✳️ آیا طالعبینی میتواند آینده ما را پیشگویی کند؟
تبلیغات طالعبینی و فال ماه تولد همهجا دیده میشود. از کاغذ رنگی زیر سینی فستفودها گرفته تا صفحات آخر نشریات زرد یا حتی سایتهای اینترنتی. بسیاری از مردم در سراسر جهان به طالعبینی اعتقاد دارند و حتی از ماه تولد یکدیگر میپرسند تا بر اساس آن، خلق و خوی یکدیگر را حدس بزنند و ببینند آیا طالع شان به هم میخورد یا نه.
به صورت خلاصه؛ “اختربینی” ادعا میکند رابطهای علت و معلول بین موقعیت و حرکت ستارگان و سیارات از یک سو و رویدادهای متناظر با آنها در زندگی بشر وجود دارد.
به لحاظ تاریخی این دیدگاه مبتنی بر باورهای بابلیان است که در تمدنهای اولیه معتقد بودند هفت سیاره بر زندگی و سرنوشت ما اثر میگذارد و هر کدام از این هفت سیاره (خورشید، ماه، تیر، زهره، بهرام، کیوان، و برجیس) در واقع تخت خدایانی هستند و همچنین هر یک از خدایان تاثیری متفاوتی بر زندگی ما میگذارند.
البته در روزگار ما بعید است کسی صحبت از تخت خدایان اسطورهای تمدنهای باستانی کند. اختربینان و فالگیران زمانه ما نیز گام به گام با تغییر رویکرد بشر از اسطوره به علم پیش آمده اند و اصرار دارند که به جای واژگانی نظیر خدایان و …، از تاثیرات اجرام آسمانی و نیروهای گرانشی و الکترومغناطیس صحبت کنند. البته نه بابلیان قدیم و نه طالعبینان زمانه ما هیچکدام اشارهای نمیکنند که روابط علّی و معلولی بین اجرام آسمانی و سرنوشت انسان چگونه اتفاق میافتد.
آنها بر این باورند که خصوصیات جسمانی و روانی انسان از موقعیت خاص ستارگان و سیارات به هنگام تولد افراد نشات میگیرد. مثلا اظهار میدارند که انسانهای زاده شده تحت تاثیر یک سیاره یا یک صورت فلکی به خصوص؛ خصلتهای انسانی، الههای یا جانوری برگرفته از نام آن سیاره یا صورت فلکی یا سیاره را کسب میکنند. مثلا میگویند متولدین تحت نشان آریس (حَمَل) قوچ وَش هستند. بیباک، بیتاب، و پرانرژی، حال آنکه متولدین تحت نشان تارووس (ثور) ورزاووَش هستند – بردبار، سرسخت و لجباز! امّا ابدا اشارهای نمیکنند که چرا و چگونه به این نتیجه رسیدهاند و منبع و استدلالشان برای این ادعا چیست.
تا اینجای کار مشخص است که علم امروز؛ نمیتواند برای چنین ادعایی کمترین اعتباری قائل نیست. هر ادعایی برای پذیرفته شدن و به رسمیت شناخته شدن توسط جامعه علمی باید دلال محکمی در دست داشته باشد و بتواند در مطالعات مستقل تایید شود. البته از چند قرن پیش به این سو با توسعه علم و گذار از عصر اسطورهها و متافیزیک به عصر پوزیتیویسم به تدریج نگاه اسطورهای بشر به اوضاع کواکب و صور فلکی تغییر کرد. دیدگاه کپرنیکی و قوانین کپلر و شناخت دقیق تر انسان از ساختار کیهان باعث شد که آفتاب باورهای افسانهای و اسطورهای غروب کند. اگر چه که هنوز هم عده زیادی از مردم جهان به طالعبینی و تاثیر ماه تولد در سرنوشت انسان اعتقاد دارند اما جامعه علمی چنین چیزی را از اساس مردود میداند.
سنت آگوستین فیلسوف قرون وسطی ایده جالبی را طرح کرد. به نظر او اگر واقعاً ستارگان، سرنوشت انسان را رقم میزنند پس دوقلوهایی که در یک زمان و مکان به دنیا آمدهاند باید دقیقاً از یک نوع زندگی و به عبارتی یک سرنوشت مشترک برخوردار باشند. دقیقاً به همین دلیل زمانی که از وجود یک دوقلو (یکی برده و یکی اشرافزاده) آگاه شد دست از اعتقادش به اختربینی شست و به منتقد جدی آن تبدیل شد.
در زمانه ما نیز تلاشهای بسیاری برای تایید آماری تاثیر احتمالی آرایش ستارگان و ماه تولّد بر سرنوشت و زندگی انسان صورت گرفت ولی هیچکدام تاثیر ستارگان در سرنوشت انسان را تایید نمیکرد.
در سال ۱۹۳۷ فارنزورث نتوانست هیچ تناظری بین ذوق هنری و نشان طالع با خورشید در نشان لیبرا (میزان) برای تاریخهای تولد ۲۰۰۰ نقاش و موسیقیدان مشهور پیدا بکند. بُک و مِیال (در سال ۱۹۴۱) در بین دانشمندان فهرست شده در راهنمای دانشمندان the American Men of Science به تاثیر هیچ یک از نشانهای ذکر شده برای منطقه البروج برنخوردند. بارث و بِنت (در سال ۱۹۷۳) برای بررسی این مساله درست به مطالعه آماری زدند که ببینند آیا تعداد مردانی که تحت تاثیر سیاره بهرام (مریخ) متولد شده بودند و شغلی لشگری را برگزیده بودند بیشتر از آنانی است سراغ شغلی غیرنظامی رفته بودند. در این مطالعه هیچ رابطه معناداری پیدا نشد. مک گِروی (در سال ۱۹۷۷) با استفاده از تعداد بسیار زیادی لیست از تاریخ تولد، جدولی از دانشمندان و سیاستمداران تهیه کرد (در مجموع ۱۶۶۳۴ دانشمند و ۶۴۷۵ سیاستمدار) که در هر روز سال متولد شده بودند. او حتی یک نشان اختربینانه و طالعبینی که تاثیر اجرام آسمانی را بر شخصیت و سرنوشت انسانها را اثبات کند پیدا نکرد.
✳️ ادامه 👇
🆔: @iran_evolution
تبلیغات طالعبینی و فال ماه تولد همهجا دیده میشود. از کاغذ رنگی زیر سینی فستفودها گرفته تا صفحات آخر نشریات زرد یا حتی سایتهای اینترنتی. بسیاری از مردم در سراسر جهان به طالعبینی اعتقاد دارند و حتی از ماه تولد یکدیگر میپرسند تا بر اساس آن، خلق و خوی یکدیگر را حدس بزنند و ببینند آیا طالع شان به هم میخورد یا نه.
به صورت خلاصه؛ “اختربینی” ادعا میکند رابطهای علت و معلول بین موقعیت و حرکت ستارگان و سیارات از یک سو و رویدادهای متناظر با آنها در زندگی بشر وجود دارد.
به لحاظ تاریخی این دیدگاه مبتنی بر باورهای بابلیان است که در تمدنهای اولیه معتقد بودند هفت سیاره بر زندگی و سرنوشت ما اثر میگذارد و هر کدام از این هفت سیاره (خورشید، ماه، تیر، زهره، بهرام، کیوان، و برجیس) در واقع تخت خدایانی هستند و همچنین هر یک از خدایان تاثیری متفاوتی بر زندگی ما میگذارند.
البته در روزگار ما بعید است کسی صحبت از تخت خدایان اسطورهای تمدنهای باستانی کند. اختربینان و فالگیران زمانه ما نیز گام به گام با تغییر رویکرد بشر از اسطوره به علم پیش آمده اند و اصرار دارند که به جای واژگانی نظیر خدایان و …، از تاثیرات اجرام آسمانی و نیروهای گرانشی و الکترومغناطیس صحبت کنند. البته نه بابلیان قدیم و نه طالعبینان زمانه ما هیچکدام اشارهای نمیکنند که روابط علّی و معلولی بین اجرام آسمانی و سرنوشت انسان چگونه اتفاق میافتد.
آنها بر این باورند که خصوصیات جسمانی و روانی انسان از موقعیت خاص ستارگان و سیارات به هنگام تولد افراد نشات میگیرد. مثلا اظهار میدارند که انسانهای زاده شده تحت تاثیر یک سیاره یا یک صورت فلکی به خصوص؛ خصلتهای انسانی، الههای یا جانوری برگرفته از نام آن سیاره یا صورت فلکی یا سیاره را کسب میکنند. مثلا میگویند متولدین تحت نشان آریس (حَمَل) قوچ وَش هستند. بیباک، بیتاب، و پرانرژی، حال آنکه متولدین تحت نشان تارووس (ثور) ورزاووَش هستند – بردبار، سرسخت و لجباز! امّا ابدا اشارهای نمیکنند که چرا و چگونه به این نتیجه رسیدهاند و منبع و استدلالشان برای این ادعا چیست.
تا اینجای کار مشخص است که علم امروز؛ نمیتواند برای چنین ادعایی کمترین اعتباری قائل نیست. هر ادعایی برای پذیرفته شدن و به رسمیت شناخته شدن توسط جامعه علمی باید دلال محکمی در دست داشته باشد و بتواند در مطالعات مستقل تایید شود. البته از چند قرن پیش به این سو با توسعه علم و گذار از عصر اسطورهها و متافیزیک به عصر پوزیتیویسم به تدریج نگاه اسطورهای بشر به اوضاع کواکب و صور فلکی تغییر کرد. دیدگاه کپرنیکی و قوانین کپلر و شناخت دقیق تر انسان از ساختار کیهان باعث شد که آفتاب باورهای افسانهای و اسطورهای غروب کند. اگر چه که هنوز هم عده زیادی از مردم جهان به طالعبینی و تاثیر ماه تولد در سرنوشت انسان اعتقاد دارند اما جامعه علمی چنین چیزی را از اساس مردود میداند.
سنت آگوستین فیلسوف قرون وسطی ایده جالبی را طرح کرد. به نظر او اگر واقعاً ستارگان، سرنوشت انسان را رقم میزنند پس دوقلوهایی که در یک زمان و مکان به دنیا آمدهاند باید دقیقاً از یک نوع زندگی و به عبارتی یک سرنوشت مشترک برخوردار باشند. دقیقاً به همین دلیل زمانی که از وجود یک دوقلو (یکی برده و یکی اشرافزاده) آگاه شد دست از اعتقادش به اختربینی شست و به منتقد جدی آن تبدیل شد.
