Forwarded from شعله ی آواز
🕊 اخــــــــــــــــوانیــــــــــــــــه 🕊
زبان با شعر وقتی می گشایم
سه استاد فتی را می ستایم
یکی زآنان که اول نازنین است
دلآرام من عزلت گزین است
جهان آبادی هادی الحسینی ست
که مصداق شریف نورعینی ست
سپس شمس قمی ساقی تخلص
که دور از اوست انواع تبصبص
حقیقت باشد از اوتاد در شعر
بود همچون پدر استاد در شعر
سوم استاد کاو دانش پژوه است
یکی اما به معنا ده گروه است
ادب را واحدکالالف باشد
مرا این ادعا با حلف باشد
غلامعباس ما دکتر سعیدی است
که شعرش بهترین پاداش و عیدی است
(یکی هم ناصر عرفانیان است
که شعر نغز را از بانیان است
غزلهای خوشش بس دلپسنداست
مخاطب را شبیه شهد و قند است
دگر استاد کاو را شعر عالی است
عزیز دل رضاخان جلالی است
غزل هایی که از او بازنشر است
بلیغ و جانفزا تا روز حشر است!)
خدایا پنج تن استاد جان را
سخن سنجان فحل مهربان را
برای ما ، برای من نگهدار
از انواع بلا ایمن نگهدار
به حق پنج تن این پنج استاد
که در شعروسخن هستندزاوتاد
درخشانتر زمهر وماه باشند
جوانان را چراغ راه باشند
بگوید هر که باشد مهر آیین
دعای خوش عمل را یارب آمین.
💕 عباس خوش عمل کاشانی 💕
زبان با شعر وقتی می گشایم
سه استاد فتی را می ستایم
یکی زآنان که اول نازنین است
دلآرام من عزلت گزین است
جهان آبادی هادی الحسینی ست
که مصداق شریف نورعینی ست
سپس شمس قمی ساقی تخلص
که دور از اوست انواع تبصبص
حقیقت باشد از اوتاد در شعر
بود همچون پدر استاد در شعر
سوم استاد کاو دانش پژوه است
یکی اما به معنا ده گروه است
ادب را واحدکالالف باشد
مرا این ادعا با حلف باشد
غلامعباس ما دکتر سعیدی است
که شعرش بهترین پاداش و عیدی است
(یکی هم ناصر عرفانیان است
که شعر نغز را از بانیان است
غزلهای خوشش بس دلپسنداست
مخاطب را شبیه شهد و قند است
دگر استاد کاو را شعر عالی است
عزیز دل رضاخان جلالی است
غزل هایی که از او بازنشر است
بلیغ و جانفزا تا روز حشر است!)
خدایا پنج تن استاد جان را
سخن سنجان فحل مهربان را
برای ما ، برای من نگهدار
از انواع بلا ایمن نگهدار
به حق پنج تن این پنج استاد
که در شعروسخن هستندزاوتاد
درخشانتر زمهر وماه باشند
جوانان را چراغ راه باشند
بگوید هر که باشد مهر آیین
دعای خوش عمل را یارب آمین.
💕 عباس خوش عمل کاشانی 💕
Forwarded from شعله ی آواز
*بخشی از منظومه ی نوستالوژیک:
🦊 «گرگانه...» 🦊
سلام علیک آهای پدر بزرگم
خیال نکن هنوز توله گرگم
مثل شما بزرگ شدم ماشالّا
یه پارچه پیر گرگ شدم ماشالّا
خیال نکن که مثل بچّگی هام
هرجا می رم سربار زندگی هام
کامله گرگی شده ام درنده
قاتل هر چرنده و پرنده
گاهی تو جنگل گاهی توی کوهم
یه گرگ با وقار و با شکوهم
سلطون جنگل که جناب شیره
دماغشو تا بگیرم می میره
یه گلّه گوسفند و گاو و خر دارم
جاتون خالی سه دوست دختر دارم
***
سلام علیک پدر بزرگ پیرم
خیال نکن که طفل سر به زیرم
اینو دیگه نمی یارم به روتم
واسه خودم یه گرگ لات و لوتم
راسّی بگو تو جنگل قدیمی
هنوز برقراره خونه تیمی؟
حال مادربزرگمون چطوره؟
احوال ماچه گرگمون چطوره؟
تشنه شمارو می بره تا چشمه؟
بازم می یاد برایتون کرشمه؟
یائسه شد یا میل جنسی داره؟
ویار آلوچه و قیسی داره؟
ویار ترشی اگه داره شاید
میخواد برام چارتا عمو بزاید...
😼 عباس خوش عمل کاشانی
🦊 «گرگانه...» 🦊
سلام علیک آهای پدر بزرگم
خیال نکن هنوز توله گرگم
مثل شما بزرگ شدم ماشالّا
یه پارچه پیر گرگ شدم ماشالّا
خیال نکن که مثل بچّگی هام
هرجا می رم سربار زندگی هام
کامله گرگی شده ام درنده
قاتل هر چرنده و پرنده
گاهی تو جنگل گاهی توی کوهم
یه گرگ با وقار و با شکوهم
سلطون جنگل که جناب شیره
دماغشو تا بگیرم می میره
یه گلّه گوسفند و گاو و خر دارم
جاتون خالی سه دوست دختر دارم
***
سلام علیک پدر بزرگ پیرم
خیال نکن که طفل سر به زیرم
اینو دیگه نمی یارم به روتم
واسه خودم یه گرگ لات و لوتم
راسّی بگو تو جنگل قدیمی
هنوز برقراره خونه تیمی؟
حال مادربزرگمون چطوره؟
احوال ماچه گرگمون چطوره؟
تشنه شمارو می بره تا چشمه؟
بازم می یاد برایتون کرشمه؟
یائسه شد یا میل جنسی داره؟
ویار آلوچه و قیسی داره؟
ویار ترشی اگه داره شاید
میخواد برام چارتا عمو بزاید...
😼 عباس خوش عمل کاشانی
Forwarded from سعید سلیمانپور
تا کی جگر زمانه صدپاره شود
خونگشته ز صهیون ستمکاره شود
این مایهٔ بیچارگی نوع بشر
وقت است جزا بیند و بیچاره شود
#سعید_سلیمان_پور
@bolfozool
خونگشته ز صهیون ستمکاره شود
این مایهٔ بیچارگی نوع بشر
وقت است جزا بیند و بیچاره شود
#سعید_سلیمان_پور
@bolfozool
Forwarded from شعله ی آواز
✏️ خاطره :
🦅 «سیرنگ قاف غزل» و استقبال از غزل او 🦅
... حسین منزوی را من «سیرنگ غزل پارسی» لقب دادم ؛ آن هم زمانی که زنده بود و گهگاه برای دیدار با من اغلب با ظاهری آشفته به روزنامه ی اطلاعات مراجعه می کرد.من آن زمان (سالهای دهه ی شصت) مسئول صفحات شعر مجله ی جوانان امروز بودم ؛صفحه ی شعری که از یک دهه قبل تا آن روز پربارترین و پرمخاطب ترین صفحات شعر مطبوعات و میراث ارزنده ی «استاد علیرضا طبایی» بود.«سیرنگ قاف نشین» می آمد دم درِ شیشه ای ساختمان روزنامه ی اطلاعات مقابل قورخانه (متروی امروز) و به انتظامات آن جا می گفت می خواهم بروم فلانی را ببینم.انتظامات به دلیل ظاهر آشفته ی آن بزرگ استاد از ورودش ممانعت می کرد و زنگ می زدند تا من برای دیدنش به طرف کریدور درِ شیشه ای حرکت کنم.می رفتم و پس از معانقه و چاق سلامتی ، از او تقاضای غزلی می کردم واو غزلی را شروع به خوانش می کرد ؛ آن هم خوانشی که بیش از نیم ساعت طول می کشید! متأسفانه «سیرنگ غزل پارسی» در آن روزگاران ، خودخواسته عزّت نفسش را لگدمال کرده بود و من از این بابت بسیار غمگین بودم.....آقای (دکتر) اسماعیل امینی در آن روزگاران دانشجو بود.هفته ای یک بار ـ روزهایی که در شورای شعر وزارت ارشاد جلسه ی شعر برگزار می شد ـ به روزنامه می آمد و همه ی افتخارش این بود که شانه به شانه ی من و سیرنگ غزل وارد جلسه ی مذکور شود.سیرنگ آن روزها با جوانان نوپا ـ بخصوص شهرستانی و بخصوص که محصل بودند ـ دمخور نمی شد...یک روز که در شورای شعر بودیم استادان مهرداد اوستا ــ مشفق کاشانی و گلشن کردستانی از منزوی خواستند به غزلی مهمانشان کند واو با اکراه غزلی را خواند که من به استقبال آن رفتم.دو هفته بعد غزلم را برای سیرنگ خواندم که خیلی خوشش آمد اما این نکته را هم اضافه کرد که : استقبال از هر نوعش را دوست نمی دارم .....اینک دو غزل تقدیم شما :
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود
گُل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسهای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مُرده دوباره زنده نشد، امّا
بهار در گُل شیپوری هنوز گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغلپیشه بهانهاش نشنیدن بود
چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود.
