهنگی دارد. آموزش گویش‌ها و لهجه‌های مختلف نه تنها به حفظ هویت قومی کمک می‌کند، بلکه توانمندی‌های زبانی و شناخت فرهنگی دانش‌آموزان را گسترش می‌دهد.

اهمیت آموزش گویش‌ها و لهجه‌های محلی در مدارس را می‌توان در چند محور اصلی خلاصه کرد:

۱. حفظ هویت فرهنگی و تاریخی: گویش‌ها و زبان‌های محلی حامل تاریخ، ادبیات، سنت‌ها و تجربیات نسل‌های گذشته هستند. آموزش آن‌ها به دانش‌آموزان امکان می‌دهد با ریشه‌های فرهنگی خود ارتباط برقرار کنند و هویت خود را تقویت نمایند.
۲. تقویت توانمندی‌های زبانی و ذهنی: مطالعات آموزشی نشان می‌دهد دانش‌آموزانی که به چند زبان یا گویش مسلط هستند، قدرت تفکر انتقادی، حل مسئله و مهارت‌های ارتباطی بالاتری دارند. یادگیری گویش‌های محلی می‌تواند پل ورود به یادگیری زبان‌های دیگر و توسعه مهارت‌های شناختی باشد.
۳. ایجاد حس احترام و همبستگی فرهنگی: وقتی دانش‌آموزان با گویش‌ها و زبان‌های مختلف آشنا می‌شوند، نسبت به دیگر فرهنگ‌ها و اقوام احترام بیشتری پیدا می‌کنند و حس همبستگی ملی تقویت می‌شود. این امر به کاهش تبعیض زبانی و فرهنگی کمک می‌کند.
۴. حق انتخاب والدین و دانش‌آموزان: ارائه گزینه‌های متنوع در مدارس برای یادگیری حداقل یک گویش محلی یا زبان، به والدین و دانش‌آموزان امکان می‌دهد بر اساس علاقه، نیاز یا پیوند خانوادگی، انتخابی آگاهانه داشته باشند. این آزادی انتخاب نه تنها انگیزه یادگیری را افزایش می‌دهد، بلکه عدالت آموزشی و احترام به تفاوت‌های فرهنگی را نیز تقویت می‌کند.

به‌طور مثال، در مناطق کردنشین، آذری‌نشین یا بلوچ‌نشین، دانش‌آموزان بایدبتوانند علاوه بر زبان فارسی، زبان مادری خود را نیز بیاموزند و در کنار آن، فرصت آشنایی با گویش‌ها و فرهنگ سایر مناطق ایران را داشته باشند.

چنین مدلی باعث می‌شود نسل جدید هم هویت محلی خود را حفظ کند و هم شهروندی آگاه و همدل با اقوام دیگر باشد.

در نهایت، آموزش گویش‌ها و لهجه‌های مختلف در مدارس و دادن حق انتخاب به دانش‌آموزان و والدین، سرمایه‌گذاری روی تنوع فرهنگی و توسعه اجتماعی است. این سیاست باعث می‌شود همه اقوام و زبان‌ها در نظام آموزشی دیده شوند، انگیزه یادگیری افزایش یابد و نسلی پرورش یابد که هم به ریشه‌های فرهنگی خود افتخار کند و هم نسبت به دیگر فرهنگ‌ها احترام و همبستگی داشته باشد.

https://t.me/irantomarrow
✍ حبیب رمضانخانی

تقویت ملی‌گرایی، همواره راهکار تاریخی ایرانیان برای عبور از چالش‌ها و بحران‌ها بوده است.


این روز‌ها عضو چند گروه هواشناسی شده‌ام که با دیدن هر تصویر و خبری از بارش در هر نقطه‌ای از ایران، با اینکه دامنه‌های جنوبی البرز بارشی نداشته، کلی خوشحال می‌شوم.

گروهایی که از جای جای ایران مردم حضور داشته و در آن هم‌وطنان از بارش در جلفا و خرمشهر و بشاگرد تا سروان و سرخس و رامسر، سر ذوق آمده و خوشحال می‌شوند و استیکر قلب قرمز می‌گذارند، با اینکه گاهی در منطقه زندگی خودشان قطره‌ای باران و برف دریافت نکرده‌اند!

