٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
کاش میتونستم دستهای دنیا رو بگیرم و بهش بگم:
«میشه دوباره بهم فرصت بدی؟ میشه بهم حق انتخاب بدی تا اشتباهاتمو جبران کنم؟»
اما نمیتونم دستاشو پیدا کنم، انگاری گُم شده بین هزاران دستی که به اشتباه وارد زندگیم شدنو هرچه سریعتر باید قطع بشن تا من بتونم ببینمش.
کاش میتونستم دستهای دنیا رو بگیرم و بهش بگم:
«میشه دوباره بهم فرصت بدی؟ میشه بهم حق انتخاب بدی تا اشتباهاتمو جبران کنم؟»
اما نمیتونم دستاشو پیدا کنم، انگاری گُم شده بین هزاران دستی که به اشتباه وارد زندگیم شدنو هرچه سریعتر باید قطع بشن تا من بتونم ببینمش.
-اعتراف ۱۱:۲۰|۱۴۰۵/۵/۱۵٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
یک زن میتونه تمومِ مشکلاتِ مالی، خانوادگی، بیکاری و هزار دردِ دیگه رو تحمل کنه؛
میتونه برای همه قوی بمونه، بغضهاشو قورت بده و حتی از اول خودش رو جمع و جور کنه.
اما هیچوقت با بیتوجهی نمیتونه کنار بیاد؛
با اینکه یک روز برای عزیزترین فرد زندگیش مهمترین آدمِ دنیا بوده و حالا حضورش اونقدر عادی شده که حتی دیگه کسی حواسش به کمکم محو شدنش نیست.
یک زن میتونه تمومِ مشکلاتِ مالی، خانوادگی، بیکاری و هزار دردِ دیگه رو تحمل کنه؛
میتونه برای همه قوی بمونه، بغضهاشو قورت بده و حتی از اول خودش رو جمع و جور کنه.
اما هیچوقت با بیتوجهی نمیتونه کنار بیاد؛
با اینکه یک روز برای عزیزترین فرد زندگیش مهمترین آدمِ دنیا بوده و حالا حضورش اونقدر عادی شده که حتی دیگه کسی حواسش به کمکم محو شدنش نیست.
- ما زنها از رفتن نمیترسیم...
از روزی میترسیم که بمونیم، اما دیگه دیدنِ اون فردِ مهم برامون هیچ فرقی با ندیدنش نداشته باشه.-اعتراف ۲۳:۵۹|۱۴۰۵/۶/۱۶٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
و بیا و فنجانی چای در کنارم بنوش؛
خدا را چه دیدهای، شاید مهرم را هم به همراه آن آرامآرام نوشیدی و گرمای انگشتانت، تمامِ سرمایِ این دلِ خسته را از یاد برد.
بیا که حرفهای نگفتهام بسیارند و چای، بهانهی خوبیست برای ماندنت؛ شاید پیش از آنکه فنجان سرد شود، دلت هم به ماندن گرم شده باشد.
و بیا و فنجانی چای در کنارم بنوش؛
خدا را چه دیدهای، شاید مهرم را هم به همراه آن آرامآرام نوشیدی و گرمای انگشتانت، تمامِ سرمایِ این دلِ خسته را از یاد برد.
بیا که حرفهای نگفتهام بسیارند و چای، بهانهی خوبیست برای ماندنت؛ شاید پیش از آنکه فنجان سرد شود، دلت هم به ماندن گرم شده باشد.
پیوَاِی
Photo
٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
و یک مَرد باید بویِ آینده، امنیت و عشق دهد!
که نه فقط عطرِ تنش را، که عطرِ ماندنش را هم بشود استشمام کرد.
باید وقتی کنارش میایستی، دلت برای فردا نلرزد؛ باید حضورش شبیه خانه باشد، جایی که خستگیهایت را زمین بگذاری و خیالت از فردا آسوده باشد.
مردی که دوست داشتن را یک لفظ تلقی نکند، بلکه در رفتارش، در نگاهش، در ماندنش ثابت کند.
که بدانی اگر روزگار سخت گرفت، قرار نیست دستت را رها کند و تو را به طوفان سهمگین زندگی بسپارد؛ و اگر دنیا هزار بار تو را از آرامش دور کرد،
او همان کسیست که دوباره تو را به خانهی دلت برمیگرداند و با آغوشش پذیرایِ تمامِ تو میشود.
