ایران فردا
182 subscribers
155 photos
51 videos
438 links
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
Download Telegram
تیتر برای فراموش‌کاران؛ بازگشت همتی و تکرار یک حافظه پاک‌شده

روز انتصاب عبدالناصر همتی به ریاست بانک مرکزی، برخی روزنامه‌های اصلاح‌طلب چنان تیتر زدند که گویی قرار است منجی اقتصاد معرفی شود؛ تیترهایی پرطمطراق، امیدوارکننده و آغشته به وعده‌ی «ثبات»، «عقلانیت» و «کنترل بازار». اما لحن این تیترها بیش از آن‌که خطاب به جامعه‌ای آگاه باشد، انگار برای مخاطبانی نوشته شده بود که حافظه تاریخی ندارند؛ کسانی که کارنامه‌ی پیشین همتی را به‌کلی فراموش کرده‌اند یا قرار است فراموش کنند.
عبدالناصر همتی، چهره‌ای تازه‌وارد به بانک مرکزی نیست. او پیش‌تر نیز این مسئولیت را بر عهده داشته و اتفاقاً یکی از پرتنش‌ترین دوره‌های اقتصادی کشور با نام او گره خورده است. دوره‌ای که با بی‌ثباتی ارزی، جهش نرخ دلار و مهم‌تر از همه، فاجعه بورس ۹۹ شناخته می‌شود؛ فاجعه‌ای که طی آن، میلیون‌ها نفر با تشویق مستقیم و غیرمستقیم مقامات اقتصادی، سرمایه‌های اندک و پس‌انداز زندگی‌شان را وارد بازاری کردند که در نهایت به نابودی بخش بزرگی از آن انجامید.
در آن مقطع، همتی نه یک ناظر خاموش، بلکه یکی از چهره‌های فعال در ساختن روایت «بورس امن‌ترین بازار» بود. مردمی که به این وعده‌ها اعتماد کردند، امروز نه سودی دارند و نه حتی سرمایه اولیه. با این حال، در تیترهای روز انتصاب دوباره‌ی او، هیچ اشاره‌ای به این گذشته دیده نمی‌شود؛ گویی تاریخ اقتصادی کشور با هر انتصاب، از نو نوشته می‌شود.
تناقض اما خیلی زود خود را نشان داد. تنها دو روز پس از نشستن مجدد او بر صندلی ریاست ریاست، قیمت دلار حدود ۱۲ هزار تومان افزایش یافت. این در حالی است که همان رسانه‌ها با اطمینان نوشته بودند که او وعده داده دست‌کم برای شش ماه قیمت دلار را ثابت نگه دارد. فاصله‌ی میان وعده و واقعیت، این بار حتی به اندازه‌ی یک روز هم دوام نیاورد.
مسئله فقط افزایش قیمت دلار نیست؛ مسئله بی‌اعتبار شدن کامل وعده‌هاست. وقتی جامعه می‌بیند که تیترها با واقعیت چنین شکافی دارند، بی‌اعتمادی عمیق‌تر می‌شود. رسانه‌ای که باید حافظ حافظه جمعی باشد، به ابزاری برای پاک‌کردن آن تبدیل می‌شود. در چنین شرایطی، تیترهای امیدوارکننده نه نشانه‌ی تحلیل، بلکه نشانه‌ی انکار گذشته هستند.
بازگشت همتی به بانک مرکزی، اگر قرار بود جدی گرفته شود، نیازمند یک مواجهه صادقانه با کارنامه‌ی قبلی او بود؛ نه تیترهایی که وانمود می‌کنند هیچ‌چیز رخ نداده است. مردمی که سرمایه‌شان در بورس ۹۹ نابود شد، نیازی به وعده‌های جدید ندارند؛ آن‌ها پاسخ می‌خواهند. پاسخ به این پرسش ساده:
چرا کسی که در یک دوره نتوانست ثبات ایجاد کند، دوباره با همان ادبیات «ثبات‌ساز» معرفی می‌شود؟
در نهایت، مشکل فقط یک فرد یا یک انتصاب نیست. مشکل، چرخه‌ی تکرار چهره‌ها، تکرار وعده‌ها و تکرار فراموشی است. تا زمانی که رسانه‌ها به‌جای نقد، به بزک‌کردن گذشته بپردازند و تا زمانی که حافظه جمعی عمداً نادیده گرفته شود، اقتصاد کشور همچنان اسیر شوک‌های ناگهانی خواهد ماند؛ حتی اگر تیترها چیز دیگری بگویند.

