فرگشت ، تحول گونه‌ها
10.1K subscribers
401 photos
86 videos
68 files
389 links
🐆 کانال علمی فرگشت در تلگرام 🐳

پست نخست کانال ↓
telegram.me/iran_evolution/8
Download Telegram
⚜️مدرسه تابستانه اُدیسه انسان⚜️

📄به همراه اعطای گواهی معتبر


📎ادیسه انسان، روایت انسان شدنه. از موجودات تک سلولی تا موجوداتی که به تسخیر زمین هم راضی نیستند. انسان‌هایی با فرهنگ ‌ها، تمدن ‌ها و سبک‌های زندگی متفاوت. به راستی چه شد که به این نقطه رسیدیم؟ با یک فرآیند هدفمند یا یک فرآیند کور و بی هدف؟

📎در این مدرسه یاد می‌گیریم که نزدیک‌ترین خویشاوندمان چه ویژگی‌هایی دارند، چگونه نظریه داروین وارد ایران شد، ویژگی‌های انسان‌های منقرض شده‌ای که قبل از ما زندگی می‌کردند چه بود، جوامع پیش از تاریخ چگونه می‌زیستند و فرهنگ‌ها و تمدن‌های مختلف چگونه شکل گرفتند.


🔹آغاز کلاس ها: 20 مرداد 1400
🔸هزینه ثبت نام: 99 هزار تومان
🔹مدت این کلاس‌ها ۲۸ ساعت خواهد بود.
🔸دوستانی که موفق به شرکت در کلاس‌ها نشدند می‌توانند از فایل ضبط شده استفاده کنند‌.

🔻برای ثبت نام از لینک زیر استفاده کنید.
Biologyevents.ir/course/169

🔻در صورت نیاز به مشاوره و راهنمایی به اینستاگرام آکادمی دگرگشت ایرانیان دایرکت دهید‌‌.
https://instagram.com/ir_academy_evolution?utm_medium=copy_link
✳️نئاندرتال‌های هنرمند؛ 'رنگ‌آمیزی غارهای اسپانیا ۶۰ هزارساله است'

یک پژوهش جدید می‌گوید که طرح‌های رنگ‌آمیزی قرمز روی گنبد استالاگمیت (چکیده‌سنگ) در غار آردالس در جنوب اسپانیا توسط نئاندرتال‌ها در بیش از ۶۰ هزار سال پیش ایجاد شده است.

این پژوهش نشان می‌دهد که رنگ‌آمیزی‌ها طی مراحلی که شامل پاشیدن و دمیدن رنگ بوده است، حدود ۲۰ هزار سال پیش از ورود انسان مدرن به اروپا به وجود آمده‌اند.

به این ترتیب، مطالعه پیشتر که این طرح‌ها را به خویشاوند منقرض‌شده انسان‌ مدرن نسبت می‌داد، زیر سوال رفته است.

بعضی از کارشناسان هم استدلال می‌کردند که ایجاد این طرح‌ها در غار به طور طبیعی رخ داده است.

اما پژوهش جدید که در مقالات آکادمی ملی علوم ایالات متحده آمریکا (پی‌ان‌ای‌اس) منتشر شده است، این نظریه را تایید می‌کند که رنگ‌آمیزی‌های قرمز کشف‌شده در سه غار در شبه‌جزیره ایبری، در اصل نوعی هنر غار نئاندرتال‌ها هستند.

در این مقاله آمده است که رسوبات این طرح‌ها به دلیل رنگ و بافت غیرمعمول‌شان از سایر مواد طبیعی نمونه‌برداری شده در این غارها قابل تمایز هستند.

تجزیه و تحلیل جدید این رسوبات که شامل تاریخ دقیق‌تری هم هست، نشان می‌دهد که بعضی از این طرح‌ها حدود ۶۵ هزار سال قدمت دارند.

این پژوهش همچنین نشان می‌دهد که رنگ‌آمیزی‌ها در زمان‌های مختلف، گاه با بیش از ۱۰ هزار سال فاصله، ایجاد شده‌اند.

این نشان می‌دهد که نسل‌های مختلف نئاندرتال‌ها طی زمان به محل غار بازمی‌گشتند تا نشانه‌های نمادینی از خود برجای بگذارند.

نویسندگان این پژوهش گفته‌اند که این طرح‌ها در معنای محدود کلمه "هنر" نمی‌گنجد، بلکه نتیجه "رفتارهای گرافیکی" است که هدف آن ایجاد نمادهای بصری بوده است.

https://phys.org/news/2021-08-neanderthals-andalusia-cueva-de-ardales.html

کانال فرگشت:

🆔: @iran_evolution
آیا از نظر فرگشتی، مفاهیمی چون "گونه‌ی برتر" و "گونه‌ی پست‌تر" معنایی دارد؟

آن‌قدر ساده عبارات «جانوران عالی‌تر» و «جانوران پست‌تر» از دهان‌مان خارج می‌شود که وقتی می‌فهمیم که - برخلاف چیزی که ممکن است تصور شود - این مفاهیم نه تنها هیچ‌گونه جایگاهی در تفکر فرگشتی ندارند، بلکه کاملاً متضاد آن بوده‌اند و هستند؛ شوکه می‌شویم. تصور می‌کنیم که شامپانزه‌ها حیواناتی عالی‌تر و کرم‌های خاکی جانورانی پست‌تر هستند. فرض می‌کنیم که همیشه معنی ضمنی این مفهوم را می‌دانسته‌ایم و فرگشت هم به روشن‌تر شدن‌اش کمک می‌کند. اما چنین نیست. حتی به هیچ‌وجه نمی‌شود معنای روشنی را هم برای آن متصور شد. یا اگر معنایی هم برای آن متصور شویم، آن‌قدر برداشت‌های متفاوتی از آن ممکن است که این ایده را گمراه‌کننده، و حتى زیان‌بار می‌کند.
در این‌جا، به چهار مورد از برداشت‌های نسبتاً گمراه‌کننده می‌پردازیم که مثلاً از عبارت «میمون مرتبه‌ی والاتری نسبت به کرم خاکی دارد»، ممکن است برداشت شوند.

۱. «میمون‌ها از کرم‌های خاکی فرگشت یافته‌اند.»

این تصور نادرست است؛ همان‌گونه که تصور فرگشت انسان از شامپانزه نادرست است. میمون و کرم خاکی نیای مشترکی دارند.

۲. «نیای مشترکِ میمون و کرمِ خاکی بیشتر به کرم خاکی شباهت داشته است تا میمون».