و یک مَرد باید بویِ آینده، امنیت و عشق دهد!
که نه فقط عطرِ تنش را، که عطرِ ماندنش را هم بشود استشمام کرد.
باید وقتی کنارش میایستی، دلت برای فردا نلرزد؛ باید حضورش شبیه خانه باشد، جایی که خستگیهایت را زمین بگذاری و خیالت از فردا آسوده باشد.
مردی که دوست داشتن را یک لفظ تلقی نکند، بلکه در رفتارش، در نگاهش، در ماندنش ثابت کند.
که بدانی اگر روزگار سخت گرفت، قرار نیست دستت را رها کند و تو را به طوفان سهمگین زندگی بسپارد؛ و اگر دنیا هزار بار تو را از آرامش دور کرد،
او همان کسیست که دوباره تو را به خانهی دلت برمیگرداند و با آغوشش پذیرایِ تمامِ تو میشود.
Gisooye Baran~ UpMusic
Alireza Ghorbani ~ UpMusic
- علیرضا قربانی
- پیوَاِی؛ @ipva3n
- پیوَاِی؛ @ipva3n
پیوَاِی
Photo
٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
این تنی که میبینید روبهرویتان جولان میدهد و به ظاهر دم از زنده بودن میزند، فقط گوشت و پوستیست که به اجبار نفس میکشد، تا مبادا قضاوت شود، یا که کسی بفهمد پشت این لبخندهای بیجان، چه مدت است چیزی درونش دیگر شوقِ زندگی ندارد.
من راه میروم، حرف میزنم، میخندم، و حتی گاهی آنقدر عادی رفتار میکنم که خودم هم یادم میرود چقدر از درون خسته و فرسودهام.
اما مگر زنده بودن، فقط همین نفسهاییست که بیاجازه میآیند و میروند؟ هرگز اینطور نیست!
زندگی یقینا چیزی فراتر از نفس کشیدن، خوردن و آشامیدن است که شما شکمپروران و قضاوتکنندگان نمیفهمید.
گاهی آدمها نمیمیرند؛ فقط آنقدر از خودشان دور میشوند که دیگر صدای قلبشان را نمیشنوند. و گاه نیز خودشان را در گوشهای از وجودِ یک شخص دفن میکنند تا مبادا صدایِ دلتنگیشان به گوش او برسد و آزردهخاطرش کند.
این تنی که میبینید روبهرویتان جولان میدهد و به ظاهر دم از زنده بودن میزند، فقط گوشت و پوستیست که به اجبار نفس میکشد، تا مبادا قضاوت شود، یا که کسی بفهمد پشت این لبخندهای بیجان، چه مدت است چیزی درونش دیگر شوقِ زندگی ندارد.
من راه میروم، حرف میزنم، میخندم، و حتی گاهی آنقدر عادی رفتار میکنم که خودم هم یادم میرود چقدر از درون خسته و فرسودهام.
اما مگر زنده بودن، فقط همین نفسهاییست که بیاجازه میآیند و میروند؟ هرگز اینطور نیست!
زندگی یقینا چیزی فراتر از نفس کشیدن، خوردن و آشامیدن است که شما شکمپروران و قضاوتکنندگان نمیفهمید.
گاهی آدمها نمیمیرند؛ فقط آنقدر از خودشان دور میشوند که دیگر صدای قلبشان را نمیشنوند. و گاه نیز خودشان را در گوشهای از وجودِ یک شخص دفن میکنند تا مبادا صدایِ دلتنگیشان به گوش او برسد و آزردهخاطرش کند.
٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
از یک جایی به بعد، دیگه حوصله نداشتم بهت بگم کجاها بد کردی، کجاها دلمو شکستی، کجاها با دستهای خودت، چراغِ روشنِ بینمون رو خاموش کردی.
وقتی یک نفر خودش رو به ندونستن میزنه، توضیح دادن براش شبیه دست و پا زدن تو یک مردابِ عمیقِ؛ هرچی بیشتر تلاش کنی، بیشتر خفه میشی.
از یک جایی به بعد فهمیدم بعضی گوشها کر نیستن، فقط خودشون رو به نشنیدن میزنن.