https://t.me/irantomarrow
تک‌نرخی‌کردن ارز در بدترین زمان ممکن؛ اجبار، نه اصلاح

تک‌نرخی‌کردن ارز، در ادبیات اقتصادی، یک «اصلاح ساختاری» محسوب می‌شود؛ اصلاحی که اگر در زمان درست و با پیش‌شرط‌های لازم انجام شود، می‌تواند به شفافیت، کاهش رانت و ثبات نسبی بازار منجر شود. اما آنچه امروز با نام تک‌نرخی‌کردن ارز در حال وقوع است، نه یک تصمیم شجاعانه و حساب‌شده، بلکه یکی از پرریسک‌ترین اقدامات در بدترین زمان ممکن است؛ اقدامی که بیش از آن‌که انتخاب باشد، حاصل اجبار است.
قاعده‌ی روشن اقتصاد می‌گوید: تک‌نرخی‌کردن ارز باید زمانی انجام شود که منابع ارزی بانک مرکزی در وضعیت قوی و قابل اتکا قرار دارد. یعنی زمانی که بانک مرکزی بتواند با قدرت مداخله کند، شوک‌ها را بگیرد، تقاضای هیجانی را پاسخ دهد و اجازه ندهد بازار آزاد، نرخ را به‌تنهایی تعیین کند. تک‌نرخی‌کردن بدون پشتوانه ارزی، درست مانند برداشتن ترمز در سرازیری است.
اما امروز دقیقاً در نقطه‌ی مقابل آن شرایط ایستاده‌ایم. ذخایر ارزی محدود، دسترسی سخت به منابع خارجی، و کاهش توان مداخله‌ی بانک مرکزی، همگی نشان می‌دهند که این زمان، بدترین مقطع ممکن برای یکسان‌سازی نرخ ارز است. نتیجه‌ی طبیعی چنین تصمیمی، نه ثبات، بلکه شوک جدید ارزی خواهد بود؛ شوکی که اثر آن به‌سرعت به تورم، قیمت کالاهای اساسی و فشار مضاعف بر معیشت مردم منتقل می‌شود.
نکته‌ی کلیدی اینجاست که این تک‌نرخی‌کردن، اساساً از سر انتخاب نبود. واقعیت تلخ این است که خزانه ارزی بانک مرکزی عملاً ارزی نداشت که بتواند با آن، نرخ ترجیحی یا دولتی را حفظ کند. وقتی ارزی برای تخصیص وجود ندارد، حذف ارز دولتی نه یک تصمیم اصلاح‌طلبانه، بلکه یک واقعیت تحمیلی است. به بیان ساده‌تر، چیزی برای توزیع باقی نمانده بود.
در چنین شرایطی، حذف ارز دولتی و اعلام تک‌نرخی‌شدن، بیشتر شبیه همان ضرب‌المثل معروف است: «روغن ریخته، نذر امام حسین». وقتی منبعی وجود ندارد، حذف آن هزینه‌ای برای سیاست‌گذار ندارد؛ اما بار اصلی این تصمیم، مستقیم بر دوش مردم می‌افتد. رانت‌خواران دیروز، یا از قبل سهم خود را برداشته‌اند یا مسیرهای جدیدی پیدا می‌کنند؛ این مصرف‌کننده نهایی است که باید افزایش قیمت‌ها را تحمل کند.
دفاع رسانه‌ای از این تصمیم، با شعارهایی مانند «شفاف‌سازی» و «پایان رانت»، زمانی قابل باور بود که بانک مرکزی واقعاً توان کنترل بازار را داشت. اما امروز، تک‌نرخی‌کردن نه پایان رانت، بلکه انتقال شوک به جامعه است؛ شوکی که می‌تواند انتظارات تورمی را تشدید و بی‌اعتمادی را عمیق‌تر کند.
در نهایت، مشکل نه در اصل تک‌نرخی‌کردن ارز، بلکه در زمان‌بندی فاجعه‌بار آن است. اصلاحات اقتصادی، بدون منابع، بدون اعتماد و بدون قدرت مداخله، به اصلاح تبدیل نمی‌شوند؛ به بحران تبدیل می‌شوند. آنچه امروز رخ می‌دهد، اصلاح نیست؛ اعتراف غیرمستقیم به خالی‌بودن خزانه‌ای است که دیگر چیزی برای پنهان‌کردن ندارد.

https://t.me/irantomarrow
کمپین «علی خامنه‌ای رهبر من نیست» و انحراف مسیر اعتراضات

از دیروز، شبکه‌های اجتماعی و برخی رسانه‌های همسو با جریان اصلاح‌طلب شاهد راه‌اندازی یک کمپین تحت عنوان «علی خامنه‌ای رهبر من نیست» بوده‌اند. در نگاه اول، این کمپین می‌تواند به‌عنوان نوعی اعتراض به رهبری و تمرکز قدرت تعبیر شود، اما وقتی به نحوه مدیریت آن و واکنش دستگاه قضایی نگاه می‌کنیم، الگوی پنهان‌تری آشکار می‌شود.
نکته‌ی جالب و قابل تأمل این است که برخلاف اعتراضات مردمی در خیابان‌ها و فضای مجازی، هیچ برخورد قضایی یا امنیتی با این کمپین انجام نمی‌شود. این سکوت و عدم واکنش، بیش از آنکه نشان‌دهنده آزادی باشد، حاکی از هماهنگی ضمنی با حکومت است؛ هماهنگی‌ای که هدف آن شاید هدایت اعتراضات واقعی مردم به مسیرهای کنترل‌شده و کم‌ضرر برای ساختار قدرت باشد.
تحلیل دقیق‌تر نشان می‌دهد که هدف اصلاح‌طلبان از این کمپین، نه عبور از قدرت یا تحقق مطالبات واقعی مردم، بلکه تغییر تمرکز اعتراضات از «سرنگونی نظام» به «اصلاحات در رهبری» است. در این روایت، مردم به جای مطالبه‌ی ساختار جدید یا پایان اقتدار، به تغییر فردی در رهبری دعوت می‌شوند؛ مثلاً از علی خامنه‌ای به فردی مانند حسن روحانی. این تاکتیک، مسیر اعتراضات را به سمت اصلاحات محدود و کنترل‌شده هدایت می‌کند.
اما تاریخ و حافظه جمعی نشان می‌دهد که چنین افرادی که اصلاح‌طلبان امروز مدعی جایگزینی آن‌ها هستند، خود مسئول مستقیم سرکوب معترضان بوده‌اند. نمونه بارز آن، دولت حسن روحانی در آبان ۱۳۹۸ است؛ جایی که با دستور مستقیم به نیروهای امنیتی، ۱۵۰۰ نفر در تنها چند روز کشته شدند. به بیان دیگر، همان کسانی که امروز به‌عنوان گزینه جایگزین مطرح می‌شوند، نقش مستقیم در سرکوب خشونت‌آمیز و مرگ‌بار مردم داشته‌اند.
این تناقض آشکار نشان می‌دهد که اصلاح‌طلبان حافظه مردم را به‌گونه‌ای کوتاه و محدود می‌بینند؛ همان‌گونه که خود تاریخ و عملکرد روحانی و دولتش را به فراموشی می‌سپارند، تلاش می‌کنند حافظه و مطالبه واقعی جامعه را نیز در مسیر اصلاحات دستکاری کنند. مردم خواستار پایان نظام و پاسخگویی هستند، نه تغییر فردی در رأس آن؛ اما کمپین‌های هدایت‌شده تلاش می‌کنند این هدف را به چیزی قابل کنترل و کم‌ریسک تبدیل کنند.
در نهایت، این رویکرد هشدار مهمی به جامعه است: اعتراضات باید آگاهانه، بدون منحرف شدن و با حفظ حافظه تاریخی ادامه یابد. در غیر این صورت، کسانی که خود را مدعی اصلاح می‌دانند، می‌توانند به‌جای تحقق مطالبات واقعی، مسیر جنبش را به سمت اهداف محدود و قابل مدیریت سوق دهند، و همان‌طور که تاریخ نشان داده، فراموشی دردها و قربانیان بزرگترین ابزار آن‌هاست.

https://t.me/irantomarrow
پزشکی به اصطلاح اسلامی، درمان‌های علفی و باور به اجنه: نگاه علی خامنه‌ای به سلامت