دارم به این می‌اندیشم که این سطح از دغدغه هم‌وطن و ایران داشتن، سرمایه بزرگ و همیشگی این مردم بوده است که در طول تاریخ پشتوانه ملت‌بودگی ایرانیان بوده و بالاتر، در هنگامه چالش‌ها و بحران‌ها، چون وضعیت امروز، این حس وطن‌دوستی و ایرانگرایی تقویت و محوریت انسجام ایرانیان شده است.

  همزمان اما به یاد می‌آورم که در برابر این همه حس و روحیه وطن‌دوستی مردم ایران، چگونه است که در سوی مقابل، برخی از مسئولان و کاربدستان را کوچکترین دغدغه و نگرانی از بابت امروز و فردای ایران نیست که به پای منافع و ایدئولوژی اقلیتی، منابع و داشته‌های ایران را قربانی کرده‌اند که گاهی تازی و مغول با آن نکرده‌ است!

نتیجه اینکه: مردم ایران به تجربه و الگوی تاریخی خودشان که وقتی وطن درگیر چالش و بحران می‌شد، وطن‌دوستی آن‌ها تشدید می‌شد، این‌روزها به هر شیوه‌ای در پی تقویت ایرانگرایی و انسجام حول محور ملت ایران هستند تا با یکدستی، بتوانند بار دیگر مسیر خود را گشوده و کشور را از چالش و بحران عبور دهند.

https://t.me/irantomarrow
نقش مهران غفوریان و سیامک انصاری در برنامه «بازمانده»:

برنامه «بازمانده» با حضور مهران غفوریان و سیامک انصاری بخش‌هایی داشت که در آن نمادهای ملی و تاریخی ایران مانند درفش کاویانی و نقش‌های تخت‌جمشید به‌عنوان هدف بازی و سرگرمی مورد بی‌احترامی قرار گرفتند.

این بخش‌ها باعث واکنش شدید مخاطبان شد و انتقادهای گسترده‌ای را به دنبال داشت.
هرچند سازندگان برنامه مسئول اصلی این اتفاق هستند، اما حضور و اجرای غفوریان و انصاری نیز آنها را در بخشی از این شرمساری شریک می‌کند. زیرا چهره‌های شناخته‌شده با اجرای خود به دیده شدن و اعتبار بخشیدن به محتوای بحث‌برانگیز کمک کرده‌اند و نمی‌توان نقششان را کاملاً نادیده گرفت.

عذرخواهی این دو هنرمند، اگر با صداقت همراه باشد، می‌تواند به بازسازی اعتماد جامعه کمک کند و نمونه‌ای از مسئولیت‌پذیری هنرمندان در قبال ارزش‌های ملی و فرهنگی باشد.

https://t.me/irantomarrow
درفش کاویانی: نماد مقاومت و هویت ایرانی

درفش کاویانی نه تنها یک پرچم است، بلکه نماد تاریخ، شجاعت و هویت ایرانیان است.

ریشه‌های آن به دوره‌ی کاوه آهنگر و افسانه‌های شاهنامه بازمی‌گردد، زمانی که کاوه با دستان آهنین خود علیه ظلم پادشاه ظالم قیام کرد و پرچم خود را بر بلندای آزادی برافراشت. این پرچم بعدها به نماد مقاومت و ایستادگی ایرانیان در برابر ستم تبدیل شد و نسل‌ها از آن به عنوان سمبل شجاعت و اتحاد ملی یاد کرده‌اند.

هرگاه به درفش کاویانی نگاه می‌کنیم، نه تنها یاد تاریخ پرافتخار و نبردهای بزرگ می‌افتیم، بلکه حس غرور و تعلق به سرزمین و فرهنگمان را نیز در قلب خود احساس می‌کنیم. این پرچم، پلی است میان گذشته و حال، یادآور آنکه آزادی و شرافت، میراثی است که هر ایرانی باید پاس دارد.

https://t.me/irantomarrow
ضحاک، کاوه و فریدون؛ بازتابی از ایران امروزند


داستان کاوه آهنگر و ضحاک هزاران سال پیش در شاهنامه شکل گرفت، اما بازتاب آن را هنوز می‌توان در ایران امروز دید.