بعضی چشمها کور نیستن، فقط پردهای از انکار و کشیدن رویِ حقیقت. و بعضی آدمها هم اونقدر خوب نقشِ بیخبری رو بازی میکنن که آدم بالاخره خسته میشه از اینکه هر روز، حقیقت رو با صدای بلند براشون ترجمه کنه.
از یک جایی به بعد، آدم دیگه داد نمیزنه. نه چون درد نداره، چون فهمیده یک عمر صداش رو خرجِ دیواری کرده که هیچ دری توش باز نمیشه.
از یک جایی به بعد، دیگه حوصله نداشتم بهت بگم کجاها بد کردی، کجاها دلمو شکستی، کجاها با دستهای خودت، چراغِ روشنِ بینمون رو خاموش کردی.
وقتی یک نفر خودش رو به ندونستن میزنه، توضیح دادن براش شبیه دست و پا زدن تو یک مردابِ عمیقِ؛ هرچی بیشتر تلاش کنی، بیشتر خفه میشی.
از یک جایی به بعد فهمیدم بعضی گوشها کر نیستن، فقط خودشون رو به نشنیدن میزنن.
بعضی چشمها کور نیستن، فقط پردهای از انکار و کشیدن رویِ حقیقت. و بعضی آدمها هم اونقدر خوب نقشِ بیخبری رو بازی میکنن که آدم بالاخره خسته میشه از اینکه هر روز، حقیقت رو با صدای بلند براشون ترجمه کنه.
از یک جایی به بعد، آدم دیگه داد نمیزنه. نه چون درد نداره، چون فهمیده یک عمر صداش رو خرجِ دیواری کرده که هیچ دری توش باز نمیشه.
پیوَاِی
نامهی شمارهی یک: «پایانِ آخرین پیونیِ سرخِ تو» و اگر تک چراغی در خانهی من روشن شد، بدان که هنوز پیونیهای سُرخ در درونم نفس میکشند. بدان که در این دخمهی تنگ و تاریک اسیر نمهای سرنوشت میشوم، اگر که به سراغم نیایی و جان به ستوه آمدهام را نرهانی. اگر…
نامهی شمارهی دو: «من ایرانم...»
من صدای خاکیام که زیر پایِ خود دفن شدهام.
مرا نگاه کن! نه، این خاک نیست؛ این پوستِ سوختهی من است که هر روز از نو کفِ خیابان پهن میشود.
میانِ کوچهای که کودکانش از مدرسه فقط صدای زنگ را یاد گرفتهاند، نه واژهی «آینده».
دیروز، رویِ بامِ شهری بودم که کبوترهایش مهاجرت را درک میکردند و آدمهایش نه.
همانجا که بویِ خون، با عطرِ باران مخلوط میشود و کسی دیگر فرقِ پاکی را از درد نمیفهمد.
و اینک تو، مرا در صدای سوتِ قطاری پیدا کردی که هیچوقت رسیدنش را ندید؛ قطاری که قرار بود نان بیاورد و نان را بُرد.
سرزمینی که خنده در آن با بغض تلفیق میشود تا مبادا شادی، زیادی چشم را بزند.
کشوری که شعرهایش را از گلوهای بریدهی شاعرانش آموخت.
من از خاکِ شعر ساخته شدم و از اشکِ مادرانم شکل گرفتم.
من ایرانم...
دیشب، میانِ سرفهی کارگری بودم که دودِ کارگاه را با عشقِ نان اشتباه گرفت.
در کنار دختری که در آینه به خودش گفت: «زیبایی، مجازاتِ من است.»
من در صدای او خندیدم، چون گریه دیگر معنایی برایم ندارد.
من ایرانم...
کشوری که دنیا او را با زلزله و شعر میشناسد، نه با آرامش.
هر وجب خاکم یادگاری از فریادی خاموش است؛ هر برگِ تقویمم پارهای از جنازهی رویاها.
و تو ای تماشاگرِ خاموش، میدانی؟
من هزاران سال است در صفِ عدالت ایستادهام و هیچ نوبتی ندادهاند.
میگویی وطن یعنی خانه، یعنی عشق؛ اما خانهی من بویِ گاز و گریهی بچهها دارد.
عشقِ من روی دیوارِ زندان نوشته شد، با خونِ جوانی که فکر میکرد نور را میشود فریاد زد و آزادی را میشود دید.