در طول دوران مدیریت کرونا در ایران، بخشی از سیاست‌ها و دیدگاه‌های رسمی درباره سلامت و درمان، فراتر از علوم پزشکی مدرن بود و تحت تأثیر اعتقادات دینی و نگرش‌های فرهنگی خاص شکل گرفت. یکی از شاخص‌ترین نمونه‌ها، مواضع رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنه‌ای، در این زمینه است که توجه به آن برای تحلیل واکنش ایران در برابر بحران‌های بهداشتی ضروری است.
خامنه‌ای بارها بر ترویج پزشکی اسلامی تأکید کرده است؛ مفهومی که بر پایه توصیه‌های سنتی، طب گیاهی و درمان‌های علفی استوار است. او معتقد است بسیاری از بیماری‌ها را می‌توان با داروهای طبیعی و توصیه‌های سنتی درمان کرد و این روش‌ها، علاوه بر اثرگذاری درمانی، با آموزه‌های دینی همخوانی دارد. در این چارچوب، درمان‌های علفی و گیاهی به عنوان مکمل یا جایگزین داروهای غربی، مورد توجه ویژه قرار گرفته‌اند و حتی به عنوان ابزاری برای مقاومت فرهنگی در برابر پزشکی مدرن معرفی شده‌اند.
یکی دیگر از دیدگاه‌های قابل توجه خامنه‌ای، باور به نقش اجنه در گسترش ویروس‌ها است. او برخی از شیوع‌ها و بیماری‌ها، از جمله کرونا، را نه صرفاً به پدیده‌های زیستی، بلکه به مداخلات ماورایی و تأثیر اجنه نسبت داده است. بر اساس این نگرش، ویروس‌ها می‌توانند به عنوان ابزار تهدید علیه نظام جمهوری اسلامی و انسجام اجتماعی جامعه عمل کنند، و بنابراین مقابله با آن‌ها تنها محدود به درمان‌های دارویی نیست بلکه نیازمند مراقبت معنوی و اخلاقی نیز هست.
در همین راستا، خامنه‌ای با تزریق واکسن‌های کووید تولید آمریکا و انگلیس مخالفت کرده و آن را به دلیل منابع و منافع غربی، مغایر با امنیت ملی و سلامت فرهنگی کشور دانسته است. او معتقد است استفاده از این واکسن‌ها ممکن است علاوه بر تأثیرگذاری جسمی، تلاش دشمن برای نفوذ و تأثیرگذاری بر جامعه ایرانی را تسهیل کند و باید جایگزین‌هایی با تولید داخلی یا رویکردهای سنتی مدنظر قرار گیرد.
با این حال، گزارش‌ها و مشاهدات نشان می‌دهد که خامنه‌ای خود شخصاً به بهترین و جدیدترین داروها و درمان‌های علمی روز، حتی داروهای آمریکایی و انگلیسی دسترسی دارد و از آن‌ها استفاده می‌کند. این در حالی است که سیاست‌های او و توصیه‌های رسمی که به مردم منتقل می‌شود، بر استفاده از روش‌های سنتی و عدم اعتماد به داروهای خارجی تأکید دارد. به عبارت دیگر، آنچه برای عموم مردم تبلیغ می‌شود، با آنچه برای سلامت شخصی رهبر انجام می‌شود، تفاوت چشمگیری دارد.
این نگرش‌ها نشان می‌دهد که در ایران، سلامت و پزشکی نه تنها موضوعی علمی، بلکه میدانی برای بیان دیدگاه‌های ایدئولوژیک و محافظت از هویت فرهنگی-سیاسی است. تکیه بر طب گیاهی، باور به تأثیر اجنه و شکاکیت نسبت به داروهای خارجی، بخشی از تلاش برای ایجاد یک سیستم سلامت منطبق با ارزش‌های اسلامی و مستقل از غرب است، حتی اگر در عمل خود رهبر از بهترین درمان‌های علمی مدرن بهره ببرد.
در مجموع، نگاه علی خامنه‌ای به پزشکی، تلفیقی از باورهای سنتی، ایدئولوژیک و محافظت از استقلال فرهنگی است. این دیدگاه، در حالی که برای برخی باعث هویت‌بخشی و خوداتکایی می‌شود، از منظر سلامت عمومی و مدیریت بحران‌های جهانی، محدودیت‌ها و چالش‌های جدی ایجاد کرده و نشان می‌دهد تفاوتی آشکار میان توصیه‌های رسمی و رفتار شخصی رهبر وجود دارد.

https://t.me/irantomarrow
حمله مسلحانه به بیمارستان ملکشاهی: بررسی جنبه‌های حقوقی و مجازات‌ها طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران

حمله مسلحانه به اماکن عمومی، به‌ویژه بیمارستان‌ها، یکی از شدیدترین جرایم علیه امنیت عمومی و جان شهروندان محسوب می‌شود. در حادثه اخیر بیمارستان ملکشاهی، مهاجمان با هدف ایجاد رعب و وحشت، تخریب اموال عمومی و ضرب و جرح کارکنان و بیماران اقدام کردند. چنین اعمالی در قوانین جمهوری اسلامی ایران تحت چند عنوان جرم قابل پیگرد است.
۱. جرم علیه امنیت عمومی
حمله مسلحانه به اماکن عمومی و ایجاد رعب و وحشت، طبق ماده ۶۴۸ قانون مجازات اسلامی، جرم محسوب می‌شود. افرادی که با اسلحه و خشونت اقدام به تهدید امنیت مردم کنند، مجازات‌های سنگینی از جمله حبس طولانی، شلاق و مصادره اموال خواهند داشت.
۲. تخریب اموال عمومی
تخریب اموال عمومی جرم محسوب می‌شود و طبق ماده ۶۷۹ و ۶۸۰ قانون مجازات اسلامی، مجرم علاوه بر بازپرداخت خسارت، به حبس تعزیری نیز محکوم خواهد شد. اگر تخریب گسترده باشد، مجازات می‌تواند شدت بیشتری پیدا کند.
۳. ضرب و جرح افراد
آسیب رساندن به سلامت جسمانی افراد، حتی به قصد ایجاد ترس، طبق مواد ۶۰۷ تا ۶۱۴ قانون مجازات اسلامی، جرم محسوب می‌شود و بسته به شدت صدمات، مجازات حبس، جزای نقدی و در موارد شدیدتر، قصاص یا دیه در نظر گرفته می‌شود.
۴. احتمال مجازات اعدام
در صورتی که حمله مسلحانه با قتل یا قصد قتل همراه باشد، طبق مواد ۲۹۸ و ۳۰۲ قانون مجازات اسلامی، فرد یا افراد مهاجم می‌توانند به قصاص نفس (اعدام) محکوم شوند. حتی اگر قتل رخ ندهد اما تروریسم، ایجاد رعب و وحشت گسترده و حمله با سلاح گرم ثابت شود، مجازات اعدام طبق قانون مبارزه با تروریسم قابل اجرا است.

