ایران فردا
182 subscribers
155 photos
51 videos
439 links
رسانه تحلیلی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی
Download Telegram
امروز سالروز زلزله‌ی تلخ بم است، روزی که زندگی بسیاری را به دو نیم تقسیم کرد.

یادم هست فردای آن حادثه، من در جمعی از دوستان دانشجو در خانه‌ی یکی از آنها بودم. چون بسیاری از مردگان هم‌استانی من بودند، غم و اندوهم عمیق‌تر از دیگران بود. ناگهان یکی از دوستان، با دیدن پریشانی من، شروع به مسخره کردنم کرد و بی‌رحمانه با احساساتم بازی نمود.
اما روز بعد، حقیقتی تلختر هم بر من روشن شد: اعضای خانواده‌ی یک دوست دیگر، که سال گذشته مدتی در بم مهمان خانه‌ی آنها بودم، در زلزله جان باخته بودند. و در همان روزها، یاد دوستم که اهل بم بود و همه‌ی اعضای خانواده‌اش را در زلزله از دست داده بود و چه تلخ که من همه اعضای خانواده او از کوچک تا بزرگ را در این سفر دیده بودم که مدام در ذهنم بود. او که خود به دلیل حضورش به عنوان دانشجو در کرمان زنده مانده بود، با درد و خلأیی که هیچ کس نمی‌تواند تصور کند، زندگی را ادامه می‌دهد. نگاهش، هرچند پر از غم، همچنان روشنایی امید را در دل خود نگه داشته است.
این تجربه‌ها به من آموختند که زنده ماندن و تحمل رنج، مسئولیتی است سنگین اما پرمعنا. هر یک از ما زخمی داریم که دیگران شاید از آن بی‌خبرند، و گاهی رفتارهای بی‌ملاحظه‌ی دیگران، با تلخی غیرمنتظره‌ای روبه‌رو می‌شود. با این همه، وجود دوستانی که با تمام دردشان هنوز امید را حفظ کرده‌اند، چراغ راهی است برای ادامه دادن، ساختن و گرامی داشتن خاطره‌ی عزیزانی که از دست داده‌ایم.

@irantomarrow
«پگاه» رهایی

«پگاه آهنگرانی» فقط نام یک زن در سینمای ایران نیست؛ او بخشی از حافظه‌ی زخمی نسلی است که هزینه‌ی ایستادن، دیدن و گفتن را پرداخت. کارگردان مستند «ترانه»، زنی که دوربینش فقط ثبت نکرد، بلکه شهادت داد.

در دهه‌ی نود، پگاه آهنگرانی بارها به‌دلیل حمایت از جنبش سبز بازداشت، زندانی و ممنوع‌الکار شد. اتفاقاتی که شاید امروز در هیاهوی اخبار و فراموشی جمعی، کمرنگ شده باشند؛ اما حقیقت این است که پگاه اگر بیشتر از ترانه ، در راه آزادی هزینه نداده باشد،قطعا کمتر هم نداد.هزینه‌ای که نه در قاب جشنواره‌ها دیده شد و نه در تیترها ماند، اما بر زندگی و مسیر حرفه‌ای‌اش سایه انداخت.

او هم‌دوره‌ی دوران بازیگری ترانه علیدوستی بود؛ همان که اغلب با نقش «دختری با کفش‌های کتانی» به یاد آورده می‌شود. چهره‌ای مهربان، زیبا و معصوم که پشت آن، جسارتی آرام اما ریشه‌دار پنهان بود. اگرچه پگاه آهنگرانی به‌عنوان کارگردان این مستند شناخته میشود، اما اگر با ترانه علیدوستی جایشان عوض می‌شد، جنس حرف‌ها، دغدغه‌ها و ایستادن‌شان تفاوتی نداشت. تفاوت فقط در مسیر بود، نه در باور.

او در سال ۱۴۰۰ برای همیشه از ایران به آلمان مهاجرت کرد؛ مهاجرتی که بیشتر شبیه تبعیدِ ناگفته بود تا یک انتخاب آزاد. و بعید نیست اگر در ایران مانده بود، در جریان اتفاقات جنبش مهسا، برای بار چندم بازداشت را تجربه می‌کرد. چرا که ایستادن، برای او یک ژست نبود؛ بخشی از هویت‌اش بود.

پگاه آهنگرانی شاید امروز کمتر دیده شود، کمتر نامش تکرار شود، اما تاریخ، معمولاً با کسانی مهربان‌تر است که بیصدا هزینه داده‌اند.

او از آن صداهایی‌ست که اگرچه دور شده، اما خاموش نشده؛ صدایی که هنوز، در حافظه‌ی وجدان جمعی این سرزمین، زنده است.

https://t.me/irantomarrow
«باران عشق» از آن موسیقی‌هایی‌ست که شنیده نمی‌شود؛ اتفاق می‌افتد. آرام می‌آید، بی‌هیاهو، و درست مثل باران، نه اجازه می‌گیرد و نه توضیح می‌دهد.