در زمانه ما نیز تلاشهای بسیاری برای تایید آماری تاثیر احتمالی آرایش ستارگان و ماه تولّد بر سرنوشت و زندگی انسان صورت گرفت ولی هیچکدام تاثیر ستارگان در سرنوشت انسان را تایید نمیکرد.
در سال ۱۹۳۷ فارنزورث نتوانست هیچ تناظری بین ذوق هنری و نشان طالع با خورشید در نشان لیبرا (میزان) برای تاریخهای تولد ۲۰۰۰ نقاش و موسیقیدان مشهور پیدا بکند. بُک و مِیال (در سال ۱۹۴۱) در بین دانشمندان فهرست شده در راهنمای دانشمندان the American Men of Science به تاثیر هیچ یک از نشانهای ذکر شده برای منطقه البروج برنخوردند. بارث و بِنت (در سال ۱۹۷۳) برای بررسی این مساله درست به مطالعه آماری زدند که ببینند آیا تعداد مردانی که تحت تاثیر سیاره بهرام (مریخ) متولد شده بودند و شغلی لشگری را برگزیده بودند بیشتر از آنانی است سراغ شغلی غیرنظامی رفته بودند. در این مطالعه هیچ رابطه معناداری پیدا نشد. مک گِروی (در سال ۱۹۷۷) با استفاده از تعداد بسیار زیادی لیست از تاریخ تولد، جدولی از دانشمندان و سیاستمداران تهیه کرد (در مجموع ۱۶۶۳۴ دانشمند و ۶۴۷۵ سیاستمدار) که در هر روز سال متولد شده بودند. او حتی یک نشان اختربینانه و طالعبینی که تاثیر اجرام آسمانی را بر شخصیت و سرنوشت انسانها را اثبات کند پیدا نکرد.
✳️ ادامه 👇
🆔: @iran_evolution
در مطالعه دیگری باستِدو (۱۹۷۸) به طور آماری بررسی کرد که آیا انسانهایی با خصلتهایی مثل قابلیت رهبری، آزادیخواهی، محافظهکاری، هوشمندی و ۳۰ متغیر دیگر، که بسیاری از آنها به تاثیر اجرام آسمانی و صور فلکی نسبت داده میشدند ربطی به تاریخهای تولد خاصی دارند یا خیر، نتیجه کاملاً منفی بود.
در پژوهشی جدیدتر (کالور و ایانا) برای تعیین اینکه آیا ادعای اختربینان و طالع بینان مبنی بر وجود همبستگی بین طالع خورشید (یعنی منطقهای که وقتی فرد متولّد میشود خورشید در منطقه البروج آنجا قرار دارد) و ویژگیهای بدنی از صدها نفر نظرسنجی کردند. طی این مطالعه هیچ مجموعهای از ویژگیهای جسمانی حتی با یکی از نشانها هم جور نشدند. جالب است بدانیم حتی اگر تمامی تغییراتی که طالعبینان دوست دارند در این آزمونها لحاظ کنیم باز هم نتایج کماکان منفی خواهد بود. در پژوهش جونوس نابلیت در باب اینکه آیا روابط زاویهای بین سیارات میتواند ویژگی شخصیتی یک فرد را پیشبینی کند یا خیر، هیچ کدام از پیش بینی های طالع بینان با داده ها مورد تایید قرار نگرفتند. در مطالعه ای که در Nature منتشر شد، شان کارلسن فیزیکدان، جداول زادگاهی ۱۱۶ سوژه را به ۳۰ طالع بین معروف آمریکایی و اروپایی ارائه کرد. برای هر سوژه به طالع بینان سه شرح شخصیتی داده شد، یکی مربوط به سوژه و دو تای دیگر با انتخاب کاملا تصادفی. به عبارتی آزمونی استاندارد برای اندازه گیری ویژگی شخصیتی در این برنامه لحاظ شده بود که مساله را از نظر علمی و به صورت کاملا مستقل بررسی می کرد. وظیفه طالع بینان معروف در این مطالعه؛ انطباق دادن جدول تاریخ تولد سوژهها با شرح شخصیتی آنها بود. طالع بینان ما تنها در ۳۴% موارد موفق بودند و درست گفتند. به عبارتی اگر کسی تنها حدس هم می زد یا شیر یا خط هم میانداخت به همین مقدار میرسید و اساساً طالعبینی چیزی بیش از شیر یا خط یا حدس اللهبختکی چیزی به ما نمیگوید.
✍ نویسنده: عرفان کسرایی
✅ بازنشر از کانال فرگشت
🆔: @iran_evolution
در پژوهشی جدیدتر (کالور و ایانا) برای تعیین اینکه آیا ادعای اختربینان و طالع بینان مبنی بر وجود همبستگی بین طالع خورشید (یعنی منطقهای که وقتی فرد متولّد میشود خورشید در منطقه البروج آنجا قرار دارد) و ویژگیهای بدنی از صدها نفر نظرسنجی کردند. طی این مطالعه هیچ مجموعهای از ویژگیهای جسمانی حتی با یکی از نشانها هم جور نشدند. جالب است بدانیم حتی اگر تمامی تغییراتی که طالعبینان دوست دارند در این آزمونها لحاظ کنیم باز هم نتایج کماکان منفی خواهد بود. در پژوهش جونوس نابلیت در باب اینکه آیا روابط زاویهای بین سیارات میتواند ویژگی شخصیتی یک فرد را پیشبینی کند یا خیر، هیچ کدام از پیش بینی های طالع بینان با داده ها مورد تایید قرار نگرفتند. در مطالعه ای که در Nature منتشر شد، شان کارلسن فیزیکدان، جداول زادگاهی ۱۱۶ سوژه را به ۳۰ طالع بین معروف آمریکایی و اروپایی ارائه کرد. برای هر سوژه به طالع بینان سه شرح شخصیتی داده شد، یکی مربوط به سوژه و دو تای دیگر با انتخاب کاملا تصادفی. به عبارتی آزمونی استاندارد برای اندازه گیری ویژگی شخصیتی در این برنامه لحاظ شده بود که مساله را از نظر علمی و به صورت کاملا مستقل بررسی می کرد. وظیفه طالع بینان معروف در این مطالعه؛ انطباق دادن جدول تاریخ تولد سوژهها با شرح شخصیتی آنها بود. طالع بینان ما تنها در ۳۴% موارد موفق بودند و درست گفتند. به عبارتی اگر کسی تنها حدس هم می زد یا شیر یا خط هم میانداخت به همین مقدار میرسید و اساساً طالعبینی چیزی بیش از شیر یا خط یا حدس اللهبختکی چیزی به ما نمیگوید.
✍ نویسنده: عرفان کسرایی
✅ بازنشر از کانال فرگشت
🆔: @iran_evolution
✳️ برهمکنش ژن و فرهنگ: توانایی هضم لاکتوز
هنگامی که جوامع انسانی با تغییر محیطِ گیاهان و جانوران اهلی، در حال تغییر ژنتیک آنها بودند، اتفاق جالبی برای خود آنها رخ داد. سازگاری با محیط جدید که یکجانشینی برای آنها به وجود آورده بود باعث شد تا ژنتیک خودشان نیز تغییر کرد.
ممکن است ویژگیهایی مانند جنگاوری و مهارت در شکار، که در جوامع شکارگر-گردآورنده، امتیاز تلقی میشد -و باعث میشد تا دارندگان آنها، فرزندان بیشتری را از خود برجای گذارند، کارکرد خود را در جوامع یکجانشین از دست داده باشند. احتمالاً در جوامع یکجانشین، کسانی از عهده داشتن فرزندان بیشتر بر میآمدند که در شغلهای جدیدی مانند کشاورزی، کشیشی، دبیری و مدیریت ماهرتر از دیگران بودند [و نه آنهایی که در شکار یا ردیابی مهارت داشتند]. بهاحتمال مردم جوامع یکجانشین پس چندین نسل، مجموعه رفتارهای مجزایی را به وجود آوردند که باعث تمایز آنها از نیاکان شکارگر-گردآورندهشان میشد.
البته از آنجاکه بیشتر ژنهایی که در پسِ رفتارهای انسان هستند، هنوز ناشناختهاند، از این رو چندان نمیتوان چنین سازگارهای رفتاری را به دقت بررسی کرد. اما این نکته که ژنوم انسان به راحتی به تغییرات فرهنگیِ جامعه پاسخ میدهد را میتوان از طریق کشف سازگاریهای متعدد فیزیولوژیکی روشن کرد؛ یکی از این سازگاریهای فیزیولوژیکی، تواناییِ غیرمعمولِ هضم لاکتوز در دوران بلوغ است که از آن با عنوان تحمل لاکتوز یاد میشود.
با وجود اینکه گاو برای نخستین بار در خاورنزدیک اهلی شد اما اروپا از همان دوران شروع کشاورزی، یکی از مراکز پرورش گاو بود. این دوره که در اروپا با عنوان فرهنگ فانِل بیکِر شناخته میشود، از حدود ۶۰۰۰ تا ۵۰۰۰ سال پیش به طول انجامید. فرهنگ فانل بیکِر فرهنگی بسیار گسترده بود و بخشهای زیادی از منطقه شمالِ مرکزیِ اروپا و همچنین مناطقی مانند هلند، شمال آلمان، دانمارک و جنوب نروژ امروزی را در بر میگرفت. فرهنگ مورد نظر، هم روی ژنتیک گاوها و هم ژنتیک جمعیتهای انسانی این منطقه تأثیر ماندگاری گذاشته است.
بهتازگی یک گروه پژوهشی اروپایی به سرپرستی آلبانو بِژا-پرِرا، ژنهایی که مسئول رمزگذاری شش تا از مهمترین پروتئینهای شیر هستند را در ۷۰ نژاد از گاوهای اروپایی مورد بررسی قرار داد. آنها با نمونه برداری از ۲۰۰۰۰ گاو، نقشهای تهیه کردند که میزان تنوع ژنتیکی را در ژنهای گاوها نشان میدهد. بیشترین تنوع ژنتیکی -که به طور معمول نشانهای از خاستگاه اصلی یک گونه است- این گاوها به شدت با قلمرویی منطبق است که باستانشناسان برای فرهنگ فانل بیکر تعریف میکنند.
سپس این پژوهشگران همین نقشه را برای یک ویژگی ژنتیکی انسان به نام تحمل لاکتوز یا همان توانایی هضم لاکتوز در دوران بلوغ، تهیه کردند. آنها دریافتند که بالاترین درصد مردم با توانایی تحمل لاکتوز در جمعیتهایی قرار دارند که قلمروشان تا اندازه زیادی با قلمرو باستانی فرهنگ فانل بیکر همپوشانی دارد. هر چه از این منطقه مرکزی به سوی مناطق پیرامونی حرکت میکنیم به طور فزایندهای از درصد فراوانی افرادی که توانایی تحمل لاکتوز دارند، کاسته میشود.