البته این حرف بیشتر با عقل جور در می‌آید. به طرزِ نیمه‌دقیقی می‌توان از عبارتِ «بدوی» نیز استفاده کرد، البته اگر آن را به معنی «شبیه به نیاکان» به کار ببریم. همچنین این حرف کاملاً درست است که بعضی حیوانات امروزی، از این منظر بدوی‌تر از دیگر حيوانات‌اند. اگر بیشتر به این حرف فکر کنید، معنی دقیق‌ترش این است که از میان یک جفت گونه، گونه بدوی‌تر، از زمان نیای مشترک، تغییر کمتری کرده است (بدون استثناء، اگر به اندازه‌ی کافی به عقب برگردید، همه گونه‌ها، با هم نیایی مشترک دارند. اگر یکی از این گونه مورد مقایسه، نسبت به دیگری، تغییر زیادی نکرده باشد، استفاده از واژه «بدوی» نادرست خواهد بود.
خوب است نکته مرتبط دیگری را نیز در این جا مطرح کنیم: سنجش میزان شباهت کار دشواری است. و افزون بر این، هیچ الزامی وجود ندارد که نیای مشترک دو حیوان به یکی بیش از دیگری شبیه باشد. اگر در حیوان، مثلاً شاه ماهی و ماهی مرکب را با هم مقایسه کنید، این امکان وجود دارد که یکی از آنها شباهت بیشتری به نیای مشترکشان داشته باشد، اما این بدین معنا نیست که لزوماً باید چنین باشد. هر دو گونه، دقيقاً وقت برابری برای متفاوت شدن نسبت به نیاشان داشته‌اند. پس اگر یک فرگشت‌گرا، پیش از مقایسه انتظار خاصی داشته باشد، می‌داند که لزومی ندارد که هیچ حیوان امروزی‌ای بدوی‌تر از دیگری باشد. ممکن است تصور کنیم که هر دو این حیوانات، از زمان نیای مشترک‌شان به یک اندازه تغییر کرده‌اند، اما در جهات مختلف. اتفاقاً خیلی اوقات این انتظار برآورده نمی‌شود (مثل مثال میمون و کرم خاکی)، اما هیچ دلیل موجهی وجود ندارد که چنین انتظاری داشته باشیم. افزون بر این، لزومی ندارد که اجزای مختلف بدن، به سرعت یکسانی، فرگشت یابند. ممکن است یک حیوان از کمر به پایین فرگشت چندانی پیدا نکرده باشد، اما از کمر به بالا بسیار فرگشت یافته باشد. از شوخی گذشته، ممکن است حیوانی از لحاظ دستگاه عصبی بدوی باشد، اما حیوانی دیگر از لحاظ اسکلت‌بندی. مخصوصاً دقت کنید که «بدوی»، به معنی «شبیه به نیاکان»، لزوماً به معنی «ساده بودن» (یا دارای «پیچیدگی کمتر») نیست. پای اسب ساده‌تر از پای انسان است (مثلاً، به جای پنج انگشت، تنها یک «انگشت» دارد)، اما پای انسان بدوی‌تر است؛ چرا که نیای مشترک‌مان با اسب، مانند ما پنج انگشت داشته است. پس پای اسب تغییر بیشتری داشته است.

✳️ ادامه 👇

🆔: @iran_evolution
۳. «میمون‌ها باهوش‌تر (زیباتر، دارای ژنوم‌های بزرگ‌تر، دارای نقشه بدنی پیچیده‌تر و ...تر) از کرم‌های خاکی هستند».

چنین برتربینی طبقاتی، در حيطه‌ی جانورشناسی، اگر قرار باشد به طور علمی اعمال شود، فاجعه به بار می‌آورد. تنها به این دلیل این برداشت را ذکر کردم که معمولاً با دیگر برداشت‌ها اشتباه گرفته می‌شود و بهترین راه رفع این سردرگمی عیان کردن آن است. می‌توانید حیوان‌ها را بر اساس مقیاس‌های بیشتری تقسیم‌بندی کنید، نه صرفاً بر اساس همین چهار مقیاسی که ذکر کردم. حیواناتی که از لحاظی، مرتبه بالاتری نسبت به دیگران دارند، ممکن است از لحاظی دیگر در جایگاه پایین‌تری قرار بگیرند. پستانداران قطعاً مغز بزرگتری از سمندرها دارند، اما ژنوم‌شان از بعضی سمندرها کوچک‌تر است.

۴. «میمون‌ها و دیگر جانوران عالی‌تر» در زنده ماندن بهتر از کرم‌های خاکی و دیگر حیوانات «پست‌تر» هستند.

این حرف بویی هم از عقلانیت نبرده است و به هیچ‌وجه حقیقت ندارد. همه‌ی گونه‌های زنده، دست کم تا این عصر، بقا یافته‌اند. بعضی میمون‌ها، مانند میمون بسیار زیبای تامارین شیری طلایی، در خطر انقراض هستند؛ توانایی بقای بسیار ضعیف‌تری از کرم خاکی دارند. سوسک و موش صحرایی، با این که خیلی از آدم‌ها آن‌ها را از گوریل و اورانگوتان (که به شدت در آستانه انقراض‌اند) «پست‌تر» به حساب می‌آورند، به خوبی تکثیر می‌شوند.

نویسنده: ریچارد داوکینز

📚 برگرفته از کتاب بزرگترین نمایش روی زمین

🆔: @iran_evolution
✳️ فرضیه‌ی سنگ انداختن به شیرها

چه می‌کردید اگر حیوانی به شما حمله می‌کرد که قوی‌تر و درنده‌تر و سریع‌تر از آن بود که بتوانید از چنگش بگریزید یا با دست خالی با او مبارزه کنید؟ برای من پاسخ به این پرسش آنقدرها به قوه تخیل نیاز ندارد. من در محله‌ای بزرگ شدم که مردم به قوانین استفاده از قلاده برای سگ‌ها توجه چندانی نداشتند، و اغلب یک ژرمن شپرد و دوبرمن نگهبان که در خیابان‌مان زندگی می‌کردند دنبال من و دوستانم می‌افتادند. با اینکه بچه‌ای لاغر مردنی بودم، و این سگ‌ها حتی امروز هم به وحشتم می‌اندازند، اما در هفت یا هشت سالگی در دفاع از خودم با پرتاب سنگ کاملاً مهارت یافته بودم. به‌خصوص اگر برادر‌ها یا دوستانم همراهم بودند، تنها کاری که لازم بود بکنیم این بود که برای سنگ جمع کردن خم شویم، و بعد سگ‌هایی که به سوی‌مان می‌دویدند بلافاصله عقب‌گرد می‌کردند. وقتی که تنها بودم به سمت نزدیک‌ترین حصار یا درخت می‌دویدم، چون نمی‌توانستم با سرعت کافی سنگ پرتاب کنم، اما همراهی حتی یک نفر دیگر به معنای آن بود که می‌توانستیم سر جایمان بایستیم و از خود دفاع کنیم.

از این تجربیات برمی‌آید که اجدادمان در برابر تهدید شکار شدن در علفزار احتمالاً چگونه واکنش نشان داده‌اند: با سنگ انداختن به ویژه اگر می‌توانستند کنار هم جمع شوند و تعداد زیادی سنگ پرتاب کنند. نمی‌توانیم گذشته را به چشم خود ببینیم تا دریابیم که آیا همین کار را می‌کردند یا نه، اما می‌توانیم به تفاوت‌های میان بدن خودمان و بدن آن‌ها نگاه کنیم تا بفهمیم آیا این راهبرد معقول است یا خیر. ببینیم شواهد نشان‌دهنده‌ی چیست.