حسین منزوی
🕊 🕊 🕊 🕊
دراین زمان به چه کارآید ، دلی که رمز تپیدن نیست
سری که سبزبه دانایی،کسی که شاد به دیدن نیست
صباح رویش ما دارد ، صفای چشمه ی فهمیدن
اسیر ظلمت شب مانی ، تو را که ذوق چشیدن نیست
بر آ ز بیشه ی تنهایی ، که یار همسفر مایی
به گرد خویش چه می پایی؟ زمان پیله تنیدن نیست
تو ای شکفته در این ایام ، سپیده باور خوش فرجام
به بال خود بپر از این دام ، کنون که پای دویدن نیست
همای گلشن بالایی که در چنین قفس افتادی
پرنده را هوسی در سر به جز دوباره پریدن نیست
ز خاک مردم آزاده ، به غیر لاله نمی روید
چه لاله ای که زهرخاکی،به حال نشوو دمیدن نیست
غزل برای ۰غزالان گو ، نه بیدلان که تو را گویند:
نکو سروده ای و ما را ،مجال شعر شنیدن نیست!
❤️عباس خوش عمل کاشانی❤️
🦅 «سیرنگ قاف غزل» و استقبال از غزل او 🦅
... حسین منزوی را من «سیرنگ غزل پارسی» لقب دادم ؛ آن هم زمانی که زنده بود و گهگاه برای دیدار با من اغلب با ظاهری آشفته به روزنامه ی اطلاعات مراجعه می کرد.من آن زمان (سالهای دهه ی شصت) مسئول صفحات شعر مجله ی جوانان امروز بودم ؛صفحه ی شعری که از یک دهه قبل تا آن روز پربارترین و پرمخاطب ترین صفحات شعر مطبوعات و میراث ارزنده ی «استاد علیرضا طبایی» بود.«سیرنگ قاف نشین» می آمد دم درِ شیشه ای ساختمان روزنامه ی اطلاعات مقابل قورخانه (متروی امروز) و به انتظامات آن جا می گفت می خواهم بروم فلانی را ببینم.انتظامات به دلیل ظاهر آشفته ی آن بزرگ استاد از ورودش ممانعت می کرد و زنگ می زدند تا من برای دیدنش به طرف کریدور درِ شیشه ای حرکت کنم.می رفتم و پس از معانقه و چاق سلامتی ، از او تقاضای غزلی می کردم واو غزلی را شروع به خوانش می کرد ؛ آن هم خوانشی که بیش از نیم ساعت طول می کشید! متأسفانه «سیرنگ غزل پارسی» در آن روزگاران ، خودخواسته عزّت نفسش را لگدمال کرده بود و من از این بابت بسیار غمگین بودم.....آقای (دکتر) اسماعیل امینی در آن روزگاران دانشجو بود.هفته ای یک بار ـ روزهایی که در شورای شعر وزارت ارشاد جلسه ی شعر برگزار می شد ـ به روزنامه می آمد و همه ی افتخارش این بود که شانه به شانه ی من و سیرنگ غزل وارد جلسه ی مذکور شود.سیرنگ آن روزها با جوانان نوپا ـ بخصوص شهرستانی و بخصوص که محصل بودند ـ دمخور نمی شد...یک روز که در شورای شعر بودیم استادان مهرداد اوستا ــ مشفق کاشانی و گلشن کردستانی از منزوی خواستند به غزلی مهمانشان کند واو با اکراه غزلی را خواند که من به استقبال آن رفتم.دو هفته بعد غزلم را برای سیرنگ خواندم که خیلی خوشش آمد اما این نکته را هم اضافه کرد که : استقبال از هر نوعش را دوست نمی دارم .....اینک دو غزل تقدیم شما :
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود
گُل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسهای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مُرده دوباره زنده نشد، امّا
بهار در گُل شیپوری هنوز گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغلپیشه بهانهاش نشنیدن بود
چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود.
حسین منزوی
🕊 🕊 🕊 🕊
دراین زمان به چه کارآید ، دلی که رمز تپیدن نیست
سری که سبزبه دانایی،کسی که شاد به دیدن نیست
صباح رویش ما دارد ، صفای چشمه ی فهمیدن
اسیر ظلمت شب مانی ، تو را که ذوق چشیدن نیست
بر آ ز بیشه ی تنهایی ، که یار همسفر مایی
به گرد خویش چه می پایی؟ زمان پیله تنیدن نیست
تو ای شکفته در این ایام ، سپیده باور خوش فرجام
به بال خود بپر از این دام ، کنون که پای دویدن نیست
همای گلشن بالایی که در چنین قفس افتادی
پرنده را هوسی در سر به جز دوباره پریدن نیست
ز خاک مردم آزاده ، به غیر لاله نمی روید
چه لاله ای که زهرخاکی،به حال نشوو دمیدن نیست
غزل برای ۰غزالان گو ، نه بیدلان که تو را گویند:
نکو سروده ای و ما را ،مجال شعر شنیدن نیست!
❤️عباس خوش عمل کاشانی❤️
Forwarded from عباس خوش عمل کاشانی
🕊 تا رهایی ...🕊
تا رهایی ، تارهایی هست بر پای دلم
جرعه نوش باده ی غم هاست مینای دلم
مانده عمری در حصار تنگ لکنتها اسیر
کس نمی فهمد زبان آرزوهای دلم
بسکه در دام جنون زینسو به آنسو می رود
گل گل داغ است چون زنجیر بر پای دلم
تشنه دور از ساحل مقصود ماند و با غرور
در هجوم ماسه ها خشکید دریای دلم
زخمه بر زخم توانفرسای روحم می زنند
تار تن ها در کنار تارِ تنهای دلم
حاصل از دیروز و امروزش به جز حسرت نبود
شادکامی را ندارد چشم ، فردای دلم
تا صراط مستقیمم گم نگردد در مسیر
کو چراغ افروزِ مهرآیینِ شبهای دلم؟
🔥 عباس خوش عمل کاشانی 🔥
تا رهایی ، تارهایی هست بر پای دلم
جرعه نوش باده ی غم هاست مینای دلم
مانده عمری در حصار تنگ لکنتها اسیر
کس نمی فهمد زبان آرزوهای دلم
بسکه در دام جنون زینسو به آنسو می رود
گل گل داغ است چون زنجیر بر پای دلم
تشنه دور از ساحل مقصود ماند و با غرور
در هجوم ماسه ها خشکید دریای دلم
زخمه بر زخم توانفرسای روحم می زنند
تار تن ها در کنار تارِ تنهای دلم
حاصل از دیروز و امروزش به جز حسرت نبود
شادکامی را ندارد چشم ، فردای دلم
تا صراط مستقیمم گم نگردد در مسیر
کو چراغ افروزِ مهرآیینِ شبهای دلم؟
🔥 عباس خوش عمل کاشانی 🔥
Forwarded from سعید سلیمانپور
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#دانشجویان_غیر_فارسی_زبان و خواندن بیتی عاشورایی که روی تابلو نوشتهام
کز هر زبان که میشنوم نامکرّر است...