این یافته از آن جهت بسیار چشمگیر است که یک جمعیت انسانی در حال فرگشت در دوران اخیر را نشان میدهد که در حال پاسخگوییِ ژنتیکی و زیستی به تغییری است که به وسیله فرهنگ انسان به وجود آمده است. لاکتوز نوعی قند خاص است که حاوی بیشترین کالری موجود در شیر مادر است. ژنی که مسئول رمزگذاری لاکتاز است، درست پیش از زمان تولد فرد روشن شده و در بیشتر افراد پس از آنکه فرد از شیر گرفته شد، خاموش میشود. از آنجاکه لاکتوز به طور طبیعی در رژیم خوراکی بیشتر انسانها وجود ندارد، از این رو برای بدن به صرفه نیست تا منابع خود را همچنان برای ساخت آنزیم لاکتوز به کار گیرد. اما ژن لاکتاز در بیشتر مردم اروپای شمالی، آفریقاییها و بادیه نشینان عرب، که شیر خام مصرف میکنند، تا اوایل دوران بلوغ و یا در کل عمر همچنان روشن میماند. به نظر میرسد که توانایی هضم لاکتوزِ موجود در شیر گاو، گوسفند یا بز در میان این مردم -که مصرف شیر زیادی دارند- آنچنان سودمند بوده که ژنی که مسئول این توانایی بوده به سرعت در میان جمعیتها گسترش یافته است.
ژنتیکدانان هنوز در تلاش هستند تا تغییرات ژنتیکی دقیقی که موجب میشود تا ژن لاکتاز، پس از آنکه فرد از شیر مادر گرفته شد، همچنان روشن بماند را مشخص نمایند. توالی DNA ژن لاکتاز چه در افرادی که توانایی تحمل لاکتوز دارند و چه در افرادی که عدم تحمل لاکتوز دارند، یکسان است. یقیناً تفاوت میان این افراد میبایست در مناطقی از DNA باشد که در نزدیکی این ژن قرار داشته و راهاندازی آن را کنترل میکنند؛ مانند دو جهشی که به تازگی لینا پِلتونن از دانشگاه هلسینکی کشف کرده است.
✳️ ادامه 👇
🆔: @iran_evolution
هنگامی که جوامع انسانی با تغییر محیطِ گیاهان و جانوران اهلی، در حال تغییر ژنتیک آنها بودند، اتفاق جالبی برای خود آنها رخ داد. سازگاری با محیط جدید که یکجانشینی برای آنها به وجود آورده بود باعث شد تا ژنتیک خودشان نیز تغییر کرد.
ممکن است ویژگیهایی مانند جنگاوری و مهارت در شکار، که در جوامع شکارگر-گردآورنده، امتیاز تلقی میشد -و باعث میشد تا دارندگان آنها، فرزندان بیشتری را از خود برجای گذارند، کارکرد خود را در جوامع یکجانشین از دست داده باشند. احتمالاً در جوامع یکجانشین، کسانی از عهده داشتن فرزندان بیشتر بر میآمدند که در شغلهای جدیدی مانند کشاورزی، کشیشی، دبیری و مدیریت ماهرتر از دیگران بودند [و نه آنهایی که در شکار یا ردیابی مهارت داشتند]. بهاحتمال مردم جوامع یکجانشین پس چندین نسل، مجموعه رفتارهای مجزایی را به وجود آوردند که باعث تمایز آنها از نیاکان شکارگر-گردآورندهشان میشد.
البته از آنجاکه بیشتر ژنهایی که در پسِ رفتارهای انسان هستند، هنوز ناشناختهاند، از این رو چندان نمیتوان چنین سازگارهای رفتاری را به دقت بررسی کرد. اما این نکته که ژنوم انسان به راحتی به تغییرات فرهنگیِ جامعه پاسخ میدهد را میتوان از طریق کشف سازگاریهای متعدد فیزیولوژیکی روشن کرد؛ یکی از این سازگاریهای فیزیولوژیکی، تواناییِ غیرمعمولِ هضم لاکتوز در دوران بلوغ است که از آن با عنوان تحمل لاکتوز یاد میشود.
با وجود اینکه گاو برای نخستین بار در خاورنزدیک اهلی شد اما اروپا از همان دوران شروع کشاورزی، یکی از مراکز پرورش گاو بود. این دوره که در اروپا با عنوان فرهنگ فانِل بیکِر شناخته میشود، از حدود ۶۰۰۰ تا ۵۰۰۰ سال پیش به طول انجامید. فرهنگ فانل بیکِر فرهنگی بسیار گسترده بود و بخشهای زیادی از منطقه شمالِ مرکزیِ اروپا و همچنین مناطقی مانند هلند، شمال آلمان، دانمارک و جنوب نروژ امروزی را در بر میگرفت. فرهنگ مورد نظر، هم روی ژنتیک گاوها و هم ژنتیک جمعیتهای انسانی این منطقه تأثیر ماندگاری گذاشته است.
بهتازگی یک گروه پژوهشی اروپایی به سرپرستی آلبانو بِژا-پرِرا، ژنهایی که مسئول رمزگذاری شش تا از مهمترین پروتئینهای شیر هستند را در ۷۰ نژاد از گاوهای اروپایی مورد بررسی قرار داد. آنها با نمونه برداری از ۲۰۰۰۰ گاو، نقشهای تهیه کردند که میزان تنوع ژنتیکی را در ژنهای گاوها نشان میدهد. بیشترین تنوع ژنتیکی -که به طور معمول نشانهای از خاستگاه اصلی یک گونه است- این گاوها به شدت با قلمرویی منطبق است که باستانشناسان برای فرهنگ فانل بیکر تعریف میکنند.
سپس این پژوهشگران همین نقشه را برای یک ویژگی ژنتیکی انسان به نام تحمل لاکتوز یا همان توانایی هضم لاکتوز در دوران بلوغ، تهیه کردند. آنها دریافتند که بالاترین درصد مردم با توانایی تحمل لاکتوز در جمعیتهایی قرار دارند که قلمروشان تا اندازه زیادی با قلمرو باستانی فرهنگ فانل بیکر همپوشانی دارد. هر چه از این منطقه مرکزی به سوی مناطق پیرامونی حرکت میکنیم به طور فزایندهای از درصد فراوانی افرادی که توانایی تحمل لاکتوز دارند، کاسته میشود.
این یافته از آن جهت بسیار چشمگیر است که یک جمعیت انسانی در حال فرگشت در دوران اخیر را نشان میدهد که در حال پاسخگوییِ ژنتیکی و زیستی به تغییری است که به وسیله فرهنگ انسان به وجود آمده است. لاکتوز نوعی قند خاص است که حاوی بیشترین کالری موجود در شیر مادر است. ژنی که مسئول رمزگذاری لاکتاز است، درست پیش از زمان تولد فرد روشن شده و در بیشتر افراد پس از آنکه فرد از شیر گرفته شد، خاموش میشود. از آنجاکه لاکتوز به طور طبیعی در رژیم خوراکی بیشتر انسانها وجود ندارد، از این رو برای بدن به صرفه نیست تا منابع خود را همچنان برای ساخت آنزیم لاکتوز به کار گیرد. اما ژن لاکتاز در بیشتر مردم اروپای شمالی، آفریقاییها و بادیه نشینان عرب، که شیر خام مصرف میکنند، تا اوایل دوران بلوغ و یا در کل عمر همچنان روشن میماند. به نظر میرسد که توانایی هضم لاکتوزِ موجود در شیر گاو، گوسفند یا بز در میان این مردم -که مصرف شیر زیادی دارند- آنچنان سودمند بوده که ژنی که مسئول این توانایی بوده به سرعت در میان جمعیتها گسترش یافته است.
ژنتیکدانان هنوز در تلاش هستند تا تغییرات ژنتیکی دقیقی که موجب میشود تا ژن لاکتاز، پس از آنکه فرد از شیر مادر گرفته شد، همچنان روشن بماند را مشخص نمایند. توالی DNA ژن لاکتاز چه در افرادی که توانایی تحمل لاکتوز دارند و چه در افرادی که عدم تحمل لاکتوز دارند، یکسان است. یقیناً تفاوت میان این افراد میبایست در مناطقی از DNA باشد که در نزدیکی این ژن قرار داشته و راهاندازی آن را کنترل میکنند؛ مانند دو جهشی که به تازگی لینا پِلتونن از دانشگاه هلسینکی کشف کرده است.
✳️ ادامه 👇
🆔: @iran_evolution
چیزی که مشخص است این است که اروپاییهایی که توانایی تحمل لاکتوز را دارند، یک قطعه بزرگ و دست نخورده از DNA، که شامل ژن لاکتاز، ژن همسایه آن و برخی از ژنهای دیگر بود را از یک نیای مشترک به ارث بردهاند. اندازه این قطعه، نشانهای از تغییرات فرگشتی اخیر است. قطعههای بزرگِ تغییر نیافته DNA بسیار نادر هستند زیرا در هر نسل جفتهای کرومزومی به منظور به وجود آوردن افرادی که دارای ژنهایی با ترکیبهای جدید هستند، بخشهای مختلف DNAشان را با یکدیگر رد و بدل میکنند. به راحتی میتوان تصور کرد قطعههای بزرگ DNA اصلی که کروموزومها در ابتدا با آن شروع کردند در هر نسل کوچکتر و کوچکتر میشوند، زیرا فرآیند معاوضه DNA، هر بار موجب بریده شدن آنها شده و این قطعههای بزرگ دست نخورده را کوچکتر میکند. ازاین رو هنگامی که یک قطعه بزرگ DNA در افراد زیادی مشترک باشد، این نشانهای از انتخاب جدید آن قطعه است. قطعههای بزرگ DNA زمانی به وجود میآیند که جهشهای ضروریای رخ دهند که انتخاب طبیعی به شدت از آنها حمایت میکند. طبیعت نمیتواند یک جهش یا ژن معین را انتخاب کند، بلکه تنها می تواند از افرادی که قطعه بزرگ DNA ژن امتیاز بخش را به ارث می برند، حمایت کند.
