Forwarded from سعید سلیمانپور
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#دانشجویان_غیر_فارسی_زبان و خواندن بیتی عاشورایی که روی تابلو نوشتهام
کز هر زبان که میشنوم نامکرّر است...
◾️
پیچیده شمیمت همه جا ای تن بیسر
چون شیشۀ عطری که درش گم شده باشد...
#سعید_بیابانکی
◾️
#دانشگاه_ارومیه
#دانشکده_ادبیات
#دانشجویان_غیر_فارسی_زبان
#بیت_عاشورایی
@bolfozool
کز هر زبان که میشنوم نامکرّر است...
◾️
پیچیده شمیمت همه جا ای تن بیسر
چون شیشۀ عطری که درش گم شده باشد...
#سعید_بیابانکی
◾️
#دانشگاه_ارومیه
#دانشکده_ادبیات
#دانشجویان_غیر_فارسی_زبان
#بیت_عاشورایی
@bolfozool
Forwarded from شعله ی آواز
☀️ گل تنهایی ☀️
در اتاقی نشسته ام تنها ، شکمم یک وجب ورم کرده
آنچنانی که کلّه در گردن ، مثل یک قورباغه خم کرده
خورده ام چای زنجبیل و سپس ، همره یک دو کاسۀ معجون
رگ عرق النّسا در این حالت ،گربه سان دمب خود علم کرده
هی تشر میزنم به او که بخواب، آنقدر دور من مپیچ و متاب
می زند او نفس نفس ، یعنی ، هوس بانوی حرم کرده
پیرم اما ز دست این پسرک ، خورده هفتاد جای بنده ترک
رفته فریاد من به سمت فلک ،که چرا این چنین خرم کرده
یال افشان و دم تکان داده ، چشم او هست از پی ماده
وای از دست این زنا زاده ، مثل اسب از طویله رم کرده
تا زند گول دختران جوان ، و همینطور جمع بیوه زنان
چون به او پا نداده هیچکسی، بنده با خویش همقسم کرده
می خورد خویش شربت لیمو ، خواهد ازمن لکاته ای بی مو
شربت اما نمی دهد بر من ، توی لیوان بنده سم کرده
اول چلچلی ست او را سال ، هرشب و روز رفته در پی حال
من بیچاره از ستم هایش ، روی بر وادی عدم کرده
گُه به ریش کسی که خودمحور،' بوده چون این به چهره چون انتر
کشته من را ز بسکه هرشب و روز ، با تکبر منم منم کرده
داده بی دسته هر کجا اونی ، وای از دست همچو ملعونی
که خودش خورده هر گُهی بوده ، من بیچاره متهم کرده
من یکی شاعر صمد جویم ، چه کسی گفته است بدگویم
غیر این کافری که پیوسته ، سجده بر پای هر صنم کرده
تا حکایات خویش را مکتوب ، کند این بی هویت معیوب
قلم افتاده چون که از دستش ، زده دست مرا قلم کرده
تا بگوید که من مسلمانم ، نوحه های گزیده می خوانم
ترک کرده ترانه خوانی را ، حفظ اشعار محتشم کرده
شده ام من کلافه ازدستش ،می جهم همچو ماهی از شستش
می روم سوی خانه ی پدری ، مادرم چای تازه دم کرده.
🔥 عباس خوش عمل کاشانی 🔥
در اتاقی نشسته ام تنها ، شکمم یک وجب ورم کرده
آنچنانی که کلّه در گردن ، مثل یک قورباغه خم کرده
خورده ام چای زنجبیل و سپس ، همره یک دو کاسۀ معجون
رگ عرق النّسا در این حالت ،گربه سان دمب خود علم کرده
هی تشر میزنم به او که بخواب، آنقدر دور من مپیچ و متاب
می زند او نفس نفس ، یعنی ، هوس بانوی حرم کرده
پیرم اما ز دست این پسرک ، خورده هفتاد جای بنده ترک
رفته فریاد من به سمت فلک ،که چرا این چنین خرم کرده
یال افشان و دم تکان داده ، چشم او هست از پی ماده
وای از دست این زنا زاده ، مثل اسب از طویله رم کرده
تا زند گول دختران جوان ، و همینطور جمع بیوه زنان
چون به او پا نداده هیچکسی، بنده با خویش همقسم کرده
می خورد خویش شربت لیمو ، خواهد ازمن لکاته ای بی مو
شربت اما نمی دهد بر من ، توی لیوان بنده سم کرده
اول چلچلی ست او را سال ، هرشب و روز رفته در پی حال
من بیچاره از ستم هایش ، روی بر وادی عدم کرده
گُه به ریش کسی که خودمحور،' بوده چون این به چهره چون انتر
کشته من را ز بسکه هرشب و روز ، با تکبر منم منم کرده
داده بی دسته هر کجا اونی ، وای از دست همچو ملعونی
که خودش خورده هر گُهی بوده ، من بیچاره متهم کرده
من یکی شاعر صمد جویم ، چه کسی گفته است بدگویم
غیر این کافری که پیوسته ، سجده بر پای هر صنم کرده
تا حکایات خویش را مکتوب ، کند این بی هویت معیوب
قلم افتاده چون که از دستش ، زده دست مرا قلم کرده
تا بگوید که من مسلمانم ، نوحه های گزیده می خوانم
ترک کرده ترانه خوانی را ، حفظ اشعار محتشم کرده
شده ام من کلافه ازدستش ،می جهم همچو ماهی از شستش
می روم سوی خانه ی پدری ، مادرم چای تازه دم کرده.
🔥 عباس خوش عمل کاشانی 🔥
Forwarded from شعله ی آواز
هضتخونین
*مهروماه* *
ای همایی که شکستند به هم شهپر تو
وی غزالی که کشیدند به خون پیکر تو
هیچ کس را نبوَد رامِش دل جز بر تو
سرمه ی چشم جهانی شده خاک در تو
ای همایی که شکستند به هم شهپر تو
وی غزالی که کشیدند به خون پیکر تو
هیچ کس را نبوَد رامِش دل جز بر تو
سرمه ی چشم جهانی شده خاک در تو
سرخ، دامان شفق گشته ز خون سر تو
می زند لاله سر از تربت جان پرور تو
تابش نور حقت سر زده از روی نکوست
یاکه این نور به رخساره تو را جلوه ی اوست
پیچ و تابی که به موی تو و حسنی که به روست
کرد این راز به من فاش کَز اسرار مگوست
شاهد بزم الستی و شهید ره دوست
داده زیور به مه و مهر، رخ انور تو
گوش دل قصّه ی جان سوز تو روزی که شنفت
شام تا بام از این غصّه مرا دیده نخفت
که به خون خفتی و گل زخم به جسم تو شکفت
هور شرمنده شد و چهره پس ابر نهفت
بوسه بر حنجر گلگون تو زد زینب و گفت:
آخر ای صید به خون خفته منم خواهر تو
نوه ی احمد مختار یل بدر و حنین
دختر شیرخدا یاور دین، یار حسین
به سر کشته ی تو بهر ادا کردن دِین
آمد و گفت: نه آرام که با شیون و شِین
تو حسین منی ای فاطمه را نور دو عین
سخنی گو به من ای من به فدای سر تو
ای موثّر ز دم تو دم جان بخش مسیح
ای منوّر شده از نور رخت صبح صبیح
وی نشان داده به مردان خدا راه صحیح
شرم ناکرده و کشتند تو را قوم وقیح
کربلا بود منای تو و بودند ذبیح
جعفر و عون تو، عباس تو و اکبر تو
حنجر از خنجر کین تا که عدو خست تو را
کمر از قتل ابوفاضل بشکست تو را
کی توانست لب لعل فشان بست تو را
تا ابد جلوه چو خورشید فلک هست تو را
تو خلیل و دو و هفتاد ذبیح ست تو را
جان فدای تو و هفتاد و دو تن یاور تو
زندگی را چو تو بودی همه مرهون خدا
جهد کردی و شدی کشته ی گلگون خدا
خرّم آن کو شده مانند تو مفتون خدا
گشت جاوید ز ایثار تو قانون خدا
نه عجب گر که خدا خوانده تو راخون خدا
به خدا خون خدا بود علی اصغر تو
چو شدی کشته و خونت همه برخاک چکید
لاله ها از اثر خون تو بر خاک دمید
خاک شد منقلب، آن دم که به افلاک رسید
بانگ تبشیر عدو هلهله ی قوم پلید
مهر شد منفعل آن روز که در واقعه دید
ظاهر از مشرق نِی شد سر مهر افسر تو
آن که در پای تو آورد فرو سر همه عمر
آن که از دل نشدش داغ برادر همه عمر
آن که در سوگ تو بودش به دل اخگر همه عمر
آن که از عشق تو می سوخت در آذر همه عمر
آن که یک لحظه جدا از تو نبُد در همه عمر
شده در نهضت خونین تو همسنگر تو
می رود جانب شام و دلش آشفته چو موست
نگهش پشت سر و روی کلامش به عدوست
چون شوم عازم و دل برکنم ازکشته ی دوست؟
می رود بر جگرش نشتر و خارش به گلوست
راس پاکت به ره شام چراغ ره اوست
تا نماند ز تو یک لحظه جدا خواهر تو
می زند بوسه چو بر تربت پاک تو نسیم
بخشد از خاک درت قدر، به جنات نعیم
دم جان پرور تو زنده کند عظم رمیم
سزد ار سر نهد از شوق به پای تو کلیم
ای خوش آن روز که گویم سخن ای ذبح عظیم
با تو از این دل آکنده ز غم در بر تو
ای حسین ای که تویی مظهر خلاق ودود
وی شهیدی که تویی پادشه ملک وجود
جز تو کس این همه دل سوز به اسلام نبود
ز خدا بر تو و هفتاد و دو یار تو درود
سخن «لحمک لحمی» که پیمبر فرمود
گفته در وصف تو هم باب تو هم مادر تو
«خوش عمل» خواهد اگر دم ز تو ای پاک زند
دم نباید دگر از نفس خطرناک زند
به ثنای تو رقم گر نه به ادراک زند
سر قلم بشکند و سینه ورق چاک زند
طبع «مردانی» اگر خیمه بر افلاک زند
کمترین ذرّه خدا راست ثناگستر تو
شاعر: عباس خوش عمل کاشانی
تضمین مرثیه ای از مرحوم محمد علی مردانی.