ضحاک، نماد ظلم و فساد، در زمانه کنونی می‌تواند معادل کسی یا کسانی باشد که با قدرت و ثروت، حقوق مردم را پایمال می‌کنند و و‌ فرزندان آنان را به خاک و خون می‌کشند و صدای عدالت را خاموش می‌سازند. اما مردم ایران، همچنان چشم‌انتظار ظهور کاوه و فریدون‌اند: کاوه‌ای که با شجاعت و صداقت خود علیه بی‌عدالتی قیام کند و فریدونی که با خرد و عدالت، آینده‌ای روشن برای همه بسازد.
این داستان‌ها یادآوری می‌کنند که تاریخ تکرار می‌شود و قهرمان واقعی هر دوره، مردم شجاعی هستند که برای آزادی، شرافت و هویت خود می‌ایستند. ایران فردا در انتظار آن روزی است که کاوه و فریدون در دل جامعه تجلی پیدا کنند و عدالت و امید را به مام میهن بازگردانند.

https://t.me/irantomarrow
ایران امروز و سایه‌های شاه سلطان حسین صفوی

شاه سلطان حسین صفوی حکومتی داشت که ضعف، بی‌تدبیری و دوری از مردم، سرنوشت تلخی برای کشور رقم زد. او در کاخ‌های پرزرق‌وبرق خود غرق بود و غافل از نیازهای واقعی مردم، زمینه را برای فساد، بی‌عدالتی و نفوذ دشمنان آماده کرد. زمین پر از ناامنی و دل‌ها پر از نارضایتی بود؛ مردم در آرزوی روزی بهتر چشم دوخته بودند، اما صدای عدالت و حقیقت، زیر سنگین بار بی‌تدبیری خاموش می‌شد. آن دوره، نمادی شد از حکومتی که قدرت و ثروت را بر رفاه و شرافت مردم ترجیح داد و هویت ملی را قربانی کرد.

امروز، وقتی به ایران نگاه می‌کنیم، شباهت‌های دردناک با آن روزگار دیده می‌شود. فاصله حکومت از زندگی واقعی مردم، بی‌عدالتی‌های آشکار و پنهان، فساد و ناکامی در پاسخ به نیازهای روزمره، گویی تاریخ دوباره در حال تکرار است. دل‌های مردم همچنان پر از ناامیدی است، اما امیدی خاموش و سرسخت در دل‌ها زنده مانده؛ امیدی که می‌گوید تغییر ممکن است و هیچ ظلم و بی‌تدبیری‌ای نمی‌تواند اراده مردم را برای عدالت و آزادی از بین ببرد.

تاریخ بارها نشان داده است که ضعف حکومت‌ها هرچقدر هم عمیق باشد، نمی‌تواند روح مردم را شکست دهد. ایرانیان، با وجود مشکلات و سختی‌ها، هنوز در پی عدالت، شرافت و آینده‌ای روشن هستند؛ همان آرزویی که همواره در دل این سرزمین جریان داشته و نشان می‌دهد که ملت هیچ‌گاه تسلیم بی‌عدالتی نمی‌شود و امید و مبارزه زنده خواهد ماند.

https://t.me/irantomarrow
تناقض رامبد جوان؛ از حمایت از کالاهای ایرانی تا زندگی در سایه تظاهر:

رامبد جوان سال‌ها با برنامه‌های تلویزیونی خود تصویر یک چهره‌ی ملی و متعهد ارائه می‌داد. او در گفتار و اجرا بر اهمیت حمایت از کالاهای ایرانی تأکید می‌کرد و مکرراً به ارزش‌های معنوی و اخلاقی، ساده‌زیستی و همبستگی با فرهنگ ملی اشاره داشت.

بینندگان باور می‌کردند که او نه تنها هنرمندی موفق است، بلکه یک الگوی فرهنگی و ملی نیز هست؛ کسی که با هر انتخاب و هر جمله، از سرزمین و هویت ایرانی خود پاسداری می‌کند.
اما واقعیت‌های تازه که اخیراً خود او به زبان آورده، تصویری کاملاً متفاوت ارائه می‌دهد.

اینکه فرزندش را در کانادا به دنیا آورد تا پاسپورت آن کشور را داشته باشد و اظهار کرده است که حتی در خانه‌اش یک خودکار ایرانی ندارد — و آن هم تصادفا یک کالای ایرانی با کیفیت است —، نشان می‌دهد که میان شعارها و رفتارهای او و مشابهان او فاصله‌ای عمیق وجود دارد.

این تناقض، تصویری تلخ از تظاهر و سیاست نمایش در میان برخی سلبریتی‌های وابسته به حکومتی که خود را مدافع ارزش‌های ملی نشان می‌دهند ارائه می‌کند.