یک قطعه DNA بزرگ، نهتنها نشانهای است از وجود ژنی که در معرض انتخاب طبیعی بوده، بلکه میتوان از آن برای تاریخگذاری زمانِ آغاز فرآیند انتخاب آن ژن نیز استفاده کرد، زیرا هر چه این قطعه بزرگتر باشد زمان انتخاب آن نیز متأخرتر است. جول هِرشهورن از دانشکده پزشکی هاروارد دریافت که قطعه DNA در برگیرنده ژن لاکتاز در اروپاییهایی که توانایی تحمل لاکتوز دارند شامل حدود ۱ ميليون واحد DNA است. او و همکارانش معتقدند که این امر نشانهای از یک انتخاب مثبت نیرومند است و اینکه این قطعه بین ۲۰۰۰ تا ۲۱۰۰۰ سال پیش شروع به گسترش کرده است که این تاریخ با تاریخ گسترش فرهنگ فانل بیکر نیز همخوانی دارد.
درصد بالایی از مردمان اروپای شمالی که در مناطق رواج فرهنگ فانل بیکر زندگی میکنند -۱۰۰% هلندیها (بر اساس یک بررسی) و ۹۹% سوئدیها- دارای توانایی تحمل لاکتوز هستند. در آفریقا، قبایلی که گاو، بز و یا گوسفند دارند نسبت به آنهایی که گلهدار نیستند، دارای نرخ بالاتری از توانایی تحمل لاکتوز هستند، به نحوی که در برخی از گروههای آفریقایی، حدود ۲۵% از افراد جمعیت، این توانایی را دارند. به احتمال زیاد تحمل لاکتوز به این علت در میان گروههای آفریقایی کمتر از اروپای شمالی است که شبانی و گلهداری در آفریقا دیرتر شروع شده و انتخاب طبیعی فرصت کمتری داشته تا فراوانی ژن را در جمعیتهای آفریقایی بالا ببرد. به نظر میرسد که تحمل لاکتوز در آفریقاییها دارای مبنای ژنتیکی متفاوتی باشد، زیرا تفاوتهای DNA که پلتونن و همکارانش به عنوان مشخصه تحمل لاکتوز در اروپاییها یافتهاند تا اندازه زیادی در میان آفریقاییها غایب است.
پدیده تحمل لاکتوز، سه جنبه از فرگشت انسان را برجسته کرده است. نخست اینکه این پدیده تأیید میکند که خلاف آنچه که بهطور معمول تصور میشود، فرگشت در ۵۰۰۰۰ سال پیش، یعنی زمانی که انسانهای مدرن آفریقا را ترک کردند متوقف نشده بلکه همچنان به تغییر شکل ژنوم انسان ادامه داده است.
دوم اینکه بهاحتمال ژنومهای انسانی در جمعیتهای مختلف بهطور مستقل به محرکهای مشابه پاسخ میدهند؛ فرآیندی که فرگشت همگرا نامیده میشود. توانایی تحمل لاکتوز كاملاً به طور مستقل در جمعیتهای اروپای شمالی و برخی از جمعیتهای آفریقایی روی داده است. همچنین بسیاری از خصوصیات انسانی دیگری که پس از پراکنده شدن از آفریقا به وجود آمدهاند، مانند پیشرفتهای شناختیِ احتمالی که در فصل ۵ مورد بحث قرار گرفتند، در جمعیتهای مختلف بهطور مستقل پدیده آمدهاند.
سوم اینکه پدیده تحمل لاکتوز ثابت میکند که ژنها به تغییرات فرهنگی نیز پاسخ میدهند. البته این موضوع زیاد هم تعجب برانگیز نیست، زیرا فرهنگ بخشی اساسی از محیط انسان است و ژنها نیز سازوکارهایی برای پاسخگویی به محیط هستند. اما دانشمندان علوم اجتماعی به ندرت به بازخورد یک پدیده فرهنگی روی ژنها توجه میکنند و بسیاری از آنها همچنان تصور میکنند که از زمانی که پیشرفتهای فرهنگی آغاز شد، فرگشتِ انسان در همه ابعاد کاربردیاش پایان یافته است. پدیده تحمل لاکتوز نشان میدهد که هر گونه رفتار فرهنگی درازمدت انسان مانند نوشیدن شیر خام میتواند موجب تغییرات ژنتیکی شود؛ البته اگر راهی برای ژنوم وجود داشته باشد که به آن پاسخ دهد.
با نگاهی به سالهای میان ۵۰۰۰۰ تا ۵۰۰۰ سال پیش یعنی از زمان جمعیت نیایی انسان تا زمان فرهنگ فانل بیکر و معاصرانشان، کاملاً روشن است که طی این دوره تغییرات بنیادینی در محیط انسان به ویژه در محیط اجتماعی روی داده است.
✳️ ادامه 👇
🆔: @iran_evolution
یک قطعه DNA بزرگ، نهتنها نشانهای است از وجود ژنی که در معرض انتخاب طبیعی بوده، بلکه میتوان از آن برای تاریخگذاری زمانِ آغاز فرآیند انتخاب آن ژن نیز استفاده کرد، زیرا هر چه این قطعه بزرگتر باشد زمان انتخاب آن نیز متأخرتر است. جول هِرشهورن از دانشکده پزشکی هاروارد دریافت که قطعه DNA در برگیرنده ژن لاکتاز در اروپاییهایی که توانایی تحمل لاکتوز دارند شامل حدود ۱ ميليون واحد DNA است. او و همکارانش معتقدند که این امر نشانهای از یک انتخاب مثبت نیرومند است و اینکه این قطعه بین ۲۰۰۰ تا ۲۱۰۰۰ سال پیش شروع به گسترش کرده است که این تاریخ با تاریخ گسترش فرهنگ فانل بیکر نیز همخوانی دارد.
درصد بالایی از مردمان اروپای شمالی که در مناطق رواج فرهنگ فانل بیکر زندگی میکنند -۱۰۰% هلندیها (بر اساس یک بررسی) و ۹۹% سوئدیها- دارای توانایی تحمل لاکتوز هستند. در آفریقا، قبایلی که گاو، بز و یا گوسفند دارند نسبت به آنهایی که گلهدار نیستند، دارای نرخ بالاتری از توانایی تحمل لاکتوز هستند، به نحوی که در برخی از گروههای آفریقایی، حدود ۲۵% از افراد جمعیت، این توانایی را دارند. به احتمال زیاد تحمل لاکتوز به این علت در میان گروههای آفریقایی کمتر از اروپای شمالی است که شبانی و گلهداری در آفریقا دیرتر شروع شده و انتخاب طبیعی فرصت کمتری داشته تا فراوانی ژن را در جمعیتهای آفریقایی بالا ببرد. به نظر میرسد که تحمل لاکتوز در آفریقاییها دارای مبنای ژنتیکی متفاوتی باشد، زیرا تفاوتهای DNA که پلتونن و همکارانش به عنوان مشخصه تحمل لاکتوز در اروپاییها یافتهاند تا اندازه زیادی در میان آفریقاییها غایب است.
پدیده تحمل لاکتوز، سه جنبه از فرگشت انسان را برجسته کرده است. نخست اینکه این پدیده تأیید میکند که خلاف آنچه که بهطور معمول تصور میشود، فرگشت در ۵۰۰۰۰ سال پیش، یعنی زمانی که انسانهای مدرن آفریقا را ترک کردند متوقف نشده بلکه همچنان به تغییر شکل ژنوم انسان ادامه داده است.
دوم اینکه بهاحتمال ژنومهای انسانی در جمعیتهای مختلف بهطور مستقل به محرکهای مشابه پاسخ میدهند؛ فرآیندی که فرگشت همگرا نامیده میشود. توانایی تحمل لاکتوز كاملاً به طور مستقل در جمعیتهای اروپای شمالی و برخی از جمعیتهای آفریقایی روی داده است. همچنین بسیاری از خصوصیات انسانی دیگری که پس از پراکنده شدن از آفریقا به وجود آمدهاند، مانند پیشرفتهای شناختیِ احتمالی که در فصل ۵ مورد بحث قرار گرفتند، در جمعیتهای مختلف بهطور مستقل پدیده آمدهاند.
سوم اینکه پدیده تحمل لاکتوز ثابت میکند که ژنها به تغییرات فرهنگی نیز پاسخ میدهند. البته این موضوع زیاد هم تعجب برانگیز نیست، زیرا فرهنگ بخشی اساسی از محیط انسان است و ژنها نیز سازوکارهایی برای پاسخگویی به محیط هستند. اما دانشمندان علوم اجتماعی به ندرت به بازخورد یک پدیده فرهنگی روی ژنها توجه میکنند و بسیاری از آنها همچنان تصور میکنند که از زمانی که پیشرفتهای فرهنگی آغاز شد، فرگشتِ انسان در همه ابعاد کاربردیاش پایان یافته است. پدیده تحمل لاکتوز نشان میدهد که هر گونه رفتار فرهنگی درازمدت انسان مانند نوشیدن شیر خام میتواند موجب تغییرات ژنتیکی شود؛ البته اگر راهی برای ژنوم وجود داشته باشد که به آن پاسخ دهد.
با نگاهی به سالهای میان ۵۰۰۰۰ تا ۵۰۰۰ سال پیش یعنی از زمان جمعیت نیایی انسان تا زمان فرهنگ فانل بیکر و معاصرانشان، کاملاً روشن است که طی این دوره تغییرات بنیادینی در محیط انسان به ویژه در محیط اجتماعی روی داده است.
✳️ ادامه 👇
🆔: @iran_evolution
شکارگر-گردآورندگان آموختند تا یکجانشین شده و در گروههای بزرگ زندگی کنند و با مردمی که هیچ رابطه خویشاوندی با آنها نداشتند، همکاری کنند. مردمی که تساویگرا و همه فن حریف بودند به جوامع سلسلهمراتبی که در آنها شغلها روز به روز تخصصیتر میشدند، پیوستند. بهاحتمال همه این تغییرات، رفتارهای متفاوتی را تحمیل میکردند که شاید برخی از آنها از طریق تغییرات فرگشتی در ژنوم انسان عمل مینمودند.
به عبارت دیگر بهاحتمال در ۵۰۰۰۰ سال اخیر، سرشت انسان به طور معناداری تغییر یافته است. البته این سرشت نمیتوانست به طور ژرفی تغییر یافته باشد زیرا مشخصههای اصلی سرشت انسانی در جوامع سراسر دنیا مشابه است، که پیشنهاد میکند همه این ویژگیها از یک منبع منفرد به ارث رسیدهاند. اما با این حال هر ویژگیای که دارای بنیانی ژنتیکی باشد میتواند تغییر کند و احتمال آن نیز بسیار زیاد است زیرا تنها تعداد اندکی از ژنها برای مدت زمان طولانی ثابت باقی میمانند.