مسلماً شواهد فسیلی نشان‌گر برخی تغییرات [در بدن] است که فرضیه‌ی پرتاب سنگ را تایید می‌کند. بیشتر این تغییرات را می‌توان، دست‌کم به صورت جزئی، در گونه اجدادی‌مان آسترالوپیتکوس افارنسیس [جنوبی کپیِ عفاری] هم دید (این گونه که به نانو لوسی نیز شناخته می‌شود سه و نیم میلیون سال پیش در شرق آفریقا می‌زیست و سلف جنوبی کپی آفریقایی به شمار می‌آید که رِی‌دارت کشف کرده بود). با توجه به اندازه‌ی مغز لوسی می‌توان نتیجه گرفت که آنقدرها از شامپانزه باهوش‌تر نبود اما به نظر می‌رسد، به جز پنهان شدن و امید به عدم جلب توجه، راه‌های تازه‌ای برای رویارویی با شکارچیان یافته بود. دست و مچ لوسی در مقایسه با شامپانزه قابلیت حرکت بیشتری داشت و بازویش انعطاف‌پذیرتر و طرز قرارگیری شانه‌هایش افقی‌تر بود و میان لگن و انتهای قفسه‌ی سینه‌اش فضای بزرگتری وجود داشت. این مجموعه خصوصیات متفاوت به احتمال فراوان نتیجه این واقعیت بود که لوسی روی دو پا راه می‌رفت، عادتی که اجدادش در مسیر تکامل خود در علفزار کسب کرده بودند.

وقتی که مردم را در ساحل در حال توپ بازی تماشا می‌کنید شاید به ذهنتان برسد که پرتاب تا اندازه‌ی زیادی کارِ ماهیچه‌های بازو و شانه است. اما اگر می‌خواهید یاد بگیرید که با سرعت و دقت پرتاب کنید باید کار بازیکنان بیسبال، بازیکنان خط حمله [در فوتبال آمریکایی]، یا شکارگر-خوراکجویان را نگاه کنید: درمیان پرتاب‌گران مجرب بازو و شانه فقط بخش کوچکی از معادله است. پرتاب پرقدرت با یک گام به جلو و با پای مخالف آغاز می‌شود (مثلاً برای یک راست دست با یک گام با پای چپ)، و در مرحله‌ی بعد چرخش لگن و به دنبال آن چرخش تنه و سپس شانه‌ها و در آخر هم حرکت آرنج و مچ.

این حرکات متوالی از این واقعیت بهره می‌برند که ترکیب نیروهای رو به جلو و دوَرانیِ بدن باعث کشش لیگامان‌ها و تاندون‌ها و ماهیچه‌های بازو و شانه می‌شود که در لحظه‌ی آخر پرتاب، مانند یک کشِ پاره شده به بازو، شتاب رو به جلو می‌دهد. شامپانزه‌ها از ما قوی‌ترند، اما نمی‌توانند هنگام پرتاب این نوع انرژی کشسانی را ایجاد کنند، چون مفصل‌هایشان به اندازه کافی انعطاف پذیر نیست و ماهیچه‌هایشان هماهنگی مناسب را ندارند. این تغییرات در لگن و شانه و بازو و مچ و دست همان چیزی است که سبب شد لوسی و دیگر همنوعان جنوب کپی‌آسای او سنگ اندازهای به مراتب بهتری باشند. دقیقاً همین تغییرات به مهارت بسیار بالا در ضربه زدن با چوب و چماق منجر می‌شود، راهی که هرگاه سنگ انداختن کارگر نیفتاد می‌تواند مفید باشد.

ادامه 👇
🆔: @iran_evolution
دور کردن سگ دوبرمن یک چیز است؛ دور کردن شیر و ببر دندان‌خنجری چالشی است اساساً متفاوت، به خصوص وقتی که مانند جنوبی کپی‌آساها وزن‌تان بین سی تا پنجاه کیلوگرم و قدتان بین صد تا صد و پنجاه سانتی‌متر باشد. با این همه، اگر خیلی تمرین کنید، پرتاب سنگ می‌تواند روشی فوق‌العاده اثر بخش باشد اولین بار این واقعیت را وقتی خوب درک کردم که نزدیک سی سالم بود و با دوست‌دخترم به دیدن نمایشگاه سالیانه ایالت اُهایو رفته بودیم. در یکی از غرفه‌ها یک دروازه‌ی مخصوص تمرین پرتاب توپ بیسبال و یک دستگاه سرعت‌سنج [برای اندازه‌گیری سرعت پرتاب] گذاشته بودند من تصمیم گرفتم با نمایش مهارت ورزشی‌ام دوستم را مجذوب کنم. از پرتاب‌های هشتاد کیلومتر بر ساعتیِ خودم خیلی راضی بودم و به نظر می‌آمد او هم چنان که باید و شاید حیرت‌زده است تا موقعی که سر و کله یک دراز لق‌لقوی دوازده ساله پیدا شد و کنار من ایستاد. این بچه‌ی نابالغِ چهل کیلویی بی‌معطلی شروع کرد و توپ‌ها را یکی پس از دیگری خیلی راحت با سرعت بیش از صد کیلومتر برساعت پرتاب می‌کرد. من که نمی‌خواستم این مبارزه‌ی مردانه را به یک نی‌قلیان ببازم، توپ آخرم را تا جایی که می‌توانستم محکم پرتاب کردم و نتیجه‌اش پرتابی بسیار نادقیق با سرعت هشتاد و هشت کیلومتر بر ساعت و دردی کُشنده در آرنج و شانه بود. دوستم برای دلداری گفت در پرتاب تمرین بیش از زور اهمیت دارد -خیال می‌کنم در همین لحظه بود که برای نخستین بار دریافتم می‌خواهم با او ازدواج کنم- و البته حق با او بود.
به قول معروف کار نیکو کردن از پر کردن است، بنابراین، فرضیه‌ی پرتاب پذیرفتنی‌تر به نظر می‌رسد، به خصوص اگر کل یک گروه مشغول پرتاب کردن بشوند. شواهد تاریخی همخوان با این امکان، دلالت بر این امر دارند که پرتاب کردن می‌تواند فوق‌العاده اثربخش باشد. گزارش‌های متعددی هست از رویارویی کاشفان اروپایی و جمعیت‌های بومی که منجر به درگیری می‌شد و جمعیت بومی سلاحی جز سنگ نداشت. کاشفان اروپایی معمولاً به تفنگ و زره پشت‌گرم بودند، اما اغلب در این جنگ و گریزها مغلوب می‌شدند، و در بعضی موارد شکست‌های بسیار سختی می‌خوردند. به این چند نمونه گزارش تاریخی توجه کنید که باربارا آیزاک برای مقاله عالی خود «پرتاب و تکامل انسان» جمع‌آوری کرده است:

هنوز هیچ نشده ما را چنان سخت شکست داده بودند که ناچار شدیم با سرهای خونین و دست و پاهای شکسته بر اثر پرتاب سنگ به پشت حصار عقب بنشینیم: چون با هیچ سلاح دیگری آشنا نیستند، و باور کنید مهارت‌شان در پرتاب و استفاده از سنگ به مراتب بیشتر از یک مسیحی است؛ وقتی که سنگ می‌اندازند مانند تیری است که از کمانِ زنبوری پرتاب شده باشد.
ژان دو بتانکور، ۱۴۸۲

سنگ‌های بزرگی که وحشی‌ها پرتاب می‌کردند هر لحظه یکی را از پا در می‌آورد... باران سنگ چنان شدتی داشت که در امان ماندن از آن بسیار دشوار بود، با نیرو و مهارتی نامعمول پرتاب می‌شدند و از همین رو اثرشان تقریباً مشابه با گلوله‌های ما بود، و این مزیت را نیز داشتند که در مقایسه با گلوله‌های تفنگ با سرعت بیشتر به دنبال هم پرتاب می‌شدند.
ژان فرانسو دو گلوپ دو لاپروس، ۱۷۹۹