ناصر چشم‌آذر در این قطعه، عشق را به شکل یک حس خالص ساخته است؛ حسی که نه به زمان وابسته است و نه به خاطره‌ای مشخص، اما هر بار شنیده می‌شود، چیزی را در درون آدم بیدار می‌کند که مدت‌ها خاموش بوده.
این موسیقی شبیه لحظه‌ای‌ست که آدم کنار پنجره می‌ایستد، به خیابان خیس نگاه می‌کند و ناگهان یادش می‌افتد چقدر دوست داشتن بلد بوده؛ بی‌محاسبه، بی‌ادعا، بی‌ترس از تمام شدن. ملودی «باران عشق» نه شاد است و نه غمگین؛ جایی میان این دو ایستاده، درست همان‌جایی که زندگی جریان دارد. جایی که عشق همزمان می‌تواند هم آرامش باشد و هم اندوه.
ناصر چشم‌آذر استاد گفتنِ ناگفته‌هاست. در «باران عشق» هیچ کلمه‌ای وجود ندارد، اما هر نت، جمله‌ای‌ست کامل. موسیقی به جای آن‌که چیزی را تحمیل کند، همراهی می‌کند؛ مثل دوستی قدیمی که کنارت می‌نشیند و فقط حضورش کافی‌ست. این قطعه، اندوه را زیبا می‌کند، نه برای اینکه رنج را عادی جلوه دهد، بلکه برای اینکه نشان دهد بعضی دردها ارزش حس شدن دارند.

«باران عشق» یادآور عشق‌هایی‌ست که شاید به سرانجام نرسیدند، اما ما را تغییر دادند.

عشق‌هایی که تمام شدند، اما هنوز در شکل نگاه کردن، در نوع سکوت کردن، و در شیوه‌ی دل‌تنگ شدن ما زندگی می‌کنند. این موسیقی، روایت نسلی‌ست که بلد بود آهسته عاشق شود، صبر کند، و حتی پس از رفتن، حرمت خاطره را نگه دارد.

هر بار که «باران عشق» پخش می‌شود، زمان کمی مکث می‌کند. انگار گذشته و حال به هم می‌رسند. آدم نه کاملاً غمگین می‌شود و نه واقعاً آرام؛ فقط صادق‌تر می‌شود با خودش. شاید به همین دلیل است که این اثر بعد از سال‌ها هنوز تازه است؛ چون از احساسات اصیل ساخته شده، نه از فرمول و نمایش.

ناصر چشم‌آذر با «باران عشق» به ما یاد داد که موسیقی می‌تواند شبیه باران باشد: آرام، مداوم، و ماندگار. می‌بارد، می‌گذرد، اما اثرش روی زمین، روی هوا، و روی دل باقی می‌ماند.

https://t.me/irantomarrow
🚩در صورت تقسیم بودجه ۶۰ همتی نهادهای بیفایده فرهنگی در بین معلمان( به شکل مساوی) ماهانه حدود ۸ ملیون تومان به حقوق اندک آنها اضافه خواهد شد

https://t.me/irantomarrow
جزئیاتی از کشف ۵ هزارمتر تونل‌ غیرمجاز زیر بازار بزرگ تهران

🔹️ کشف تونل‌های وسیع ۵ هزار متری در زیر بازاربزرگ تهران توسط حفاران ناشناس، نشان‌دهنده اجرای پروژه‌ای است که به نظر می‌رسد بدون اطلاع نهادهای نظارتی ممکن نبوده است.

شهردار منطقه ۱۲ تهران:

🔹️ از فروردین‌ماه که این محل شناسایی شد تا آبان‌ماه امسال، هیچ اقدام تخلفی جدیدی صورت نگرفته است؛ شروع این تخلفات مربوط به اواسط دهه ۹۰ و تا پایان سال گذشته به ن ادامه داشته است.

معاون پیشگیری سازمان آتش‌نشانی تهران:

🔹️ حدود هزار باب مغازه در این محل وجود دارد؛  روزانه بین ۵ تا ۶۰۰۰ نفر مراجعه کننده به این سراها رفت‌وآمد دارند. اگر اتفاقی رخ دهد، با یک فاجعه روبه‌رو خواهیم شد.