📚 برگرفته از کتاب "پیش از سپیدهدم، کشف تاریخ گمشدهی نیاکان ما"
✍ به قلم نیکلاس وید
🆔: @iran_evolution
به عبارت دیگر بهاحتمال در ۵۰۰۰۰ سال اخیر، سرشت انسان به طور معناداری تغییر یافته است. البته این سرشت نمیتوانست به طور ژرفی تغییر یافته باشد زیرا مشخصههای اصلی سرشت انسانی در جوامع سراسر دنیا مشابه است، که پیشنهاد میکند همه این ویژگیها از یک منبع منفرد به ارث رسیدهاند. اما با این حال هر ویژگیای که دارای بنیانی ژنتیکی باشد میتواند تغییر کند و احتمال آن نیز بسیار زیاد است زیرا تنها تعداد اندکی از ژنها برای مدت زمان طولانی ثابت باقی میمانند.
📚 برگرفته از کتاب "پیش از سپیدهدم، کشف تاریخ گمشدهی نیاکان ما"
✍ به قلم نیکلاس وید
🆔: @iran_evolution
Audio
موضوع سخنرانی: بررسی کتاب "اسلحه، میکروب، فولاد، سرنوشت جوامع انسانی"
ارائه دهنده: جناب دکتر حامد وحدتی نسب، دکتری انسان شناسی پیش از تاریخ، از دانشگاه ایالتی آریزونا
برگزار شده در گروه تفکر مدرن
ارائه دهنده: جناب دکتر حامد وحدتی نسب، دکتری انسان شناسی پیش از تاریخ، از دانشگاه ایالتی آریزونا
برگزار شده در گروه تفکر مدرن
✳️ تأثیرات محیط بر مغز
جزئیات سیمکشی مغز به چیزی بیش از ژنتیک مربوط میشود و اندیشمندان از دو قرن پیش به تدریج متوجه شدند جزئیات تجربه جانداران دارای اهمیت است. سازماندهی سیستم بسیار پیچیده است و ژنها برای آن بسیار کم هستند. حتی وقتی برشدادن و قطعهکردن ژنها را نیز در نظر بگیریم که باعث ایجاد انواع متفاوت از هر ژن میشود، باز هم تعداد کُل نورونها و اتصالات آنها به مراتب از تعداد ترکیبات ژنتیکی پیشی میگیرد.
یک فیزیولوژیست به نام یوهان اسپورزهایم در سال ۱۸۱۵ پیشنهاد کرد که مغز مانند عضلات میتواند با فعالیت و تمرین افزایش اندازه دهد: ایده او این بود که خون تغذیهٔ لازم برای رشد را انتقال میدهد و "به جاهایی که برانگیخته شدهاند به مقدار بیشتری فرستاده میشود". چارلز داروین در سال ۱۸۷۴ چنین پرسشی را مطرح کرد آیا این ایده ابتدایی ممکن است توضیح دهد که چرا خرگوشهای وحشی مغز بزرگتری نسبت به خرگوشهای اهلی دارند؟ او پیشنهاد کرد که خرگوشهای وحشی بیشتر از خرگوشهای اهلی مجبور به استفاده از هوش و حواس خود میشوند و اندازهٔ مغز آنها به دلیل همین مسئله بزرگتر است.
محققان در دههٔ ۱۹۶۰ شروع به بررسی این موضوع کردند که آیا مغز میتواند مستقیماً در نتیجهٔ تجربه به صورتی که قابل اندازهگیری باشد، تغییر کند؟ سادهترین راه برای بررسی و پاسخ به این پرسش همانا پرورش موش در محیطهای مختلف بود. به عنوان مثال یک محیط غنی از اسباببازی و چرخهای در حال حرکت و یا یک محیط محروم که شامل یک قفس خالی و منفرد است.
نتایج این بررسی قابل توجه بود: محیط ساختار مغزی موشها را تغییر داد و ساختمان مغز با توانایی آنها برای یادگیری و حافظه همبستگی داشت. موشهایی که در محیط غنی پرورش یافته بودند، عملکرد بهتری در انجام کارها داشتند و در کالبدشکافی مشخص شد دندریتهای بلند و انبوهی دارند (دندریتها شاخههای درخت مانندی هستند که از جسم سلولیِ نورونها بیرون زدهاند). در مقابل موشهایی که در محیط محروم رشد یافته بودند، در یادگیری توانایی ضعیفی داشتند و نورونهای آنها کوچک و غیرعادی بود. همین اثر محیطی در پرندگان، میمونها و سایر پستانداران مشاهده میشود. بنابراین بستر محیطی برای مغز دارای اهمیت است.
آیا در انسانها هم همین اتفاق میافتد؟ محققان در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ در کالیفرنیا دریافتند که با کالبدشکافی میتوانند مغز کسانی که دوره تحصیلی دبیرستان را گذراندهاند با افرادی که دانشگاه را به پایان رساندهاند، مقایسه کنند. آنها مشابه با مطالعات حیوانی دریافتند که ناحیهٔ مربوط به درک زبان در کسانی که تحصیلات دانشگاهی دارند، دارای دندریتهای بیشتری است. بنابراین ساختار ظریف مغز منعکسکنندهٔ محیطی است که در معرض آن قرار میگیرد و این تنها مربوط به دندریتها نیست، تجربیات زندگانی تقریباً تمام جزئیات قابل اندازهگیری مغز از مقیاس مولکولی تا آناتومی کُلی آن را تحت تأثیر قرار میدهد.
Source: Livewired; by David Eagleman
برگرفته از کانال ساینسولوژی
🆔: @iran_evolution
جزئیات سیمکشی مغز به چیزی بیش از ژنتیک مربوط میشود و اندیشمندان از دو قرن پیش به تدریج متوجه شدند جزئیات تجربه جانداران دارای اهمیت است. سازماندهی سیستم بسیار پیچیده است و ژنها برای آن بسیار کم هستند. حتی وقتی برشدادن و قطعهکردن ژنها را نیز در نظر بگیریم که باعث ایجاد انواع متفاوت از هر ژن میشود، باز هم تعداد کُل نورونها و اتصالات آنها به مراتب از تعداد ترکیبات ژنتیکی پیشی میگیرد.
یک فیزیولوژیست به نام یوهان اسپورزهایم در سال ۱۸۱۵ پیشنهاد کرد که مغز مانند عضلات میتواند با فعالیت و تمرین افزایش اندازه دهد: ایده او این بود که خون تغذیهٔ لازم برای رشد را انتقال میدهد و "به جاهایی که برانگیخته شدهاند به مقدار بیشتری فرستاده میشود". چارلز داروین در سال ۱۸۷۴ چنین پرسشی را مطرح کرد آیا این ایده ابتدایی ممکن است توضیح دهد که چرا خرگوشهای وحشی مغز بزرگتری نسبت به خرگوشهای اهلی دارند؟ او پیشنهاد کرد که خرگوشهای وحشی بیشتر از خرگوشهای اهلی مجبور به استفاده از هوش و حواس خود میشوند و اندازهٔ مغز آنها به دلیل همین مسئله بزرگتر است.
محققان در دههٔ ۱۹۶۰ شروع به بررسی این موضوع کردند که آیا مغز میتواند مستقیماً در نتیجهٔ تجربه به صورتی که قابل اندازهگیری باشد، تغییر کند؟ سادهترین راه برای بررسی و پاسخ به این پرسش همانا پرورش موش در محیطهای مختلف بود. به عنوان مثال یک محیط غنی از اسباببازی و چرخهای در حال حرکت و یا یک محیط محروم که شامل یک قفس خالی و منفرد است.
نتایج این بررسی قابل توجه بود: محیط ساختار مغزی موشها را تغییر داد و ساختمان مغز با توانایی آنها برای یادگیری و حافظه همبستگی داشت. موشهایی که در محیط غنی پرورش یافته بودند، عملکرد بهتری در انجام کارها داشتند و در کالبدشکافی مشخص شد دندریتهای بلند و انبوهی دارند (دندریتها شاخههای درخت مانندی هستند که از جسم سلولیِ نورونها بیرون زدهاند). در مقابل موشهایی که در محیط محروم رشد یافته بودند، در یادگیری توانایی ضعیفی داشتند و نورونهای آنها کوچک و غیرعادی بود. همین اثر محیطی در پرندگان، میمونها و سایر پستانداران مشاهده میشود. بنابراین بستر محیطی برای مغز دارای اهمیت است.
آیا در انسانها هم همین اتفاق میافتد؟ محققان در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ در کالیفرنیا دریافتند که با کالبدشکافی میتوانند مغز کسانی که دوره تحصیلی دبیرستان را گذراندهاند با افرادی که دانشگاه را به پایان رساندهاند، مقایسه کنند. آنها مشابه با مطالعات حیوانی دریافتند که ناحیهٔ مربوط به درک زبان در کسانی که تحصیلات دانشگاهی دارند، دارای دندریتهای بیشتری است. بنابراین ساختار ظریف مغز منعکسکنندهٔ محیطی است که در معرض آن قرار میگیرد و این تنها مربوط به دندریتها نیست، تجربیات زندگانی تقریباً تمام جزئیات قابل اندازهگیری مغز از مقیاس مولکولی تا آناتومی کُلی آن را تحت تأثیر قرار میدهد.
Source: Livewired; by David Eagleman
برگرفته از کانال ساینسولوژی
🆔: @iran_evolution
جهش ژنتیکی از دست دادن دُم
چارلز داروین در نظریه انقلابی خود طرح کرده بود که انسانها و شامپانزهها هر چند دم ندارند، با این حال دارای مجموعه کوچکی از مهرهها هستند که فراتر از ساختمان لگن گسترش یافته و دنبالچه را شکل میدهند. داروین گفته بود: «نمیتوانم در اینکه این یک دم ابتدایی بوده است شک داشته باشم».
از آن زمان و اواخر قرن نوزدهم بدین سو، دیرینهشناسان فسیلهایی پیدا کردهاند که تا حدی این تغییر را روشن میکند. قدیمیترین نخستیسانان شناخته شده که ۶۶ میلیون سال پیش زندگی میکردند دارای دمهایی تمام عیار بودند و امروزه اکثر نخستیسانان زنده مانند لمورها و تقریباً همه میمونها نیز هنوز دم دارند. با این حال فسیلها نشان میدهد اجداد ما و شامپانزهها از حدود ۲۰ میلیون سال پیش راه خود را جدا کردند و دم در آنها محو شده است.
حذف دم و فرگشت ساختار ماهیچهای که اکنون در آناتومی انسان قابل مشاهده است، پس از بلند شدن روی دو پا، لگن ما را قادر کرد بتواند وزن اندام قائم را تحمل کند.
اکنون تیمی از دانشمندان در آمریکا میگویند جهش ژنتیکی که عامل این اتفاق بوده است را به طور دقیق ردیابی کردهاند.