پیش از آشنایی با خلق و خوی بومیان بارها پیش آمده که سربازی مسلح به دست یک بومی استرالیاییِ کاملاً غیرمسلح کشته شود سرباز به سوی بومی شلیک کرده و او هم با جاخالی دادن از اصابت تیر دشمن گریخته و بعد او را با باران سنگ تکه‌تکه کرده است. بومیان سنگ‌ها را با چنان نیرو و دقتی برمی‌دارند و پرتاب می‌کنند که باید ببینید تا باور کنید... استرالیایی‌ها سنگ‌ها را طوری با سرعت به دنبال هم می‌اندازند که گویی با یک ماشین پرتاب می‌شود؛ و در حین پرتاب سنگ‌ها، این سو و آن سو می‌جهند تا سنگ‌ها از از جهات مختلف به موجود بخت برگشته‌ی هدف حمله‌شان برخورد کند.
جان وود، ۱۸۷۰

این گزارش‌ها بر نیروی مرگبار پرتاب سنگ به‌صورت دسته‌جمعی تاکید دارند، اما نکته‌ی اساسی دیگری را نیز برجسته می‌کنند: هنگام مقابله با حیوانات بزرگ مانند شیر و پلنگ، کلید موفقیت این راهبرد همکاری است.

📚 برگرفته از کتاب جهش اجتماعی، ترجمه میثم محمد امینی، نشر نو

✳️ کانال فرگشت:

🆔: @iran_evolution
آیا طالع‌بینی می‌تواند آینده ما را پیشگویی کند؟

🆔: @iran_evolution
✳️ آیا طالع‌بینی می‌تواند آینده ما را پیشگویی کند؟

تبلیغات طالع‌بینی و فال ماه تولد همه‌جا دیده می‌شود. از کاغذ رنگی زیر سینی فست‌فودها گرفته تا صفحات آخر نشریات زرد یا حتی سایت‌های اینترنتی. بسیاری از مردم در سراسر جهان به طالع‌بینی اعتقاد دارند و حتی از ماه تولد یکدیگر می‌پرسند تا بر اساس آن، خلق و خوی یکدیگر را حدس بزنند و ببینند آیا طالع شان به هم می‌خورد یا نه.
به صورت خلاصه؛ “اختربینی” ادعا می‌کند رابطه‌ای علت و معلول بین موقعیت و حرکت ستارگان و سیارات از یک سو و رویدادهای متناظر با آنها در زندگی بشر وجود دارد.

به لحاظ تاریخی این دیدگاه مبتنی بر باورهای بابلیان است که در تمدن‌های اولیه معتقد بودند هفت سیاره بر زندگی و سرنوشت ما اثر می‌گذارد و هر کدام از این هفت سیاره (خورشید، ماه، تیر، زهره، بهرام، کیوان، و برجیس) در واقع تخت خدایانی هستند و همچنین هر یک از خدایان تاثیری متفاوتی بر زندگی ما می‌گذارند.

البته در روزگار ما بعید است کسی صحبت از تخت خدایان اسطوره‌ای تمدن‌های باستانی کند. اختربینان و فالگیران زمانه ما نیز گام به گام با تغییر رویکرد بشر از اسطوره به علم پیش آمده اند و اصرار دارند که به جای واژگانی نظیر خدایان و …، از تاثیرات اجرام آسمانی و نیروهای گرانشی و الکترومغناطیس صحبت کنند. البته نه بابلیان قدیم و نه طالع‌بینان زمانه ما هیچکدام اشاره‌ای نمی‌کنند که روابط علّی و معلولی بین اجرام آسمانی و سرنوشت انسان چگونه اتفاق می‌افتد.

آنها بر این باورند که خصوصیات جسمانی و روانی انسان از موقعیت خاص ستارگان و سیارات به هنگام تولد افراد نشات می‌گیرد. مثلا اظهار می‌دارند که انسان‌های زاده شده تحت تاثیر یک سیاره یا یک صورت فلکی به خصوص؛ خصلت‌های انسانی، الهه‌ای یا جانوری برگرفته از نام آن سیاره یا صورت فلکی یا سیاره را کسب می‌کنند. مثلا می‌گویند متولدین تحت نشان آریس (حَمَل) قوچ وَش هستند. بی‌باک، بی‌تاب، و پرانرژی، حال آنکه متولدین تحت نشان تارووس (ثور) ورزاووَش هستند – بردبار، سرسخت و لجباز! امّا ابدا اشاره‌ای نمی‌کنند که چرا و چگونه به این نتیجه رسیده‌اند و منبع و استدلال‌شان برای این ادعا چیست.

تا اینجای کار مشخص است که علم امروز؛ نمی‌تواند برای چنین ادعایی کمترین اعتباری قائل نیست. هر ادعایی برای پذیرفته شدن و به رسمیت شناخته شدن توسط جامعه علمی باید دلال محکمی در دست داشته باشد و بتواند در مطالعات مستقل تایید شود. البته از چند قرن پیش به این سو با توسعه علم و گذار از عصر اسطوره‌ها و متافیزیک به عصر پوزیتیویسم به تدریج نگاه اسطوره‌ای بشر به اوضاع کواکب و صور فلکی تغییر کرد. دیدگاه کپرنیکی و قوانین کپلر و شناخت دقیق تر انسان از ساختار کیهان باعث شد که آفتاب باورهای افسانه‌ای و اسطوره‌ای غروب کند. اگر چه که هنوز هم عده زیادی از مردم جهان به طالع‌بینی و تاثیر ماه تولد در سرنوشت انسان اعتقاد دارند اما جامعه علمی چنین چیزی را از اساس مردود می‌داند.

سنت آگوستین فیلسوف قرون وسطی ایده جالبی را طرح کرد. به نظر او اگر واقعاً ستارگان، سرنوشت انسان را رقم می‌زنند پس دوقلوهایی که در یک زمان و مکان به دنیا آمده‌اند باید دقیقاً از یک نوع زندگی و به عبارتی یک سرنوشت مشترک برخوردار باشند. دقیقاً به همین دلیل زمانی که از وجود یک دوقلو (یکی برده و یکی اشراف‌زاده) آگاه شد دست از اعتقادش به اختربینی شست و به منتقد جدی آن تبدیل شد.

در زمانه ما نیز تلاش‌های بسیاری برای تایید آماری تاثیر احتمالی آرایش ستارگان و ماه تولّد بر سرنوشت و زندگی انسان صورت گرفت ولی هیچکدام تاثیر ستارگان در سرنوشت انسان را تایید نمی‌کرد.

در سال ۱۹۳۷ فارنزورث نتوانست هیچ تناظری بین ذوق هنری و نشان طالع با خورشید در نشان لیبرا (میزان) برای تاریخ‌های تولد ۲۰۰۰ نقاش و موسیقی‌دان مشهور پیدا بکند. بُک و مِیال (در سال ۱۹۴۱) در بین دانشمندان فهرست شده در راهنمای دانشمندان the American Men of Science به تاثیر هیچ یک از نشان‌های ذکر شده برای منطقه البروج برنخوردند. بارث و بِنت (در سال ۱۹۷۳) برای بررسی این مساله درست به مطالعه آماری زدند که ببینند آیا تعداد مردانی که تحت تاثیر سیاره بهرام (مریخ) متولد شده بودند و شغلی لشگری را برگزیده بودند بیشتر از آنانی است سراغ شغلی غیرنظامی رفته بودند. در این مطالعه هیچ رابطه معناداری پیدا نشد. مک گِروی (در سال ۱۹۷۷) با استفاده از تعداد بسیار زیادی لیست از تاریخ تولد، جدولی از دانشمندان و سیاستمداران تهیه کرد (در مجموع ۱۶۶۳۴ دانشمند و ۶۴۷۵ سیاستمدار) که در هر روز سال متولد شده بودند. او حتی یک نشان اختربینانه و طالع‌بینی که تاثیر اجرام آسمانی را بر شخصیت و سرنوشت انسان‌ها را اثبات کند پیدا نکرد.