◾️
پیچیده شمیمت همه جا ای تن بیسر
چون شیشۀ عطری که درش گم شده باشد...
#سعید_بیابانکی
◾️
#دانشگاه_ارومیه
#دانشکده_ادبیات
#دانشجویان_غیر_فارسی_زبان
#بیت_عاشورایی
@bolfozool
کز هر زبان که میشنوم نامکرّر است...
◾️
پیچیده شمیمت همه جا ای تن بیسر
چون شیشۀ عطری که درش گم شده باشد...
#سعید_بیابانکی
◾️
#دانشگاه_ارومیه
#دانشکده_ادبیات
#دانشجویان_غیر_فارسی_زبان
#بیت_عاشورایی
@bolfozool
Forwarded from شعله ی آواز
☀️ گل تنهایی ☀️
در اتاقی نشسته ام تنها ، شکمم یک وجب ورم کرده
آنچنانی که کلّه در گردن ، مثل یک قورباغه خم کرده
خورده ام چای زنجبیل و سپس ، همره یک دو کاسۀ معجون
رگ عرق النّسا در این حالت ،گربه سان دمب خود علم کرده
هی تشر میزنم به او که بخواب، آنقدر دور من مپیچ و متاب
می زند او نفس نفس ، یعنی ، هوس بانوی حرم کرده
پیرم اما ز دست این پسرک ، خورده هفتاد جای بنده ترک
رفته فریاد من به سمت فلک ،که چرا این چنین خرم کرده
یال افشان و دم تکان داده ، چشم او هست از پی ماده
وای از دست این زنا زاده ، مثل اسب از طویله رم کرده
تا زند گول دختران جوان ، و همینطور جمع بیوه زنان
چون به او پا نداده هیچکسی، بنده با خویش همقسم کرده
می خورد خویش شربت لیمو ، خواهد ازمن لکاته ای بی مو
شربت اما نمی دهد بر من ، توی لیوان بنده سم کرده
اول چلچلی ست او را سال ، هرشب و روز رفته در پی حال
من بیچاره از ستم هایش ، روی بر وادی عدم کرده
گُه به ریش کسی که خودمحور،' بوده چون این به چهره چون انتر
کشته من را ز بسکه هرشب و روز ، با تکبر منم منم کرده
داده بی دسته هر کجا اونی ، وای از دست همچو ملعونی
که خودش خورده هر گُهی بوده ، من بیچاره متهم کرده
من یکی شاعر صمد جویم ، چه کسی گفته است بدگویم
غیر این کافری که پیوسته ، سجده بر پای هر صنم کرده
تا حکایات خویش را مکتوب ، کند این بی هویت معیوب
قلم افتاده چون که از دستش ، زده دست مرا قلم کرده
تا بگوید که من مسلمانم ، نوحه های گزیده می خوانم
ترک کرده ترانه خوانی را ، حفظ اشعار محتشم کرده
شده ام من کلافه ازدستش ،می جهم همچو ماهی از شستش
می روم سوی خانه ی پدری ، مادرم چای تازه دم کرده.
🔥 عباس خوش عمل کاشانی 🔥
در اتاقی نشسته ام تنها ، شکمم یک وجب ورم کرده
آنچنانی که کلّه در گردن ، مثل یک قورباغه خم کرده
خورده ام چای زنجبیل و سپس ، همره یک دو کاسۀ معجون
رگ عرق النّسا در این حالت ،گربه سان دمب خود علم کرده
هی تشر میزنم به او که بخواب، آنقدر دور من مپیچ و متاب
می زند او نفس نفس ، یعنی ، هوس بانوی حرم کرده
پیرم اما ز دست این پسرک ، خورده هفتاد جای بنده ترک
رفته فریاد من به سمت فلک ،که چرا این چنین خرم کرده
یال افشان و دم تکان داده ، چشم او هست از پی ماده
وای از دست این زنا زاده ، مثل اسب از طویله رم کرده
تا زند گول دختران جوان ، و همینطور جمع بیوه زنان
چون به او پا نداده هیچکسی، بنده با خویش همقسم کرده
می خورد خویش شربت لیمو ، خواهد ازمن لکاته ای بی مو
شربت اما نمی دهد بر من ، توی لیوان بنده سم کرده
اول چلچلی ست او را سال ، هرشب و روز رفته در پی حال
من بیچاره از ستم هایش ، روی بر وادی عدم کرده
گُه به ریش کسی که خودمحور،' بوده چون این به چهره چون انتر
کشته من را ز بسکه هرشب و روز ، با تکبر منم منم کرده
داده بی دسته هر کجا اونی ، وای از دست همچو ملعونی
که خودش خورده هر گُهی بوده ، من بیچاره متهم کرده
من یکی شاعر صمد جویم ، چه کسی گفته است بدگویم
غیر این کافری که پیوسته ، سجده بر پای هر صنم کرده
تا حکایات خویش را مکتوب ، کند این بی هویت معیوب
قلم افتاده چون که از دستش ، زده دست مرا قلم کرده
تا بگوید که من مسلمانم ، نوحه های گزیده می خوانم
ترک کرده ترانه خوانی را ، حفظ اشعار محتشم کرده
شده ام من کلافه ازدستش ،می جهم همچو ماهی از شستش
می روم سوی خانه ی پدری ، مادرم چای تازه دم کرده.
🔥 عباس خوش عمل کاشانی 🔥
Forwarded from شعله ی آواز
هضتخونین
*مهروماه* *
ای همایی که شکستند به هم شهپر تو
وی غزالی که کشیدند به خون پیکر تو
هیچ کس را نبوَد رامِش دل جز بر تو
سرمه ی چشم جهانی شده خاک در تو
ای همایی که شکستند به هم شهپر تو
وی غزالی که کشیدند به خون پیکر تو
هیچ کس را نبوَد رامِش دل جز بر تو
سرمه ی چشم جهانی شده خاک در تو
سرخ، دامان شفق گشته ز خون سر تو
می زند لاله سر از تربت جان پرور تو
تابش نور حقت سر زده از روی نکوست
یاکه این نور به رخساره تو را جلوه ی اوست
پیچ و تابی که به موی تو و حسنی که به روست
کرد این راز به من فاش کَز اسرار مگوست
شاهد بزم الستی و شهید ره دوست
داده زیور به مه و مهر، رخ انور تو
گوش دل قصّه ی جان سوز تو روزی که شنفت
شام تا بام از این غصّه مرا دیده نخفت
که به خون خفتی و گل زخم به جسم تو شکفت
هور شرمنده شد و چهره پس ابر نهفت
بوسه بر حنجر گلگون تو زد زینب و گفت:
آخر ای صید به خون خفته منم خواهر تو
نوه ی احمد مختار یل بدر و حنین
دختر شیرخدا یاور دین، یار حسین
به سر کشته ی تو بهر ادا کردن دِین
آمد و گفت: نه آرام که با شیون و شِین
تو حسین منی ای فاطمه را نور دو عین
سخنی گو به من ای من به فدای سر تو
ای موثّر ز دم تو دم جان بخش مسیح
ای منوّر شده از نور رخت صبح صبیح
وی نشان داده به مردان خدا راه صحیح
شرم ناکرده و کشتند تو را قوم وقیح
کربلا بود منای تو و بودند ذبیح
جعفر و عون تو، عباس تو و اکبر تو
حنجر از خنجر کین تا که عدو خست تو را
کمر از قتل ابوفاضل بشکست تو را
کی توانست لب لعل فشان بست تو را
تا ابد جلوه چو خورشید فلک هست تو را
تو خلیل و دو و هفتاد ذبیح ست تو را
جان فدای تو و هفتاد و دو تن یاور تو
زندگی را چو تو بودی همه مرهون خدا
جهد کردی و شدی کشته ی گلگون خدا
خرّم آن کو شده مانند تو مفتون خدا
گشت جاوید ز ایثار تو قانون خدا
نه عجب گر که خدا خوانده تو راخون خدا
به خدا خون خدا بود علی اصغر تو
چو شدی کشته و خونت همه برخاک چکید
لاله ها از اثر خون تو بر خاک دمید
خاک شد منقلب، آن دم که به افلاک رسید
بانگ تبشیر عدو هلهله ی قوم پلید
مهر شد منفعل آن روز که در واقعه دید
ظاهر از مشرق نِی شد سر مهر افسر تو
آن که در پای تو آورد فرو سر همه عمر
آن که از دل نشدش داغ برادر همه عمر
آن که در سوگ تو بودش به دل اخگر همه عمر
آن که از عشق تو می سوخت در آذر همه عمر
آن که یک لحظه جدا از تو نبُد در همه عمر
شده در نهضت خونین تو همسنگر تو
می رود جانب شام و دلش آشفته چو موست
نگهش پشت سر و روی کلامش به عدوست
چون شوم عازم و دل برکنم ازکشته ی دوست؟
می رود بر جگرش نشتر و خارش به گلوست
راس پاکت به ره شام چراغ ره اوست
تا نماند ز تو یک لحظه جدا خواهر تو
می زند بوسه چو بر تربت پاک تو نسیم
بخشد از خاک درت قدر، به جنات نعیم
دم جان پرور تو زنده کند عظم رمیم
سزد ار سر نهد از شوق به پای تو کلیم
ای خوش آن روز که گویم سخن ای ذبح عظیم
با تو از این دل آکنده ز غم در بر تو
ای حسین ای که تویی مظهر خلاق ودود
وی شهیدی که تویی پادشه ملک وجود
جز تو کس این همه دل سوز به اسلام نبود
ز خدا بر تو و هفتاد و دو یار تو درود
سخن «لحمک لحمی» که پیمبر فرمود
گفته در وصف تو هم باب تو هم مادر تو
«خوش عمل» خواهد اگر دم ز تو ای پاک زند
دم نباید دگر از نفس خطرناک زند
به ثنای تو رقم گر نه به ادراک زند
سر قلم بشکند و سینه ورق چاک زند
طبع «مردانی» اگر خیمه بر افلاک زند
کمترین ذرّه خدا راست ثناگستر تو
شاعر: عباس خوش عمل کاشانی
تضمین مرثیه ای از مرحوم محمد علی مردانی.