*مهروماه* *
ای همایی که شکستند به هم شهپر تو
وی غزالی که کشیدند به خون پیکر تو
هیچ کس را نبوَد رامِش دل جز بر تو
سرمه ی چشم جهانی شده خاک در تو
ای همایی که شکستند به هم شهپر تو
وی غزالی که کشیدند به خون پیکر تو
هیچ کس را نبوَد رامِش دل جز بر تو
سرمه ی چشم جهانی شده خاک در تو
سرخ، دامان شفق گشته ز خون سر تو
می زند لاله سر از تربت جان پرور تو
تابش نور حقت سر زده از روی نکوست
یاکه این نور به رخساره تو را جلوه ی اوست
پیچ و تابی که به موی تو و حسنی که به روست
کرد این راز به من فاش کَز اسرار مگوست
شاهد بزم الستی و شهید ره دوست
داده زیور به مه و مهر، رخ انور تو
گوش دل قصّه ی جان سوز تو روزی که شنفت
شام تا بام از این غصّه مرا دیده نخفت
که به خون خفتی و گل زخم به جسم تو شکفت
هور شرمنده شد و چهره پس ابر نهفت
بوسه بر حنجر گلگون تو زد زینب و گفت:
آخر ای صید به خون خفته منم خواهر تو
نوه ی احمد مختار یل بدر و حنین
دختر شیرخدا یاور دین، یار حسین
به سر کشته ی تو بهر ادا کردن دِین
آمد و گفت: نه آرام که با شیون و شِین
تو حسین منی ای فاطمه را نور دو عین
سخنی گو به من ای من به فدای سر تو
ای موثّر ز دم تو دم جان بخش مسیح
ای منوّر شده از نور رخت صبح صبیح
وی نشان داده به مردان خدا راه صحیح
شرم ناکرده و کشتند تو را قوم وقیح
کربلا بود منای تو و بودند ذبیح
جعفر و عون تو، عباس تو و اکبر تو
حنجر از خنجر کین تا که عدو خست تو را
کمر از قتل ابوفاضل بشکست تو را
کی توانست لب لعل فشان بست تو را
تا ابد جلوه چو خورشید فلک هست تو را
تو خلیل و دو و هفتاد ذبیح ست تو را
جان فدای تو و هفتاد و دو تن یاور تو
زندگی را چو تو بودی همه مرهون خدا
جهد کردی و شدی کشته ی گلگون خدا
خرّم آن کو شده مانند تو مفتون خدا
گشت جاوید ز ایثار تو قانون خدا
نه عجب گر که خدا خوانده تو راخون خدا
به خدا خون خدا بود علی اصغر تو
چو شدی کشته و خونت همه برخاک چکید
لاله ها از اثر خون تو بر خاک دمید
خاک شد منقلب، آن دم که به افلاک رسید
بانگ تبشیر عدو هلهله ی قوم پلید
مهر شد منفعل آن روز که در واقعه دید
ظاهر از مشرق نِی شد سر مهر افسر تو
آن که در پای تو آورد فرو سر همه عمر
آن که از دل نشدش داغ برادر همه عمر
آن که در سوگ تو بودش به دل اخگر همه عمر
آن که از عشق تو می سوخت در آذر همه عمر
آن که یک لحظه جدا از تو نبُد در همه عمر
شده در نهضت خونین تو همسنگر تو
می رود جانب شام و دلش آشفته چو موست
نگهش پشت سر و روی کلامش به عدوست
چون شوم عازم و دل برکنم ازکشته ی دوست؟
می رود بر جگرش نشتر و خارش به گلوست
راس پاکت به ره شام چراغ ره اوست
تا نماند ز تو یک لحظه جدا خواهر تو
می زند بوسه چو بر تربت پاک تو نسیم
بخشد از خاک درت قدر، به جنات نعیم
دم جان پرور تو زنده کند عظم رمیم
سزد ار سر نهد از شوق به پای تو کلیم
ای خوش آن روز که گویم سخن ای ذبح عظیم
با تو از این دل آکنده ز غم در بر تو
ای حسین ای که تویی مظهر خلاق ودود
وی شهیدی که تویی پادشه ملک وجود
جز تو کس این همه دل سوز به اسلام نبود
ز خدا بر تو و هفتاد و دو یار تو درود
سخن «لحمک لحمی» که پیمبر فرمود
گفته در وصف تو هم باب تو هم مادر تو
«خوش عمل» خواهد اگر دم ز تو ای پاک زند
دم نباید دگر از نفس خطرناک زند
به ثنای تو رقم گر نه به ادراک زند
سر قلم بشکند و سینه ورق چاک زند
طبع «مردانی» اگر خیمه بر افلاک زند
کمترین ذرّه خدا راست ثناگستر تو
شاعر: عباس خوش عمل کاشانی
تضمین مرثیه ای از مرحوم محمد علی مردانی.
Forwarded from SHAHNAZ_SAMADI
*فاخته...
روزی که دل از عشق تو پرداخته بودم
کار خود و کار دل خود ساخته بودم
دیوانگی ام تابع زنجیر جنون بود
کز خانه به میخانه برون تاخته بودم
با مهر دلم بردی و بی مهر شکستی
افسوس که اخلاق تو نشناخته بودم
آن سر که به دامان توام بود زمانی
ای کاش که در پای تو انداخته بودم
هر بردکه بود از تو و چشم سیهت بود
چون من ز ازل قافیه را باخته بودم
شد باعث رسوایی من بر سر هر بام
وقتی علم عشق تو افراخته بودم
اشکی که فشاندی به وداعم شب آخر
تاوان سپند دل بگداخته بودم
آویخته هر شاخه گلی بر سر گیسوت
تیغی است که بر روی خودم آخته بودم
ای کاش که بر شاخه ی طوبای وجودت
چون عهد کهن باز همان فاخته بودم.
فاخته :به قلم
استاد #عباس_خوش_عمل_کاشانی
دکلمه
شاعر بانو #ندا_عبد_حق
روزی که دل از عشق تو پرداخته بودم
کار خود و کار دل خود ساخته بودم
دیوانگی ام تابع زنجیر جنون بود
کز خانه به میخانه برون تاخته بودم
با مهر دلم بردی و بی مهر شکستی
افسوس که اخلاق تو نشناخته بودم
آن سر که به دامان توام بود زمانی
ای کاش که در پای تو انداخته بودم
هر بردکه بود از تو و چشم سیهت بود
چون من ز ازل قافیه را باخته بودم
شد باعث رسوایی من بر سر هر بام
وقتی علم عشق تو افراخته بودم
اشکی که فشاندی به وداعم شب آخر
تاوان سپند دل بگداخته بودم
آویخته هر شاخه گلی بر سر گیسوت
تیغی است که بر روی خودم آخته بودم
ای کاش که بر شاخه ی طوبای وجودت
چون عهد کهن باز همان فاخته بودم.
فاخته :به قلم
استاد #عباس_خوش_عمل_کاشانی
دکلمه
شاعر بانو #ندا_عبد_حق
Telegram
attach 📎
Forwarded from Տᗅⅅᗅℱ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از دیدنشون لذت ببرید،
زندگی هنوز خوشگلیاشو داره... 😍
زندگی هنوز خوشگلیاشو داره... 😍
Forwarded from شعله ی آواز
💕...در شب بیماری ام! 💕
یار بالای سرم آمد شب بیماری ام
خواب می بینم خدا را یا که در بیداری ام
خوار در نزد رقیبم کرد و بر دردم فزود
با دم خونین چو گل در خنده ازاین خواری ام
مردم چشم مرا در خون نشستن یاد داد
تا به زخم دل گذارد مرهم بیزاری ام
خاک پایش را علاج دیده کردم سرمه وار
تا که زد برجان ز تیر غمزه زخم کاری ام
آبروی عشق را نازم که بی افشای درد
کرده روی زرد ، سرخ از گریه ی گلناری ام
گفتمش باغ بهشتم نیست دیگر آرزو
از شهیدان نگاه خویش اگر بشماری ام
دل ربودی از من و کردی به دام غم اسیر
در مسیر عاشقی دادی عجب دلداری ام
ذره سان تا محفل خورشید پر خواهم گشود
گر که بختم یار گردد پا به سر بگذاری ام.
*کاشان.
یار بالای سرم آمد شب بیماری ام
خواب می بینم خدا را یا که در بیداری ام
خوار در نزد رقیبم کرد و بر دردم فزود
با دم خونین چو گل در خنده ازاین خواری ام
مردم چشم مرا در خون نشستن یاد داد
تا به زخم دل گذارد مرهم بیزاری ام
خاک پایش را علاج دیده کردم سرمه وار
تا که زد برجان ز تیر غمزه زخم کاری ام
آبروی عشق را نازم که بی افشای درد
کرده روی زرد ، سرخ از گریه ی گلناری ام
گفتمش باغ بهشتم نیست دیگر آرزو
از شهیدان نگاه خویش اگر بشماری ام
دل ربودی از من و کردی به دام غم اسیر
در مسیر عاشقی دادی عجب دلداری ام
ذره سان تا محفل خورشید پر خواهم گشود
گر که بختم یار گردد پا به سر بگذاری ام.
*کاشان.