✳️ ادامه 👇

🆔: @iran_evolution
در مطالعه دیگری باستِدو (۱۹۷۸) به طور آماری بررسی کرد که آیا انسان‌هایی با خصلت‌هایی مثل قابلیت رهبری، آزادی‌خواهی، محافظه‌کاری، هوشمندی و ۳۰ متغیر دیگر، که بسیاری از آنها به تاثیر اجرام آسمانی و صور فلکی نسبت داده می‌شدند ربطی به تاریخ‌های تولد خاصی دارند یا خیر، نتیجه کاملاً منفی بود.

در پژوهشی جدیدتر (کالور و ایانا) برای تعیین اینکه آیا ادعای اختربینان و طالع بینان مبنی بر وجود همبستگی بین طالع خورشید (یعنی منطقه‌ای که وقتی فرد متولّد می‌شود خورشید در منطقه البروج آنجا قرار دارد) و ویژگی‌های بدنی از صدها نفر نظرسنجی کردند. طی این مطالعه هیچ مجموعه‌ای از ویژگی‌های جسمانی حتی با یکی از نشان‌ها هم جور نشدند. جالب است بدانیم حتی اگر تمامی تغییراتی که طالع‌بینان دوست دارند در این آزمون‌ها لحاظ کنیم باز هم نتایج کماکان منفی خواهد بود. در پژوهش جونوس نابلیت در باب اینکه آیا روابط زاویه‌ای بین سیارات می‌تواند ویژگی شخصیتی یک فرد را پیش‌بینی کند یا خیر، هیچ کدام از پیش بینی های طالع بینان با داده ها مورد تایید قرار نگرفتند. در مطالعه ای که در Nature منتشر شد، شان کارلسن فیزیکدان، جداول زادگاهی ۱۱۶ سوژه را به ۳۰ طالع بین معروف آمریکایی و اروپایی ارائه کرد. برای هر سوژه به طالع بینان سه شرح شخصیتی داده شد، یکی مربوط به سوژه و دو تای دیگر با انتخاب کاملا تصادفی. به عبارتی آزمونی استاندارد برای اندازه گیری ویژگی شخصیتی در این برنامه لحاظ شده بود که مساله را از نظر علمی و به صورت کاملا مستقل بررسی می کرد. وظیفه طالع بینان معروف در این مطالعه؛ انطباق دادن جدول تاریخ تولد سوژه‌ها با شرح شخصیتی آنها بود. طالع بینان ما تنها در ۳۴% موارد موفق بودند و درست گفتند. به عبارتی اگر کسی تنها حدس هم می زد یا شیر یا خط هم می‌انداخت به همین مقدار می‌رسید و اساساً طالع‌بینی چیزی بیش از شیر یا خط یا حدس الله‌بختکی چیزی به ما نمی‌گوید.

نویسنده: عرفان کسرایی

بازنشر از کانال فرگشت

🆔: @iran_evolution
✳️ برهمکنش ژن و فرهنگ: توانایی هضم لاکتوز

🆔: @iran_evolution
✳️ برهمکنش ژن و فرهنگ: توانایی هضم لاکتوز

هنگامی که جوامع انسانی با تغییر محیطِ گیاهان و جانوران اهلی، در حال تغییر ژنتیک آن‌ها بودند، اتفاق جالبی برای خود آن‌ها رخ داد. سازگاری با محیط جدید که یک‌جانشینی برای آن‌ها به وجود آورده بود باعث شد تا ژنتیک خودشان نیز تغییر کرد.

ممکن است ویژگی‌هایی مانند جنگاوری و مهارت در شکار، که در جوامع شکارگر-گردآورنده، امتیاز تلقی می‌شد -و باعث می‌شد تا دارندگان آن‌ها، فرزندان بیشتری را از خود برجای گذارند، کارکرد خود را در جوامع یک‌جانشین از دست داده باشند. احتمالاً در جوامع یک‌جانشین، کسانی از عهده داشتن فرزندان بیشتر بر می‌آمدند که در شغل‌های جدیدی مانند کشاورزی، کشیشی، دبیری و مدیریت ماهرتر از دیگران بودند [و نه آن‌هایی که در شکار یا ردیابی مهارت داشتند]. به‌احتمال مردم جوامع یک‌جانشین پس چندین نسل، مجموعه رفتارهای مجزایی را به وجود آوردند که باعث تمایز آن‌ها از نیاکان شکارگر-گردآورنده‌شان می‌شد.

البته از آن‌جاکه بیشتر ژن‌هایی که در پسِ رفتارهای انسان هستند، هنوز ناشناخته‌اند، از این‌ رو چندان نمی‌توان چنین سازگارهای رفتاری را به دقت بررسی کرد. اما این نکته که ژنوم انسان به راحتی به تغییرات فرهنگیِ جامعه پاسخ می‌دهد را می‌توان از طریق کشف سازگاری‌های متعدد فیزیولوژیکی روشن کرد؛ یکی از این سازگاری‌های فیزیولوژیکی، تواناییِ غیرمعمولِ هضم لاکتوز در دوران بلوغ است که از آن با عنوان تحمل لاکتوز یاد می‌شود.

با وجود این‌که گاو برای نخستین بار در خاورنزدیک اهلی شد اما اروپا از همان دوران شروع کشاورزی، یکی از مراکز پرورش گاو بود. این دوره که در اروپا با عنوان فرهنگ فانِل بیکِر شناخته می‌شود، از حدود ۶۰۰۰ تا ۵۰۰۰ سال پیش به طول انجامید. فرهنگ فانل بیکِر فرهنگی بسیار گسترده بود و بخش‌های زیادی از منطقه شمالِ مرکزیِ اروپا و همچنین مناطقی مانند هلند، شمال آلمان، دانمارک و جنوب نروژ امروزی را در بر می‌گرفت. فرهنگ مورد نظر، هم روی ژنتیک گاوها و هم ژنتیک جمعیت‌های انسانی این منطقه تأثیر ماندگاری گذاشته است.

به‌تازگی یک گروه‌ پژوهشی اروپایی به سرپرستی آلبانو بِژا-پرِرا، ژن‌هایی که مسئول رمزگذاری شش تا از مهم‌ترین پروتئین‌های شیر هستند را در ۷۰ نژاد از گاوهای اروپایی مورد بررسی قرار داد. آن‌ها با نمونه برداری از ۲۰۰۰۰ گاو، نقشه‌ای تهیه کردند که میزان تنوع ژنتیکی را در ژن‌های گاوها نشان می‌دهد. بیشترین تنوع ژنتیکی -که به طور معمول نشانه‌ای از خاستگاه اصلی یک گونه است- این گاوها به شدت با قلمرویی منطبق است که باستان‌شناسان برای فرهنگ فانل بیکر تعریف می‌کنند.