*مهروماه* *
ای همایی که شکستند به هم شهپر تو
وی غزالی که کشیدند به خون پیکر تو
هیچ کس را نبوَد رامِش دل جز بر تو
سرمه ی چشم جهانی شده خاک در تو
ای همایی که شکستند به هم شهپر تو
وی غزالی که کشیدند به خون پیکر تو
هیچ کس را نبوَد رامِش دل جز بر تو
سرمه ی چشم جهانی شده خاک در تو
سرخ، دامان شفق گشته ز خون سر تو
می زند لاله سر از تربت جان پرور تو
تابش نور حقت سر زده از روی نکوست
یاکه این نور به رخساره تو را جلوه ی اوست
پیچ و تابی که به موی تو و حسنی که به روست
کرد این راز به من فاش کَز اسرار مگوست
شاهد بزم الستی و شهید ره دوست
داده زیور به مه و مهر، رخ انور تو
گوش دل قصّه ی جان سوز تو روزی که شنفت
شام تا بام از این غصّه مرا دیده نخفت
که به خون خفتی و گل زخم به جسم تو شکفت
هور شرمنده شد و چهره پس ابر نهفت
بوسه بر حنجر گلگون تو زد زینب و گفت:
آخر ای صید به خون خفته منم خواهر تو
نوه ی احمد مختار یل بدر و حنین
دختر شیرخدا یاور دین، یار حسین
به سر کشته ی تو بهر ادا کردن دِین
آمد و گفت: نه آرام که با شیون و شِین
تو حسین منی ای فاطمه را نور دو عین
سخنی گو به من ای من به فدای سر تو
ای موثّر ز دم تو دم جان بخش مسیح
ای منوّر شده از نور رخت صبح صبیح
وی نشان داده به مردان خدا راه صحیح
شرم ناکرده و کشتند تو را قوم وقیح
کربلا بود منای تو و بودند ذبیح
جعفر و عون تو، عباس تو و اکبر تو
حنجر از خنجر کین تا که عدو خست تو را
کمر از قتل ابوفاضل بشکست تو را
کی توانست لب لعل فشان بست تو را
تا ابد جلوه چو خورشید فلک هست تو را
تو خلیل و دو و هفتاد ذبیح ست تو را
جان فدای تو و هفتاد و دو تن یاور تو
زندگی را چو تو بودی همه مرهون خدا
جهد کردی و شدی کشته ی گلگون خدا
خرّم آن کو شده مانند تو مفتون خدا
گشت جاوید ز ایثار تو قانون خدا
نه عجب گر که خدا خوانده تو راخون خدا
به خدا خون خدا بود علی اصغر تو
چو شدی کشته و خونت همه برخاک چکید
لاله ها از اثر خون تو بر خاک دمید
خاک شد منقلب، آن دم که به افلاک رسید
بانگ تبشیر عدو هلهله ی قوم پلید
مهر شد منفعل آن روز که در واقعه دید
ظاهر از مشرق نِی شد سر مهر افسر تو
آن که در پای تو آورد فرو سر همه عمر
آن که از دل نشدش داغ برادر همه عمر
آن که در سوگ تو بودش به دل اخگر همه عمر
آن که از عشق تو می سوخت در آذر همه عمر
آن که یک لحظه جدا از تو نبُد در همه عمر
شده در نهضت خونین تو همسنگر تو
می رود جانب شام و دلش آشفته چو موست
نگهش پشت سر و روی کلامش به عدوست
چون شوم عازم و دل برکنم ازکشته ی دوست؟
می رود بر جگرش نشتر و خارش به گلوست
راس پاکت به ره شام چراغ ره اوست
تا نماند ز تو یک لحظه جدا خواهر تو
می زند بوسه چو بر تربت پاک تو نسیم
بخشد از خاک درت قدر، به جنات نعیم
دم جان پرور تو زنده کند عظم رمیم
سزد ار سر نهد از شوق به پای تو کلیم
ای خوش آن روز که گویم سخن ای ذبح عظیم
با تو از این دل آکنده ز غم در بر تو
ای حسین ای که تویی مظهر خلاق ودود
وی شهیدی که تویی پادشه ملک وجود
جز تو کس این همه دل سوز به اسلام نبود
ز خدا بر تو و هفتاد و دو یار تو درود
سخن «لحمک لحمی» که پیمبر فرمود
گفته در وصف تو هم باب تو هم مادر تو
«خوش عمل» خواهد اگر دم ز تو ای پاک زند
دم نباید دگر از نفس خطرناک زند
به ثنای تو رقم گر نه به ادراک زند
سر قلم بشکند و سینه ورق چاک زند
طبع «مردانی» اگر خیمه بر افلاک زند
کمترین ذرّه خدا راست ثناگستر تو
شاعر: عباس خوش عمل کاشانی
تضمین مرثیه ای از مرحوم محمد علی مردانی.
Forwarded from SHAHNAZ_SAMADI
*فاخته...
روزی که دل از عشق تو پرداخته بودم
کار خود و کار دل خود ساخته بودم
دیوانگی ام تابع زنجیر جنون بود
کز خانه به میخانه برون تاخته بودم
با مهر دلم بردی و بی مهر شکستی
افسوس که اخلاق تو نشناخته بودم
آن سر که به دامان توام بود زمانی
ای کاش که در پای تو انداخته بودم
هر بردکه بود از تو و چشم سیهت بود
چون من ز ازل قافیه را باخته بودم
شد باعث رسوایی من بر سر هر بام
وقتی علم عشق تو افراخته بودم
اشکی که فشاندی به وداعم شب آخر
تاوان سپند دل بگداخته بودم
آویخته هر شاخه گلی بر سر گیسوت
تیغی است که بر روی خودم آخته بودم
ای کاش که بر شاخه ی طوبای وجودت
چون عهد کهن باز همان فاخته بودم.