Forwarded from عباس خوش عمل کاشانی
*جولانگاه
مانده از بس در حصار ناگزیری ها دلم
برده از خاطر گریز از سربه زیری ها دلم
یادباد آن روزگارانی که بی تردیدداشت
در سرابُستان باورها امیری ها دلم
خسته ازانبوه غمها جزشکستش یارنیست
محو می بیند به چشم دل دلیری هادلم
مرگ ناهنجار را نزدیک می بیند به خویش
کاش می شد دور از باورپذیر ی ها دلم
لذت آزادی اش را دیده در رویا که باز
وحشت آوا می کند یاد از اسیری ها دلم
بیشه جولانگاه روباه است یارب مهلتی
تا کند یاد از دلیر یها و شیری ها دلم
دید ایام جوانی را چو آهو در گریز
لنگ لنگان می رود سروقت پیری هادلم.
* عباس خوش عمل کاشانی.
مانده از بس در حصار ناگزیری ها دلم
برده از خاطر گریز از سربه زیری ها دلم
یادباد آن روزگارانی که بی تردیدداشت
در سرابُستان باورها امیری ها دلم
خسته ازانبوه غمها جزشکستش یارنیست
محو می بیند به چشم دل دلیری هادلم
مرگ ناهنجار را نزدیک می بیند به خویش
کاش می شد دور از باورپذیر ی ها دلم
لذت آزادی اش را دیده در رویا که باز
وحشت آوا می کند یاد از اسیری ها دلم
بیشه جولانگاه روباه است یارب مهلتی
تا کند یاد از دلیر یها و شیری ها دلم
دید ایام جوانی را چو آهو در گریز
لنگ لنگان می رود سروقت پیری هادلم.
* عباس خوش عمل کاشانی.
Forwarded from شعله ی آواز
😂 فی البداهه خندیدن! 😂
سالها پیش در یکی از روزهای زمستانی به حوزه هنری رفته بودم تا دوست ارجمند و عزیزم ابوالفضل زرویی نصرآباد ــ مدیر گروه طنز حوزه ــ را ببینم.پس از نوشیدن چای و گپ و گفتی کوتاه شعر زیر را فی البداهه سرودم که زرویی عزیز بسیار خوشش آمد به طوری که آن را یادداشت کرد.....چند روز پیش به طور اتفاقی شعر را بین مسوداتم پیدا کردم و اینک برای نخستین بار منتشر می شود :
به بی بخاری داماد ، نوعروس بخندد
کلاغ ریسه رود جوجه ی خروس بخندد
ز فرط قهقهه بی هوش چون شود سگ چوپان
به بام خانه ی او گربه ی ملوس بخندد
کنار عمه الیزابت دوم زن خاقان
در شکه چون که براند تزار روس بخندد
چه بت پرست و مسیحی چه صوفی و چه برهمن
به قلقلک چو رسد کار با مجوس بخندد
سه تار و قیچک و تنبور و دف نوا چو برآرند
ترانه ساز شریف «مرا ببوس» بخندد
خبر ز حور ندارم ولی یقین کنم ای دوست
که کل کشد کلوپاترا و هی زئوس بخندد
عماد و م.امید و کمال و فرّخ و گلشن
به خنده اند که شهنامه ساز توس بخندد
ز بدبیاری اسفندیار رستم دستان
زنند گر به سرش گرز آبنوس بخندد
خلاصه خوش عمل عباس در کنار زرویی
اگر نداشت کسی چهره ی عبوس بخندد!
😂 عباس خوش عمل کاشانی 😂
سالها پیش در یکی از روزهای زمستانی به حوزه هنری رفته بودم تا دوست ارجمند و عزیزم ابوالفضل زرویی نصرآباد ــ مدیر گروه طنز حوزه ــ را ببینم.پس از نوشیدن چای و گپ و گفتی کوتاه شعر زیر را فی البداهه سرودم که زرویی عزیز بسیار خوشش آمد به طوری که آن را یادداشت کرد.....چند روز پیش به طور اتفاقی شعر را بین مسوداتم پیدا کردم و اینک برای نخستین بار منتشر می شود :
به بی بخاری داماد ، نوعروس بخندد
کلاغ ریسه رود جوجه ی خروس بخندد
ز فرط قهقهه بی هوش چون شود سگ چوپان
به بام خانه ی او گربه ی ملوس بخندد
کنار عمه الیزابت دوم زن خاقان
در شکه چون که براند تزار روس بخندد
چه بت پرست و مسیحی چه صوفی و چه برهمن
به قلقلک چو رسد کار با مجوس بخندد
سه تار و قیچک و تنبور و دف نوا چو برآرند
ترانه ساز شریف «مرا ببوس» بخندد
خبر ز حور ندارم ولی یقین کنم ای دوست
که کل کشد کلوپاترا و هی زئوس بخندد
عماد و م.امید و کمال و فرّخ و گلشن
به خنده اند که شهنامه ساز توس بخندد
ز بدبیاری اسفندیار رستم دستان
زنند گر به سرش گرز آبنوس بخندد
خلاصه خوش عمل عباس در کنار زرویی
اگر نداشت کسی چهره ی عبوس بخندد!
😂 عباس خوش عمل کاشانی 😂
Forwarded from عباس خوش عمل کاشانی
🌼🌼 ولای رضا (ع) 🌼🌼
بر خیز تا نماز محبت ادا کنیم
در سجده عشق راهگشا را دعا کنیم
همراه با نسیم سحر گرم و تیز بال
باران بوسه پیشکش لاله ها کنیم
امّید را که پر زده از باغ سینه ها
در سرد سیر فصل غریبی صدا کنیم
دل ، این سپندواره ی آتش مزاج را
وقتست تا به مجمر حیرت فدا کنیم
اندیشه راکه سهره دربند مانده ایست
در پهنه ی زلال ترنم رها کنیم
درباتلاق بی خبری پیچکی ست سبز
پایی فرو نهاده و دستی فرا کنیم
بیهوده نیستیم که بیهوده عشق را
بازیچه ی تبسّم بازیچه ها کنیم
در روزهای اوج ملالت به التجا
رو بر حریم قدسی مولا رضا کنیم
در درگهی که هست ملک پاسبان او
دل را به پیروان رهش آشنا کنیم
بر تربتی که رشک بهشتست رو نهیم
تا زر مس وجود ازاین کیمیا کنیم
کاری که باطلست در آن جاکنیم ترک
دردی که دردل است همانجادوا کنیم
وقت است کزبهشت ولای رضا دری
بر روی خویش ازسراخلاص وا کنیم.
⛳️ عباس خوش عمل کاشانی ⛳️
❤️ فیض دعا ❤️
سحر به فیض دعا راه تا خدا بردم
ببین چه بهره ای از دولت دعا بردم
همین نه جلوه ی دلدار کرد سرمستم
که در مصاحبتش عالمی صفا بردم
نهال جان مرا تا ثمر رسید از غیب
رهی به گلشن خوش منظر ولا بردم
به نغمه ی ملکوتی دلی رها از بند
به بزم خلد نمای فرشته ها بردم
مرور دفتر توحید را به هر فصلی
خدا گواست که فیض جدا جدا بردم
زدم چو دست به حبل المتین آگاهی
به بزم دوست رهی بی نیاز پا بردم
ز نفس دون چو شدم در مسیر ، بیگانه
متاع عشق به درگاه آشنا بردم
دل شکسته از اندوه را برای شفا
به پای بوسی سلطان دین رضا بردم
روان تشنه ی خود را برای رفع عطش
نفس زنان به سر ِ چشمه ی بقا بردم
به منزل ابدی از عنایت محبوب
خوشم که نامه ی اعمال،بی خطا بردم.
❤️ عباس خوش عمل کاشانی❤️
🌺 کوی رضا (ع) 🌺
بیابه کوی رضـا ، چشمه ی بقااینجاست
مقـام امنیـت خاطـــر و رضـا اینجاست
بیا به زمزمـه ی یامجیـب ، الدّعــــوات
که استجابت هـرخواهش ودعااینجاست
اگر شکستـه دل از حـــادثــــات دنیـایی
بیا کـه راز درستی دل تـو را اینجاست
ز دام هـر چه غـم و محنـت و گرفتاری
مهیمنی که تورا می کند رهـا اینجاست
به قفل بسته ی دل های ناامیــد امروز
کلیدمعجزه ، دست گـره گشا اینجاست
به داغ خویش اگرمرهمی طلب کردی به دردخویش اگرخواستی دوااینجاست
مــرو به نزد طبیبان برای عرض نیاز
بیا به توس که بردردها شفا اینجاست
به محرمـان حریــــم نیـــازمنــــدی گو
کجا رویدکه بیـت الحرام ما اینجاست
بگو به مـردم بیگانــه با هواجس نفس
بساط قاعده ی عشق را بنا اینجاست
ز طوف کوی رضا دل نمی رود جایی
که کعبه وحرم وزمزم وصفا اینجاست
زتنگدستی خود شکوه کم کن ای زائر
که هرچه میطلبی نعمت ازخدااینجاست.
* عباس خوش عمل کاشانی.
❤️ کعبه ی دلها ❤️
ای جهانی بر تو از جان واله و شیدا رضا
وی ضریح بارگاهت کعبه ی دلها رضا
نیست جنّت چون گلستان شهادتگاه تو
با صفا ومشک بیز وپاک و روح افزا رضا
از شمیم گلشن کوی تو جانها زنده اند
ای گل خوش رنگ وبوی گلشن طاها رضا
در تو می بینند مشتاقان ختم المرسلین
نور علم و حکمت او سربه سرپیدا رضا
بازتاب قرب معراج تو در مکتوب عشق
آیت پاک «فسبحان الّذی اسری» رضا
آن سلیمانی که اسم اعظمت نقش نگین
هست وآگاهی به رمز «علّم الاسما» رضا
رهرو کوی ولایت را تویی رهبر علی
گوهر علم و درایت را تویی دریا رضا
تا ابد فتراک فرمان تو باشد از یقین
مستمندان جهان را عروة الوثقی رضا
سینه ای داریم مالامال غم جانی حزین
تا به اقلیم سلامت راهمان بنما رضا
در جوار تربت پاک توام آرامشی است
ورنه سیرم زین جهان و عمرجانفرسارضا
می کند کسب فروغ ازخاک درگاهت مدام
این دل غمدیده با این چشم خونپالا رضا
ازتو میخواهم شفاعت وزتومیخواهم شفا
هم دراین دنیای فانی هم که درعقبا رضا
هرنفس باشد مرا از دولت بخت بلند
برتو دل شیدا و چشم جان و سر بینارضا
شیعیانت را شفاعت کن به نزد کردگار
در صف محشربه حقّ مادرت زهرارضا
زائرت را از سر لطف ومحبت دست گیر
تا نیفتد در بیابان بلا از پا رضا.