وزارت راه و شهرسازی:

🔹️ احتمال فروریزش موضعی و در نهایت فروریزش کلی بسیار بالا است؛ لازم است اقدامات ضروری و جدی در سریع‌ترین زمان ممکن برای این مجموعه انجام شود.

https://t.me/irantomarrow

@
کشف تونل‌های ۵ هزار متری زیر بازار بزرگ تهران: واقعیت‌ها و احتمالات

اخیراً شبکه‌ای از تونل‌های ۵ هزار متری در زیر بازار بزرگ تهران کشف شد که توسط حفاران ناشناس ایجاد شده‌اند. این تونل‌ها از اواسط دهه ۹۰ تا پایان سال گذشته به تدریج حفاری شده‌اند و تنها از فروردین تا آبان امسال، تخلف جدیدی ثبت نشده است.
مسئولان هشدار داده‌اند که این منطقه شامل حدود ۱۰۰۰ مغازه است و روزانه بین ۵ تا ۶ هزار نفر در این سراها رفت‌وآمد می‌کنند. احتمال فروریزش موضعی یا کلی تونل‌ها بسیار بالا است و اقدامات فوری برای ایمن‌سازی ضروری است.
با توجه به وسعت و مخفی بودن تونل‌ها، گمانه‌زنی‌هایی درباره اهداف آن مطرح شده است؛ از فعالیت اقتصادی زیرزمینی و قاچاق تا فرضیه‌هایی درباره پناهگاه یا مسیر مخفی برای افراد مهم در مواقع بحران.
با این حال، تاکنون هیچ منبع رسمی هدف امنیتی را تایید نکرده است .

در مجموع، کشف تونل‌ها خطر جدی برای جان مردم و ساختار بازار ایجاد می‌کند، اما اهداف پشت این پروژه هنوز به صورت رسمی مشخص نشده‌اند.

https://t.me/irantomarrow
افزایش بی‌وقفه قیمت ارزها در ایران؛ فشارهای آمریکا عامل اصلی ادامه روند صعودی

قیمت دلار در ایران فراتر از پیش‌بینی‌ها افزایش یافته و این روند نتیجه ترکیبی از عوامل داخلی، روانی و بین‌المللی است، رشد نقدینگی و تورم و کاهش درآمدهای ارزی دولت ارزش ریال را کاهش داده، تغییرات مکرر سیاست‌های ارزی و انتظارات تورمی تقاضا برای دلار را بالا برده و فعالیت دلالان نوسانات را تشدید کرده است، علاوه بر این فشار تحریم‌ها، توقیف نفتکش‌های حامل نفت ایران و نگرانی از مسیرهای صادراتی، همراه با پیچیدگی خرید نفت ایران توسط چین، بر بازار ارز تاثیر گذاشته و باعث شده قیمت دلار فراتر از ارزش واقعی افزایش یابد، بنابراین به نظر می‌رسد این افزایش بیش از پیش بینی ها، که به‌دلیل فشارهای فزاینده آمریکا است، فعلاً بی‌وقفه ادامه داشته باشد و کنترل آن نیازمند سیاست‌های ارزی شفاف، مدیریت نقدینگی و ثبات اقتصادی و حل مشکلات سیاسی با جهان است.

https://t.me/irantomarrow
سرباز زن آمریکایی و سرباز مرد ایرانی در حال کمک کردن به یکدیگر در هواپیمای ترابری آمریکا-فرودگاه بم-۱۳۸۲ بعد از زلزله
ایرانیان اغلب نام اوریانا فالاچی را با مصاحبهٔ مشهورش با آیت‌الله خمینی می‌شناسند، اما در جهان او بیشتر به خاطر کتاب «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» نام‌آور است.

در دل این کتاب، اوریانا فالاچی ما را به سفری عمیق و بی‌پرده در زندگی انسان‌ها می‌برد؛ جایی که مرزهای زندگی و مرگ، امید و ناامیدی، عشق و تنهایی به شکلی شاعرانه اما تلخ درهم می‌آمیزند. او با قلمی جسور و صریح، تصویری از جنگ و خشونت، درد و رنج، و بی‌رحمی زمانه ارائه می‌دهد، اما در عین حال به لحظات کوچک انسانی، لبخندهای ناپایدار و شجاعت‌های خاموش نیز توجه می‌کند.

جملاتی که در کتاب مانند تکه‌های نور در تاریکی می‌درخشند، قلب خواننده را تکان می‌دهند:
"زندگی تنها در لحظهٔ مرگ معنا می‌یابد"،
"جنگ، مدرسه‌ای است که هیچ درس آن قابل فراموشی نیست"،
و یا
"انسان گاهی در دل ویرانی‌ها، عظمت خفتهٔ خودش را می‌یابد".

در کودکی، وقتی جلد این کتاب را در کتابخانهٔ پدری می‌دیدم، که روی آن صحنهٔ اعدام خیابانی یک مرد ویتنامی به تصویر کشیده شده بود، با وجود کودکی‌ام، می‌توانستم چشم‌انداز تلخ و راز مرگ را در خود حس کنم. همین تصویر، بدون هیچ کلمه‌ای، شدت جنگ و بی‌رحمی انسان را به من نشان می‌داد و حس
کنجکاوی و وحشتی عمیق در من ایجاد می‌کرد.