این رفتار نه تنها اعتماد مردم را خدشه‌دار می‌کند، بلکه به یک زنگ هشدار برای جامعه تبدیل می‌شود: اینکه هنر و محبوبیت بدون مسئولیت و صداقت می‌تواند به ابزاری برای فریب و تظاهر بدل شود. هنرمندی که در برابر مخاطب، مصرف کالاهای ایرانی و حمایت از فرهنگ ملی را تبلیغ می‌کند، اما در عمل زندگی‌ای متفاوت را برای خود و فرزندانش انتخاب می‌کند، نشان می‌دهد که تظاهر به ارزش‌های ملی و اخلاقی، بدون درونی کردن آن‌ها، نهایتاً به خیانت به اعتماد مردم می‌انجامد.

اینجاست که مخاطب باید از خود بپرسد: آیا این تنها یک رفتار شخصی است یا نمادی از یک جریان گسترده‌تر در میان سلبریتی‌هایی که ظاهرشان ملی و دینی است اما عملشان در تضاد کامل با گفته‌ها و شعارهاست؟

ایران امروز به کسانی نیاز دارد که زندگی و گفتارشان همسو با ارزش‌های ملی و فرهنگی باشد، نه کسانی که تنها در قاب تلویزیون و رسانه، نمایشی از اخلاق و میهن‌پرستی ارائه می‌دهند.

@irantomarrow
شب یلدا؛ امید در دل تاریکی ویرانگر

شب یلدا، بلندترین شب سال، یادآور این است که حتی طولانی‌ترین تاریکی هم پایانی دارد.

اما در ایران امروز، این تاریکی تنها‌تاریکی یک شب زمستان نیست؛ این سایه ویرانگری، سرکوب آزادی‌ها، فساد و ناعدالتی است که بر زندگی مردم سنگینی می‌کند و دل‌ها را در تاریکی فرو برده است.

با این حال، مردم ایران همانند نور شمع‌های شب یلدا، در برابر ظلم مقاومت می‌کنند.

هر قصه، هر جمع خانوادگی و هر لحظه همبستگی، نمادی از امید، ایستادگی و مبارزه با ویرانی است. حتی در دل این شب طولانی، مردم نشان می‌دهند که اراده‌ی آن‌ها برای آزادی و عدالت هرگز خاموش نمی‌شود.

یلدا یادآور این است که هیچ حکومت ویرانگری نمی‌تواند روح مردم را شکست دهد. همان‌طور که نور پس از بلندترین شب دوباره می‌تابد، مقاومت و صدای مردم ایران، سرانجام تاریکی را خواهد شکست و عدالت و آزادی را به سرزمین بازخواهد گرداند.

و در پایان، شب یلدا را پیشاپیش به همه عاشقان آزادی در ایران تبریک می‌گوییم؛

شما نور این بلندترین شب هستید و امید فردای روشن.

https://t.me/irantomarrow
فیلم «یلدا،شبی برای بخشش»؛

شبی بلند، تاریکی مطلق و سحر نامعلوم

فیلم «یلدا» مانند بلندترین شب سال است: طولانی، تاریک و پر از لحظات بی‌رحمانه‌ی انتظار.

مسعود بخشی با هوشمندی، ما را وارد دنیای مریم کمیجانی و مونا ضیا می‌کند، دو زن جوان که در برابر سنگینی تصمیم‌های اخلاقی و انسانی قرار گرفته‌اند.

مریم، محکوم به مرگ، و مونا، تنها فرزند مقتول، هر کدام نماینده‌ی لایه‌های پیچیده‌ی احساسات انسانی، نفرت، بخشش و تردید هستند.

اما چیزی که این فیلم را از بسیاری درام‌های عدالت محور متمایز می‌کند، پایان باز آن است. مخاطب نه با بخشش قطعی مریم روبه‌رو می‌شود، نه با اجرای حکم نهایی.

دوربین سرگردان از استودیو خارج می‌شود، مردم از ساختمان بیرون می‌روند، و از تهران تنها سکوت و برف به جای مانده است.

این پایان، همانند شب یلدا، یادآور انتظار برای سحر و روشنایی است؛ سحری که ممکن است دیر برسد، اما اجتناب‌ناپذیر است.

فیلم با این پایان مبهم می‌گوید که عدالت و بخشش، در زندگی واقعی، ساده و خطی نیستند.

آنچه در رسانه‌ها نمایش داده می‌شود، نمایشی از تصمیم‌گیری و احساسات انسانی است؛ اما پشت صحنه، زندگی واقعی پر از تردید، رنج و تحولات پیچیده است.