* عباس خوش عمل کاشانی.
بر خیز تا نماز محبت ادا کنیم
در سجده عشق راهگشا را دعا کنیم
همراه با نسیم سحر گرم و تیز بال
باران بوسه پیشکش لاله ها کنیم
امّید را که پر زده از باغ سینه ها
در سرد سیر فصل غریبی صدا کنیم
دل ، این سپندواره ی آتش مزاج را
وقتست تا به مجمر حیرت فدا کنیم
اندیشه راکه سهره دربند مانده ایست
در پهنه ی زلال ترنم رها کنیم
درباتلاق بی خبری پیچکی ست سبز
پایی فرو نهاده و دستی فرا کنیم
بیهوده نیستیم که بیهوده عشق را
بازیچه ی تبسّم بازیچه ها کنیم
در روزهای اوج ملالت به التجا
رو بر حریم قدسی مولا رضا کنیم
در درگهی که هست ملک پاسبان او
دل را به پیروان رهش آشنا کنیم
بر تربتی که رشک بهشتست رو نهیم
تا زر مس وجود ازاین کیمیا کنیم
کاری که باطلست در آن جاکنیم ترک
دردی که دردل است همانجادوا کنیم
وقت است کزبهشت ولای رضا دری
بر روی خویش ازسراخلاص وا کنیم.
⛳️ عباس خوش عمل کاشانی ⛳️
❤️ فیض دعا ❤️
سحر به فیض دعا راه تا خدا بردم
ببین چه بهره ای از دولت دعا بردم
همین نه جلوه ی دلدار کرد سرمستم
که در مصاحبتش عالمی صفا بردم
نهال جان مرا تا ثمر رسید از غیب
رهی به گلشن خوش منظر ولا بردم
به نغمه ی ملکوتی دلی رها از بند
به بزم خلد نمای فرشته ها بردم
مرور دفتر توحید را به هر فصلی
خدا گواست که فیض جدا جدا بردم
زدم چو دست به حبل المتین آگاهی
به بزم دوست رهی بی نیاز پا بردم
ز نفس دون چو شدم در مسیر ، بیگانه
متاع عشق به درگاه آشنا بردم
دل شکسته از اندوه را برای شفا
به پای بوسی سلطان دین رضا بردم
روان تشنه ی خود را برای رفع عطش
نفس زنان به سر ِ چشمه ی بقا بردم
به منزل ابدی از عنایت محبوب
خوشم که نامه ی اعمال،بی خطا بردم.
❤️ عباس خوش عمل کاشانی❤️
🌺 کوی رضا (ع) 🌺
بیابه کوی رضـا ، چشمه ی بقااینجاست
مقـام امنیـت خاطـــر و رضـا اینجاست
بیا به زمزمـه ی یامجیـب ، الدّعــــوات
که استجابت هـرخواهش ودعااینجاست
اگر شکستـه دل از حـــادثــــات دنیـایی
بیا کـه راز درستی دل تـو را اینجاست
ز دام هـر چه غـم و محنـت و گرفتاری
مهیمنی که تورا می کند رهـا اینجاست
به قفل بسته ی دل های ناامیــد امروز
کلیدمعجزه ، دست گـره گشا اینجاست
به داغ خویش اگرمرهمی طلب کردی به دردخویش اگرخواستی دوااینجاست
مــرو به نزد طبیبان برای عرض نیاز
بیا به توس که بردردها شفا اینجاست
به محرمـان حریــــم نیـــازمنــــدی گو
کجا رویدکه بیـت الحرام ما اینجاست
بگو به مـردم بیگانــه با هواجس نفس
بساط قاعده ی عشق را بنا اینجاست
ز طوف کوی رضا دل نمی رود جایی
که کعبه وحرم وزمزم وصفا اینجاست
زتنگدستی خود شکوه کم کن ای زائر
که هرچه میطلبی نعمت ازخدااینجاست.
* عباس خوش عمل کاشانی.
❤️ کعبه ی دلها ❤️
ای جهانی بر تو از جان واله و شیدا رضا
وی ضریح بارگاهت کعبه ی دلها رضا
نیست جنّت چون گلستان شهادتگاه تو
با صفا ومشک بیز وپاک و روح افزا رضا
از شمیم گلشن کوی تو جانها زنده اند
ای گل خوش رنگ وبوی گلشن طاها رضا
در تو می بینند مشتاقان ختم المرسلین
نور علم و حکمت او سربه سرپیدا رضا
بازتاب قرب معراج تو در مکتوب عشق
آیت پاک «فسبحان الّذی اسری» رضا
آن سلیمانی که اسم اعظمت نقش نگین
هست وآگاهی به رمز «علّم الاسما» رضا
رهرو کوی ولایت را تویی رهبر علی
گوهر علم و درایت را تویی دریا رضا
تا ابد فتراک فرمان تو باشد از یقین
مستمندان جهان را عروة الوثقی رضا
سینه ای داریم مالامال غم جانی حزین
تا به اقلیم سلامت راهمان بنما رضا
در جوار تربت پاک توام آرامشی است
ورنه سیرم زین جهان و عمرجانفرسارضا
می کند کسب فروغ ازخاک درگاهت مدام
این دل غمدیده با این چشم خونپالا رضا
ازتو میخواهم شفاعت وزتومیخواهم شفا
هم دراین دنیای فانی هم که درعقبا رضا
هرنفس باشد مرا از دولت بخت بلند
برتو دل شیدا و چشم جان و سر بینارضا
شیعیانت را شفاعت کن به نزد کردگار
در صف محشربه حقّ مادرت زهرارضا
زائرت را از سر لطف ومحبت دست گیر
تا نیفتد در بیابان بلا از پا رضا.
* عباس خوش عمل کاشانی.
Forwarded from شعله ی آواز
* ایران تشنه ....
لب تشنه ، نفس بریده ، بی خواب ایران
در حسرت آب رفته از تاب ایران
یارب! بفرست ابرها باران زا*
تا جان دگر بگیرد از آب ایران.
( ابتدا گفته بودم: یارب بفرست ابر باران زا را ...)
*زاینده رود....
زاینده رود تشنه لب ، اما هنوز هست
با خاطرات آبی گیتی فروز هست
در چشمهای خیره ی او اشک اگر که نیست
در سینه اش هماره دلی پر ز سوز هست
شبگرد شاعران عزادار آب را
الهام بخش شب همه شب تا به روز هست
مقهور زمهریر زمستان نفس زنان
مرعوب آفتاب جفای تموز هست
در سطر سطر خاطره های کویری اش
بس راز سر به مهر کنار رموز هست
با گامهای خسته اگر راهپو شود
او را به هر بهار مجال بروز هست
دندان نشان به خشم دهد دیوخشکسال
بس فتنه ها که زیر سر این عجوز هست
نعش ستاره را به گل اندود می کند
چندان که یار با فلک کینه توز هست
غوکی به همنوایی من ضجّه می زند
زاینده رود تشنه لب ، اما هنوز هست.
* ایران تشنه ی من ....
به خوزستان سفر کردم که آن جا
جگرها تفته، صورتها کبود است
لب عطشان کرخه داغ بسته
به سوگش مادران در رود رود است
گشودم دیده و ناگاه دیدم
که هرجا آتشی همراه دود است
یکی چشمم شد اشک و آن دگر خون
شنیدم بر لبانم این سرود است:
ببار ای ابر رحمت تا نبینیم
که کارون خشک چون زاینده رود است!
* در سوگ سیمینه رود...
سیمینه رود پر آب خشکیده جان ندارد
اعلام مرگ خود را حتّی زبان ندارد
یک روز در تکاپو بوده ست با هیاهو
امروز دیگر اما ، روح و روان ندارد
تا در زمین بپوید ، شعری روان بگوید
این شاعر خجسته دیگر زمان ندارد
افتاده است بی تاب ، در شوره زار مرداب
حتّی قلم به وصفش دیگر توان ندارد
همزاد اوست جغتا*ی در احتضار ای وای
در رگ رگ تن خود خونی روان ندارد
سیمینه رود ناکام ، جغتای بی سرانجام
این پیرمانده ، آن هم بخت جوان ندارد!
* جغتای نام دیگر زرینه رود است....
*دریاچه ی ارومیه ...
در این خشکیده دریایی که خواب مرگ می بیند
بیابان در بیابان شوره زاری تلخ
حواصیلی نه...حتی کرکسی در اوج پیدا نیست
در این تلخابه های مانده برجا با پلشتیها
که پنداری کویر است و جهنم واحه
دریا نیست
کسی دلواپس آرتمیاها* نیست.
* جانداری است سختپوست که در آبهای شور زندگی میکند. دریاچه ارومیه یکی از غنیترین منابع آرتمیا در جهان شمرده میشد ولی به دلیل خشکیدن دریاچه ارومیه، نسل آرتمیا منقرض شد!
🔥عباس خوش عمل کاشانی🔥
لب تشنه ، نفس بریده ، بی خواب ایران
در حسرت آب رفته از تاب ایران
یارب! بفرست ابرها باران زا*
تا جان دگر بگیرد از آب ایران.
( ابتدا گفته بودم: یارب بفرست ابر باران زا را ...)
*زاینده رود....