سپس این پژوهشگران همین نقشه را برای یک ویژگی ژنتیکی انسان به نام تحمل لاکتوز یا همان توانایی هضم لاکتوز در دوران بلوغ، تهیه کردند. آن‌ها دریافتند که بالاترین درصد مردم با توانایی تحمل لاکتوز در جمعیت‌هایی قرار دارند که قلمروشان تا اندازه زیادی با قلمرو باستانی فرهنگ فانل بیکر هم‌پوشانی دارد. هر چه از این منطقه مرکزی به سوی مناطق پیرامونی حرکت می‌کنیم به طور فزاینده‌ای از درصد فراوانی افرادی که توانایی تحمل لاکتوز دارند، کاسته می‌شود.

این یافته از آن جهت بسیار چشمگیر است که یک جمعیت انسانی در حال فرگشت در دوران اخیر را نشان می‌دهد که در حال پاسخگوییِ ژنتیکی و زیستی به تغییری است که به وسیله فرهنگ انسان به وجود آمده است. لاکتوز نوعی قند خاص است که حاوی بیشترین کالری موجود در شیر مادر است. ژنی که مسئول رمزگذاری لاکتاز است، درست پیش از زمان تولد فرد روشن شده و در بیشتر افراد پس از آن‌که فرد از شیر گرفته شد، خاموش می‌شود. از آن‌جاکه لاکتوز به طور طبیعی در رژیم خوراکی بیشتر انسان‌ها وجود ندارد، از این رو برای بدن به صرفه نیست تا منابع خود را همچنان برای ساخت آنزیم لاکتوز به کار گیرد. اما ژن لاکتاز در بیشتر مردم اروپای شمالی، آفریقایی‌ها و بادیه نشینان عرب، که شیر خام مصرف می‌کنند، تا اوایل دوران بلوغ و یا در کل عمر همچنان روشن می‌ماند. به نظر می‌رسد که توانایی هضم لاکتوزِ موجود در شیر گاو، گوسفند یا بز در میان این مردم -که مصرف شیر زیادی دارند- آن‌چنان سودمند بوده که ژنی که مسئول این توانایی بوده به سرعت در میان جمعیت‌ها گسترش یافته است.

ژنتیک‌دانان هنوز در تلاش هستند تا تغییرات ژنتیکی دقیقی که موجب می‌شود تا ژن لاکتاز، پس از آن‌که فرد از شیر مادر گرفته شد، همچنان روشن بماند را مشخص نمایند. توالی DNA ژن لاکتاز چه در افرادی که توانایی تحمل لاکتوز دارند و چه در افرادی که عدم تحمل لاکتوز دارند، یکسان است. یقیناً تفاوت میان این افراد می‌بایست در مناطقی از DNA باشد که در نزدیکی این ژن قرار داشته و راه‌اندازی آن را کنترل می‌کنند؛ مانند دو جهشی که به تازگی لینا پِلتونن از دانشگاه هلسینکی کشف کرده است.

✳️ ادامه 👇
🆔: @iran_evolution
چیزی که مشخص است این است که اروپایی‌هایی که توانایی تحمل لاکتوز را دارند، یک قطعه بزرگ و دست نخورده از DNA، که شامل ژن لاکتاز، ژن همسایه آن و برخی از ژن‌های دیگر بود را از یک نیای مشترک به ارث برده‌اند. اندازه این قطعه، نشانه‌ای از تغییرات فرگشتی اخیر است. قطعه‌های بزرگِ تغییر نیافته DNA بسیار نادر هستند زیرا در هر نسل جفت‌های کرومزومی به منظور به وجود آوردن افرادی که دارای ژن‌هایی با ترکیب‌های جدید هستند، بخش‌های مختلف DNAشان را با یکدیگر رد و بدل می‌کنند. به راحتی می‌توان تصور کرد قطعه‌های بزرگ DNA اصلی که کروموزوم‌ها در ابتدا با آن شروع کردند در هر نسل کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شوند، زیرا فرآیند معاوضه DNA، هر بار موجب بریده شدن آن‌ها شده و این قطعه‌های بزرگ دست نخورده را کوچک‌تر می‌کند. ازاین رو هنگامی که یک قطعه بزرگ DNA در افراد زیادی مشترک باشد، این نشانه‌ای از انتخاب جدید آن قطعه است. قطعه‌های بزرگ DNA زمانی به وجود می‌آیند که جهش‌های ضروری‌ای رخ دهند که انتخاب طبیعی به شدت از آن‌ها حمایت می‌کند. طبیعت نمی‌تواند یک جهش یا ژن معین را انتخاب کند، بلکه تنها می تواند از افرادی که قطعه بزرگ DNA ژن امتیاز بخش را به ارث می برند، حمایت کند.

یک قطعه DNA بزرگ، نه‌تنها نشانه‌ای است از وجود ژنی که در معرض انتخاب طبیعی بوده، بلکه می‌توان از آن برای تاریخ‌گذاری زمانِ آغاز فرآیند انتخاب آن ژن نیز استفاده کرد، زیرا هر چه این قطعه بزرگ‌تر باشد زمان انتخاب آن نیز متأخرتر است. جول هِرشهورن از دانشکده پزشکی هاروارد دریافت که قطعه DNA در برگیرنده ژن لاکتاز در اروپایی‌هایی که توانایی تحمل لاکتوز دارند شامل حدود ۱ ميليون واحد DNA است. او و همکارانش معتقدند که این امر نشانه‌ای از یک انتخاب مثبت نیرومند است و این‌که این قطعه بین ۲۰۰۰ تا ۲۱۰۰۰ سال پیش شروع به گسترش کرده است که این تاریخ با تاریخ گسترش فرهنگ فانل بیکر نیز همخوانی دارد.

درصد بالایی از مردمان اروپای شمالی که در مناطق رواج فرهنگ فانل بیکر زندگی می‌کنند -۱۰۰% هلندی‌ها (بر اساس یک بررسی) و ۹۹% سوئدی‌ها- دارای توانایی تحمل لاکتوز هستند. در آفریقا، قبایلی که گاو، بز و یا گوسفند دارند نسبت به آن‌هایی که گله‌دار نیستند، دارای نرخ بالاتری از توانایی تحمل لاکتوز هستند، به نحوی که در برخی از گروه‌های آفریقایی، حدود ۲۵% از افراد جمعیت، این توانایی را دارند. به احتمال زیاد تحمل لاکتوز به این علت در میان گروه‌های آفریقایی کمتر از اروپای شمالی است که شبانی و گله‌داری در آفریقا دیرتر شروع شده و انتخاب طبیعی فرصت کمتری داشته تا فراوانی ژن را در جمعیت‌های آفریقایی بالا ببرد. به نظر می‌رسد که تحمل لاکتوز در آفریقایی‌ها دارای مبنای ژنتیکی متفاوتی باشد، زیرا تفاوت‌های DNA که پلتونن و همکارانش به عنوان مشخصه تحمل لاکتوز در اروپایی‌ها یافته‌اند تا اندازه زیادی در میان آفریقایی‌ها غایب است.