فالاچی با صداقت بی‌پرده‌اش، ما را مجبور می‌کند با حقیقت‌های تلخ روبه‌رو شویم، اما همزمان زیبایی‌ها و امیدهایی که در دل تاریکی نهفته‌اند را ببینیم. این کتاب تنها روایت یک داستان نیست؛ تجربه‌ای است احساسی و انسانی که پس از خواندنش نمی‌توان به همان شکل ساده به جهان نگاه کرد. هر جمله، هر تصویر، هر سکوت میان کلمات، دعوتی است به تأمل، به احساس، و به درک عمیق‌تر زندگی، جنگ و آنچه که در نهایت باقی می‌ماند: انسانیت

https://t.me/irantomarrow
چند روز پیش به یاد «سگ‌کشی» بهرام بیضایی افتادم و با همسرم بحث کوتاهی دربارهٔ آن فیلم داشتیم — اولین تجربهٔ مشترک سینمایی‌مان که با شور و عمق در دوران دانشجویی و قبل از ازدواج داشتیم. امروز اما خبری تلخ شنیدیم: به‌رام بیضایی درگذشت.

«سگ‌کشی» یکی از آثار مهم بیضایی است که تلخی و واقعیت‌های اجتماعی ایران را بدون پرده نشان می‌دهد. فیلم با صراحت، ظلم و خشونت را در زندگی انسان‌ها به تصویر می‌کشد و در عین حال احساسات و دردهای درونی شخصیت‌ها را عمیق و شاعرانه روایت می‌کند. نکتهٔ بارز در آثار بیضایی، حضور قدرتمند زنان است؛ زنانی که همواره محور داستان، حامل اخلاق و وجدان انسانی و نماد مقاومت در برابر ظلم و بی‌عدالتی هستند. در «سگ‌کشی» نیز این نقش کاملاً مشهود است و نشان می‌دهد که زن در جهان بیضایی، فراتر از شخصیت فرعی، شکل‌دهندهٔ زندگی و تاریخ روایت است.

بیضایی در دیگر آثارش مثل «باشو، غریبهٔ کوچک» و «مرگ یزدگرد» نیز همین رویکرد را ادامه می‌دهد؛ زنانی که با انتخاب‌ها و واکنش‌هایشان هویت انسانی و اجتماعی شخصیت‌ها و جامعه را بازتاب می‌دهند. امروز مرگ او سکوت را به سینما آورد، اما در قاب‌ها و دیالوگ‌های جاودانه‌اش، زبان مرگ، سخن از زندگی می‌گوید و یاد او همیشه زنده خواهد ماند.

https://t.me/irantomarrow
خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که به یاد کسی می‌افتم، معمولا یک هنرمند، و چند روز بعد خبر مرگ او را می‌شنوم. این اتفاق همیشه در من حس متناقضی ایجاد می‌کند؛ از یک سو خوشحال می‌شوم، گویی توانسته‌ام آینده را پیش‌بینی کنم، اما از سوی دیگر غمگین می‌شوم، گویی خود فرشته مرگم.

امشب، مرگ بهرام بیضایی مرا دقیقا در وسط این احساس متناقض رها کرده است. شادی و غم، پیش‌بینی و فقدان، همزمان قلبم را پر کرده‌اند و لحظه‌ای سکوت، سنگین و عمیق، مرا به تأمل واداشته است.

@irantomarrow
ایران فردا
سرباز زن آمریکایی و سرباز مرد ایرانی در حال کمک کردن به یکدیگر در هواپیمای ترابری آمریکا-فرودگاه بم-۱۳۸۲ بعد از زلزله
در میان ویرانی‌های زلزلهٔ بم، یک لحظهٔ خاموش و پرمعنا ثبت شده است: یک سرباز زن آمریکایی با زیبایی آرام و وقار خاص، جعبه‌ای به دست یک سرباز مرد ایرانی می‌دهد. نگاهشان به هم نیست، اما گویی حسی مشترک، ناپیدا و قوی، آنها را به هم پیوند داده است.

دولت‌هایشان ممکن است خصم باشند، سرانشان شاید دشمن، اما در این لحظه، انسانیت فراتر از سیاست، فراتر از مرزها و جنگ‌هاست. در میان خاک و ویرانی، آنها کنار هم برای کمک به همنوعان تلاش می‌کنند، بدون هیچ پرسشی از گذشته یا نقشه‌های سیاسی.