زاینده رود تشنه لب ، اما هنوز هست
با خاطرات آبی گیتی فروز هست
در چشمهای خیره ی او اشک اگر که نیست
در سینه اش هماره دلی پر ز سوز هست
شبگرد شاعران عزادار آب را
الهام بخش شب همه شب تا به روز هست
مقهور زمهریر زمستان نفس زنان
مرعوب آفتاب جفای تموز هست
در سطر سطر خاطره های کویری اش
بس راز سر به مهر کنار رموز هست
با گامهای خسته اگر راهپو شود
او را به هر بهار مجال بروز هست
دندان نشان به خشم دهد دیوخشکسال
بس فتنه ها که زیر سر این عجوز هست
نعش ستاره را به گل اندود می کند
چندان که یار با فلک کینه توز هست
غوکی به همنوایی من ضجّه می زند
زاینده رود تشنه لب ، اما هنوز هست.
* ایران تشنه ی من ....
به خوزستان سفر کردم که آن جا
جگرها تفته، صورتها کبود است
لب عطشان کرخه داغ بسته
به سوگش مادران در رود رود است
گشودم دیده و ناگاه دیدم
که هرجا آتشی همراه دود است
یکی چشمم شد اشک و آن دگر خون
شنیدم بر لبانم این سرود است:
ببار ای ابر رحمت تا نبینیم
که کارون خشک چون زاینده رود است!
* در سوگ سیمینه رود...
سیمینه رود پر آب خشکیده جان ندارد
اعلام مرگ خود را حتّی زبان ندارد
یک روز در تکاپو بوده ست با هیاهو
امروز دیگر اما ، روح و روان ندارد
تا در زمین بپوید ، شعری روان بگوید
این شاعر خجسته دیگر زمان ندارد
افتاده است بی تاب ، در شوره زار مرداب
حتّی قلم به وصفش دیگر توان ندارد
همزاد اوست جغتا*ی در احتضار ای وای
در رگ رگ تن خود خونی روان ندارد
سیمینه رود ناکام ، جغتای بی سرانجام
این پیرمانده ، آن هم بخت جوان ندارد!
* جغتای نام دیگر زرینه رود است....
*دریاچه ی ارومیه ...
در این خشکیده دریایی که خواب مرگ می بیند
بیابان در بیابان شوره زاری تلخ
حواصیلی نه...حتی کرکسی در اوج پیدا نیست
در این تلخابه های مانده برجا با پلشتیها
که پنداری کویر است و جهنم واحه
دریا نیست
کسی دلواپس آرتمیاها* نیست.
* جانداری است سختپوست که در آبهای شور زندگی میکند. دریاچه ارومیه یکی از غنیترین منابع آرتمیا در جهان شمرده میشد ولی به دلیل خشکیدن دریاچه ارومیه، نسل آرتمیا منقرض شد!
🔥عباس خوش عمل کاشانی🔥
Forwarded from شعله ی آواز
🙈 دروغگو 🙈
مگو که عهد کردم ، به یاد او نباشم
که پایبند عهدی ، به هیچ رو نباشم
به نیستی گرایم ، چو یار آشنایم
برای من نباشد ، برای او نباشم
سرا و دشت و گلشن ، جهنم است بر من
اگر به عشق روشن ، در آرزو نباشم
مرا سکوت واهی ، کند به مرگ راهی
دمی که با خیالش ، به گفتگو نباشم
چو جام خالی از می ، روم ز یاد مستان
شراب خانگی را ، اگر سبو نباشم
اگر چه خود نوشتم ، اسیر سرنوشتم
نمی توانم از دل ، بهانه جو نباشم
دراین دیاروحشت که هرطرف فریبست
چگونه می توانم ، دروغگو نباشم!؟
✍ عباس خوش عمل کاشانی ✍
مگو که عهد کردم ، به یاد او نباشم
که پایبند عهدی ، به هیچ رو نباشم
به نیستی گرایم ، چو یار آشنایم
برای من نباشد ، برای او نباشم
سرا و دشت و گلشن ، جهنم است بر من
اگر به عشق روشن ، در آرزو نباشم
مرا سکوت واهی ، کند به مرگ راهی
دمی که با خیالش ، به گفتگو نباشم
چو جام خالی از می ، روم ز یاد مستان
شراب خانگی را ، اگر سبو نباشم
اگر چه خود نوشتم ، اسیر سرنوشتم
نمی توانم از دل ، بهانه جو نباشم
دراین دیاروحشت که هرطرف فریبست
چگونه می توانم ، دروغگو نباشم!؟
✍ عباس خوش عمل کاشانی ✍
Forwarded from عباس خوش عمل کاشانی
💔 اسکناس! 💔
خوش به حالت ای که یک خروار داری اسکناس
می کند فصل خزانت را بهاری اسکناس
از غم دنیا و درد جهل و انواع مرض
می رهی بالای هم چون می گذاری اسکناس
در شگفتم زو چه بهتر می ستانی ای غنی
کاین چنین در بانکها هی می سپاری اسکناس
«علم بهتر یا که ثروت» یک جوک تکراری است
علم هم داری اگر با خویش داری اسکناس
نشئه جات مایع و جامد حرام است ای پسر
هست در دنیا دوای هر خماری اسکناس
توی خلوتخانه هنگام شمارش می دهد
اغنیا را کیف آوای قناری اسکناس
صید خود همچون غزال دشت سازد خلق را
قدرتی دارد چو شیران شکاری اسکناس
جن ز بسم الله گریزان ، مالدار از مالیات
سایه ی ما چون که پیدا شد ، فراری اسکناس
دست خود را زیر سر بگذار و اشهد را بگو
ای که همچون ما در این دنیا نداری اسکناس
بهتر از دهها و بل صدها کتاب نادر است
گر دهی بر من به رسم یادگاری اسکناس
می نهم بر دیده ، نازش می کشم ، می بوسمش
نیستش با بنده حسن همجواری اسکناس
صاحب املاک اگر باشم به دنیا ، جای اسب
تا پزم عالی شود بندم به گاری اسکناس
گاه باران ، گاه دوده ، گاه برف و گه تگرگ
آسمان! یکدم نشد بر ما بباری اسکناس
عیسی دوران اگر بودم ـ بلاتشبیه ـ زود
می گرفتم از برای خود حواری اسکناس
آدمی بر هر چه و هر کس سوار آمد ولی
می کند خوش در جهان آدم سواری اسکناس
کرده ام بر خاندان خود وصیّت بعد مرگ
بر سر قبرم بخواند جای قاری اسکناس
شرق را می گیرد و با غرب می کوبد به هم
«خوش عمل» را گر کند یک بار یاری اسکناس!
🔥 عباس خوش عمل کاشانی 🔥
خوش به حالت ای که یک خروار داری اسکناس
می کند فصل خزانت را بهاری اسکناس
از غم دنیا و درد جهل و انواع مرض
می رهی بالای هم چون می گذاری اسکناس
در شگفتم زو چه بهتر می ستانی ای غنی
کاین چنین در بانکها هی می سپاری اسکناس
«علم بهتر یا که ثروت» یک جوک تکراری است
علم هم داری اگر با خویش داری اسکناس
نشئه جات مایع و جامد حرام است ای پسر
هست در دنیا دوای هر خماری اسکناس
توی خلوتخانه هنگام شمارش می دهد
اغنیا را کیف آوای قناری اسکناس
صید خود همچون غزال دشت سازد خلق را
قدرتی دارد چو شیران شکاری اسکناس
جن ز بسم الله گریزان ، مالدار از مالیات
سایه ی ما چون که پیدا شد ، فراری اسکناس
دست خود را زیر سر بگذار و اشهد را بگو
ای که همچون ما در این دنیا نداری اسکناس
بهتر از دهها و بل صدها کتاب نادر است
گر دهی بر من به رسم یادگاری اسکناس
می نهم بر دیده ، نازش می کشم ، می بوسمش
نیستش با بنده حسن همجواری اسکناس
صاحب املاک اگر باشم به دنیا ، جای اسب
تا پزم عالی شود بندم به گاری اسکناس
گاه باران ، گاه دوده ، گاه برف و گه تگرگ
آسمان! یکدم نشد بر ما بباری اسکناس
عیسی دوران اگر بودم ـ بلاتشبیه ـ زود
می گرفتم از برای خود حواری اسکناس
آدمی بر هر چه و هر کس سوار آمد ولی
می کند خوش در جهان آدم سواری اسکناس
کرده ام بر خاندان خود وصیّت بعد مرگ
بر سر قبرم بخواند جای قاری اسکناس
شرق را می گیرد و با غرب می کوبد به هم
«خوش عمل» را گر کند یک بار یاری اسکناس!
🔥 عباس خوش عمل کاشانی 🔥
Forwarded from شعله ی آواز
.دوبیتی های زنگیرنامه!