پیشتر محققان دریافته بودند که دم (مجموعهای متشکل از ماهیچه و عصب) در مراحل اولیه رشد جنین جانوران و توسط مجموعهای از ۳۰ ژن اصلی که ساختار گردن و ناحیه کمر را مشخص میکنند تشکیل میشود.
دانشمندان پس از مقایسه میمونهای دمدار با شامپانزههای بیدم ژنهای متفاوت را شناسایی کردند و پی بردند جهش در ژنی به نام «تیبیایکستی» (TBXT) باعث شده است اجداد ما دم خود را از دست بدهند.
محققان این ژن را که بین انسان و شامپانزه مشترک است در موشهای نر کار گذاشتند و مشاهده کردند که این جانوران در نسلهای بعدی دم خود را از دست دادند.
دانشمندان تخمین میزنند این ژن ۲۰ میلیون سال پیش جهش پیدا کرده است.
📃 پژوهش مربوطه:
https://doi.org/10.1101/2021.09.14.460388
🆔: @iran_evolution
چارلز داروین در نظریه انقلابی خود طرح کرده بود که انسانها و شامپانزهها هر چند دم ندارند، با این حال دارای مجموعه کوچکی از مهرهها هستند که فراتر از ساختمان لگن گسترش یافته و دنبالچه را شکل میدهند. داروین گفته بود: «نمیتوانم در اینکه این یک دم ابتدایی بوده است شک داشته باشم».
از آن زمان و اواخر قرن نوزدهم بدین سو، دیرینهشناسان فسیلهایی پیدا کردهاند که تا حدی این تغییر را روشن میکند. قدیمیترین نخستیسانان شناخته شده که ۶۶ میلیون سال پیش زندگی میکردند دارای دمهایی تمام عیار بودند و امروزه اکثر نخستیسانان زنده مانند لمورها و تقریباً همه میمونها نیز هنوز دم دارند. با این حال فسیلها نشان میدهد اجداد ما و شامپانزهها از حدود ۲۰ میلیون سال پیش راه خود را جدا کردند و دم در آنها محو شده است.
حذف دم و فرگشت ساختار ماهیچهای که اکنون در آناتومی انسان قابل مشاهده است، پس از بلند شدن روی دو پا، لگن ما را قادر کرد بتواند وزن اندام قائم را تحمل کند.
اکنون تیمی از دانشمندان در آمریکا میگویند جهش ژنتیکی که عامل این اتفاق بوده است را به طور دقیق ردیابی کردهاند.
پیشتر محققان دریافته بودند که دم (مجموعهای متشکل از ماهیچه و عصب) در مراحل اولیه رشد جنین جانوران و توسط مجموعهای از ۳۰ ژن اصلی که ساختار گردن و ناحیه کمر را مشخص میکنند تشکیل میشود.
دانشمندان پس از مقایسه میمونهای دمدار با شامپانزههای بیدم ژنهای متفاوت را شناسایی کردند و پی بردند جهش در ژنی به نام «تیبیایکستی» (TBXT) باعث شده است اجداد ما دم خود را از دست بدهند.
محققان این ژن را که بین انسان و شامپانزه مشترک است در موشهای نر کار گذاشتند و مشاهده کردند که این جانوران در نسلهای بعدی دم خود را از دست دادند.
دانشمندان تخمین میزنند این ژن ۲۰ میلیون سال پیش جهش پیدا کرده است.
📃 پژوهش مربوطه:
https://doi.org/10.1101/2021.09.14.460388
🆔: @iran_evolution
Forwarded from Kavan Academy
به کاوان آکادمی خوش آمدید
آیا از نظر فرگشتی، مفاهیمی چون "گونهی برتر" و "گونهی پستتر" معنایی دارد؟
• از یوتیوب ببینید:
https://youtu.be/yF9deZN9oCU
مجری : نیما سالمی
لینک حمایت مالی (در ایران) :
https://zil.ink/KavanAcademy
@Kavan_Academy
آیا از نظر فرگشتی، مفاهیمی چون "گونهی برتر" و "گونهی پستتر" معنایی دارد؟
• از یوتیوب ببینید:
https://youtu.be/yF9deZN9oCU
مجری : نیما سالمی
لینک حمایت مالی (در ایران) :
https://zil.ink/KavanAcademy
@Kavan_Academy
✳️ بقایای گونهی جدیدی از بندپایان اولیه متعلق به ۵۰۰ میلیون سال قبل در کوههای راکی کانادا کشف شده است.
🆔: @iran_evolution
🆔: @iran_evolution
✳️ بقایای گونهی جدیدی از بندپایان اولیه متعلق به ۵۰۰ میلیون سال قبل در کوههای راکی کانادا کشف شده است.
این گونه جدید که Titanokorys gainesi نام دارد در دورهی زمینشناسی کامبرین در اقیانوس زندگی میکرده است و در حالی که بیشتر موجودات این دوره بسیار کوچک و به اندازه انگشت کوچک دست بودند این گونه حدود ۴۸ سانتیمتر بوده است.
بقایای این گونهی جدید توسط دیرینهشناسان موزه "رویال انتاریو" در کوههای راکی کانادا کشف شد.
این موجود دارای چشم مرکب، یک جفت پنجه خاردار و بالههایی برای شنا بود.
جین برنارد کارون، نویسندهی اصلی این مقاله از موزه "انتاریو" میگوید: اندازهی این موجود بسیار گیجکننده است. این یکی از بزرگترین موجودات یافت شده متعلق به دوره کامبرین است که قطعاً تاثیر زیادی بر اکوسیستم اقیانوسهای عصر کامبرین داشته است.
این گونه متعلق به گروهی از بندپایان اولیه به نام radiodonts است و بزرگترین نمونه کشف شده از این دسته، موجودی به نام Anomalocaris با طول یک متر بوده است.
جو موسیوک، یکی از نویسندگان این مقاله میگوید: سر این موجود نسبت به بدن آن به قدری بزرگ است که میتوان آن را یک سر شناور دانست. علت آن که چرا این دسته از موجودات با سرهای بزرگ فرگشت یافتهاند هنوز مشخص نیست. به گفتهی محققان بدن آنها برای زندگی نزدیک بستر اقیانوس به صورت پهن فرگشت یافته است.
📝 منبع:
https://www.dailymail.co.uk/sciencetech/article-9966749/Fossils-Animal-500-MILLION-year-old-rocks-Canadian-Rockies-dwarfed-peers.html
🖇 پژوهش مربوطه:
http://dx.doi.org/10.1098/rsos.210664
🆔: @iran_evolution
این گونه جدید که Titanokorys gainesi نام دارد در دورهی زمینشناسی کامبرین در اقیانوس زندگی میکرده است و در حالی که بیشتر موجودات این دوره بسیار کوچک و به اندازه انگشت کوچک دست بودند این گونه حدود ۴۸ سانتیمتر بوده است.
بقایای این گونهی جدید توسط دیرینهشناسان موزه "رویال انتاریو" در کوههای راکی کانادا کشف شد.
این موجود دارای چشم مرکب، یک جفت پنجه خاردار و بالههایی برای شنا بود.
جین برنارد کارون، نویسندهی اصلی این مقاله از موزه "انتاریو" میگوید: اندازهی این موجود بسیار گیجکننده است. این یکی از بزرگترین موجودات یافت شده متعلق به دوره کامبرین است که قطعاً تاثیر زیادی بر اکوسیستم اقیانوسهای عصر کامبرین داشته است.
این گونه متعلق به گروهی از بندپایان اولیه به نام radiodonts است و بزرگترین نمونه کشف شده از این دسته، موجودی به نام Anomalocaris با طول یک متر بوده است.
جو موسیوک، یکی از نویسندگان این مقاله میگوید: سر این موجود نسبت به بدن آن به قدری بزرگ است که میتوان آن را یک سر شناور دانست. علت آن که چرا این دسته از موجودات با سرهای بزرگ فرگشت یافتهاند هنوز مشخص نیست. به گفتهی محققان بدن آنها برای زندگی نزدیک بستر اقیانوس به صورت پهن فرگشت یافته است.
📝 منبع:
https://www.dailymail.co.uk/sciencetech/article-9966749/Fossils-Animal-500-MILLION-year-old-rocks-Canadian-Rockies-dwarfed-peers.html
🖇 پژوهش مربوطه:
http://dx.doi.org/10.1098/rsos.210664
🆔: @iran_evolution
Mail Online
Huge new animal species discovered in 500 MILLION-year-old rocks in the Canadian Rockies measured 1.6ft long and would have dwarfed…
Fossils of Titanokorys were found in Kootenay National Park's Marble Canyon by palaeontologists from the Royal Ontario Museum.
✳️ در مقاله جدیدی که در Nature Communications منتشر شده، محققان توضیح دادند که چگونه سلولهای اولیه یا پروتوسلهای خود-تکثیر را در آزمایشگاه ایجاد کردهاند.
↙️ ادامه:
🆔: @iran_evolution
↙️ ادامه:
🆔: @iran_evolution
✳️ در مقاله جدیدی که در Nature Communications منتشر شده، محققان توضیح دادند که چگونه سلولهای اولیه یا پروتوسلهای خود-تکثیر را در آزمایشگاه ایجاد کردهاند. آنها معتقدند که این کار به فرضیه فرگشت شیمیایی که برای اولین بار در دهه ۱۹۲۰ مطرح شد، اعتبار میبخشد.
"مونیوکی ماتسو" سرپرست این مطالعه توضیح داد که حیات ابتدا با تشکیل ماکرومولکولها از مولکولهای کوچک ساده ایجاد شده و این مولکولهای درشت، مجموعههای مولکولی را تشکیل دادند که توانستند تکثیر شوند.
محققان دانشگاه هیروشیما به طور خاص برای بررسی منشأ مجموعههای مولکولی که از مولکولهای کوچک تکثیر میشوند، تحقیق کردند.
محققان در مطالعه خود قصد داشتند این سلولهای قابل تکثیر را در آزمایشگاه بازسازی کنند. ابتدا آنها یک مولکول کوچک جدید از مشتقات اسید آمینه ایجاد کردند که خود را به سلولهای اولیه تبدیل میکرد. سپس این ترکیب برای مشاهده طی یک دوره زمانی معین، به آبی با دمای اتاق و فشار معمولی جوی اضافه شد.
محققان دریافتند که این مولکولها به صورت پپتیدها مرتب شده و سپس خود به خود قطراتی را تشکیل میدهند. دانشمندان با افزودن اسیدهای آمینه بیشتر مشاهده کردند که این قطرات در فرآیندی که قابل مقایسه با تولید مثل سلولهای بیولوژیکی است، بزرگ شده و سپس تقسیم میشوند.