پدیده تحمل لاکتوز، سه جنبه از فرگشت انسان را برجسته کرده است. نخست این‌که این پدیده تأیید می‌کند که خلاف آنچه که به‌طور معمول تصور می‌شود، فرگشت در ۵۰۰۰۰ سال پیش، یعنی زمانی که انسا‌ن‌های مدرن آفریقا را ترک کردند متوقف نشده بلکه همچنان به تغییر شکل ژنوم انسان ادامه داده است.

دوم اینکه به‌احتمال ژنوم‌های انسانی در جمعیت‌های مختلف به‌طور مستقل به محرک‌های مشابه پاسخ می‌دهند؛ فرآیندی که فرگشت هم‌گرا نامیده می‌شود. توانایی تحمل لاکتوز كاملاً به طور مستقل در جمعیت‌های اروپای شمالی و برخی از جمعیت‌های آفریقایی روی داده است. همچنین بسیاری از خصوصیات انسانی دیگری که پس از پراکنده شدن از آفریقا به وجود آمده‌اند، مانند پیشرفت‌های شناختیِ احتمالی که در فصل ۵ مورد بحث قرار گرفتند، در جمعیت‌های مختلف به‌طور مستقل پدیده آمده‌اند.

سوم اینکه پدیده تحمل لاکتوز ثابت می‌کند که ژن‌ها به تغییرات فرهنگی نیز پاسخ می‌دهند. البته این موضوع زیاد هم تعجب برانگیز نیست، زیرا فرهنگ بخشی اساسی از محیط انسان است و ژن‌ها نیز سازوکارهایی برای پاسخ‌گویی به محیط هستند. اما دانشمندان علوم اجتماعی به ندرت به بازخورد یک پدیده فرهنگی روی ژن‌ها توجه می‌کنند و بسیاری از آنها همچنان تصور می‌کنند که از زمانی که پیشرفت‌های فرهنگی آغاز شد، فرگشتِ انسان در همه ابعاد کاربردی‌اش پایان یافته است. پدیده تحمل لاکتوز نشان می‌دهد که هر گونه رفتار فرهنگی درازمدت انسان مانند نوشیدن شیر خام می‌تواند موجب تغییرات ژنتیکی شود؛ البته اگر راهی برای ژنوم وجود داشته باشد که به آن پاسخ دهد.
با نگاهی به سال‌های میان ۵۰۰۰۰ تا ۵۰۰۰ سال پیش یعنی از زمان جمعیت نیایی‌ انسان تا زمان فرهنگ فانل بیکر و معاصرانشان، کاملاً روشن است که طی این دوره تغییرات بنیادینی در محیط انسان به ویژه در محیط اجتماعی روی داده است.

✳️ ادامه 👇

🆔: @iran_evolution
شکارگر-گردآورندگان آموختند تا یکجانشین شده و در گروه‌های بزرگ زندگی کنند و با مردمی که هیچ رابطه خویشاوندی با آن‌ها نداشتند، همکاری کنند. مردمی که تساوی‌گرا و همه فن حریف بودند به جوامع سلسله‌مراتبی که در آن‌ها شغل‌ها روز به روز تخصصی‌تر می‌شدند، پیوستند. به‌احتمال همه این تغییرات، رفتارهای متفاوتی را تحمیل می‌کردند که شاید برخی از آن‌ها از طریق تغییرات فرگشتی در ژنوم انسان عمل می‌نمودند.

به عبارت دیگر به‌احتمال در ۵۰۰۰۰ سال اخیر، سرشت انسان به طور معناداری تغییر یافته است. البته این سرشت نمی‌توانست به طور ژرفی تغییر یافته باشد زیرا مشخصه‌های اصلی سرشت انسانی در جوامع سراسر دنیا مشابه است، که پیشنهاد می‌کند همه این ویژگی‌ها از یک منبع منفرد به ارث رسیده‌اند. اما با این حال هر ویژگی‌ای که دارای بنیانی ژنتیکی باشد می‌تواند تغییر کند و احتمال آن نیز بسیار زیاد است زیرا تنها تعداد اندکی از ژن‌ها برای مدت زمان طولانی ثابت باقی می‌مانند.

📚 برگرفته از کتاب "پیش از سپیده‌دم، کشف تاریخ گمشده‌ی نیاکان ما"

به قلم نیکلاس وید

🆔: @iran_evolution
Audio
موضوع سخنرانی: بررسی کتاب "اسلحه، میکروب، فولاد، سرنوشت جوامع انسانی"

ارائه دهنده: جناب دکتر حامد وحدتی نسب، دکتری انسان شناسی پیش از تاریخ، از دانشگاه ایالتی آریزونا

برگزار شده در گروه تفکر مدرن
✳️ تاثیرات محیط بر مغز

🆔: @iran_evolution
✳️ تأثیرات محیط بر مغز

جزئیات سیم‌کشی مغز به چیزی بیش از ژنتیک مربوط می‌شود و اندیشمندان از دو قرن پیش به‌ تدریج متوجه شدند جزئیات تجربه جانداران دارای اهمیت است. سازمان‌دهی سیستم بسیار پیچیده است و ژن‌ها برای آن بسیار کم هستند. حتی وقتی برش‌دادن و قطعه‌کردن ژن‌ها را نیز در نظر بگیریم که باعث ایجاد انواع متفاوت از هر ژن می‌شود، باز هم تعداد کُل نورون‌ها و اتصالات آن‌ها به‌ مراتب از تعداد ترکیبات ژنتیکی پیشی می‌گیرد.
یک فیزیولوژیست به نام یوهان اسپورزهایم در سال ۱۸۱۵ پیشنهاد کرد که مغز مانند عضلات می‌تواند با فعالیت و تمرین افزایش اندازه دهد: ایده او این بود که خون تغذیهٔ لازم برای رشد را انتقال می‌دهد و "به‌ جاهایی که برانگیخته‌ شده‌اند به مقدار بیش‌تری فرستاده می‌شود". چارلز داروین در سال ۱۸۷۴ چنین پرسشی را مطرح کرد آیا این ایده ابتدایی ممکن است توضیح دهد که چرا خرگوش‌های وحشی مغز بزرگ‌تری نسبت به خرگوش‌های اهلی دارند؟ او پیشنهاد کرد که خرگوش‌های وحشی بیش‌تر از خرگوش‌های اهلی مجبور به استفاده از هوش و حواس خود می‌شوند و اندازهٔ مغز آن‌ها به دلیل همین مسئله بزرگ‌تر است.
محققان در دههٔ ۱۹۶۰ شروع به بررسی این موضوع کردند که آیا مغز می‌تواند مستقیماً در نتیجهٔ تجربه به‌ صورتی که قابل اندازه‌گیری باشد، تغییر کند؟ ساده‌ترین راه برای بررسی و پاسخ به این پرسش همانا پرورش موش در محیط‌های مختلف بود. به‌ عنوان مثال یک محیط غنی از اسباب‌بازی و چرخ‌های در حال حرکت و یا یک محیط محروم که شامل یک قفس خالی و منفرد است.
نتایج این بررسی قابل‌ توجه بود: محیط ساختار مغزی موش‌ها را تغییر داد و ساختمان مغز با توانایی آن‌ها برای یادگیری و حافظه همبستگی داشت. موش‌هایی که در محیط غنی پرورش‌ یافته بودند، عملکرد بهتری در انجام کارها داشتند و در کالبدشکافی مشخص شد دندریت‌های بلند و انبوهی دارند (دندریت‌ها شاخه‌های درخت مانندی هستند که از جسم سلولیِ نورون‌ها بیرون زده‌اند). در مقابل موش‌هایی که در محیط محروم رشد یافته بودند، در یادگیری توانایی ضعیفی داشتند و نورون‌های آن‌ها کوچک و غیرعادی بود. همین اثر محیطی در پرندگان، میمون‌ها و سایر پستانداران مشاهده می‌شود. بنابراین بستر محیطی برای مغز دارای اهمیت است.
آیا در انسان‌ها هم همین اتفاق می‌افتد؟ محققان در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ در کالیفرنیا دریافتند که با کالبدشکافی می‌توانند مغز کسانی که دوره تحصیلی دبیرستان را گذرانده‌اند با افرادی که دانشگاه را به‌ پایان رسانده‌اند، مقایسه کنند. آن‌ها مشابه با مطالعات حیوانی دریافتند که ناحیهٔ مربوط به درک زبان در کسانی که تحصیلات دانشگاهی دارند، دارای دندریت‌های بیش‌تری است. بنابراین ساختار ظریف مغز منعکس‌کنندهٔ محیطی است که در معرض آن قرار می‌گیرد و این تنها مربوط به دندریت‌ها نیست، تجربیات زندگانی تقریباً تمام جزئیات قابل اندازه‌گیری مغز از مقیاس مولکولی تا آناتومی کُلی آن را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