_____________________
دلم میخواد زن از داعش بگیرم
زنی کم عقل و بی دانش بگیرم
یکی تکفیری بوکو حرامی
برای سلب آسایش بگیرم
*
دلم میخواد زن از ماسوله گیرم
زنی دارای باغ و سوله گیرم
اگه خواهد خدا بعد از عروسی
از او سالی سه چار تا توله گیرم
*
دلم میخواد زن از نائین بگیرم
زنی محجوب و سرپائین بگیرم
برای عمه ی معتاد پیرش
شبای جمعه کوکائین بگیرم
*
دلم میخواد زن از مشهد بگیرم
زنی معقول و کارآمد بگیرم
دو تا گاز سگی از رون باباش
به دعوا گر که پوزم زد بگیرم
*
دلم میخواد زن از زنجان بگیرم
به هردیدار از آن زن جان بگیرم
اگر رفتیم طارم شب نشینی
برایش کشک و بادمجان بگیرم
*
دلم میخواد زن از موصل بگیرم
برایش دارچین و هل بگیرم
اگر روزی اذیت کردم او را
شبی از پا در آیم سل بگیرم
*
دلم میخواد زن از کابل بگیرم
ظریف و نغز و خوش کاکل بگیرم
اگر نازکتر از گل گفت با من
برم ریش دبیر کل بگیرم
*
دلم میخواد زن از کرمون بگیرم
زنی مانند گل خندون بگیرم
چوهرفصلی برم خونه ی یکیشون
دوتا پیدا دوتا پنهون بگیرم
*
دلم میخواد زن از اردل بگیرم
زنی از خواهراش افضل بگیرم
دوتا دیگه ؛ نه سه تا بعد شش سال
اگه شد مشکلاتم حل بگیرم
*
دلم میخواد زن از اربیل گیرم
براش روبنده و زنبیل گیرم
اگه روزی اذیت کرد او را
به قصد کشت زیر بیل گیرم
*
دلم میخواد زن کاشی بگیرم
زنی چون نون خشخاشی بگیرم
اگر روزی اذیت کرد فوری
دو تا زن روش به عیاشی بگیرم
*
دلم میخواد زن از بغداد گیرم
نه زن بل خصم مادر زاد گیرم
به زیبایی اگر باشد چو حوری
ز سر تا پای او ایراد گیرم
*
دلم میخواد زن از قبرس بگیرم
زنی چون میوه ی نارس بگیرم
دم دروازه ی نیکوزیایش
بشینم هی همینطو حس بگیرم
*
دلم میخواد زن از میبد بگیرم
زنی زیباتر از هدهد بگیرم
اگر زد چل نفر را غفلتآ کشت
فداکاری کنم پاخود بگیرم
*
دلم میخواد زن از راور بگیرم
زنی راننده ی خاور بگیرم
اگه روزی کنه نامهربونی
چو کفتر از کنارش پربگیرم.
عباس خوش عمل کاشانی.
_____________________
دلم میخواد زن از داعش بگیرم
زنی کم عقل و بی دانش بگیرم
یکی تکفیری بوکو حرامی
برای سلب آسایش بگیرم
*
دلم میخواد زن از ماسوله گیرم
زنی دارای باغ و سوله گیرم
اگه خواهد خدا بعد از عروسی
از او سالی سه چار تا توله گیرم
*
دلم میخواد زن از نائین بگیرم
زنی محجوب و سرپائین بگیرم
برای عمه ی معتاد پیرش
شبای جمعه کوکائین بگیرم
*
دلم میخواد زن از مشهد بگیرم
زنی معقول و کارآمد بگیرم
دو تا گاز سگی از رون باباش
به دعوا گر که پوزم زد بگیرم
*
دلم میخواد زن از زنجان بگیرم
به هردیدار از آن زن جان بگیرم
اگر رفتیم طارم شب نشینی
برایش کشک و بادمجان بگیرم
*
دلم میخواد زن از موصل بگیرم
برایش دارچین و هل بگیرم
اگر روزی اذیت کردم او را
شبی از پا در آیم سل بگیرم
*
دلم میخواد زن از کابل بگیرم
ظریف و نغز و خوش کاکل بگیرم
اگر نازکتر از گل گفت با من
برم ریش دبیر کل بگیرم
*
دلم میخواد زن از کرمون بگیرم
زنی مانند گل خندون بگیرم
چوهرفصلی برم خونه ی یکیشون
دوتا پیدا دوتا پنهون بگیرم
*
دلم میخواد زن از اردل بگیرم
زنی از خواهراش افضل بگیرم
دوتا دیگه ؛ نه سه تا بعد شش سال
اگه شد مشکلاتم حل بگیرم
*
دلم میخواد زن از اربیل گیرم
براش روبنده و زنبیل گیرم
اگه روزی اذیت کرد او را
به قصد کشت زیر بیل گیرم
*
دلم میخواد زن کاشی بگیرم
زنی چون نون خشخاشی بگیرم
اگر روزی اذیت کرد فوری
دو تا زن روش به عیاشی بگیرم
*
دلم میخواد زن از بغداد گیرم
نه زن بل خصم مادر زاد گیرم
به زیبایی اگر باشد چو حوری
ز سر تا پای او ایراد گیرم
*
دلم میخواد زن از قبرس بگیرم
زنی چون میوه ی نارس بگیرم
دم دروازه ی نیکوزیایش
بشینم هی همینطو حس بگیرم
*
دلم میخواد زن از میبد بگیرم
زنی زیباتر از هدهد بگیرم
اگر زد چل نفر را غفلتآ کشت
فداکاری کنم پاخود بگیرم
*
دلم میخواد زن از راور بگیرم
زنی راننده ی خاور بگیرم
اگه روزی کنه نامهربونی
چو کفتر از کنارش پربگیرم.
عباس خوش عمل کاشانی.
Forwarded from عباس خوش عمل کاشانی
🌸 جستجو 🌸
ای بهــار آور گل مـن ، هــر کجا می جویمت
در دلـم نــور امیــدی هست ، تا می جویمت
تا فنـــا گردد شبــان بی تو با حسرت قرین
ای صفــای چشمـــه ی آب بقا می جویمت
شرح افسون نگاهت تا که سرمشق دل است
در دل افسانه ، در هر ماجرا می جویمت
می گذارم سر به صحرای جنون مجنون شعار
همچــو لیلـــی محــو آهنـگ درا می جویمت
دل به زنجیر اسـارت گرچه بستم سالهاست
عشق چون فرمان دهدازخودرها می جویمت
می شوم بیگانه از غم ، می نهم دل بر نشاط
هـر نــفس تــا در دل درد آشنــا می جویمت
ای شفــای دردهـــای مـن ، به قـــانـــون دعا
مبتـــلای درد در متــــن بــــلا می جویمت
تاغم وشادی به هجران ووصالت داده دست
در میــان گریـه هـا و خنده هـا می جویمت
قطــره بودم بـا خیـــالت راهـی دریـــا شدم
با شکست موج من در اوج ما می جویمت
گرمرا عمری بود باقی برون از وهم خویش
ای حقیقت را تجلّی ، تا خــــدا می جویمت.
🕊 عباس خوش عمل کاشانی 🕊
ای بهــار آور گل مـن ، هــر کجا می جویمت
در دلـم نــور امیــدی هست ، تا می جویمت
تا فنـــا گردد شبــان بی تو با حسرت قرین
ای صفــای چشمـــه ی آب بقا می جویمت
شرح افسون نگاهت تا که سرمشق دل است
در دل افسانه ، در هر ماجرا می جویمت
می گذارم سر به صحرای جنون مجنون شعار
همچــو لیلـــی محــو آهنـگ درا می جویمت
دل به زنجیر اسـارت گرچه بستم سالهاست
عشق چون فرمان دهدازخودرها می جویمت
می شوم بیگانه از غم ، می نهم دل بر نشاط
هـر نــفس تــا در دل درد آشنــا می جویمت
ای شفــای دردهـــای مـن ، به قـــانـــون دعا
مبتـــلای درد در متــــن بــــلا می جویمت
تاغم وشادی به هجران ووصالت داده دست
در میــان گریـه هـا و خنده هـا می جویمت
قطــره بودم بـا خیـــالت راهـی دریـــا شدم
با شکست موج من در اوج ما می جویمت
گرمرا عمری بود باقی برون از وهم خویش
ای حقیقت را تجلّی ، تا خــــدا می جویمت.
🕊 عباس خوش عمل کاشانی 🕊
Forwarded from شعله ی آواز
🔥 مرثیه ی قُلی 🔥
یه توپ دارم گُل گُلیه
به رنگ خونِ قُلیه
قُلی یه کارگر بود
بی پول و دربدر بود
اونایی که زور داشتن
کلاه سرش گذاشتن
قُلی فراست نداشت
کار به سیاست نداشت
کارگری ساده بود
زلال و آزاده بود
وقتی شعار می داد
شعارِ کار می داد
تو اوج گرما سرما
سرمایه دار کارفرما
ریشه ی هرچه بیداد
حقّ اونو نمی داد
قُلی حساب کتاب کرد
آخرش اعتصاب کرد
قُلی با من دوست بود
مغزِ توی پوست بود
پوستشو ارباب شکست
بعدش رو گرده ش نشست
قُلی نفس نفس زد
به لب قفل قفس زد
راهی مرز گور شد
از همه ماها دورشد
شده قُلی خاطره
توپ منم پنچره
بالارفتیم آبی بود
گونه ها سرخابی بود
پایین اومدیم زرد بود
دلا پُر ِ درد بود.
💕 عباس خوش عمل کاشانی 💕
یه توپ دارم گُل گُلیه
به رنگ خونِ قُلیه
قُلی یه کارگر بود
بی پول و دربدر بود
اونایی که زور داشتن
کلاه سرش گذاشتن
قُلی فراست نداشت
کار به سیاست نداشت
کارگری ساده بود
زلال و آزاده بود
وقتی شعار می داد
شعارِ کار می داد
تو اوج گرما سرما
سرمایه دار کارفرما
ریشه ی هرچه بیداد
حقّ اونو نمی داد
قُلی حساب کتاب کرد
آخرش اعتصاب کرد
قُلی با من دوست بود
مغزِ توی پوست بود
پوستشو ارباب شکست
بعدش رو گرده ش نشست
قُلی نفس نفس زد
به لب قفل قفس زد
راهی مرز گور شد
از همه ماها دورشد
شده قُلی خاطره
توپ منم پنچره
بالارفتیم آبی بود
گونه ها سرخابی بود
پایین اومدیم زرد بود
دلا پُر ِ درد بود.