فاخته :به قلم
استاد #عباس_خوش_عمل_کاشانی
دکلمه
شاعر بانو #ندا_عبد_حق
روزی که دل از عشق تو پرداخته بودم
کار خود و کار دل خود ساخته بودم
دیوانگی ام تابع زنجیر جنون بود
کز خانه به میخانه برون تاخته بودم
با مهر دلم بردی و بی مهر شکستی
افسوس که اخلاق تو نشناخته بودم
آن سر که به دامان توام بود زمانی
ای کاش که در پای تو انداخته بودم
هر بردکه بود از تو و چشم سیهت بود
چون من ز ازل قافیه را باخته بودم
شد باعث رسوایی من بر سر هر بام
وقتی علم عشق تو افراخته بودم
اشکی که فشاندی به وداعم شب آخر
تاوان سپند دل بگداخته بودم
آویخته هر شاخه گلی بر سر گیسوت
تیغی است که بر روی خودم آخته بودم
ای کاش که بر شاخه ی طوبای وجودت
چون عهد کهن باز همان فاخته بودم.
فاخته :به قلم
استاد #عباس_خوش_عمل_کاشانی
دکلمه
شاعر بانو #ندا_عبد_حق
Telegram
attach 📎
Forwarded from Տᗅⅅᗅℱ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از دیدنشون لذت ببرید،
زندگی هنوز خوشگلیاشو داره... 😍
زندگی هنوز خوشگلیاشو داره... 😍
Forwarded from شعله ی آواز
💕...در شب بیماری ام! 💕
یار بالای سرم آمد شب بیماری ام
خواب می بینم خدا را یا که در بیداری ام
خوار در نزد رقیبم کرد و بر دردم فزود
با دم خونین چو گل در خنده ازاین خواری ام
مردم چشم مرا در خون نشستن یاد داد
تا به زخم دل گذارد مرهم بیزاری ام
خاک پایش را علاج دیده کردم سرمه وار
تا که زد برجان ز تیر غمزه زخم کاری ام
آبروی عشق را نازم که بی افشای درد
کرده روی زرد ، سرخ از گریه ی گلناری ام
گفتمش باغ بهشتم نیست دیگر آرزو
از شهیدان نگاه خویش اگر بشماری ام
دل ربودی از من و کردی به دام غم اسیر
در مسیر عاشقی دادی عجب دلداری ام
ذره سان تا محفل خورشید پر خواهم گشود
گر که بختم یار گردد پا به سر بگذاری ام.
*کاشان.
یار بالای سرم آمد شب بیماری ام
خواب می بینم خدا را یا که در بیداری ام
خوار در نزد رقیبم کرد و بر دردم فزود
با دم خونین چو گل در خنده ازاین خواری ام
مردم چشم مرا در خون نشستن یاد داد
تا به زخم دل گذارد مرهم بیزاری ام
خاک پایش را علاج دیده کردم سرمه وار
تا که زد برجان ز تیر غمزه زخم کاری ام
آبروی عشق را نازم که بی افشای درد
کرده روی زرد ، سرخ از گریه ی گلناری ام
گفتمش باغ بهشتم نیست دیگر آرزو
از شهیدان نگاه خویش اگر بشماری ام
دل ربودی از من و کردی به دام غم اسیر
در مسیر عاشقی دادی عجب دلداری ام
ذره سان تا محفل خورشید پر خواهم گشود
گر که بختم یار گردد پا به سر بگذاری ام.
*کاشان.
Forwarded from عباس خوش عمل کاشانی
*جولانگاه
مانده از بس در حصار ناگزیری ها دلم
برده از خاطر گریز از سربه زیری ها دلم
یادباد آن روزگارانی که بی تردیدداشت
در سرابُستان باورها امیری ها دلم
خسته ازانبوه غمها جزشکستش یارنیست
محو می بیند به چشم دل دلیری هادلم
مرگ ناهنجار را نزدیک می بیند به خویش
کاش می شد دور از باورپذیر ی ها دلم
لذت آزادی اش را دیده در رویا که باز
وحشت آوا می کند یاد از اسیری ها دلم
بیشه جولانگاه روباه است یارب مهلتی
تا کند یاد از دلیر یها و شیری ها دلم
دید ایام جوانی را چو آهو در گریز
لنگ لنگان می رود سروقت پیری هادلم.
* عباس خوش عمل کاشانی.
مانده از بس در حصار ناگزیری ها دلم
برده از خاطر گریز از سربه زیری ها دلم
یادباد آن روزگارانی که بی تردیدداشت
در سرابُستان باورها امیری ها دلم
خسته ازانبوه غمها جزشکستش یارنیست
محو می بیند به چشم دل دلیری هادلم
مرگ ناهنجار را نزدیک می بیند به خویش
کاش می شد دور از باورپذیر ی ها دلم
لذت آزادی اش را دیده در رویا که باز
وحشت آوا می کند یاد از اسیری ها دلم
بیشه جولانگاه روباه است یارب مهلتی
تا کند یاد از دلیر یها و شیری ها دلم
دید ایام جوانی را چو آهو در گریز
لنگ لنگان می رود سروقت پیری هادلم.
* عباس خوش عمل کاشانی.
Forwarded from شعله ی آواز
😂 فی البداهه خندیدن! 😂
سالها پیش در یکی از روزهای زمستانی به حوزه هنری رفته بودم تا دوست ارجمند و عزیزم ابوالفضل زرویی نصرآباد ــ مدیر گروه طنز حوزه ــ را ببینم.پس از نوشیدن چای و گپ و گفتی کوتاه شعر زیر را فی البداهه سرودم که زرویی عزیز بسیار خوشش آمد به طوری که آن را یادداشت کرد.....چند روز پیش به طور اتفاقی شعر را بین مسوداتم پیدا کردم و اینک برای نخستین بار منتشر می شود :
به بی بخاری داماد ، نوعروس بخندد
کلاغ ریسه رود جوجه ی خروس بخندد
ز فرط قهقهه بی هوش چون شود سگ چوپان
به بام خانه ی او گربه ی ملوس بخندد
کنار عمه الیزابت دوم زن خاقان
در شکه چون که براند تزار روس بخندد
چه بت پرست و مسیحی چه صوفی و چه برهمن
به قلقلک چو رسد کار با مجوس بخندد
سه تار و قیچک و تنبور و دف نوا چو برآرند
ترانه ساز شریف «مرا ببوس» بخندد
خبر ز حور ندارم ولی یقین کنم ای دوست
که کل کشد کلوپاترا و هی زئوس بخندد
عماد و م.امید و کمال و فرّخ و گلشن
به خنده اند که شهنامه ساز توس بخندد
ز بدبیاری اسفندیار رستم دستان
زنند گر به سرش گرز آبنوس بخندد
خلاصه خوش عمل عباس در کنار زرویی
اگر نداشت کسی چهره ی عبوس بخندد!
😂 عباس خوش عمل کاشانی 😂
سالها پیش در یکی از روزهای زمستانی به حوزه هنری رفته بودم تا دوست ارجمند و عزیزم ابوالفضل زرویی نصرآباد ــ مدیر گروه طنز حوزه ــ را ببینم.پس از نوشیدن چای و گپ و گفتی کوتاه شعر زیر را فی البداهه سرودم که زرویی عزیز بسیار خوشش آمد به طوری که آن را یادداشت کرد.....چند روز پیش به طور اتفاقی شعر را بین مسوداتم پیدا کردم و اینک برای نخستین بار منتشر می شود :
به بی بخاری داماد ، نوعروس بخندد
کلاغ ریسه رود جوجه ی خروس بخندد
ز فرط قهقهه بی هوش چون شود سگ چوپان
به بام خانه ی او گربه ی ملوس بخندد
کنار عمه الیزابت دوم زن خاقان
در شکه چون که براند تزار روس بخندد
چه بت پرست و مسیحی چه صوفی و چه برهمن
به قلقلک چو رسد کار با مجوس بخندد
سه تار و قیچک و تنبور و دف نوا چو برآرند
ترانه ساز شریف «مرا ببوس» بخندد
خبر ز حور ندارم ولی یقین کنم ای دوست
که کل کشد کلوپاترا و هی زئوس بخندد
عماد و م.امید و کمال و فرّخ و گلشن
به خنده اند که شهنامه ساز توس بخندد
ز بدبیاری اسفندیار رستم دستان
زنند گر به سرش گرز آبنوس بخندد
خلاصه خوش عمل عباس در کنار زرویی
اگر نداشت کسی چهره ی عبوس بخندد!