من ایرانم...
با زبانِ بریده حرف میزنم، چون واژههایم حق ادا شدن ندارند.
هر مخاطبِ خاموش، شاهدِ صحنهایست که من به ناچار هر دو نقش بازیگر و تماشگرش را ایفا میکنم.
اما تو، تمنّا می کنم فقط تماشا مکن، بیا میانِ خاکسترِ من قدم بزن؛ میبینی؟ اینجا هنوز گرما هست، از دلِ سوختن.
صدای خندهای از دور میآید؛ خندهای کودکانه و بعد سکوت.
آن صدا را شنیدی؟ گریهای بود با لهجهی امید.
کودیست که هنوز بلد است بخندد، بیآنکه بداند در تابوتِ مادرش خوابیده؛ او فردا من خواهد شد.
من ایرانم...
کشوری که هر روز بازیِ مرگ را بدون وقفه روی صحنه اجرا میکند؛ اما امشب، میانِ ویرانههای خواب و چای سردِ صبح، من به خود میگویم: «کاش میشد کمی ساده گریه کرد بیآنکه جهان آن را تفسیر سیاسی کند.»
من به تو نگاه میکنم، تماشاگرِ عزیزم و تو نیز به من.
بینِ نگاهِ ما شهری است که زنده مانده از معجزهی تحمل! و اگر روزی فهمیدی معنای تاب آوردن چیست، آن روز از من عبور مکن.
حال قضاوت کن!
تاریخ من را نوشته یا من تاریخ را؟
٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
من صدای خاکیام که زیر پایِ خود دفن شدهام.
مرا نگاه کن! نه، این خاک نیست؛ این پوستِ سوختهی من است که هر روز از نو کفِ خیابان پهن میشود.
میانِ کوچهای که کودکانش از مدرسه فقط صدای زنگ را یاد گرفتهاند، نه واژهی «آینده».
دیروز، رویِ بامِ شهری بودم که کبوترهایش مهاجرت را درک میکردند و آدمهایش نه.
همانجا که بویِ خون، با عطرِ باران مخلوط میشود و کسی دیگر فرقِ پاکی را از درد نمیفهمد.
و اینک تو، مرا در صدای سوتِ قطاری پیدا کردی که هیچوقت رسیدنش را ندید؛ قطاری که قرار بود نان بیاورد و نان را بُرد.
سرزمینی که خنده در آن با بغض تلفیق میشود تا مبادا شادی، زیادی چشم را بزند.
کشوری که شعرهایش را از گلوهای بریدهی شاعرانش آموخت.
من از خاکِ شعر ساخته شدم و از اشکِ مادرانم شکل گرفتم.
من ایرانم...
دیشب، میانِ سرفهی کارگری بودم که دودِ کارگاه را با عشقِ نان اشتباه گرفت.
در کنار دختری که در آینه به خودش گفت: «زیبایی، مجازاتِ من است.»
من در صدای او خندیدم، چون گریه دیگر معنایی برایم ندارد.
من ایرانم...
کشوری که دنیا او را با زلزله و شعر میشناسد، نه با آرامش.
هر وجب خاکم یادگاری از فریادی خاموش است؛ هر برگِ تقویمم پارهای از جنازهی رویاها.
و تو ای تماشاگرِ خاموش، میدانی؟
من هزاران سال است در صفِ عدالت ایستادهام و هیچ نوبتی ندادهاند.
میگویی وطن یعنی خانه، یعنی عشق؛ اما خانهی من بویِ گاز و گریهی بچهها دارد.
عشقِ من روی دیوارِ زندان نوشته شد، با خونِ جوانی که فکر میکرد نور را میشود فریاد زد و آزادی را میشود دید.
من ایرانم...
با زبانِ بریده حرف میزنم، چون واژههایم حق ادا شدن ندارند.
هر مخاطبِ خاموش، شاهدِ صحنهایست که من به ناچار هر دو نقش بازیگر و تماشگرش را ایفا میکنم.
اما تو، تمنّا می کنم فقط تماشا مکن، بیا میانِ خاکسترِ من قدم بزن؛ میبینی؟ اینجا هنوز گرما هست، از دلِ سوختن.
صدای خندهای از دور میآید؛ خندهای کودکانه و بعد سکوت.