این تصویر یادآور می‌شود که حتی وقتی جهان پر از نزاع و اختلاف است، مهربانی، همدلی و انسانیت می‌تواند دو قلب را به هم پیوند دهد، حتی اگر چشم‌ها به هم نگاه نکنند. لحظه‌ای که جعبهٔ ساده‌ای، نماد امید و زندگی، دست به دست می‌شود، نشان می‌دهد که همکاری و شفقت، از همهٔ دشمنی‌ها قوی‌تر است.

https://t.me/irantomarrow
❤1
مطابق نظرسنجی ها سطح نارضایتی مردم ایران به ۹۲ درصد رسیده است.

https://t.me/irantomarrow
دیالوگ به‌مثابه حافظه: چرا «باشو، غریبه‌ی کوچک» و «سگ‌کشی» در حافظه‌ی جمعی ایرانیان مانده‌اند؟

بهرام بیضایی در سینمای ایران تنها یک فیلم‌ساز نیست؛ او معمار زبان، اسطوره و حافظه است. در میان آثار پرشمار و عمیق او، دو فیلم باشو، غریبه‌ی کوچک (۱۳۶۴) و سگ‌کشی (۱۳۸۰) بیش از دیگر آثارش در حافظه‌ی جمعی مردم ایران ماندگار شده‌اند. این ماندگاری، بیش از آن‌که به روایت خطی یا جذابیت‌های داستانی متعارف وابسته باشد، ریشه در دیالوگ‌ها دارد؛ دیالوگ‌هایی که نه فقط گفت‌وگو، بلکه حامل تاریخ، هویت و اعتراض‌اند.

زبانِ گسسته، هویتِ پیوسته در «باشو، غریبه‌ی کوچک»
در باشو، دیالوگ‌ها از همان ابتدا دچار گسست‌اند: باشو عربی حرف می‌زند، نایی گیلکی، و زبان رسمی فارسی غایب یا حاشیه‌ای است. اما شگفت آن‌که این گسست زبانی، به شکلی پارادوکسیکال، به پیوند انسانی منتهی می‌شود. بیضایی آگاهانه دیالوگ را از کارکرد کلاسیک «فهم متقابل» تهی می‌کند و آن را به سطحی عمیق‌تر می‌برد: فهم عاطفی و انسانی.
جملات کوتاه، تکرارشونده و گاه ناتمام نایی، و پاسخ‌های کودکانه اما زخمی باشو، به‌تدریج در ذهن تماشاگر حک می‌شوند. این دیالوگ‌ها نماینده‌ی تجربه‌ای جمعی‌اند: تجربه‌ی جنگ، آوارگی، ترس از «غریبه» و در نهایت پذیرش او. به همین دلیل، بسیاری از تماشاگران شاید دیالوگ مشخصی را به‌صورت لفظی به یاد نیاورند، اما لحن و حس گفت‌وگوها را فراموش نمی‌کنند. این همان لحظه‌ای است که سینما وارد حافظه‌ی جمعی می‌شود.

دیالوگ به‌مثابه بازجویی تاریخی در «سگ‌کشی»
اگر باشو فیلم سکوت‌ها و ناتوانی زبان است، سگ‌کشی فیلم هجوم زبان است. دیالوگ‌ها در این فیلم تند، پرحجم، حساب‌شده و اغلب تهدیدآمیزند. هر شخصیت با زبانش خود را افشا می‌کند؛ زبان در این‌جا نه ابزار ارتباط، بلکه ابزار قدرت، فریب و حذف است.
گفت‌وگوهای گلرخ کمالی با مردان اطرافش—شریک، شوهر، وکیل، طلبکار—به‌نوعی بازجویی دائمی می‌ماند؛ گویی تاریخ معاصر ایران در حال اعتراف‌گیری از خودش است. دیالوگ‌ها پر از اصطلاحات حقوقی، اقتصادی و اخلاقی‌اند، اما در زیر این ظاهر عقلانی، خشونتی عمیق پنهان است. بسیاری از جمله‌های فیلم، به‌ویژه دیالوگ‌های افشاگرانه و تلخ پایانی، به شکل مستقیم وارد زبان روزمره و ذهن مخاطبان شده‌اند.
چرا این دو فیلم در حافظه‌ی جمعی مانده‌اند؟
باشو و سگ‌کشی دو قطب ظاهراً متضادند: یکی شاعرانه، روستایی و مینیمال؛ دیگری شهری، پیچیده و دیالوگ‌محور. اما هر دو در یک نقطه به هم می‌رسند: دیالوگ به‌عنوان سند اجتماعی. بیضایی در هر دو فیلم، زبان را از سطح روایت شخصی فراتر می‌برد و آن را به زبان یک دوره، یک زخم و یک تجربه‌ی مشترک بدل می‌کند.