بیننده مجبور است خودش با این تاریکی و ابهام روبه‌رو شود و معنای واقعی بخشش و عدالت را در دل این شب بلند تصور کند.


در حقیقت، «یلدا» نه فقط یک فیلم درام، بلکه آینه‌ای از جامعه و تجربه انسانی در مواجهه با ظلم، تنش و انتظار است. پایان باز فیلم، حس تاریکی شب، پریشانی دل‌ها و امید به روشنایی آینده را به شکلی ملموس به بیننده منتقل می‌کند.

این همان لحظه‌ای است که هنر سینما و فلسفه‌ی شب یلدا به هم می‌رسند: هیچ تاریکی ابدی نیست، و حتی طولانی‌ترین شب هم بالاخره به سحر می‌رسد—اما مسیر رسیدن، پر از سؤال و اندیشه است.

اطلاعات فیلم «یلدا»
کارگردان: مسعود بخشی
سال ساخت: ۲۰۱۹
بازیگران اصلی: صدف عسگری، بهناز جعفری، بابک کریمی، آرمان درویش، فرشته حسینی، فریشته صدرعرفایی، بهرام افشار
جوایز:
جایزه هیئت داوران جشنواره ساندنس ۲۰۲۰
جایزه بهترین کارگردانی جشنواره Antalya Golden Orange
جایزه بهترین فیلم‌نامه جشنواره Barcelona Sant Jordi
جوایز و نامزدی‌های متعدد در جشنواره‌های بین‌المللی دیگر

https://t.me/irantomarrow
زنان خاموش اما تعیین‌کننده در سینمای پرویز کیمیایی:

سینمای پرویز کیمیایی، بی‌تردید سینمای مردان است؛ مردانی زخمی، عصیان‌زده، تنها و ایستاده در برابر جهانی ناعادلانه.

اما اگر کمی عمیق‌تر نگاه کنیم، درمی‌یابیم که این جهان مردانه، بدون حضور زنانش هرگز شکل نمی‌گرفت. زنانی که شاید کمتر سخن می‌گویند، کمتر مرکز قاب‌اند، اما ریشه‌ی بسیاری از کنش‌ها، خشونت‌ها، رفاقت‌ها و فروپاشی‌های مردان کیمیایی‌اند.

در «قیصر»، فاطی هرچند غایب است، اما همین غیبتش موتور حرکت فیلم است. مرگ و بی‌پناهی اوست که قیصر را به انتقام می‌کشاند. فاطی نه یک شخصیت فرعی، بلکه وجدان زخمی فیلم است؛ زنی که دیده نشد، شنیده نشد و همین نادیده‌گرفته‌شدن، جهان مردانه را به خشونت می‌کشاند.

در «گوزن‌ها»، زنِ زندگی سید، حضوری کم‌حرف اما سنگین دارد. او نماینده‌ی زندگی معمولی، نان، سقف و بقاست؛ همان چیزی که رفاقت اسطوره‌ای سید و قدرت را به چالش می‌کشد. این زن، مرز میان رؤیای قهرمانانه و واقعیت فرساینده‌ی زندگی است.

در «خاک»، زن روستایی نه فقط همسر یا مادر، بلکه نشانه‌ی ریشه و زمین است. مردان برای خاک می‌جنگند، اما زن است که خاک را زندگی می‌کند. اوست که معنا می‌دهد به مالکیت، به ماندن، به درد.

در «دندان مار»، زنان دیگر فقط سایه نیستند؛ آن‌ها زخم‌اند، خاطره‌اند، شکست‌اند. رابطه‌ی مردان با زنان، آینه‌ای است از ناتوانی آن‌ها در برقراری رابطه‌ای سالم با جهان. زن در این‌جا نه نجات‌دهنده است و نه قربانی مطلق؛ بلکه شاهد فروپاشی نسلی عصبی و خسته است.

و در فیلم‌های متأخرتر مثل «سرب» یا «حکم»، زنان هرچند در حاشیه‌اند، اما همچنان نقش تنظیم‌کننده‌ی روابط مردانه را دارند؛ آن‌ها مرز اخلاق، خیانت، وفاداری و سقوط‌اند.

سینمای کیمیایی اگرچه واضحامردانه است، اما زن‌ستیز نیست؛ بلکه زن را آن‌قدر مهم می‌داند که نبودنش، فاجعه می‌آفریند. زنان در این سینما کم‌حرف‌اند، اما پرمعنا؛ کم‌قاب‌اند، اما پراثر. آن‌ها قلب تپنده‌ای هستند که اگر از حرکت بایستد، تمام این جهان مردانه فرو می‌ریزد.