در نهایت با توجه به ترکیب جرایم: حمله مسلحانه، تخریب اموال عمومی، ضرب و جرح و احتمال قصد قتل، مجازات فرد یا افراد مهاجم بسیار شدید خواهد بود. قانون جمهوری اسلامی ایران در این موارد با سختگیری کامل برخورد می‌کند و مجازات‌ها می‌توانند شامل حبس طولانی‌مدت، شلاق، پرداخت دیه و در شرایط شدید، اعدام باشند.

https://t.me/irantomarrow
نیروهای سرکوب به بیمارستان سینا در تهران حمله کردند.

https://t.me/irantomarrow
😢2
حکومت درمانده و واردات سرکوب: نقش حشدالشعبی عراق در کشتار معترضان ایرانی

در تازه‌ترین موج سرکوب‌های خونین، حکومت جمهوری اسلامی بار دیگر نشان داد که تا چه اندازه از مردم خود و حتی از نیروهای داخلی‌اش هراس دارد. شواهد، گزارش‌های میدانی و تحلیل‌های مستقل حاکی از آن است که این حکومت به‌صورت گسترده از نیروهای حشدالشعبی عراق برای سرکوب، تیراندازی مستقیم، ایجاد رعب و کشتار معترضان ایرانی استفاده می‌کند؛ اقدامی که بیش از هر چیز، نشانه‌ی فروپاشی توان سرکوب داخلی است.
وقتی نیروی انتظامی، بسیج و حتی بخش‌هایی از سپاه دیگر توان یا اراده‌ی ایستادن مقابل مردم را ندارند، حکومت به سراغ مزدوران خارجی می‌رود؛ نیروهایی که نه زبان مردم را می‌فهمند، نه پیوندی با جامعه دارند و نه هیچ خط قرمزی برای شلیک به شهروندان بی‌دفاع می‌شناسند. حشدالشعبی که سابقه‌ای طولانی در سرکوب خشن، جنایت‌های جنگی و عملیات‌های نیابتی دارد، اکنون به ابزار مستقیم کشتار در خیابان‌های ایران تبدیل شده است.
استفاده از این نیروها، اعتراف آشکار به ورشکستگی امنیتی و سیاسی جمهوری اسلامی است. حکومتی که مدعی «اقتدار منطقه‌ای» است، برای حفظ خود مجبور شده سرکوب را وارد کند. این یعنی ریزش گسترده در بدنه‌ی نیروهای ایرانی، نافرمانی پنهان، و ترس از این‌که سلاح به‌دستِ نیروهای داخلی، روزی به سمت خودِ حکومت برگردد.
از منظر حقوق بشر، به‌کارگیری نیروهای مسلح خارجی برای سرکوب اعتراضات مردمی، جنایت آشکار علیه بشریت است. مسئولیت این کشتارها تنها بر عهده‌ی عوامل میدانی نیست؛ بلکه مستقیماً متوجه رهبران سیاسی و امنیتی جمهوری اسلامی است که آگاهانه دستور شلیک به مردم را صادر کرده‌اند.
امروز دیگر روشن است: این حکومت نه با تکیه بر مشروعیت، بلکه با گلوله، مزدور و وحشت نفس می‌کشد. استفاده از حشدالشعبی نه نشانه‌ی قدرت، بلکه سندی تاریخی از ترس عمیق، انزوای کامل و پایان اعتماد حتی به نیروهای خودی است؛ سندی که در آینده، در دادگاه‌های بین‌المللی علیه آمران و عاملان این جنایات استفاده خواهد شد.

https://t.me/irantomarrow
چرا جمهوری اسلامی اینترنت را به‌طور کامل قطع نمی‌کند؟ پاسخ در ترس از جنگ است، نه ملاحظات مردمی

در حالی‌ که جمهوری اسلامی در گذشته بارها و بدون تردید اقدام به قطع سراسری اینترنت و اجرای کشتار گسترده معترضان کرده است، در موج‌های اخیر سرکوب، از تکرار این سناریو به‌طور کامل خودداری کرده است. این تغییر رفتار نه از سر دلسوزی برای مردم است و نه نشانه‌ای از اصلاح‌پذیری؛ بلکه نتیجه‌ی ترس عمیق و محاسبه‌ی امنیتی در برابر تهدید خارجی، به‌ویژه آمریکا و اسرائیل است.
قطع کامل اینترنت در شرایط فعلی، ایران را به یک نقطه‌ی کور اطلاعاتی تبدیل می‌کند؛ وضعیتی که می‌تواند به‌سرعت به‌عنوان نشانه‌ای از آماده‌سازی برای سرکوب خونین یا بحران داخلی تلقی شود و واکنش نظامی یا امنیتی قدرت‌های خارجی را تسریع کند. جمهوری اسلامی به‌خوبی می‌داند که در فضای پرتنش کنونی، هر اقدام افراطی می‌تواند بهانه‌ای برای حمله مستقیم یا عملیات محدود نظامی علیه زیرساخت‌های حساس کشور فراهم کند.
تجربه‌های پیشین نشان داده است که هرگاه حکومت از تبعات بین‌المللی هراسی نداشته، اینترنت را بی‌درنگ قطع کرده و سرکوب را تا بالاترین سطح ممکن پیش برده است. اگر امروز چنین نمی‌کند، نه به این دلیل که توان سرکوب را از دست داده، بلکه چون می‌داند قطع اینترنت، آخرین خط قرمز در معادلات امنیتی بین‌المللی است؛ خط قرمزی که عبور از آن می‌تواند هزینه‌ای بسیار فراتر از کنترل اعتراضات داخلی داشته باشد.
در واقع، اینترنت برای جمهوری اسلامی نه یک ابزار ارتباطی، بلکه سپر موقت در برابر جنگ است. تا زمانی که تهدید حمله آمریکا و اسرائیل جدی است، حکومت ناچار است تصویری نیمه‌شفاف از وضعیت داخلی حفظ کند تا متهم به کشتار پنهان و سرکوب مطلق نشود. در غیر این صورت، همان الگوی آشنای گذشته—قطع کامل اینترنت و تشدید کشتار—بار دیگر تکرار می‌شد.
بنابراین، خودداری حکومت از قطع سراسری اینترنت را نباید نشانه‌ی ضعف یا عقب‌نشینی اخلاقی دانست، بلکه باید آن را اعترافی ناخواسته به ترس شدید از پیامدهای بین‌المللی تلقی کرد. ترسی که نشان می‌دهد جمهوری اسلامی بیش از آنکه نگران جان مردم باشد، نگران بقای خود در برابر تهدید خارجی است.