"ماتسو" میگوید: با ساختن این قطرات پپتیدی که با تغذیه از مشتقات اسید آمینه جدید تکثیر میشوند، ما به طور تجربی رمز و راز دیرینه پیدایش حیات بر روی زمین را روشن کردهایم.
وی افزود: نتایج ما نشان میدهد که این قطرات به اجزای مولکولی قابل تغییر و فرگشت تبدیل شدهاند و یکی از آنها تبدیل به جد مشترک همه ما انسانها شده است.
علاوه بر این، در طول این آزمایش، برخی از قطرات همچنین نوکلئیک اسیدها را که اطلاعات ژنتیکی را حمل میکنند، تشکیل دادند. به گفته محققان این قطرات در برابر محرکهای خارجی نیز مقاومت بیشتری داشتند و احتمال زنده ماندن آنها بیشتر بود.
این یافتهها به فرضیه فرگشت شیمیایی اعتبار بیشتری میبخشد و راههای بیشتری برای تحقیق در این زمینه پیش روی جامعه علمی قرار میدهد.
محققان دانشگاه هیروشیما قصد دارند در مرحله بعدی تحقیقات خود را روی اسیدهای آمینه ادامه دهند تا اطلاعات بیشتری در مورد نحوه شروع زندگی بر روی زمین بدست آورند.
📝 مقاله مربوطه:
https://www.nature.com/articles/s41467-021-25530-6
✳️ کانال فرگشت:
🆔: @iran_evolution
"مونیوکی ماتسو" سرپرست این مطالعه توضیح داد که حیات ابتدا با تشکیل ماکرومولکولها از مولکولهای کوچک ساده ایجاد شده و این مولکولهای درشت، مجموعههای مولکولی را تشکیل دادند که توانستند تکثیر شوند.
محققان دانشگاه هیروشیما به طور خاص برای بررسی منشأ مجموعههای مولکولی که از مولکولهای کوچک تکثیر میشوند، تحقیق کردند.
محققان در مطالعه خود قصد داشتند این سلولهای قابل تکثیر را در آزمایشگاه بازسازی کنند. ابتدا آنها یک مولکول کوچک جدید از مشتقات اسید آمینه ایجاد کردند که خود را به سلولهای اولیه تبدیل میکرد. سپس این ترکیب برای مشاهده طی یک دوره زمانی معین، به آبی با دمای اتاق و فشار معمولی جوی اضافه شد.
محققان دریافتند که این مولکولها به صورت پپتیدها مرتب شده و سپس خود به خود قطراتی را تشکیل میدهند. دانشمندان با افزودن اسیدهای آمینه بیشتر مشاهده کردند که این قطرات در فرآیندی که قابل مقایسه با تولید مثل سلولهای بیولوژیکی است، بزرگ شده و سپس تقسیم میشوند.
"ماتسو" میگوید: با ساختن این قطرات پپتیدی که با تغذیه از مشتقات اسید آمینه جدید تکثیر میشوند، ما به طور تجربی رمز و راز دیرینه پیدایش حیات بر روی زمین را روشن کردهایم.
وی افزود: نتایج ما نشان میدهد که این قطرات به اجزای مولکولی قابل تغییر و فرگشت تبدیل شدهاند و یکی از آنها تبدیل به جد مشترک همه ما انسانها شده است.
علاوه بر این، در طول این آزمایش، برخی از قطرات همچنین نوکلئیک اسیدها را که اطلاعات ژنتیکی را حمل میکنند، تشکیل دادند. به گفته محققان این قطرات در برابر محرکهای خارجی نیز مقاومت بیشتری داشتند و احتمال زنده ماندن آنها بیشتر بود.
این یافتهها به فرضیه فرگشت شیمیایی اعتبار بیشتری میبخشد و راههای بیشتری برای تحقیق در این زمینه پیش روی جامعه علمی قرار میدهد.
محققان دانشگاه هیروشیما قصد دارند در مرحله بعدی تحقیقات خود را روی اسیدهای آمینه ادامه دهند تا اطلاعات بیشتری در مورد نحوه شروع زندگی بر روی زمین بدست آورند.
📝 مقاله مربوطه:
https://www.nature.com/articles/s41467-021-25530-6
✳️ کانال فرگشت:
🆔: @iran_evolution
Nature
Proliferating coacervate droplets as the missing link between chemistry and biology in the origins of life
Nature Communications - Coacervate droplets (CDs) are a model for protocells formed by liquid-liquid phase separation (LLPS), but protocell models able to proliferate remain undeveloped. Here, the...
✳️ مغز انسان چگونه تا این حد بزرگ شد؟
دانشمندان در دانشگاه کمبریج بریتانیا میگویند با انجام مطالعات زیستشناختی سرانجام دریافتهاند که چرا مغز انسان تا به این اندازه بزرگ است.
پژوهشگران با جمعآوری بافتها و سلولهای مغزی انسان، شامپانزهها، گوریلها و تبدیل آنها به اندام مغزی کامل در آزمایشگاه دلایل این تفاوت را روشن کردهاند.
آزمایشهای انجام شده نشان داده است که یک سوئیچ مولکولی که تا کنون ناشناخته مانده بود رشد مغز را کنترل میکند و باعث میشود مغز انسان سه برابر بزرگتر از مغز میمونهای بزرگ شود.
دکتر مادلین لنکستر، زیستشناس رشد در آزمایشگاه زیستشناسی مولکولی شورای تحقیقات پزشکی کمبریج، میگوید: «آنچه ما میبینیم تفاوت در رفتار سلولی است که در مقطع زمانی بسیار بسیار اولیه به مغز انسان اجازه میدهد بزرگتر شود. ما تقریبا میتوانیم کل اختلاف اندازه نهایی مغز را محاسبه کنیم.»
مغز سالم یک انسان به طور معمول حدود ۱۵۰۰ سانتیمتر مکعب حجم دارد، تقریبا سه برابر مغز گوریل با ۵۰۰ سانتیمتر مکعب یا مغز شامپانزه با ۴۰۰ سانتیمتر مکعب حجم.
پژوهشگران برای یافتن علت بزرگی مغز سلولهای باقیمانده از جراحی بافتهای مغزی انسانها، گوریلها و شامپانزهها را جمعآوری کردند و سپس با استفاده از فناوری سلولهای بنیادی آنان را به گونهای کشت دادند که تبدیل به شبهاندامهای مغزی شوند.
نتایج تحقیقات مشخص کرد سلولهای عصبی، که مولد سلولهای مغزی هستند، در نمونه انسانی بیشتر تقسیم میشوند.
مدلسازی ریاضی فرآیند نشان میدهد که تفاوت در تکثیر سلولی در مراحل اولیه رشد مغزی اتفاق میافتد و این رشد بالا در نهایت منجر به تقریبا دو برابر شدن تعداد سلولهای عصبی در قشر مغزی انسان بالغ، در مقایسه با میمونهای بزرگ، میشود.
محققان در ادامه ژنی را شناسایی کردند که به عنوان ZEB2 شناخته میشود و در مغز انسانی به سلولهای عصبی اجازه میدهد قبل از رشد کامل به دو واحد تقسیم شوند. این ژن در انسان زودتر فعال شده و باعث میشود در نهایت مغز بزرگتری داشته باشیم.
نتایج تحقیق تازه در ژورنال علمی زیستشناسی Cell در آمریکا منتشر شده است.
https://doi.org/10.1016/j.cell.2021.02.050
✳️ کانال فرگشت:
🆔: @iran_evolution
دانشمندان در دانشگاه کمبریج بریتانیا میگویند با انجام مطالعات زیستشناختی سرانجام دریافتهاند که چرا مغز انسان تا به این اندازه بزرگ است.
پژوهشگران با جمعآوری بافتها و سلولهای مغزی انسان، شامپانزهها، گوریلها و تبدیل آنها به اندام مغزی کامل در آزمایشگاه دلایل این تفاوت را روشن کردهاند.
آزمایشهای انجام شده نشان داده است که یک سوئیچ مولکولی که تا کنون ناشناخته مانده بود رشد مغز را کنترل میکند و باعث میشود مغز انسان سه برابر بزرگتر از مغز میمونهای بزرگ شود.
دکتر مادلین لنکستر، زیستشناس رشد در آزمایشگاه زیستشناسی مولکولی شورای تحقیقات پزشکی کمبریج، میگوید: «آنچه ما میبینیم تفاوت در رفتار سلولی است که در مقطع زمانی بسیار بسیار اولیه به مغز انسان اجازه میدهد بزرگتر شود. ما تقریبا میتوانیم کل اختلاف اندازه نهایی مغز را محاسبه کنیم.»
مغز سالم یک انسان به طور معمول حدود ۱۵۰۰ سانتیمتر مکعب حجم دارد، تقریبا سه برابر مغز گوریل با ۵۰۰ سانتیمتر مکعب یا مغز شامپانزه با ۴۰۰ سانتیمتر مکعب حجم.
پژوهشگران برای یافتن علت بزرگی مغز سلولهای باقیمانده از جراحی بافتهای مغزی انسانها، گوریلها و شامپانزهها را جمعآوری کردند و سپس با استفاده از فناوری سلولهای بنیادی آنان را به گونهای کشت دادند که تبدیل به شبهاندامهای مغزی شوند.
نتایج تحقیقات مشخص کرد سلولهای عصبی، که مولد سلولهای مغزی هستند، در نمونه انسانی بیشتر تقسیم میشوند.
مدلسازی ریاضی فرآیند نشان میدهد که تفاوت در تکثیر سلولی در مراحل اولیه رشد مغزی اتفاق میافتد و این رشد بالا در نهایت منجر به تقریبا دو برابر شدن تعداد سلولهای عصبی در قشر مغزی انسان بالغ، در مقایسه با میمونهای بزرگ، میشود.
محققان در ادامه ژنی را شناسایی کردند که به عنوان ZEB2 شناخته میشود و در مغز انسانی به سلولهای عصبی اجازه میدهد قبل از رشد کامل به دو واحد تقسیم شوند. این ژن در انسان زودتر فعال شده و باعث میشود در نهایت مغز بزرگتری داشته باشیم.
نتایج تحقیق تازه در ژورنال علمی زیستشناسی Cell در آمریکا منتشر شده است.
https://doi.org/10.1016/j.cell.2021.02.050
✳️ کانال فرگشت:
🆔: @iran_evolution
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آیا حیوانات درد میکشند؟
آیا تحمیل درد و رنجِ غیرضروری به حیوانات اخلاقاً توجیهپذیر است؟
در این ویدیو ریچارد داوکینز توضیحی دربارهی خاستگاه ظهور درد در جریان فرگشت ارائه میکند و میگوید رابطهی ما با حیواناتِ دیگر بجز خودمان دچار معضلی عمیق است؛ معیاری دوگانه و «یک بام و دو هوا» داریم. حرف او این است که موضع کنونی ما در برابر حیوانات یعنی کنار گذاشتن آنها از دایرهی اخلاقیاتمان، چندان با چشمانداز فرگشتی جور در نمیآید!