شاید کیمیایی هرگز سینمایی زن‌محور نساخت، اما زنانش همیشه دلیلِ زخم مردانش بودند، نه حاشیه‌ی آن. و این، راز ماندگاری تلخ و عمیق سینمای اوست.

https://t.me/irantomarrow
پرویز کیمیایی؛ مردی که سینمای ایران را بالغ کرد

پرویز کیمیایی فقط یک فیلمساز نیست؛ او یک لحظه‌ی تاریخی در بلوغ سینمای ایران است. پیش از او، سینمای ایران بیشتر سرگرمی بود، قصه‌ای برای گریز؛ اما با کیمیایی، سینما تبدیل شد به زخم، اعتراض، اخلاق، انتخاب و ایستادن. او دوربین را از شادی‌های سطحی گرفت و به کوچه‌ها، جنوب شهر، به رفاقت‌های شکسته، به مرام و به شکست انسان ایرانی دوخت.

با «قیصر»، سینمای ایران ناگهان بالغ شد. مردی آمد که حرف نمی‌زد، اما تصمیم می‌گرفت. انتقام در سینمای کیمیایی، خشونتِ کور نبود؛ واکنش انسانی به بی‌عدالتی بود. از همان‌جا، سینمای ایران فهمید که می‌شود قصه گفت، بدون فریب؛ می‌شود قهرمان ساخت، بدون اغراق.

کیمیایی پیش از انقلاب، سینما را با اخلاق مردانه، رفاقت، خیانت، و سقوط آشنا کرد. او به ما یاد داد که قهرمان همیشه پیروز نیست، اما شرافتش را زمین نمی‌گذارد. مردانش می‌باختند، زخمی می‌شدند، حذف می‌شدند، اما هیچ‌وقت کوچک نمی‌شدند. این نگاه، سینمای ایران را از کودکی عبور داد و وارد مرحله‌ی مسئولیت کرد.

و شاید مهم‌ترین اتفاق، این بود که کیمیایی پس از انقلاب هم ایستاد. در زمانی که بسیاری‌ناگهان اجبارا خاموش شدند یا مسیرشان را گم کردند، او تلاش کرد همان جهان زخمی و اخلاق‌محور را ادامه دهد. سینمایش اجبارا تغییر کرد، آرام‌تر شد، تلخ‌تر شد، اما قطع نشد. این امتداد، نشانه‌ی اصالت اوست؛ نشانه‌ی فیلمسازی که وابسته به زمانه نیست، بلکه با زمانه درگیر است.

در فیلم‌های پس از انقلاب، کیمیایی دیگر فقط از قهرمان نمی‌گوید؛ در راستای فرسودگی مردم کوچه و بازار ،از فرسودگی پروتاگونیست حرف می‌زند. از نسلی که دیگر جایی برای ایستادن ندارد، اما هنوز نمی‌تواند تسلیم شود. این بلوغ دوم است؛ بلوغی دردناک، صادقانه و انسانی.

پرویز کیمیایی به سینمای ایران یاد داد که سینما می‌تواند مرام داشته باشد. می‌تواند طرف آدم‌های بازنده بایستد. می‌تواند اخلاق را نه موعظه، که تجربه کند.

اگر امروز سینمای ایران می‌تواند جدی باشد، اجتماعی باشد، منتقد باشد، بخشی از این جسارت را مدیون مردی است که سال‌ها پیش گفت:
«دنیا جای قهرمان‌ها نیست، اما قهرمان‌ها هنوز لازم‌اند.»

کیمیایی، سینمای ایران را بزرگ کرد؛
نه با تکنیک،
که با روح.

https://t.me/irantomarrow
❤2
مردانِ میان احساس و واقعیت در سینمای سیروس الوند:

سینمای سیروس الوند، برخلاف جهان اسطوره‌ای و مرامیِ پرویز کیمیایی، سینمای مردان معمولی است؛ مردانی نه قهرمان و نه ضدقهرمان، بلکه گرفتار در روابط، عشق، خانواده، طبقه اجتماعی و انتخاب‌هایی که اغلب از آن‌ها بزرگ‌ترند. مرد در سینمای الوند، بیش از آنکه بجنگد، درگیر می‌شود؛ با خود، با دیگری، با عشق، با شکست.