تماشاگر ایرانی، در دیالوگ‌های این فیلم‌ها، نه فقط شخصیت‌ها، بلکه خودش را می‌شنود: ترس‌هایش، سکوت‌هایش، فریب‌خوردگی‌ها و امیدهایش. به همین دلیل است که این دو فیلم، حتی سال‌ها پس از ساخته‌شدن، همچنان زنده‌اند؛ نه فقط در تاریخ سینما، بلکه در حافظه‌ی جمعی مردمی که با آن‌ها زیسته‌اند.


https://t.me/irantomarrow
علی کریمی؛ جادوگرِ زمین و تسخیرکننده‌ی قلب‌ها

بعضی نام‌ها فقط اسم نیستند؛ خاطره‌اند، حس‌اند، تپش‌اند. علی کریمی از همان نام‌هاست. نامی که با شنیدنش، زمین فوتبال دیگر فقط زمین نیست؛ صحنه‌ی جادوست. صحنه‌ای که در آن توپ حرف می‌زند، پا شعر می‌گوید و دلِ تماشاگر بی‌اختیار دنبال رویا می‌دود.

علی کریمی از دلِ کوچه‌ها آمد؛ از جایی که فوتبال هنوز پاک بود و رؤیا هنوز قیمت نداشت. بازی‌اش شبیه هیچ‌کس نبود. دریبل‌هایش از جنس سرعت صرف نبودند؛ فریبِ شیرینِ چشم و ذهن بودند. حریف را نه فقط جا می‌گذاشت، که تحقیر نمی‌کرد؛ گویی می‌گفت «ببین، فوتبال می‌تواند زیباتر از جنگیدن باشد». او با توپ مهربان بود و توپ با او رازدار.

جادوگریِ کریمی فقط در پاهایش خلاصه نمی‌شد. او جسارتِ بازی کردن را داشت؛ همان چیزی که فوتبال مدرن کم‌کم از یاد برده است. در روزگاری که نظم، انضباط و ترس از اشتباه، بازیکنان را شبیه هم می‌کند، علی کریمی جرئتِ متفاوت بودن را انتخاب کرد. شاید به همین دلیل هم بود که همیشه محبوب بود، حتی وقتی مغضوب می‌شد. مردم در او خودشان را می‌دیدند: سرکش، صادق، و گاهی تنها.
او قهرمان بی‌نقص نبود؛ و دقیقاً همین، دوست‌داشتنی‌اش می‌کرد. اشتباه می‌کرد، عصبی می‌شد، زمین می‌خورد، اما هر بار با همان لبخند نیمه‌پنهان و همان نگاه لجباز برمی‌گشت. علی کریمی به ما یاد داد که قهرمان بودن یعنی واقعی بودن، نه بی‌خطا بودن. دل‌ها را نه با جام‌ها، که با لحظه‌ها فتح کرد؛ با دریبل‌هایی که هنوز در ذهن‌ها می‌چرخند، با گل‌هایی که فریاد شدند.

وقتی پیراهن تیم ملی را می‌پوشید، بازی فقط مسابقه نبود؛ روایت بود. روایتِ امید مردمی که برای نود دقیقه، تمام خستگی‌هایشان را به پاهای او می‌سپردند. هر حرکتش وعده‌ای بود: شاید همین حالا، همین ثانیه، اتفاقی بیفتد که حالمان را بهتر کند. و چه بسیار ثانیه‌هایی که بهتر شد.

اما تسخیر قلب‌ها فقط در زمین اتفاق نیفتاد. علی کریمی بیرون از زمین هم همان بود که درونش بود: بی‌پرده، بی‌محاسبه، و گاه پرهزینه. او ترجیح داد محبوب بماند تا مصلحت‌جو؛ و این انتخاب، هرچند آسان نبود، اما نامش را از یک فوتبالیست، به یک نماد تبدیل کرد.

امروز، شاید دیگر علی کریمی بازی نکند، اما جادویش تمام نشده است. هنوز هم وقتی توپ زیر پای بازیکنی می‌چرخد که جرئتِ خلاقیت دارد، وقتی دریبلی تماشاگر را از جا بلند می‌کند، بی‌اختیار می‌گوییم: «یاد علی کریمی افتادم». این یعنی جاودانگی؛ یعنی تسخیر قلب‌ها، فراتر از زمان و نتیجه.

علی کریمی رفت، اما جادو ماند. ماند در خاطره‌ی نسلی که با او فوتبال را دوست داشت، زندگی را تاب آورد، و فهمید گاهی یک دریبل، می‌تواند امید باشد.
پزشکیان و سیاستِ تحمیقِ مخاطب