در حال حاضر حیوانات ابزاری برای برآوردن امیال انسانها هستند و زندگی روزمرهی ما حول محور کالاانگاری حیواناتِ دیگر میچرخد؛ آنها را میخریم و میفروشیم و معامله میکنیم، گویی هیچ ارزش اخلاقی قابلتوجهی ندارند.
داوکینز میگوید همچنانکه بردهداریِ گذشتگان لکهی ننگی بر تاریخ بشر بوده است، نادیدهگرفتن حیواناتِ دیگر و درنظرنگرفتن ملاحظات اخلاقی در تعاملاتمان با آنها میتواند یکی از نقاط تاریک اخلاقی عصر ما باشد.
ترجمه و زیرنویس: علی بنی اسد و کیمیا معزّی
🆔: @iran_evolution
آیا تحمیل درد و رنجِ غیرضروری به حیوانات اخلاقاً توجیهپذیر است؟
در این ویدیو ریچارد داوکینز توضیحی دربارهی خاستگاه ظهور درد در جریان فرگشت ارائه میکند و میگوید رابطهی ما با حیواناتِ دیگر بجز خودمان دچار معضلی عمیق است؛ معیاری دوگانه و «یک بام و دو هوا» داریم. حرف او این است که موضع کنونی ما در برابر حیوانات یعنی کنار گذاشتن آنها از دایرهی اخلاقیاتمان، چندان با چشمانداز فرگشتی جور در نمیآید!
در حال حاضر حیوانات ابزاری برای برآوردن امیال انسانها هستند و زندگی روزمرهی ما حول محور کالاانگاری حیواناتِ دیگر میچرخد؛ آنها را میخریم و میفروشیم و معامله میکنیم، گویی هیچ ارزش اخلاقی قابلتوجهی ندارند.
داوکینز میگوید همچنانکه بردهداریِ گذشتگان لکهی ننگی بر تاریخ بشر بوده است، نادیدهگرفتن حیواناتِ دیگر و درنظرنگرفتن ملاحظات اخلاقی در تعاملاتمان با آنها میتواند یکی از نقاط تاریک اخلاقی عصر ما باشد.
ترجمه و زیرنویس: علی بنی اسد و کیمیا معزّی
🆔: @iran_evolution
✳️ آثار دوازده هزار ساله از احتمال استفاده انسان از تنباکو
پژوهشگران میگویند کشف چهار بذر سوخته تنباکو در یک اجاق باستانی حاکیست که شاید ساکنان اولیه آمریکا ۱۲۳۰۰ سال پیش از این گیاه استفاده میکردند.
این حدود نه هزار سال قدیمی تر از شواهدی است که تا پیش از این از استفاده انسان از تنباکو به دست آمده بود.
محققان معتقدند که شکارچیان-گردآوران در صحرای بزرگ "سالت لیک" (دریاچه نمک) ممکن است این ماده را میمکیده یا دود آن را استنشاق میکردهاند.
تا پیش از این قدیمیترین شواهد استفاده از تنباکو، یک پیپ ۳۳۰۰ ساله بود که در آلاباما کشف شده بود.
باستانشناسان این دانههای یک میلیمتری را در محوطه موسوم به "ویشبون" پیدا کردند که یک اردوگاه کهن در این صحرا واقع در شمال ایالت یوتا در غرب آمریکا است.
آنها در این محوطه بقایای یک اجاق قدیمی را پیدا کردند که دور آن را آثار عتیقه سنگی و استخوانی احاطه کرده بود. اینها شامل استخوان اردک، ابزارهای سنگی، و یک نوک نیزه با نشانههایی از خون ماموت یا نوعی فیل بود.
دانشمندان در مقالهای علمی در نشریهی رفتار انسانی نیچر میگویند که یافتههای تازه حاکیست که شکارچی-گردآوران بومی آمریکا ممکن است هنگام پختن غذا یا ساخت ابزار از تنباکو استفاده میکردند.
گیاه تنباکو، حاوی ماده اعتیادآور نیکوتین، بومی قاره آمریکاست.
با رسیدن اروپاییها به آمریکا در پایان قرن پانزدهم کشت و توزیع تنباکو در سطح گسترده شروع شد.
دارون دوک از گروه تحقیقات مردمشناسی غرب دور به "نیو ساینتیست" گفت: "دانههای تنباکو شگفتی بزرگی بود. اینها بسیار ریز هستند و به ندرت در طول زمان حفظ میشوند."
"این حکایت از آن دارد که مردم نسبتاً زود به خواص نشئه کننده تنباکو پی بردند، یعنی خیلی پیش از آنکه کشت و زراعت آن در هزاران سال بعد شروع شود."
https://doi.org/10.1038/d41586-021-02789-9
🆔: @iran_evolution
پژوهشگران میگویند کشف چهار بذر سوخته تنباکو در یک اجاق باستانی حاکیست که شاید ساکنان اولیه آمریکا ۱۲۳۰۰ سال پیش از این گیاه استفاده میکردند.
این حدود نه هزار سال قدیمی تر از شواهدی است که تا پیش از این از استفاده انسان از تنباکو به دست آمده بود.
محققان معتقدند که شکارچیان-گردآوران در صحرای بزرگ "سالت لیک" (دریاچه نمک) ممکن است این ماده را میمکیده یا دود آن را استنشاق میکردهاند.
تا پیش از این قدیمیترین شواهد استفاده از تنباکو، یک پیپ ۳۳۰۰ ساله بود که در آلاباما کشف شده بود.
باستانشناسان این دانههای یک میلیمتری را در محوطه موسوم به "ویشبون" پیدا کردند که یک اردوگاه کهن در این صحرا واقع در شمال ایالت یوتا در غرب آمریکا است.
آنها در این محوطه بقایای یک اجاق قدیمی را پیدا کردند که دور آن را آثار عتیقه سنگی و استخوانی احاطه کرده بود. اینها شامل استخوان اردک، ابزارهای سنگی، و یک نوک نیزه با نشانههایی از خون ماموت یا نوعی فیل بود.
دانشمندان در مقالهای علمی در نشریهی رفتار انسانی نیچر میگویند که یافتههای تازه حاکیست که شکارچی-گردآوران بومی آمریکا ممکن است هنگام پختن غذا یا ساخت ابزار از تنباکو استفاده میکردند.
گیاه تنباکو، حاوی ماده اعتیادآور نیکوتین، بومی قاره آمریکاست.
با رسیدن اروپاییها به آمریکا در پایان قرن پانزدهم کشت و توزیع تنباکو در سطح گسترده شروع شد.
دارون دوک از گروه تحقیقات مردمشناسی غرب دور به "نیو ساینتیست" گفت: "دانههای تنباکو شگفتی بزرگی بود. اینها بسیار ریز هستند و به ندرت در طول زمان حفظ میشوند."
"این حکایت از آن دارد که مردم نسبتاً زود به خواص نشئه کننده تنباکو پی بردند، یعنی خیلی پیش از آنکه کشت و زراعت آن در هزاران سال بعد شروع شود."
https://doi.org/10.1038/d41586-021-02789-9
🆔: @iran_evolution
Nature
Burnt seeds show people used tobacco 12,000 years ago
Nature - The earliest evidence that Stone Age hunter-gatherers chewed or smoked the plant have been discovered among the remains of an ancient fire.
✳️ فرگشت فیلهای بدون عاج
به طور معمول فیلهای نر و ماده آفریقایی عاج دارند.
اما حالا میدانیم که نسبت فزایندهای از فیلهای ماده در پارک ملی گورونگوسا موزامبیک بدون عاج متولد میشوند و دانشمندان میگویند این یک واکنش فرگشتی به کشتار فیلها برای تجارت عاج در طول جنگ داخلی ۱۵ ساله این کشور است.
در طول جنگ داخلی در این کشور، که از سال ۱۹۷۷ میلادی تا ۱۹۹۲ ادامه داشت، حدود ۹۰ درصد از فیلهای موزامبیک، عمدتا به دلیل تجارت عاج کشته شدند.
شکارچیان با آن دسته اندک از فیلهایی که بدون عاج بودند، کاری نداشتند. بنابراین این امر موجب این شده تا این دسته از فیلها که بیشتر زنده مانده بودند، تولیدمثل کنند و ویژگی بیعاج بودن را به فرزندان خود منتقل کنند.
قبل از جنگ داخلی موزامبیک، حدود ۱۸.۵ درصد از ماده فیلها به طور طبیعی بی عاج بودند، اما این رقم در بین فیلهایی که از اوایل دهه ۱۹۹۰ متولد شدهاند حالا از هر ۳ فیل ماده در موزامبیک، یکی به طور طبیعی عاج ندارد.
📝 پژوهش مربوطه:
https://doi.org/10.1126/science.abe7389
🆔: @iran_evolution
به طور معمول فیلهای نر و ماده آفریقایی عاج دارند.
اما حالا میدانیم که نسبت فزایندهای از فیلهای ماده در پارک ملی گورونگوسا موزامبیک بدون عاج متولد میشوند و دانشمندان میگویند این یک واکنش فرگشتی به کشتار فیلها برای تجارت عاج در طول جنگ داخلی ۱۵ ساله این کشور است.
در طول جنگ داخلی در این کشور، که از سال ۱۹۷۷ میلادی تا ۱۹۹۲ ادامه داشت، حدود ۹۰ درصد از فیلهای موزامبیک، عمدتا به دلیل تجارت عاج کشته شدند.
شکارچیان با آن دسته اندک از فیلهایی که بدون عاج بودند، کاری نداشتند. بنابراین این امر موجب این شده تا این دسته از فیلها که بیشتر زنده مانده بودند، تولیدمثل کنند و ویژگی بیعاج بودن را به فرزندان خود منتقل کنند.
قبل از جنگ داخلی موزامبیک، حدود ۱۸.۵ درصد از ماده فیلها به طور طبیعی بی عاج بودند، اما این رقم در بین فیلهایی که از اوایل دهه ۱۹۹۰ متولد شدهاند حالا از هر ۳ فیل ماده در موزامبیک، یکی به طور طبیعی عاج ندارد.
📝 پژوهش مربوطه:
https://doi.org/10.1126/science.abe7389
🆔: @iran_evolution