پیش از انقلاب؛ مرد عاشق، مردِ خفه‌شده در احساس:
در آثار پیش از انقلاب سیروس الوند، مردان اغلب در مرکز ملودرام قرار دارند. آن‌ها عاشق‌اند، حسادت می‌ورزند، خطا می‌کنند و اغلب در هیاهوی احساسات خود خفه می‌شوند.
فیلم «فریاد زیر آب» یکی از مهم‌ترین نمونه‌های این نگاه است. مردِ این فیلم فریاد می‌زند، اما صدایش شنیده نمی‌شود؛ گرفتار عشقی پرتنش و جامعه‌ای که راه گفت‌وگو را بسته است. «فریاد زیر آب» تصویری تلخ از مردی است که نه توان عصیان دارد و نه امکان رهایی؛ او میان خواستن و ناتوانی معلق مانده است.
در کنار آن، آثاری چون «شب غریبان» نیز مردانی را نشان می‌دهند که بیش از آنکه فعال باشند، واکنش‌گر هستند؛ مردانی که سرنوشت، عشق و طبقه اجتماعی، مسیر زندگی‌شان را تعیین می‌کند.

پس از انقلاب؛ مردانِ مسئول، فرسوده و اخلاق‌محور
پس از انقلاب، مردان سینمای سیروس الوند از جهان عاشقانه‌ی صرف فاصله می‌گیرند و وارد قلمرو مسئولیت و اخلاق اجتماعی می‌شوند. آن‌ها حالا پدرند، همسرند، شهروندند؛ بار زندگی بر دوش‌شان سنگینی می‌کند و تصمیم‌ها دیگر فقط شخصی نیست.
در «یک‌بار برای همیشه»، مرد با گذشته‌ی خود مواجه می‌شود تا شاید بتواند چیزی را ترمیم کند، نه اینکه قهرمان شود.
در «دست‌های آلوده»، مردان وارد مناسبات قدرت و فساد می‌شوند و مرز اخلاق برایشان به مسئله‌ای جدی بدل می‌شود.
و در «رستگاری در هشت و بیست دقیقه»، مرد در برابر زمان، سرنوشت و فشار زندگی می‌ایستد؛ نه برای پیروزی، بلکه برای نجات حداقلی از انسانیت.

جوهر مردانگی در سینمای الوند:
مردان سیروس الوند نه اهل شعارند و نه اهل اسطوره‌سازی. آن‌ها انسان‌هایی‌اند پر از تردید، احساس و تناقض. اگر مردان کیمیایی با مرام تعریف می‌شوند، مردان الوند با رابطه معنا پیدا می‌کنند؛ رابطه با زن، خانواده، جامعه و گذشته.

«فریاد زیر آب» با بازی داریوش اقبالی خواننده در این میان، استعاره‌ی کل سینمای الوند است:
فریادهایی انسانی، صادقانه و عمیق، که در هیاهوی زندگی شنیده نمی‌شوند، اما خاموش هم نمی‌مانند.

سیروس الوند به سینمای ایران آموخت که مردانگی همیشه در فریاد بلند یا مشت گره‌کرده نیست؛

گاهی مردانگی، فقط ادامه دادن است، حتی وقتی صدا به جایی نمی‌رسد.

https://t.me/irantomarrow
زنانِ آگاه، ایستاده و تاریخ‌مند در سینمای بهرام بیضایی:

سینمای بهرام بیضایی، بیش از آنکه سینمای مردان باشد، سینمای زنانِ بیدار است؛ زنانی که نه حاشیه‌اند، نه ابزار پیش‌برنده‌ی روایت، بلکه صاحبان نگاه، حافظان حافظه و ستون‌های معنایی جهان فیلم‌اند.

در جهان بیضایی، زن تماشاگر نیست؛ کنش‌گر است، پرسش‌گر است و اغلب تنها کسی است که حقیقت را می‌بیند، می‌فهمد و هزینه‌اش را می‌پردازد.

پیش از انقلاب؛ زن به‌مثابه آگاهی و اعتراض
در آثار پیش از انقلاب، بیضایی زن را در تقابل مستقیم با سنت، قدرت مردسالار و فراموشی تاریخی قرار می‌دهد.

در «رگبار»، زن روشنفکر و مستقل، جلوتر از زمانه‌ی خود ایستاده است؛ جامعه تاب او را ندارد و مردان اطرافش یا ناتوان‌اند یا محافظه‌کار.