😂 عباس خوش عمل کاشانی 😂
Forwarded from عباس خوش عمل کاشانی
🌼🌼 ولای رضا (ع) 🌼🌼
بر خیز تا نماز محبت ادا کنیم
در سجده عشق راهگشا را دعا کنیم
همراه با نسیم سحر گرم و تیز بال
باران بوسه پیشکش لاله ها کنیم
امّید را که پر زده از باغ سینه ها
در سرد سیر فصل غریبی صدا کنیم
دل ، این سپندواره ی آتش مزاج را
وقتست تا به مجمر حیرت فدا کنیم
اندیشه راکه سهره دربند مانده ایست
در پهنه ی زلال ترنم رها کنیم
درباتلاق بی خبری پیچکی ست سبز
پایی فرو نهاده و دستی فرا کنیم
بیهوده نیستیم که بیهوده عشق را
بازیچه ی تبسّم بازیچه ها کنیم
در روزهای اوج ملالت به التجا
رو بر حریم قدسی مولا رضا کنیم
در درگهی که هست ملک پاسبان او
دل را به پیروان رهش آشنا کنیم
بر تربتی که رشک بهشتست رو نهیم
تا زر مس وجود ازاین کیمیا کنیم
کاری که باطلست در آن جاکنیم ترک
دردی که دردل است همانجادوا کنیم
وقت است کزبهشت ولای رضا دری
بر روی خویش ازسراخلاص وا کنیم.
⛳️ عباس خوش عمل کاشانی ⛳️
❤️ فیض دعا ❤️
سحر به فیض دعا راه تا خدا بردم
ببین چه بهره ای از دولت دعا بردم
همین نه جلوه ی دلدار کرد سرمستم
که در مصاحبتش عالمی صفا بردم
نهال جان مرا تا ثمر رسید از غیب
رهی به گلشن خوش منظر ولا بردم
به نغمه ی ملکوتی دلی رها از بند
به بزم خلد نمای فرشته ها بردم
مرور دفتر توحید را به هر فصلی
خدا گواست که فیض جدا جدا بردم
زدم چو دست به حبل المتین آگاهی
به بزم دوست رهی بی نیاز پا بردم
ز نفس دون چو شدم در مسیر ، بیگانه
متاع عشق به درگاه آشنا بردم
دل شکسته از اندوه را برای شفا
به پای بوسی سلطان دین رضا بردم
روان تشنه ی خود را برای رفع عطش
نفس زنان به سر ِ چشمه ی بقا بردم
به منزل ابدی از عنایت محبوب
خوشم که نامه ی اعمال،بی خطا بردم.
❤️ عباس خوش عمل کاشانی❤️
🌺 کوی رضا (ع) 🌺
بیابه کوی رضـا ، چشمه ی بقااینجاست
مقـام امنیـت خاطـــر و رضـا اینجاست
بیا به زمزمـه ی یامجیـب ، الدّعــــوات
که استجابت هـرخواهش ودعااینجاست
اگر شکستـه دل از حـــادثــــات دنیـایی
بیا کـه راز درستی دل تـو را اینجاست
ز دام هـر چه غـم و محنـت و گرفتاری
مهیمنی که تورا می کند رهـا اینجاست
به قفل بسته ی دل های ناامیــد امروز
کلیدمعجزه ، دست گـره گشا اینجاست
به داغ خویش اگرمرهمی طلب کردی به دردخویش اگرخواستی دوااینجاست
مــرو به نزد طبیبان برای عرض نیاز
بیا به توس که بردردها شفا اینجاست
به محرمـان حریــــم نیـــازمنــــدی گو
کجا رویدکه بیـت الحرام ما اینجاست
بگو به مـردم بیگانــه با هواجس نفس
بساط قاعده ی عشق را بنا اینجاست
ز طوف کوی رضا دل نمی رود جایی
که کعبه وحرم وزمزم وصفا اینجاست
زتنگدستی خود شکوه کم کن ای زائر
که هرچه میطلبی نعمت ازخدااینجاست.
* عباس خوش عمل کاشانی.
❤️ کعبه ی دلها ❤️
ای جهانی بر تو از جان واله و شیدا رضا
وی ضریح بارگاهت کعبه ی دلها رضا
نیست جنّت چون گلستان شهادتگاه تو
با صفا ومشک بیز وپاک و روح افزا رضا
از شمیم گلشن کوی تو جانها زنده اند
ای گل خوش رنگ وبوی گلشن طاها رضا
در تو می بینند مشتاقان ختم المرسلین
نور علم و حکمت او سربه سرپیدا رضا
بازتاب قرب معراج تو در مکتوب عشق
آیت پاک «فسبحان الّذی اسری» رضا
آن سلیمانی که اسم اعظمت نقش نگین
هست وآگاهی به رمز «علّم الاسما» رضا
رهرو کوی ولایت را تویی رهبر علی
گوهر علم و درایت را تویی دریا رضا
تا ابد فتراک فرمان تو باشد از یقین
مستمندان جهان را عروة الوثقی رضا
سینه ای داریم مالامال غم جانی حزین
تا به اقلیم سلامت راهمان بنما رضا
در جوار تربت پاک توام آرامشی است
ورنه سیرم زین جهان و عمرجانفرسارضا
می کند کسب فروغ ازخاک درگاهت مدام
این دل غمدیده با این چشم خونپالا رضا
ازتو میخواهم شفاعت وزتومیخواهم شفا
هم دراین دنیای فانی هم که درعقبا رضا
هرنفس باشد مرا از دولت بخت بلند
برتو دل شیدا و چشم جان و سر بینارضا
شیعیانت را شفاعت کن به نزد کردگار
در صف محشربه حقّ مادرت زهرارضا
زائرت را از سر لطف ومحبت دست گیر
تا نیفتد در بیابان بلا از پا رضا.
* عباس خوش عمل کاشانی.
بر خیز تا نماز محبت ادا کنیم
در سجده عشق راهگشا را دعا کنیم
همراه با نسیم سحر گرم و تیز بال
باران بوسه پیشکش لاله ها کنیم
امّید را که پر زده از باغ سینه ها
در سرد سیر فصل غریبی صدا کنیم
دل ، این سپندواره ی آتش مزاج را
وقتست تا به مجمر حیرت فدا کنیم
اندیشه راکه سهره دربند مانده ایست
در پهنه ی زلال ترنم رها کنیم
درباتلاق بی خبری پیچکی ست سبز
پایی فرو نهاده و دستی فرا کنیم
بیهوده نیستیم که بیهوده عشق را
بازیچه ی تبسّم بازیچه ها کنیم
در روزهای اوج ملالت به التجا
رو بر حریم قدسی مولا رضا کنیم
در درگهی که هست ملک پاسبان او
دل را به پیروان رهش آشنا کنیم
بر تربتی که رشک بهشتست رو نهیم
تا زر مس وجود ازاین کیمیا کنیم
کاری که باطلست در آن جاکنیم ترک
دردی که دردل است همانجادوا کنیم
وقت است کزبهشت ولای رضا دری
بر روی خویش ازسراخلاص وا کنیم.