https://t.me/irantomarrow
سکوت معنادار بازنشستگان؛ از پیشگامی در انقلاب ۵۷ تا فقدان تحلیل در امروز

تا پیش از آغاز اعتراضات سراسری، تجمعات بازنشستگان به یکی از ثابت‌ترین و منظم‌ترین اعتراضات خیابانی در کشور تبدیل شده بود؛ تجمعاتی که تقریباً هر هفته و در برخی مقاطع به‌صورت روزانه برگزار می‌شد و مطالبات معیشتی، حقوقی و صنفی را فریاد می‌زد. اما با شروع اعتراضات گسترده مردمی، این تجمعات به‌طور ناگهانی و کامل متوقف شد؛ سکوتی که نه اتفاقی است و نه بی‌معنا.
این قطع ناگهانی، پرسش‌های جدی درباره‌ی سطح تحلیل سیاسی و اجتماعی این قشر ایجاد می‌کند. قشری که بخش بزرگی از آن، خود از عوامل، حامیان یا مشارکت‌کنندگان انقلاب ۱۳۵۷ بوده است؛ انقلابی که با وعده عدالت، آزادی و رفاه به پیروزی رسید، اما امروز همان نسل را به فقر، بی‌حقوقی و حاشیه‌نشینی کشانده است.
بازنشستگانی که سال‌ها از تبعیض، کاهش ارزش مستمری و بی‌توجهی حکومت گلایه داشتند، درست در لحظه‌ای که اعتراضات مردمی می‌توانست به هم‌افزایی اجتماعی و فشار واقعی منجر شود، صحنه را ترک کردند. این عقب‌نشینی نشان می‌دهد که بخش قابل توجهی از این قشر، همچنان فاقد تحلیل کلان از ریشه‌های بحران است و مطالبات خود را جدا از ساختار سیاسی‌ای می‌بیند که خود در شکل‌گیری آن نقش داشته است.
به‌نظر می‌رسد ترس، عادت به اعتراض‌های کم‌هزینه، و امید واهی به اصلاحات جزئی، جایگزین درک واقعیت شده است؛ واقعیتی که نشان می‌دهد بدون تغییرات بنیادین، نه حقوق بازنشستگان ترمیم می‌شود و نه کرامت از دست‌رفته‌ی آنان بازمی‌گردد. سکوت امروز این قشر، در تضاد آشکار با حجم فشار اقتصادی و بی‌عدالتی‌ای است که هر روز تجربه می‌کنند.
در نهایت، توقف کامل تجمعات بازنشستگان را باید نه صرفاً نتیجه‌ی سرکوب، بلکه نشانه‌ای از بحران آگاهی و تحلیل در نسلی دانست که زمانی خود را پیشرو تغییر می‌دانست. نسلی که اگرچه بهای سنگینی برای تصمیم‌های گذشته پرداخته، اما هنوز از پیوند زدن سرنوشت خود با سرنوشت نسل‌های بعدی ناتوان مانده است.

https://t.me/irantomarrow
فقدان اعتصاب کامیون‌داران؛ ترجیح منافع صنفی بر مسئولیت ملی

در شرایطی که کشور با یکی از عمیق‌ترین بحران‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی خود روبه‌روست و بخش‌های مختلف جامعه تحت فشار فزاینده قرار دارند، غیبت اعتصاب کامیون‌داران به‌عنوان یکی از مهم‌ترین و تأثیرگذارترین اقشار اقتصادی، پرسش‌برانگیز و معنادار است. قشری که در مقاطع مختلف نشان داده با توقف چرخه‌ی حمل‌ونقل می‌تواند تأثیر مستقیم و فوری بر ساختار قدرت و اقتصاد کشور بگذارد، این‌بار ترجیح داده است سکوت اختیار کند.
کامیون‌داران در سال‌های گذشته بارها برای مطالبات صنفی خود—از قیمت سوخت و لاستیک گرفته تا کرایه حمل و بیمه—دست به اعتصاب زده‌اند و توانسته‌اند امتیازاتی نیز کسب کنند. اما در شرایط کنونی، که مسئله دیگر صرفاً معیشت یک صنف نیست بلکه آینده‌ی کل جامعه و سرنوشت کشور مطرح است، این قدرت بالقوه عملاً بلااستفاده مانده است.
به‌نظر می‌رسد بخش قابل توجهی از این قشر، در مقطع فعلی منافع کوتاه‌مدت صنفی را بر منافع بلندمدت و ملی ترجیح داده است. نگرانی از از دست دادن درآمد روزانه، فشارهای امنیتی، یا امید به حل مقطعی مشکلات اقتصادی، باعث شده اعتصاب سراسری—که می‌توانست نقشی تعیین‌کننده در موازنه‌ی قدرت ایفا کند—شکل نگیرد.
این رویکرد، هرچند از منظر فردی قابل درک است، اما از منظر اجتماعی و تاریخی قابل نقد است. تجربه نشان داده است که بدون مشارکت اقشار کلیدی اقتصاد، اعتراضات مردمی به‌سختی می‌تواند به تغییرات پایدار منجر شود. کامیون‌داران، به‌دلیل نقش حیاتی در زنجیره تأمین کالا، سوخت و مواد غذایی، از معدود گروه‌هایی هستند که می‌توانند فشار واقعی و مؤثر ایجاد کنند.
در نهایت، عدم اعتصاب کامیون‌داران را باید نشانه‌ای از گسست میان اعتراض اجتماعی و همبستگی ملی دانست. ترجیح منافع صنفی بر مسئولیت جمعی، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت هزینه‌ها را کاهش دهد، اما در بلندمدت همان ساختاری را حفظ می‌کند که خودِ این قشر نیز از قربانیان آن است. تاریخ بارها نشان داده است که بی‌طرفی در بزنگاه‌های حساس، در عمل به نفع وضع موجود تمام می‌شود.

https://t.me/irantomarrow
هدف آمریکا از تقویت حضور نظامی در منطقه: پیام بازدارندگی به حکومت ایران