در «غریبه و مه»، زن در جهانی وهم‌زده و خشن گرفتار است، اما برخلاف کلیشه‌های رایج، منفعل نمی‌ماند؛ او می‌پرسد، تردید می‌کند و روایت رسمی را به چالش می‌کشد.

در «کلاغ»، زن جست‌وجوگر حقیقت است؛ گذشته را می‌کاود و در برابر دروغ‌های جمعی می‌ایستد. این‌جا زن برای نخستین‌بار به‌روشنی به‌عنوان حافظ حافظه و حقیقت ظاهر می‌شود.

زنِ بیضاییِ پیش از انقلاب، صدای اعتراض است؛ صدایی که شاید شنیده نشود، اما خاموش هم نمی‌ماند.

پس از انقلاب؛ زن به‌مثابه تاریخ، بقا و استمرار:
پس از انقلاب، سینمای بیضایی زنانه‌تر، عمیق‌تر و تراژیک‌تر می‌شود. زن دیگر فقط معترض نیست؛ بازمانده‌ی ویرانی است.
در «باشو، غریبه‌ی کوچک»، نایی نماد زن ایرانی است که در دل جنگ، آوارگی و فروپاشی، زندگی را حفظ می‌کند. مردان یا در جنگ‌اند یا غایب؛ این زن است که خانه، زبان و انسانیت را زنده نگه می‌دارد.

در «شاید وقتی دیگر»، روایت کاملاً زن‌محور است؛ شک، اضطراب و فروپاشی روانی از چشم زن دیده می‌شود و مردان در حاشیه‌ی ذهن و خاطره معنا می‌یابند.

در «مسافران»، زنان نگهبان آیین، مرگ و پیوند نسل‌ها هستند؛ حتی فاجعه هم توان قطع روایت را از آن‌ها نمی‌گیرد.

و در «سگ‌کشی»، زن دیگر فقط حافظ گذشته نیست؛ مبارز آگاه است. زنی که در شبکه‌ای از دروغ، فساد و قدرت مردانه، با هوش، صبر و اراده پیش می‌رود؛ نه قربانی است و نه ناجی، بلکه انسانی است در نبرد برای حقیقت.

از اعتراض تا بقا؛ تکامل نگاه بیضایی
اگر زنِ بیضاییِ پیش از انقلاب، صدای اعتراض بود،
زنِ پس از انقلاب او، صدای ماندن و ادامه دادن است.
این تغییر، عقب‌نشینی نیست؛ بلوغ است.

بیضایی به‌خوبی فهمید که در جهانِ زخمی و فروپاشیده، قهرمان واقعی کسی نیست که فریاد بزند، بلکه کسی است که زندگی را حفظ کند و روایت را ادامه دهد.

و درست در همین‌جاست که جایگاه بیضایی در سینمای ایران یگانه می‌شود.

بهرام بیضایی؛ مردی با جهان زنانه:

شاید اغراق نباشد اگر بگوییم بهرام بیضایی تنها کارگردان مرد سینمای ایران است که زنان در آثارش، رنگ، عمق و قدرتی بیشتر از مردان دارند. در جهان او، مردان اغلب مردد، غایب یا اسیر قدرت‌اند، اما این زنان‌اند که می‌فهمند، به یاد می‌آورند، تصمیم می‌گیرند و دوام می‌آورند. زن در سینمای بیضایی، نه مکمل مرد، بلکه مرکز ثقل معناست.

بیضایی هرگز شعار فمینیستی نداد، اما کاری کرد که کمتر مردی در سینمای ایران جرأتش را داشت:
او قدرت روایت را به زن سپرد.
تاریخ را از چشم زن دید، اسطوره را با صدای زن بازخوانی کرد و آینده را به پایداری زن گره زد.

از همین رو، می‌توان با اطمینان گفت:
بهرام بیضایی را شاید بتوان تنها مردِ فمینیستِ واقعی سینمای ایران دانست؛ فمینیستی نه در کلام، بلکه در ساختار، روایت و انتخاب قهرمان. فمینیستی برخاسته از تاریخ، اسطوره و تراژدی، نه از مد و شعار.

در سینمای بیضایی، اگر زنان نباشند، جهان فرو می‌پاشد؛

و این، صریح‌ترین و ماندگارترین ستایشی است که یک فیلمساز مرد می‌توانست نثار زن کند.

https://t.me/irantomarrow