⛳️ عباس خوش عمل کاشانی ⛳️
❤️ فیض دعا ❤️
سحر به فیض دعا راه تا خدا بردم
ببین چه بهره ای از دولت دعا بردم
همین نه جلوه ی دلدار کرد سرمستم
که در مصاحبتش عالمی صفا بردم
نهال جان مرا تا ثمر رسید از غیب
رهی به گلشن خوش منظر ولا بردم
به نغمه ی ملکوتی دلی رها از بند
به بزم خلد نمای فرشته ها بردم
مرور دفتر توحید را به هر فصلی
خدا گواست که فیض جدا جدا بردم
زدم چو دست به حبل المتین آگاهی
به بزم دوست رهی بی نیاز پا بردم
ز نفس دون چو شدم در مسیر ، بیگانه
متاع عشق به درگاه آشنا بردم
دل شکسته از اندوه را برای شفا
به پای بوسی سلطان دین رضا بردم
روان تشنه ی خود را برای رفع عطش
نفس زنان به سر ِ چشمه ی بقا بردم
به منزل ابدی از عنایت محبوب
خوشم که نامه ی اعمال،بی خطا بردم.
❤️ عباس خوش عمل کاشانی❤️
🌺 کوی رضا (ع) 🌺
بیابه کوی رضـا ، چشمه ی بقااینجاست
مقـام امنیـت خاطـــر و رضـا اینجاست
بیا به زمزمـه ی یامجیـب ، الدّعــــوات
که استجابت هـرخواهش ودعااینجاست
اگر شکستـه دل از حـــادثــــات دنیـایی
بیا کـه راز درستی دل تـو را اینجاست
ز دام هـر چه غـم و محنـت و گرفتاری
مهیمنی که تورا می کند رهـا اینجاست
به قفل بسته ی دل های ناامیــد امروز
کلیدمعجزه ، دست گـره گشا اینجاست
به داغ خویش اگرمرهمی طلب کردی به دردخویش اگرخواستی دوااینجاست
مــرو به نزد طبیبان برای عرض نیاز
بیا به توس که بردردها شفا اینجاست
به محرمـان حریــــم نیـــازمنــــدی گو
کجا رویدکه بیـت الحرام ما اینجاست
بگو به مـردم بیگانــه با هواجس نفس
بساط قاعده ی عشق را بنا اینجاست
ز طوف کوی رضا دل نمی رود جایی
که کعبه وحرم وزمزم وصفا اینجاست
زتنگدستی خود شکوه کم کن ای زائر
که هرچه میطلبی نعمت ازخدااینجاست.
* عباس خوش عمل کاشانی.
❤️ کعبه ی دلها ❤️
ای جهانی بر تو از جان واله و شیدا رضا
وی ضریح بارگاهت کعبه ی دلها رضا
نیست جنّت چون گلستان شهادتگاه تو
با صفا ومشک بیز وپاک و روح افزا رضا
از شمیم گلشن کوی تو جانها زنده اند
ای گل خوش رنگ وبوی گلشن طاها رضا
در تو می بینند مشتاقان ختم المرسلین
نور علم و حکمت او سربه سرپیدا رضا
بازتاب قرب معراج تو در مکتوب عشق
آیت پاک «فسبحان الّذی اسری» رضا
آن سلیمانی که اسم اعظمت نقش نگین
هست وآگاهی به رمز «علّم الاسما» رضا
رهرو کوی ولایت را تویی رهبر علی
گوهر علم و درایت را تویی دریا رضا
تا ابد فتراک فرمان تو باشد از یقین
مستمندان جهان را عروة الوثقی رضا
سینه ای داریم مالامال غم جانی حزین
تا به اقلیم سلامت راهمان بنما رضا
در جوار تربت پاک توام آرامشی است
ورنه سیرم زین جهان و عمرجانفرسارضا
می کند کسب فروغ ازخاک درگاهت مدام
این دل غمدیده با این چشم خونپالا رضا
ازتو میخواهم شفاعت وزتومیخواهم شفا
هم دراین دنیای فانی هم که درعقبا رضا
هرنفس باشد مرا از دولت بخت بلند
برتو دل شیدا و چشم جان و سر بینارضا
شیعیانت را شفاعت کن به نزد کردگار
در صف محشربه حقّ مادرت زهرارضا
زائرت را از سر لطف ومحبت دست گیر
تا نیفتد در بیابان بلا از پا رضا.
* عباس خوش عمل کاشانی.
Forwarded from شعله ی آواز
* ایران تشنه ....
لب تشنه ، نفس بریده ، بی خواب ایران
در حسرت آب رفته از تاب ایران
یارب! بفرست ابرها باران زا*
تا جان دگر بگیرد از آب ایران.
( ابتدا گفته بودم: یارب بفرست ابر باران زا را ...)
*زاینده رود....
زاینده رود تشنه لب ، اما هنوز هست
با خاطرات آبی گیتی فروز هست
در چشمهای خیره ی او اشک اگر که نیست
در سینه اش هماره دلی پر ز سوز هست
شبگرد شاعران عزادار آب را
الهام بخش شب همه شب تا به روز هست
مقهور زمهریر زمستان نفس زنان
مرعوب آفتاب جفای تموز هست
در سطر سطر خاطره های کویری اش
بس راز سر به مهر کنار رموز هست
با گامهای خسته اگر راهپو شود
او را به هر بهار مجال بروز هست
دندان نشان به خشم دهد دیوخشکسال
بس فتنه ها که زیر سر این عجوز هست
نعش ستاره را به گل اندود می کند
چندان که یار با فلک کینه توز هست
غوکی به همنوایی من ضجّه می زند
زاینده رود تشنه لب ، اما هنوز هست.
* ایران تشنه ی من ....
به خوزستان سفر کردم که آن جا
جگرها تفته، صورتها کبود است
لب عطشان کرخه داغ بسته
به سوگش مادران در رود رود است
گشودم دیده و ناگاه دیدم
که هرجا آتشی همراه دود است
یکی چشمم شد اشک و آن دگر خون
شنیدم بر لبانم این سرود است:
ببار ای ابر رحمت تا نبینیم
که کارون خشک چون زاینده رود است!
* در سوگ سیمینه رود...
سیمینه رود پر آب خشکیده جان ندارد
اعلام مرگ خود را حتّی زبان ندارد
یک روز در تکاپو بوده ست با هیاهو
امروز دیگر اما ، روح و روان ندارد
تا در زمین بپوید ، شعری روان بگوید
این شاعر خجسته دیگر زمان ندارد
افتاده است بی تاب ، در شوره زار مرداب
حتّی قلم به وصفش دیگر توان ندارد
همزاد اوست جغتا*ی در احتضار ای وای
در رگ رگ تن خود خونی روان ندارد
سیمینه رود ناکام ، جغتای بی سرانجام
این پیرمانده ، آن هم بخت جوان ندارد!
* جغتای نام دیگر زرینه رود است....
*دریاچه ی ارومیه ...
در این خشکیده دریایی که خواب مرگ می بیند
بیابان در بیابان شوره زاری تلخ
حواصیلی نه...حتی کرکسی در اوج پیدا نیست
در این تلخابه های مانده برجا با پلشتیها
که پنداری کویر است و جهنم واحه
دریا نیست
کسی دلواپس آرتمیاها* نیست.
* جانداری است سختپوست که در آبهای شور زندگی میکند. دریاچه ارومیه یکی از غنیترین منابع آرتمیا در جهان شمرده میشد ولی به دلیل خشکیدن دریاچه ارومیه، نسل آرتمیا منقرض شد!
🔥عباس خوش عمل کاشانی🔥
لب تشنه ، نفس بریده ، بی خواب ایران
در حسرت آب رفته از تاب ایران
یارب! بفرست ابرها باران زا*
تا جان دگر بگیرد از آب ایران.
( ابتدا گفته بودم: یارب بفرست ابر باران زا را ...)
*زاینده رود....
زاینده رود تشنه لب ، اما هنوز هست
با خاطرات آبی گیتی فروز هست
در چشمهای خیره ی او اشک اگر که نیست
در سینه اش هماره دلی پر ز سوز هست
شبگرد شاعران عزادار آب را
الهام بخش شب همه شب تا به روز هست
مقهور زمهریر زمستان نفس زنان
مرعوب آفتاب جفای تموز هست
در سطر سطر خاطره های کویری اش
بس راز سر به مهر کنار رموز هست
با گامهای خسته اگر راهپو شود
او را به هر بهار مجال بروز هست
دندان نشان به خشم دهد دیوخشکسال
بس فتنه ها که زیر سر این عجوز هست
نعش ستاره را به گل اندود می کند
چندان که یار با فلک کینه توز هست
غوکی به همنوایی من ضجّه می زند
زاینده رود تشنه لب ، اما هنوز هست.