در چندروز اخیر، تقویت حضور نظامی ایالات متحده در خاورمیانه همواره یکی از موضوعات مورد بحث در محافل سیاسی و رسانه‌ای بوده است. یکی از تحلیل‌های مطرح‌شده در این زمینه بر این فرض استوار است که هدف اصلی آمریکا از افزایش توان نظامی خود در منطقه، نه لزوماً آغاز فوری یک جنگ، بلکه ارسال پیامی روشن و مداوم به حاکمیت ایران است.
بر اساس این تحلیل، این پیام در درجه نخست جنبه بازدارنده دارد؛ به این معنا که آمریکا می‌کوشد به حکومت ایران هشدار دهد که ادامه برخوردهای خشونت‌آمیز و کشتار بی‌محابای معترضان می‌تواند هزینه‌های سنگین‌تری در پی داشته باشد. حضور نظامی پررنگ، نوعی فشار روانی و سیاسی ایجاد می‌کند تا تصمیم‌گیران در ایران همواره احساس کنند که گزینه نظامی به‌طور بالقوه روی میز است و هر لحظه ممکن است فعال شود.
از نگاه این سناریو، هدف کوتاه‌مدت آمریکا ایجاد ترس دائمی از مداخله خارجی است؛ به‌گونه‌ای که حاکمان ایران «چکش» قدرت نظامی آمریکا را همواره بالای سر خود حس کنند. این احساس تهدید مداوم می‌تواند در کنار فشارهای اقتصادی، تحریم‌ها و انزوای بین‌المللی، توان تصمیم‌گیری و انسجام درونی حکومت را تضعیف کند.
در چنین فضایی، تداوم اعتراضات مردمی و گسترش نارضایتی‌های اجتماعی می‌تواند به فرسایش تدریجی قدرت حکومت منجر شود. ضعف مشروعیت داخلی، شکاف در ساختار قدرت و کاهش توان سرکوب، عواملی هستند که در بلندمدت ممکن است شرایط را به نقطه‌ای برسانند که تغییرات اساسی با هزینه کمتری نسبت به یک جنگ گسترده رخ دهد.
بر اساس این تحلیل، سناریوی نهایی مورد نظر آمریکا ــ در صورت تحقق ــ نه یک جنگ طولانی و ویرانگر، بلکه یک حمله نظامی کوتاه‌مدت و محدود است؛ حمله‌ای که در شرایط تضعیف شدید حکومت و با همراهی بخش بزرگی از مردم، به پایان نظام اسلامی منجر شود و خسارت‌های انسانی و زیرساختی به حداقل برسد.
البته باید تأکید کرد که این دیدگاه تنها یکی از تحلیل‌های موجود است و تحقق آن به عوامل متعدد داخلی و خارجی وابسته است. تحولات سیاسی، واکنش‌های منطقه‌ای، موازنه قدرت جهانی و اراده مردم ایران، همگی متغیرهایی هستند که می‌توانند مسیر وقایع را به‌طور اساسی تغییر دهند.

https://t.me/irantomarrow
رفتار جریان‌های پان‌ترکیست تجزیه‌طلب و معنای آن برای تمامیت ارضی ایران

در جریان اعتراضات سراسری مردم ایران، که ریشه در مطالبات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی دارند، همراهی یا عدم همراهی گروه‌ها و جریان‌های مختلف سیاسی به‌خوبی قابل مشاهده بوده است. یکی از نکات قابل تأمل در این میان، موضع‌گیری برخی جریان‌های موسوم به پان‌ترکیست تجزیه‌طلب است؛ جریان‌هایی که نه‌تنها از اعتراضات مردمی حمایت نکرده‌اند، بلکه در مواردی عملاً در کنار جمهوری اسلامی ایستاده‌اند.
تأکید بر این نکته ضروری است که این موضع‌گیری‌ها به هیچ‌وجه نماینده مردم آذربایجان، تبریز یا دیگر مناطق ترک‌زبان ایران نیست. تاریخ معاصر ایران بارها نشان داده است که مردم این مناطق همواره نقشی تعیین‌کننده در جنبش‌های ملی، مشروطه‌خواهی، مبارزه با استبداد و دفاع از یکپارچگی ایران داشته‌اند. آنچه مورد بحث است، گروه‌های سیاسی سازمان‌یافته‌ای است که با ایدئولوژی پان‌ترکیسم و گفتمان تجزیه‌طلبانه فعالیت می‌کنند.
بررسی رفتار این جریان‌ها نشان می‌دهد که مخالفت آن‌ها با اعتراضات سراسری، نه از سر حمایت از مردم، بلکه از ترس تقویت یک جنبش ملی و فراگیر است. جنبشی که بر هویت مشترک ایرانی، همبستگی سراسری و مطالبات واحد تأکید دارد، اساساً با پروژه‌های قوم‌گرایانه و تجزیه‌طلبانه در تضاد است. از این رو، تضعیف چنین جنبشی به نفع این جریان‌ها و هم‌راستا با منافع جمهوری اسلامی قرار می‌گیرد.
هم‌زمان، عملکرد و سیاست‌های جمهوری اسلامی در چهار دهه گذشته نشان داده است که این حکومت بارها با دامن‌زدن به شکاف‌های قومی، مذهبی و زبانی، تلاش کرده جامعه ایران را از درون تکه‌تکه کند. سرکوب اعتراضات ملی، بی‌توجهی به مطالبات عمومی و استفاده ابزاری از هویت‌های محلی، همگی در مسیری قرار دارند که در نهایت می‌تواند انسجام ملی را تضعیف کند.
از این منظر، هم‌پوشانی منافع میان جمهوری اسلامی و جریان‌های تجزیه‌طلب، تصادفی نیست. هر دو از شکل‌گیری یک جنبش سراسری، ملی و متحد هراس دارند؛ جنبشی که بتواند مردم ایران را فارغ از قومیت و زبان، حول خواسته‌هایی مشترک گرد هم آورد. این هم‌سویی رفتاری، این پرسش جدی را مطرح می‌کند که تهدید اصلی علیه تمامیت ارضی ایران، نه از سوی مردم معترض، بلکه از سوی ساختار و سیاست‌هایی است که آگاهانه یا ناآگاهانه به شکاف و واگرایی دامن می‌زنند.
در نهایت، تجربه تاریخی ایران نشان می‌دهد که حفظ یکپارچگی کشور تنها در سایه آزادی، عدالت، برابری حقوق شهروندی و مشارکت واقعی همه مردم امکان‌پذیر است. هر حکومتی که در برابر این اصول بایستد و از شکاف‌ها به‌عنوان ابزار بقا استفاده کند، خود به بزرگ‌ترین عامل تضعیف وحدت ملی تبدیل خواهد شد.