مشکل فقط در کمبود پول نیست؛ مشکل در کمبود صداقت است. مسئله این نیست که خزانه خالی است یا نیست، مسئله این است که با مخاطب طوری حرف زده می‌شود که انگار حافظه ندارد، انگار نمی‌بیند، انگار نمی‌فهمد. و این، خطرناک‌ترین شکل سیاست‌ورزی است: تحمیقِ آرامِ مردم، با لبخند و جمله‌های نرم.
پزشکیان از یک‌سو دولتی را اداره می‌کند که بی‌هیچ تعارفی، میلیاردها تومان پول عمومی را به حساب نهادهای مذهبی و فرهنگیِ بی‌کارکرد و بی‌پاسخ‌گو واریز می‌کند؛ نهادهایی که نه گزارش می‌دهند، نه بازده دارند، نه کسی می‌پرسد دقیقاً چه می‌کنند. نهادهایی که سال‌هاست در حاشیه‌ی امنِ «مقدس‌بودن» از هر نوع حساب‌کشی اقتصادی معاف شده‌اند.
در همان زمان، همین دولت جرئت نزدیک شدن به نهادهای اقتصادی وابسته به حکومت را ندارد؛ نهادهایی که سودهای کلان می‌برند، اما یا مالیات نمی‌دهند، یا آن‌قدر پیچیده و رانتی عمل می‌کنند که عملاً دست دولت به آن‌ها نمی‌رسد. نه شفافیت، نه عدالت مالیاتی، نه اراده‌ای برای اصلاح.

و درست در همین نقطه است که پزشکیان رو به مردم می‌ایستد و با لحنی طلبکارانه می‌پرسد:
«پول افزایش حقوق‌ها را از کجا بیاورم؟»

این پرسش، پرسشِ یک سیاستمدار درمانده نیست؛ پرسشِ یک سیاستمدارِ گزینشی است. کسی که خوب می‌داند پول کجاست، اما ترجیح می‌دهد به آن‌جا دست نزند. کسی که می‌داند پاسخ چیست، اما آن را نمی‌گوید، چون هزینه دارد؛ هزینه‌ی درگیری با قدرت‌های واقعی، نه مردم بی‌دفاع.

تحمیق دقیقاً همین‌جاست:
وقتی مردم را فقط مخاطبِ درد می‌دانند، نه مخاطبِ حقیقت.
وقتی از آن‌ها همدلی می‌خواهند، اما شفافیت نمی‌دهند.
وقتی فقر را توضیح می‌دهند، اما رانت را پنهان می‌کنند.
تلخ‌تر این‌که در این نمایش، اغلب کسی از جا بلند نمی‌شود تا بگوید:
مشکل ندانستن نیست؛ نخواستن است.
مشکل نبودن پول نیست؛ جهت خرج‌کردن آن است.

مشکل اقتصاد نیست؛ اراده‌ی سیاسی است.
و تا وقتی این پرسش‌های ساده بی‌پاسخ بمانند، هر حرفی از «نداشتن منابع» نه توضیح است و نه عذر؛ فقط ادامه‌ی همان سیاست قدیمی است:
ساده فرض کردن مردمی که ساده نیستند، اما خسته‌اند.

https://t.me/irantomarrow
عنوان: قدرت ۵۰۰ هزار میلیارد تومانی:
فرصتی که دولت می‌توانست برای رفاه و توسعه خلق کند


اگر دولت ایران اراده داشت با حذف بودجه نهادهای مذهبی و فرهنگی بی‌فایده و همچنین با دریافت مالیات از بنگاه‌های اقتصادی وابسته به نهاد رهبری، حدود ۵۰۰ هزار میلیارد تومان منابع مالی آزاد کند، این مبلغ میتوانست تحولی بزرگ در اقتصاد و زندگی مردم ایجاد کند.

با این منابع، دولت می‌تواند ابتدا حقوق و دستمزد کارکنان و بازنشستگان را به شکل قابل توجهی افزایش دهد و از فشار اقتصادی بر خانواده‌ها بکاهد. بخشی از این مبلغ می‌تواند برای بهبود نظام بهداشت و درمان اختصاص یابد تا بیمارستان‌ها، کلینیک‌ها و مراکز درمانی در سراسر کشور تجهیز شوند و دسترسی مردم به خدمات پزشکی آسان‌تر شود.
همچنین، سرمایه‌گذاری در آموزش و پرورش و دانشگاه‌ها می‌تواند کیفیت آموزش را بالا ببرد و آینده‌ای روشن‌تر برای نسل جوان رقم بزند. بخشی دیگر از این منابع می‌تواند صرف طرح‌های عمرانی و توسعه شهری شود، از ساخت جاده‌ها و پل‌ها گرفته تا تأمین مسکن و حمل و نقل عمومی، که زندگی روزمره مردم را راحت‌تر می‌کند.
علاوه بر این، دولت می‌تواند با این بودجه برنامه‌های حمایتی برای اقشار کم‌درآمد را اجرا کند، از یارانه‌ها و کمک‌های نقدی گرفته تا حمایت از کسب‌وکارهای کوچک و متوسط، که اشتغال و تولید داخلی را رونق می‌بخشد. بخشی از این مبلغ همچنین می‌تواند صرف تحقیقات و فناوری‌های نوین شود تا کشور در زمینه‌های علمی و صنعتی پیشرفت کند و وابستگی به منابع خارجی کاهش یابد.
در نهایت، ۵۰۰ هزار میلیارد تومان فرصت ایجاد یک اقتصاد پایدار و رفاه عمومی واقعی را فراهم می‌کند، اگر منابع به شکل عادلانه و هدفمند توزیع شود و از اتلاف بودجه در بخش‌های کم‌اثر جلوگیری شود. این مبلغ می‌تواند چشم‌اندازی متفاوت برای کشور و مردمش بسازد، چنانکه نه تنها کسری‌های بودجه پوشش داده شود، بلکه امید و انگیزه در جامعه زنده شود.