* ایران تشنه ی من ....
به خوزستان سفر کردم که آن جا
جگرها تفته، صورتها کبود است
لب عطشان کرخه داغ بسته
به سوگش مادران در رود رود است
گشودم دیده و ناگاه دیدم
که هرجا آتشی همراه دود است
یکی چشمم شد اشک و آن دگر خون
شنیدم بر لبانم این سرود است:
ببار ای ابر رحمت تا نبینیم
که کارون خشک چون زاینده رود است!
* در سوگ سیمینه رود...
سیمینه رود پر آب خشکیده جان ندارد
اعلام مرگ خود را حتّی زبان ندارد
یک روز در تکاپو بوده ست با هیاهو
امروز دیگر اما ، روح و روان ندارد
تا در زمین بپوید ، شعری روان بگوید
این شاعر خجسته دیگر زمان ندارد
افتاده است بی تاب ، در شوره زار مرداب
حتّی قلم به وصفش دیگر توان ندارد
همزاد اوست جغتا*ی در احتضار ای وای
در رگ رگ تن خود خونی روان ندارد
سیمینه رود ناکام ، جغتای بی سرانجام
این پیرمانده ، آن هم بخت جوان ندارد!
* جغتای نام دیگر زرینه رود است....
*دریاچه ی ارومیه ...
در این خشکیده دریایی که خواب مرگ می بیند
بیابان در بیابان شوره زاری تلخ
حواصیلی نه...حتی کرکسی در اوج پیدا نیست
در این تلخابه های مانده برجا با پلشتیها
که پنداری کویر است و جهنم واحه
دریا نیست
کسی دلواپس آرتمیاها* نیست.
* جانداری است سختپوست که در آبهای شور زندگی میکند. دریاچه ارومیه یکی از غنیترین منابع آرتمیا در جهان شمرده میشد ولی به دلیل خشکیدن دریاچه ارومیه، نسل آرتمیا منقرض شد!
🔥عباس خوش عمل کاشانی🔥
Forwarded from شعله ی آواز
🙈 دروغگو 🙈
مگو که عهد کردم ، به یاد او نباشم
که پایبند عهدی ، به هیچ رو نباشم
به نیستی گرایم ، چو یار آشنایم
برای من نباشد ، برای او نباشم
سرا و دشت و گلشن ، جهنم است بر من
اگر به عشق روشن ، در آرزو نباشم
مرا سکوت واهی ، کند به مرگ راهی
دمی که با خیالش ، به گفتگو نباشم
چو جام خالی از می ، روم ز یاد مستان
شراب خانگی را ، اگر سبو نباشم
اگر چه خود نوشتم ، اسیر سرنوشتم
نمی توانم از دل ، بهانه جو نباشم
دراین دیاروحشت که هرطرف فریبست
چگونه می توانم ، دروغگو نباشم!؟
✍ عباس خوش عمل کاشانی ✍
مگو که عهد کردم ، به یاد او نباشم
که پایبند عهدی ، به هیچ رو نباشم
به نیستی گرایم ، چو یار آشنایم
برای من نباشد ، برای او نباشم
سرا و دشت و گلشن ، جهنم است بر من
اگر به عشق روشن ، در آرزو نباشم
مرا سکوت واهی ، کند به مرگ راهی
دمی که با خیالش ، به گفتگو نباشم
چو جام خالی از می ، روم ز یاد مستان
شراب خانگی را ، اگر سبو نباشم
اگر چه خود نوشتم ، اسیر سرنوشتم
نمی توانم از دل ، بهانه جو نباشم
دراین دیاروحشت که هرطرف فریبست
چگونه می توانم ، دروغگو نباشم!؟
✍ عباس خوش عمل کاشانی ✍
Forwarded from عباس خوش عمل کاشانی
💔 اسکناس! 💔
خوش به حالت ای که یک خروار داری اسکناس
می کند فصل خزانت را بهاری اسکناس
از غم دنیا و درد جهل و انواع مرض
می رهی بالای هم چون می گذاری اسکناس
در شگفتم زو چه بهتر می ستانی ای غنی
کاین چنین در بانکها هی می سپاری اسکناس
«علم بهتر یا که ثروت» یک جوک تکراری است
علم هم داری اگر با خویش داری اسکناس
نشئه جات مایع و جامد حرام است ای پسر
هست در دنیا دوای هر خماری اسکناس
توی خلوتخانه هنگام شمارش می دهد
اغنیا را کیف آوای قناری اسکناس
صید خود همچون غزال دشت سازد خلق را
قدرتی دارد چو شیران شکاری اسکناس
جن ز بسم الله گریزان ، مالدار از مالیات
سایه ی ما چون که پیدا شد ، فراری اسکناس
دست خود را زیر سر بگذار و اشهد را بگو
ای که همچون ما در این دنیا نداری اسکناس
بهتر از دهها و بل صدها کتاب نادر است
گر دهی بر من به رسم یادگاری اسکناس
می نهم بر دیده ، نازش می کشم ، می بوسمش
نیستش با بنده حسن همجواری اسکناس
صاحب املاک اگر باشم به دنیا ، جای اسب
تا پزم عالی شود بندم به گاری اسکناس
گاه باران ، گاه دوده ، گاه برف و گه تگرگ
آسمان! یکدم نشد بر ما بباری اسکناس
عیسی دوران اگر بودم ـ بلاتشبیه ـ زود
می گرفتم از برای خود حواری اسکناس
آدمی بر هر چه و هر کس سوار آمد ولی
می کند خوش در جهان آدم سواری اسکناس
کرده ام بر خاندان خود وصیّت بعد مرگ
بر سر قبرم بخواند جای قاری اسکناس
شرق را می گیرد و با غرب می کوبد به هم
«خوش عمل» را گر کند یک بار یاری اسکناس!
🔥 عباس خوش عمل کاشانی 🔥
خوش به حالت ای که یک خروار داری اسکناس
می کند فصل خزانت را بهاری اسکناس
از غم دنیا و درد جهل و انواع مرض
می رهی بالای هم چون می گذاری اسکناس
در شگفتم زو چه بهتر می ستانی ای غنی
کاین چنین در بانکها هی می سپاری اسکناس
«علم بهتر یا که ثروت» یک جوک تکراری است
علم هم داری اگر با خویش داری اسکناس
نشئه جات مایع و جامد حرام است ای پسر
هست در دنیا دوای هر خماری اسکناس
توی خلوتخانه هنگام شمارش می دهد
اغنیا را کیف آوای قناری اسکناس
صید خود همچون غزال دشت سازد خلق را
قدرتی دارد چو شیران شکاری اسکناس
جن ز بسم الله گریزان ، مالدار از مالیات
سایه ی ما چون که پیدا شد ، فراری اسکناس
دست خود را زیر سر بگذار و اشهد را بگو
ای که همچون ما در این دنیا نداری اسکناس
بهتر از دهها و بل صدها کتاب نادر است
گر دهی بر من به رسم یادگاری اسکناس
می نهم بر دیده ، نازش می کشم ، می بوسمش
نیستش با بنده حسن همجواری اسکناس
صاحب املاک اگر باشم به دنیا ، جای اسب
تا پزم عالی شود بندم به گاری اسکناس
گاه باران ، گاه دوده ، گاه برف و گه تگرگ
آسمان! یکدم نشد بر ما بباری اسکناس
عیسی دوران اگر بودم ـ بلاتشبیه ـ زود
می گرفتم از برای خود حواری اسکناس
آدمی بر هر چه و هر کس سوار آمد ولی
می کند خوش در جهان آدم سواری اسکناس
کرده ام بر خاندان خود وصیّت بعد مرگ
بر سر قبرم بخواند جای قاری اسکناس
شرق را می گیرد و با غرب می کوبد به هم
«خوش عمل» را گر کند یک بار یاری اسکناس!
🔥 عباس خوش عمل کاشانی 🔥