https://t.me/irantomarrow
«نه» نگفتن ترامپ به اصلاح‌طلبان؛ تحلیل یک راهبرد تا فروپاشی نهایی جمهوری اسلامی

در تحلیل رفتار ایالات متحده در قبال جمهوری اسلامی ایران، به‌ویژه در دوره ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ، همواره این پرسش مطرح بوده است که چرا واشنگتن موضعی کاملاً قاطع و صریح در رد جریان موسوم به «اصلاح‌طلبان حکومتی» اتخاذ نمی‌کند. برخی تحلیلگران بر این باورند که این رویکرد، نه از سر اعتماد به اصلاح‌پذیری نظام، بلکه بخشی از یک راهبرد پیچیده‌تر تا مرحله فروپاشی نهایی ساختار قدرت در ایران است.
بر اساس این تحلیل، چهره‌هایی مانند حسن روحانی و تیم سیاسی نزدیک به او، اگرچه در ظاهر در تقابل با جناح‌های تندرو و اصولگرا معرفی می‌شوند، اما در عمل بخشی از همان ساختار قدرت‌اند و بقای خود را در بقای نظام می‌بینند. با این حال، نقش این جریان در مهار و مدیریت بحران‌های درون‌سیستمی برای حاکمیت اهمیت ویژه‌ای دارد؛ نقشی که آمریکا نیز از آن آگاه است.
از این منظر، «نه» نگفتن آشکار ترامپ به اصلاح‌طلبان، می‌تواند تلاشی آگاهانه برای زنده نگه داشتن توهم نقش‌آفرینی و امید سیاسی این جریان باشد. تا زمانی که اصلاح‌طلبان خود را گزینه‌ای بالقوه برای آینده می‌دانند، از پیوند کامل و بی‌قیدوشرط با هسته سخت قدرت، یعنی رهبری و نهادهای امنیتی–نظامی، خودداری می‌کنند یا دست‌کم در موقعیتی مبهم باقی می‌مانند.
تحلیل‌گران این سناریو معتقدند که ناامید شدن کامل اصلاح‌طلبان از غرب و از هرگونه امکان معامله سیاسی، می‌تواند آن‌ها را به‌طور کامل به سوی علی خامنه‌ای و ساختار سرکوبگر نظام سوق دهد. در چنین وضعیتی، این جریان برای اثبات وفاداری و حفظ موقعیت خود، ممکن است حتی رادیکال‌تر از اصولگرایان عمل کند؛ زیرا برای جبران گذشته و پاک کردن «برچسب اعتدال»، ناچار به نمایش سخت‌گیری و همراهی کامل با سیاست‌های سرکوب خواهد شد.
از دید این تحلیل، خطر اصلی نه در وجود یک جناح مشخص، بلکه در همگرایی کامل تمام جناح‌های درون نظام علیه جامعه معترض نهفته است. بنابراین، زنده نگه داشتن شکاف‌های درونی قدرت، حتی اگر صوری و محدود باشند، می‌تواند مانعی در برابر انسجام کامل ماشین سرکوب ایجاد کند.
در این چارچوب، راهبرد ترامپ ــ در صورت پذیرش این تحلیل ــ بر فرسایش تدریجی نظام، تشدید شکاف‌های درونی و جلوگیری از اتحاد کامل جناح‌ها تا لحظه فروپاشی نهایی استوار است. اصلاح‌طلبان در این بازی، نه شریک آینده، بلکه ابزاری موقت برای جلوگیری از یکدست شدن قدرت تلقی می‌شوند.
در نهایت، باید تأکید کرد که این دیدگاه تنها یکی از سناریوهای تحلیلی موجود است. تحولات سیاسی ایران به عوامل متعددی وابسته است؛ از اراده و کنش مردم گرفته تا شرایط منطقه‌ای و تصمیمات قدرت‌های جهانی. آنچه مسلم است، این‌که تجربه نشان داده بقای هر نظامی که پاسخ‌گوی مطالبات واقعی جامعه نباشد، حتی با بازی‌های پیچیده جناحی، در بلندمدت با چالش‌های بنیادین روبه‌رو خواهد شد.

https://t.me/irantomarrow
✅دکترکرمانپور، رئیس مرکز روابط عمومی وزارت بهداشت:
امروز به بیمارستان سینا در تهران حمله و گاز اشک‌آور داخل آن انداخته شد.

@irantomarrow
«Make Iran Great Again»
؛ نشانه‌ها و تحلیل احتمال مداخله نظامی آمریکا در ایران


انتشار پست مجدد دونالد ترامپ درباره «دخالت در تغییر رژیم ایران»، همراه با استفاده نمادین از شعار Make Iran Great Again و کلاه منقش به همین عبارت، موج تازه‌ای از تحلیل‌ها را در فضای سیاسی و رسانه‌ای برانگیخته است. این نشانه‌ها، به‌ویژه با توجه به شخصیت سیاسی ترامپ و شیوه خاص او در ارسال پیام‌های غیرمستقیم، از نگاه بسیاری از ناظران نمی‌تواند صرفاً یک ژست تبلیغاتی یا شوخی سیاسی تلقی شود.
ترامپ در طول فعالیت سیاسی خود بارها نشان داده که از نمادسازی، شعارهای کوتاه و پیام‌های رسانه‌ای حساب‌شده برای آماده‌سازی افکار عمومی استفاده می‌کند. شعار «Make America Great Again» در گذشته، نه‌تنها یک ابزار انتخاباتی، بلکه چارچوبی برای توجیه سیاست‌های تهاجمی اقتصادی، سیاسی و حتی نظامی آمریکا بود. در همین چارچوب، استفاده از عبارت «Make Iran Great Again» می‌تواند حامل پیامی فراتر از حمایت لفظی از مردم ایران باشد.
بازنشر پست مرتبط با تغییر رژیم، در کنار این شعار، از نگاه برخی تحلیلگران به معنای ورود رسمی‌تر ترامپ به گفتمان مداخله مستقیم در ایران است؛ گفتمانی که در گذشته بیشتر به‌صورت ضمنی یا از طریق فشار حداکثری اقتصادی دنبال می‌شد. اکنون اما، تغییر لحن و آشکارتر شدن پیام‌ها، این برداشت را تقویت می‌کند که گزینه نظامی دست‌کم در سطح گفتمانی، از حاشیه به متن آمده است.
بر اساس این تحلیل، پرسش اصلی دیگر «آیا مداخله نظامی انجام خواهد شد یا نه» نیست، بلکه «چه زمانی و تحت چه شرایطی» این مداخله ممکن است رخ دهد. تجربه سیاست خارجی آمریکا نشان می‌دهد که پیش از هر اقدام نظامی، معمولاً مرحله‌ای از جنگ روانی، پیام‌رسانی نمادین و آماده‌سازی افکار عمومی داخلی و بین‌المللی طی می‌شود. اقدامات اخیر ترامپ می‌تواند بخشی از همین فرآیند تلقی شود.
با این حال، باید تأکید کرد که حتی اگر احتمال مداخله نظامی بالا ارزیابی شود، قطعیت آن همچنان به متغیرهای متعددی وابسته است: از وضعیت داخلی ایران و توازن قوا در منطقه گرفته تا واکنش متحدان آمریکا و هزینه‌های سیاسی و اقتصادی یک درگیری جدید. آنچه مسلم است، این‌که استفاده آشکار از شعار تغییر رژیم و نمادهای مرتبط با آن، سطح تنش را به مرحله‌ای رسانده که دیگر نمی‌توان گزینه نظامی را صرفاً یک تهدید دور از واقعیت دانست.
در نهایت، به نظر می‌رسد پیام اصلی ترامپ از این موضع‌گیری‌ها، ایجاد این تصور است که پرونده ایران وارد فاز نهایی خود شده است؛ فازی که در آن، دخالت مستقیم آمریکا ــ در صورت فراهم شدن شرایط ــ نه یک احتمال دور، بلکه سناریویی جدی و وابسته به زمان تلقی می‌شود.