https://t.me/irantomarrow
خروج از خانه در تهران: تجربه‌ای با استرس دوگانه

خروج از خانه در تهران این روزها با دو نوع استرس همزمان همراه است: نگرانی از حمله دزدها و سرقت شخصی در خیابان و ترس از دزدی از خانه هنگام غیاب کوتاه مدت.

این اضطراب‌های دوگانه، رفتارهای روزمره شهروندان را شکل می‌دهد و بسیاری را به احتیاط بیش از حد و محدود کردن رفت‌وآمدهای غیرضروری سوق داده است. حتی استرس آلودگی هوا در مقابل این نگرانی‌ها کم‌رنگ به نظر می‌رسد.

https://t.me/irantomarrow
افت دلار از ۱۴۳ هزار تومان؛ اصلاح موقت یا تغییر مسیر؟

رسیدن قیمت دلار به محدوده‌ی ۱۴۳ هزار تومان فقط یک عدد نیست؛ نشانه‌ای است از انباشت بحران‌های اقتصادی، سیاسی و روانی که سال‌هاست روی هم تلنبار شده‌اند. اما پرسش اصلی اینجاست: از این نقطه، دلار تا چه حد می‌تواند افت کند؟ آیا با یک اصلاح مقطعی روبه‌رو هستیم یا امکان بازگشت جدی وجود دارد؟

واقعیت این است که افت دلار ممکن است، اما دامنه‌ی آن محدود است. بازار ارز ایران بیش از آن‌که تابع منطق‌های کلاسیک اقتصادی باشد، اسیر انتظارات تورمی، بی‌اعتمادی عمومی و شوک‌های سیاسی است. به همین دلیل، هر افتی اگر رخ دهد، بیشتر شبیه «نفس‌گیری» است تا تغییر مسیر.

در خوش‌بینانه‌ترین حالت، اگر مداخله‌ی جدی بانک مرکزی، تزریق ارز، یا خبر سیاسی مؤثر منتشر شود، دلار می‌تواند تا محدوده‌ی ۱۲۵ تا ۱۳۰ هزار تومان عقب‌نشینی کند. این افت، بیش از آن‌که ناشی از بهبود واقعی باشد، نتیجه‌ی تخلیه هیجان بازار است. یعنی بازار کمی آرام می‌شود، اما بیماری درمان نمی‌شود.

سناریوی محتمل‌تر، نوسان در بازه‌ی ۱۳۵ تا ۱۴۰ هزار تومان است. در این حالت، دلار نه می‌ریزد و نه می‌جهد؛ فقط در یک سطح بالا تثبیت می‌شود. این دقیقاً همان چیزی است که در سال‌های اخیر بارها تجربه شده: جهش، سپس اصلاح جزئی، و بعد ادامه‌ی مسیر صعودی.
اما افت عمیق‌تر، مثلاً بازگشت به زیر ۱۲۰ هزار تومان، در شرایط فعلی بسیار بعید است. چنین کاهشی نیازمند تغییرات بنیادین است: توافق سیاسی جدی، آزادسازی گسترده منابع ارزی، مهار واقعی تورم، و مهم‌تر از همه، بازگشت اعتماد عمومی به ریال. بدون این‌ها، هر افتی موقتی و شکننده خواهد بود.

دلیل اصلی سخت‌بودن افت عمیق دلار، ساختاری است. تورم مزمن، کسری بودجه‌ی دائمی، رشد بی‌وقفه نقدینگی و ناتوانی دولت در اصلاحات دردناک، مثل وزنه‌ای سنگین کف قیمت دلار را بالا نگه می‌دارند. در چنین شرایطی، دلار نه فقط یک ارز، بلکه پناهگاه ترس و بی‌اعتمادی شده است.

در نهایت، باید پذیرفت که مسئله‌ی دلار، مسئله‌ی خود دلار نیست؛ مسئله‌ی اقتصاد و سیاستی است که هر روز ارزش پول ملی را فرسایش می‌دهد. افت محدود ممکن است، اما ریزش واقعی بدون تغییرات واقعی رخ نمی‌دهد. تا وقتی علت‌ها باقی‌اند، عددها فقط بالا و پایین می‌شوند، نه حل.

https://t.me/irantomarrow