Source: Livewired; by David Eagleman

برگرفته از کانال ساینسولوژی

🆔: @iran_evolution
جهش ژنتیکی از دست دادن دُم

چارلز داروین در نظریه انقلابی خود طرح کرده بود که انسان‌ها و شامپانزه‌ها هر چند دم ندارند، با این حال دارای مجموعه کوچکی از مهره‌ها هستند که فراتر از ساختمان لگن گسترش یافته‌ و دنبالچه را شکل می‌دهند. داروین گفته بود:‌ «نمی‌توانم در اینکه این یک دم ابتدایی بوده است شک داشته باشم».

از آن زمان و اواخر قرن نوزدهم بدین سو، دیرینه‌شناسان فسیل‌هایی پیدا کرده‌اند که تا حدی این تغییر را روشن می‌کند. قدیمی‌ترین نخستی‌سانان شناخته شده که ۶۶ میلیون سال پیش زندگی می‌کردند دارای دم‌هایی تمام عیار بودند و امروزه اکثر نخستی‌سانان زنده مانند لمورها و تقریباً همه میمون‌ها نیز هنوز دم دارند. با این حال فسیل‌ها نشان می‌دهد اجداد ما و شامپانزه‌ها از حدود ۲۰ میلیون سال پیش راه خود را جدا کردند و دم در آن‌ها محو شده است.

حذف دم و فرگشت ساختار ماهیچه‌ای که اکنون در آناتومی انسان قابل مشاهده است، پس از بلند شدن روی دو پا، لگن ما را قادر کرد بتواند وزن اندام قائم را تحمل کند.

اکنون تیمی از دانشمندان در آمریکا می‌گویند جهش ژنتیکی که عامل این اتفاق بوده است را به طور دقیق ردیابی کرده‌اند.

پیشتر محققان دریافته بودند که دم (مجموعه‌ای متشکل از ماهیچه و عصب) در مراحل اولیه رشد جنین جانوران و توسط مجموعه‌ای از ۳۰ ژن اصلی که ساختار گردن و ناحیه کمر را مشخص می‌کنند تشکیل می‌شود.

دانشمندان پس از مقایسه میمون‌های دم‌دار با شامپانزه‌های بی‌دم ژن‌های متفاوت را شناسایی کردند و پی بردند جهش در ژنی به نام «تی‌بی‌ایکس‌تی» (TBXT) باعث شده است اجداد ما دم خود را از دست بدهند.
‌‌
محققان این ژن را که بین انسان و شامپانزه مشترک است در موش‌های نر کار گذاشتند و مشاهده کردند که این جانوران در نسل‌های بعدی دم خود را از دست دادند.

دانشمندان تخمین می‌زنند این ژن ۲۰ میلیون سال پیش جهش پیدا کرده است.

📃 پژوهش مربوطه:
https://doi.org/10.1101/2021.09.14.460388

🆔: @iran_evolution
Forwarded from Kavan Academy
به کاوان آکادمی خوش آمدید

آیا از نظر فرگشتی، مفاهیمی چون "گونه‌ی برتر" و "گونه‌ی پست‌تر" معنایی دارد؟

• از یوتیوب ببینید:
https://youtu.be/yF9deZN9oCU

مجری : نیما سالمی

لینک حمایت مالی (در ایران) :
https://zil.ink/KavanAcademy

@Kavan_Academy
✳️ بقایای گونه‌ی جدیدی از بندپایان اولیه متعلق به ۵۰۰ میلیون سال قبل در کوه‌های راکی کانادا کشف شده است.

🆔: @iran_evolution
✳️ بقایای گونه‌ی جدیدی از بندپایان اولیه متعلق به ۵۰۰ میلیون سال قبل در کوه‌های راکی کانادا کشف شده است.

این گونه جدید که Titanokorys gainesi نام دارد در دوره‌ی زمین‌شناسی کامبرین در اقیانوس زندگی می‌کرده است و در حالی که بیشتر موجودات این دوره بسیار کوچک و به اندازه انگشت کوچک دست بودند این گونه حدود ۴۸ سانتی‌متر بوده است.

بقایای این گونه‌ی جدید توسط دیرینه‌شناسان موزه "رویال انتاریو" در کوه‌های راکی کانادا کشف شد.

این موجود دارای چشم‌ مرکب، یک جفت پنجه خاردار و باله‌هایی برای شنا بود.

جین برنارد کارون، نویسنده‌ی اصلی این مقاله از موزه "انتاریو" می‌گوید: اندازه‌ی این موجود بسیار گیج‌کننده است. این یکی از بزرگ‌ترین موجودات یافت شده متعلق به دوره کامبرین است که قطعاً تاثیر زیادی بر اکوسیستم اقیانوس‌های عصر کامبرین داشته است.

این گونه متعلق به گروهی از بندپایان اولیه به نام radiodonts است و بزرگ‌ترین نمونه کشف شده از این دسته، موجودی به نام Anomalocaris با طول یک متر بوده است.

جو موسیوک، یکی از نویسندگان این مقاله می‌گوید: سر این موجود نسبت به بدن آن به قدری بزرگ است که می‌توان آن را یک سر شناور دانست. علت آن که چرا این دسته از موجودات با سرهای بزرگ فرگشت یافته‌اند هنوز مشخص نیست. به گفته‌ی محققان بدن آن‌ها برای زندگی نزدیک بستر اقیانوس به صورت پهن فرگشت یافته است.

📝 منبع:

https://www.dailymail.co.uk/sciencetech/article-9966749/Fossils-Animal-500-MILLION-year-old-rocks-Canadian-Rockies-dwarfed-peers.html

🖇 پژوهش مربوطه:

http://dx.doi.org/10.1098/rsos.210664

🆔: @iran_evolution
✳️ در مقاله جدیدی که در Nature Communications منتشر شده، محققان توضیح دادند که چگونه سلول‌های اولیه یا پروتوسل‌های خود-تکثیر را در آزمایشگاه ایجاد کرده‌اند.

↙️ ادامه:

🆔: @iran_evolution