https://t.me/irantomarrow
مانا نیستانی
SiavashGhomayshi-320-Rafigh[Ritmy.io]
Siavash Ghomayshi
طاقت بیار رفیق


طاقت بیار میشه شنید
خدیدنه دلخوارو
تو زنده میمونی رفیق
طاقت بیار این راه رو
طوفانو پشته سر بزار
اون سمته ما آبادیه
این زمزمخ تو گوشمه
فردا پر از آزادیه
طاقت بیار رفیق
دنیا تو مشته ماست
طاقت بیار رفیق
خورشید پشته ماست
طاقت بیار رفیق
ما هر دو بی کسیم
طاقت بیار رفیق
داریم میرسیم
دنیا اگه تاریک شد
دستای فانوس بگیر
با من بیا.با من بیا
چیزی نمونده از مسیر
سرما و سوزه برف رو
آهسته پشته سر بزار
امروز وقته خواب نیست
ما با همیم طاقت بیار
طاقت بیار رفیق
دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق
خورشید پشته ماست
طاقت بیار رفیق
ما هر دو بی کسیم
طاقت بیار رفیق داریم میرسیم
طاقت بیار رفیق
طاقت بیار رفیق
رفیق
طاقت بیار رفیق
نشانه‌های سیاست تغییر رژیم در قبال ایران در رویکرد دونالد ترامپ

در روزهای اخیر، مجموعه‌ای از مواضع، اظهارات و کنش‌های دونالد ترامپ در قبال ایران، تصویری نسبتاً منسجم از رویکرد واقعی او نسبت به جمهوری اسلامی ارائه می‌دهد؛ رویکردی که فراتر از «فشار برای امتیازگیری» یا «مذاکره مجدد» است و بیش از پیش به سیاست تغییر رژیم شباهت دارد.

نخستین نشانه مهم، رد صریح مذاکره مجدد با ایران است. این رد مذاکره، به‌طور ضمنی به معنای ترجیح راه‌حل‌های غیر دیپلماتیک است.
نشانه دوم، هشدارهای علنی و تکرارشونده ترامپ خطاب به حکومت ایران درباره برخورد با معترضان است. او دست‌کم دو بار در جریان اعتراضات داخلی ایران، مستقیماً هشدار داد که «مردم خود را نکشید». چنین موضع‌گیری‌ای، صرفاً یک نگرانی حقوق بشری ساده نیست؛ بلکه نشان‌دهنده آن است که ترامپ اعتراضات داخلی را بخشی از معادله فشار سیاسی می‌داند و به‌نوعی خود را مخاطب و حامی افکار عمومی ناراضی در ایران معرفی می‌کند. این نوع خطاب مستقیم، معمولاً در چارچوب سیاست‌های تغییر رژیم معنا پیدا می‌کند، نه تعامل دولت با دولت.
نشانه سوم و شاید نمادین‌ترین مورد، بازنشر شعار «Make Iran Great Again» است؛ شعاری که او پیش‌تر در فضای جنگ ۱۲ روزه مطرح کرده بود. استفاده آگاهانه از این عبارت، که تقلیدی آشکار از شعار انتخاباتی خودش «Make America Great Again» است، حامل پیامی فراتر از اصلاح رفتار حکومت است. این شعار تلویحاً القا می‌کند که مشکل ایران، نه یک سیاست خاص، بلکه کل ساختار حاکم است و «عظمت ایران» تنها با تغییر بنیادین نظام سیاسی قابل تحقق خواهد بود.
در کنار این موارد، تأکید ضمنی یا آشکار ترامپ و نزدیکانش بر لزوم تغییر رژیم در ایران، حتی اگر گاه با ادبیات غیررسمی یا شبکه‌های اجتماعی بیان شود، در مجموع یک الگوی رفتاری را شکل می‌دهد. الگویی که در آن فشار حداکثری، مشروعیت‌زدایی از حکومت، حمایت لفظی از اعتراضات داخلی و طرد کامل دیپلماسی، همگی در یک مسیر واحد قرار می‌گیرند.
در نتیجه، کنار هم گذاشتن این شواهد نشان می‌دهد که سیاست ترامپ در قبال ایران صرفاً مهار، بازدارندگی یا مذاکره از موضع قدرت نیست، بلکه به‌احتمال زیاد مبتنی بر این فرض است که تغییر رژیم تنها راه‌حل نهایی «مسئله ایران» از نگاه اوست. هرچند تحقق چنین هدفی با موانع جدی داخلی و بین‌المللی روبه‌روست، اما جهت‌گیری سیاسی ترامپ در این زمینه، دست‌کم در سطح گفتمانی و راهبردی، نشانه‌های روشنی از این نیت را آشکار می‌کند.

https://t.me/irantomarrow
صندوق بین‌المللی پول:۸۰ درصد مردم ایران زیر خط فقر هستند.

https://t.me/irantomarrow
قیمت پایه داروها حداقل ۵۳ درصد افزایش خواهد یافت.

https://t.me/irantomarrow