💕 عباس خوش عمل کاشانی 💕
Forwarded from شعله ی آواز
*سترون....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(غزلی خاطره انگیز)
ده ـ دوازده سال پیش که برای عمل آب مروارید چشم از شهریار به کاشان رفته بودم ، روزی از کوچه ی جنب خانه ی پدری می گذشتم که چشمم به زنی میانسال افتاد ، دست در دست دختربچه ای زیبا و ملوس.به هم نزدیکتر که شدیم به اسم سلامم کرد.صدا به گوشم آشنا بود.سر جایم میخکوب شدم ، سر بالا کردم و از پس چشمهایی غبار گرفته چهره ای آشنا را دیدم....خودش بود ؛ عشق روزگار جوانی ام!آنک اما پیر و در کسوت مادر بزرگ ؛ همچون من که پیر و در کسوت پدربزرگ...لحظاتی با تلاقی چشمها حرفها زدیم.تا آمدم حرفی به زبان بیاورم با صدایی گرفته خداحافظی کرد و به سرعت گامهای سنگینش افزود.یادها و خاطره های تلخ و شیرین سی شش سال پیش در ذهنم جان گرفت.دهانم خشک اما چشمان غبار گرفته ام به نم اشک نشسته بود.....بیت اول و دوم غزل زیر را در کوچه سرودم و بقیه اش در خانه ی پدری بر بیاض کاغذ نشست:
دیگر نه من آن مرد جوانم نه تو آن زن
کز عطـــر تنش مست شود کوچه و برزن
افتاده ز پا مثل دو بیدیم به هامون
خشکیده تر از دست و دل مرد تبرزن
تن داده به هر حادثه در رهگذر باد
دل بسته به خاشاک و خس دشت سترون
در پاسخ هر چشمک آمیخته با اشک
وقتی که فرستاده شود از طـــــرف من
لبخند تو دیگر نه ملیح است و نه نوشین
ایمای تو دیگر نه فریبا و نه رهزن
با این همه گر دوست مرا داشته باشی
با خاطـــره ی عهد کهن قدر یک ارزن
این جان که مرا هست وبال تن رنجور
وین سر که ترا روز و شبی بوده به دامن
سازم به فدای تو و ریزم به قدمهات
تا آن که ادایم شود آن دین به گردن.
عباس خوش عمل کاشانی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(غزلی خاطره انگیز)
ده ـ دوازده سال پیش که برای عمل آب مروارید چشم از شهریار به کاشان رفته بودم ، روزی از کوچه ی جنب خانه ی پدری می گذشتم که چشمم به زنی میانسال افتاد ، دست در دست دختربچه ای زیبا و ملوس.به هم نزدیکتر که شدیم به اسم سلامم کرد.صدا به گوشم آشنا بود.سر جایم میخکوب شدم ، سر بالا کردم و از پس چشمهایی غبار گرفته چهره ای آشنا را دیدم....خودش بود ؛ عشق روزگار جوانی ام!آنک اما پیر و در کسوت مادر بزرگ ؛ همچون من که پیر و در کسوت پدربزرگ...لحظاتی با تلاقی چشمها حرفها زدیم.تا آمدم حرفی به زبان بیاورم با صدایی گرفته خداحافظی کرد و به سرعت گامهای سنگینش افزود.یادها و خاطره های تلخ و شیرین سی شش سال پیش در ذهنم جان گرفت.دهانم خشک اما چشمان غبار گرفته ام به نم اشک نشسته بود.....بیت اول و دوم غزل زیر را در کوچه سرودم و بقیه اش در خانه ی پدری بر بیاض کاغذ نشست:
دیگر نه من آن مرد جوانم نه تو آن زن
کز عطـــر تنش مست شود کوچه و برزن
افتاده ز پا مثل دو بیدیم به هامون
خشکیده تر از دست و دل مرد تبرزن
تن داده به هر حادثه در رهگذر باد
دل بسته به خاشاک و خس دشت سترون
در پاسخ هر چشمک آمیخته با اشک
وقتی که فرستاده شود از طـــــرف من
لبخند تو دیگر نه ملیح است و نه نوشین
ایمای تو دیگر نه فریبا و نه رهزن
با این همه گر دوست مرا داشته باشی
با خاطـــره ی عهد کهن قدر یک ارزن
این جان که مرا هست وبال تن رنجور
وین سر که ترا روز و شبی بوده به دامن
سازم به فدای تو و ریزم به قدمهات
تا آن که ادایم شود آن دین به گردن.
عباس خوش عمل کاشانی.
Forwarded from شعله ی آواز
*ناسزای پدر ....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(محمدحسین خوش عمل یگانه فرزند پسرم که متولد 10 دی ماه 1361شمسی است به سرودن شعر سپید گرایش دارد و تا کنون شعرهای سپید زیاد و قابل اعتنایی سروده و از سوی اساتیدی چون احمدرضا احمدی مورد تشویق و تمجید قرار گرفته است.در آغاز کارش قصد داشتم او را به سرودن شعر سنتی تشویق کنم و حتی به او پرخاش می کردم که شعر سنتی بسراید.یک روز که سخت از دستش عصبانی بودم به او گفتم:«تو توان سرودن شعر موزون و مقفّی را نداری ؛ اصلآ نمی توانی شعر سنتی بسرایی وگرنه به سمت سپیدسرایی نمی رفتی»...یکی دوروز گذشت و او چارپاره ی ذیل را تحویلم داد....به نظرم خالی از لطف نیست.البته محمدحسین از آن به بعد گهگاه شعر سنتی هم سرود ....و می سراید....)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پدرم فحش می دهد که چرا
روی آورده ام به شعر سپید
غرولندش هنوز در گوش است:
تو مرا کردی ای پسر نومید
*
دوست دارد که چون خودش من هم
حبس باشم به چارچوب عروض
چشمه سار زلال طبعم را
کنم آلوده با رسوب عروض
*
بارها گفته ام به او : پدرم!
در سحرگاه عصر بیداری
چه صفا می دهد مخاطب را
شعرهای همیشه تکراری
*
می رود چشم غرّه می گوید:
ساکت ای بی ادب که شعرکهن
قرنها بوده است پا برجا
هست میراث خانواده ی من
*
مادر این بار می زند لبخند
مثلآ در حمایت از پسرش
لرز لرزان می آورد به زبان
حرفهایی که هست توی سرش:
*
کاش میراث خانوادگی ات
چند متری زمین بایر بود
یا که یک قهوه خانه در کاشان
کوچک ؛ اما همیشه دایر بود
*
کاش میراث خانوادگی ات
مزرعی بود و باغ و باغچه ای
بر سر شانه ات کبوتر بخت
مستقر بودجای زاغچه ای
*
کاش میراث خانوادگی ات
خانه ای بود در جزیره ی کیش
عوض چند طفل کور و کچل
داشتی چند گلّه ی بزومیش!
*
کاش میراث خانوادگی ات
حجره یا دکّه بود در بازار
نه که دیوان شعر اسقاطی
که دهد جان و روح را آزار!
*
کاش می ...ناگهان پدر باخشم
خیزد از جا عجیب و ناهنجار
می زند بر دهان کف آورده
سر خود را سه بار بردیوار!
*
پدر آتشفشان فعال است
با لگد می زند به جارختی
من و مادر غلاف اگر نکنیم
هست تازه شروع بدبختی
*
من و مادر بسان فرفره ای
می پریم از اتاق توی حیاط
شرط عقل است رفتن ازجایی
که شود سلب از تو حقّ حیات
*
با خود اندیشه می کنم مغموم:
بی گدار از چه رو به آب زدم؟
کارهایی چه نابجا کردم
حرفهایی چه ناصواب زدم
*
پدر پا به سن گذاشته را
باید از هر جهت رعایت کرد
پیش مادر نباید از شویش
زشت و بد گفت یاسعایت کرد
*
بحث بی فایده ست با پدری
که مرا خصم بی دلیل شده ست
بیش از این نیست انتظار از او
که به شعر کهن فسیل شده ست!
***
پدرم فحش می دهد که چرا
روی آورده ام به شعر سپید
من و پرداختن به شعر کهن؟
این خطا را کسی نخواهد دید!
*محمدحسین خوش عمل.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(محمدحسین خوش عمل یگانه فرزند پسرم که متولد 10 دی ماه 1361شمسی است به سرودن شعر سپید گرایش دارد و تا کنون شعرهای سپید زیاد و قابل اعتنایی سروده و از سوی اساتیدی چون احمدرضا احمدی مورد تشویق و تمجید قرار گرفته است.در آغاز کارش قصد داشتم او را به سرودن شعر سنتی تشویق کنم و حتی به او پرخاش می کردم که شعر سنتی بسراید.یک روز که سخت از دستش عصبانی بودم به او گفتم:«تو توان سرودن شعر موزون و مقفّی را نداری ؛ اصلآ نمی توانی شعر سنتی بسرایی وگرنه به سمت سپیدسرایی نمی رفتی»...یکی دوروز گذشت و او چارپاره ی ذیل را تحویلم داد....به نظرم خالی از لطف نیست.البته محمدحسین از آن به بعد گهگاه شعر سنتی هم سرود ....و می سراید....)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پدرم فحش می دهد که چرا
روی آورده ام به شعر سپید
غرولندش هنوز در گوش است:
تو مرا کردی ای پسر نومید
*
دوست دارد که چون خودش من هم
حبس باشم به چارچوب عروض
چشمه سار زلال طبعم را
کنم آلوده با رسوب عروض
*
بارها گفته ام به او : پدرم!
در سحرگاه عصر بیداری
چه صفا می دهد مخاطب را
شعرهای همیشه تکراری
*
می رود چشم غرّه می گوید:
ساکت ای بی ادب که شعرکهن
قرنها بوده است پا برجا
هست میراث خانواده ی من
*
مادر این بار می زند لبخند
مثلآ در حمایت از پسرش
لرز لرزان می آورد به زبان
حرفهایی که هست توی سرش:
*
کاش میراث خانوادگی ات
چند متری زمین بایر بود
یا که یک قهوه خانه در کاشان
کوچک ؛ اما همیشه دایر بود
*
کاش میراث خانوادگی ات
مزرعی بود و باغ و باغچه ای
بر سر شانه ات کبوتر بخت
مستقر بودجای زاغچه ای
*
کاش میراث خانوادگی ات
خانه ای بود در جزیره ی کیش
عوض چند طفل کور و کچل
داشتی چند گلّه ی بزومیش!
*
کاش میراث خانوادگی ات
حجره یا دکّه بود در بازار
نه که دیوان شعر اسقاطی
که دهد جان و روح را آزار!
*
کاش می ...ناگهان پدر باخشم
خیزد از جا عجیب و ناهنجار
می زند بر دهان کف آورده
سر خود را سه بار بردیوار!
*
پدر آتشفشان فعال است
با لگد می زند به جارختی
من و مادر غلاف اگر نکنیم
هست تازه شروع بدبختی
*
من و مادر بسان فرفره ای
می پریم از اتاق توی حیاط
شرط عقل است رفتن ازجایی
که شود سلب از تو حقّ حیات
*
با خود اندیشه می کنم مغموم:
بی گدار از چه رو به آب زدم؟
کارهایی چه نابجا کردم
حرفهایی چه ناصواب زدم
*
پدر پا به سن گذاشته را
باید از هر جهت رعایت کرد
پیش مادر نباید از شویش
زشت و بد گفت یاسعایت کرد
*
بحث بی فایده ست با پدری
که مرا خصم بی دلیل شده ست
بیش از این نیست انتظار از او
که به شعر کهن فسیل شده ست!
***
پدرم فحش می دهد که چرا
روی آورده ام به شعر سپید
من و پرداختن به شعر کهن؟
این خطا را کسی نخواهد دید!
*محمدحسین خوش عمل.
Forwarded from عباس خوش عمل کاشانی
✏️ دو «وصیت نامه ی منظوم» اثر «استادحبیب یغمایی» و «عباس خوش عمل کاشانی»✏️
💔 ((وصیتنامه)) 💔
من نمیخواهم که بعد از مرگ من افغان کنند
دوستان گریان شوند و دیگران نالان کنند
من نمیخواهم که فرزندان و نزدیکان من
ای پدر جان! ای عمو جان! ای برادر جان کنند
من نمیخواهم پی تشییع من خویشان من
خویش را از کار وا دارند و سرگردان کنند
من نمیخواهم پی آمرزش من قاریان
با صدای زیر و بم ترتیل الرحمن کنند
من نمیخواهم خدا را گوسفندی بیگناه
بهر اطعام عزادارن من قربان کنند
من نمیخواهم که از اعمال ناهنجار من
زایزد منان درین ره بخشش و غفران کنند
آنچه در تحسین من گویند بهتان است و بس
من نمیخواهم مرا آلوده ی بهتان کنند
جان من پاک است و چون جان پاک باشد باک نیست
خود اگر ناپاک تن را طعمه ی نیران کنند
در بیابانی کجا از هر طرف فرسنگ هاست
پیکرم را بی کفن بی شستشو پنهان کنند.
🥀 “حبیب یغمایی” 🥀
💔 (( وصیت نامه)) 💔
من نمی خواهم که بعد از مردنم زاری کنند
آشنایان اشک ها از دیدگان جاری کنند
ضجّه و شیون چو حیوان بر نیارند از گلو
ساکت و آرام چون آدم عزاداری کنند
ذکر حمد و قل هوالله احد ما را بس است
نیست لازم دعوت از مدّاح یا قاری کنند
جای تاج گل نهندم شاخه ای گل روی قبر
اجتناب از کارهای زشت تکراری کنند
با چراغ لاله و گلدان و جام و چلچراغ
روی قبرم را چرا دکان سمساری کنند؟
بی ریا را تا لباس آخرت از بوریاست
نیست واجب تاکه با بُرد از یمن یاری کنند
جای حلوا زعفرانی یا رطب ، خرما خرک
چون که آوردند از اسراف بیزاری کنند
جمله خواهر زادگان ایضآ برادر زادگان
طبق عادات کذا کمتر ریاکاری کنند
مرده خورهای شکم صابون زده چون آمدند
از غذا نبود شکمهاشان چو انباری کنند
همسر و فرزند نخراشند صورت یا که صدر
گر مرا خواهند راضی خویشتنداری کنند
ور مناجاتی سزا خواهند آوردن بجا
پیروی از خواجه عبدالله انصاری کنند.
🥀«عباس خوش عمل کاشانی»🥀
💔 ((وصیتنامه)) 💔
من نمیخواهم که بعد از مرگ من افغان کنند
دوستان گریان شوند و دیگران نالان کنند
من نمیخواهم که فرزندان و نزدیکان من
ای پدر جان! ای عمو جان! ای برادر جان کنند
من نمیخواهم پی تشییع من خویشان من
خویش را از کار وا دارند و سرگردان کنند
من نمیخواهم پی آمرزش من قاریان
با صدای زیر و بم ترتیل الرحمن کنند
من نمیخواهم خدا را گوسفندی بیگناه
بهر اطعام عزادارن من قربان کنند
من نمیخواهم که از اعمال ناهنجار من
زایزد منان درین ره بخشش و غفران کنند
آنچه در تحسین من گویند بهتان است و بس
من نمیخواهم مرا آلوده ی بهتان کنند
جان من پاک است و چون جان پاک باشد باک نیست
خود اگر ناپاک تن را طعمه ی نیران کنند
در بیابانی کجا از هر طرف فرسنگ هاست
پیکرم را بی کفن بی شستشو پنهان کنند.
🥀 “حبیب یغمایی” 🥀
💔 (( وصیت نامه)) 💔
من نمی خواهم که بعد از مردنم زاری کنند
آشنایان اشک ها از دیدگان جاری کنند
ضجّه و شیون چو حیوان بر نیارند از گلو
ساکت و آرام چون آدم عزاداری کنند
ذکر حمد و قل هوالله احد ما را بس است
نیست لازم دعوت از مدّاح یا قاری کنند
جای تاج گل نهندم شاخه ای گل روی قبر
اجتناب از کارهای زشت تکراری کنند
با چراغ لاله و گلدان و جام و چلچراغ
روی قبرم را چرا دکان سمساری کنند؟
بی ریا را تا لباس آخرت از بوریاست
نیست واجب تاکه با بُرد از یمن یاری کنند
جای حلوا زعفرانی یا رطب ، خرما خرک
چون که آوردند از اسراف بیزاری کنند
جمله خواهر زادگان ایضآ برادر زادگان
طبق عادات کذا کمتر ریاکاری کنند
مرده خورهای شکم صابون زده چون آمدند
از غذا نبود شکمهاشان چو انباری کنند
همسر و فرزند نخراشند صورت یا که صدر
گر مرا خواهند راضی خویشتنداری کنند
ور مناجاتی سزا خواهند آوردن بجا
پیروی از خواجه عبدالله انصاری کنند.
🥀«عباس خوش عمل کاشانی»🥀
Forwarded from شعله ی آواز
✏️ندارد؟...پس چه دارد؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* در شعر حاضر((صنعت طباق سلب)) رعایت شده است :
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مدّعی گر گوهر ایمان ندارد پس چه دارد؟
بهره از گنجینه ی ایقان ندارد پس چه دارد؟
چشم بینایش حقیقت را نبیند پس چه بیند ؟
اعتقاد و بینش و عرفان ندارد پس چه دارد ؟
راه و رسم زندگی کردن نداند پس چه داند ؟
آشنایی هیچ با قرآن ندارد پس چه دارد؟
گر طریق رادمردان را نپوید پس چه پوید؟
احتراز از شیوه ی شیطان ندارد پس چه دارد؟
گر کلامی بر سبیل حق نگوید پس چه گوید؟
نور انسانیت انسان ندارد پس چه دارد ؟
پندی از دیباچه ی حکمت نخواندپس چه خواند؟
اندک از دانایی لقمان ندارد پس چه دارد ؟
گوهر رخشنده ی تقوا نجوید پس چه جوید؟
نور زهد بوذر و سلمان ندارد پس چه دارد ؟
دست هر افتاده از پا را نگیرد پس چه گیرد ؟
بر بنی نوع خود ار احسان ندارد پس چه دارد ؟
فتح و آزادی و وحدت گرنخواهدپس چه خواهد ؟
حبّ دین و کشور ایران ندارد پس چه دارد ؟
شاعری شعر الهی گر نسازد پس چه سازد؟
از برای گفتن ار برهان ندارد پس چه دارد ؟
*عباس خوش عمل کاشانی.*
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* در شعر حاضر((صنعت طباق سلب)) رعایت شده است :
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مدّعی گر گوهر ایمان ندارد پس چه دارد؟
بهره از گنجینه ی ایقان ندارد پس چه دارد؟
چشم بینایش حقیقت را نبیند پس چه بیند ؟
اعتقاد و بینش و عرفان ندارد پس چه دارد ؟
راه و رسم زندگی کردن نداند پس چه داند ؟
آشنایی هیچ با قرآن ندارد پس چه دارد؟
گر طریق رادمردان را نپوید پس چه پوید؟
احتراز از شیوه ی شیطان ندارد پس چه دارد؟
گر کلامی بر سبیل حق نگوید پس چه گوید؟
نور انسانیت انسان ندارد پس چه دارد ؟
پندی از دیباچه ی حکمت نخواندپس چه خواند؟
اندک از دانایی لقمان ندارد پس چه دارد ؟
گوهر رخشنده ی تقوا نجوید پس چه جوید؟
نور زهد بوذر و سلمان ندارد پس چه دارد ؟
دست هر افتاده از پا را نگیرد پس چه گیرد ؟
بر بنی نوع خود ار احسان ندارد پس چه دارد ؟
فتح و آزادی و وحدت گرنخواهدپس چه خواهد ؟
حبّ دین و کشور ایران ندارد پس چه دارد ؟
شاعری شعر الهی گر نسازد پس چه سازد؟
از برای گفتن ار برهان ندارد پس چه دارد ؟
*عباس خوش عمل کاشانی.*