آن صدا را شنیدی؟ گریهای بود با لهجهی امید.
کودیست که هنوز بلد است بخندد، بیآنکه بداند در تابوتِ مادرش خوابیده؛ او فردا من خواهد شد.
من ایرانم...
کشوری که هر روز بازیِ مرگ را بدون وقفه روی صحنه اجرا میکند؛ اما امشب، میانِ ویرانههای خواب و چای سردِ صبح، من به خود میگویم: «کاش میشد کمی ساده گریه کرد بیآنکه جهان آن را تفسیر سیاسی کند.»
من به تو نگاه میکنم، تماشاگرِ عزیزم و تو نیز به من.
بینِ نگاهِ ما شهری است که زنده مانده از معجزهی تحمل! و اگر روزی فهمیدی معنای تاب آوردن چیست، آن روز از من عبور مکن.
حال قضاوت کن!
تاریخ من را نوشته یا من تاریخ را؟
٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
- دست نوشتهای از زبانِ وطنِ زخم دیدهام.💔🫂
٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
یه دختر وقتی نیازمندِ توجه میشه، نمیاد بگه «من توجه میخوام» یا «یه کم بهم توجه کن»؛ فقط خیلی آروم میشه، کمتر حرف میزنه و بیشتر از همیشه، جای خالیِ تو رو توی جزئیترین لحظهها حس میکنه.
میشینه کنارِ پنجره، به صفحهی خاموشِ گوشی خیره میشه و با هر صدایِ اومدنِ پیامی، تهِ دلش برای تو روشن میشه؛ حتی اگه هیچوقت به زبون نیاره.
نه از بیتفاوتی؛ از اینکه دلش نمیخواد برای دوست داشته شدن، دستِ کسی رو بگیره و بکشه سمتِ خودش.
گاهی همین سکوتِ آروم، بلندترین شکلِ «دلم برات تنگ شده» است.
بعضی دلتنگیها اونقدر عمیقان که به جایِ گریه، آدمو ساکت میکنن؛ درحالی که اون فقط آرزو میکنه یکبار، خودت از سکوتش بفهمی که چقدر دلش «تو» رو میخواد و بهت «نیازمنده».
یه دختر وقتی نیازمندِ توجه میشه، نمیاد بگه «من توجه میخوام» یا «یه کم بهم توجه کن»؛ فقط خیلی آروم میشه، کمتر حرف میزنه و بیشتر از همیشه، جای خالیِ تو رو توی جزئیترین لحظهها حس میکنه.
میشینه کنارِ پنجره، به صفحهی خاموشِ گوشی خیره میشه و با هر صدایِ اومدنِ پیامی، تهِ دلش برای تو روشن میشه؛ حتی اگه هیچوقت به زبون نیاره.
نه از بیتفاوتی؛ از اینکه دلش نمیخواد برای دوست داشته شدن، دستِ کسی رو بگیره و بکشه سمتِ خودش.
گاهی همین سکوتِ آروم، بلندترین شکلِ «دلم برات تنگ شده» است.
بعضی دلتنگیها اونقدر عمیقان که به جایِ گریه، آدمو ساکت میکنن؛ درحالی که اون فقط آرزو میکنه یکبار، خودت از سکوتش بفهمی که چقدر دلش «تو» رو میخواد و بهت «نیازمنده».
-اعتراف ۱۱:۱۰|۱۴۰۵/۶/۲۸
پیوَاِی
Photo
٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
حقیقت این است...
زنی که عشق را میپذیرد، در برابر عشقش شدیدا آسیبپذیر و بیدفاع و در برابر هر چیز دیگری که ذرهای خواهان آسیب زدن به او باشد، به موجودی دیگر بدل میشود.
گویی که در دلش گرگی آرام بیدار میشود که تنها برای حفظ همان عشق دندان نشان میدهد.
او در برابر جهان نرم میشود، اما در برابر خطر، صلابتی پیدا میکند که خودش هم از آن تعجب میکند.
همان زنی که در آغوش عشق مثل نسیم سبک است، در مواجهه با تهدید، چونان صخرهای خاموش و تسلیمناپذیر میایستد.
محافظت کردن برایش کار نیست، غریزه است؛
و عشق، نامِ نیروییست که حتی خودش نمیفهمد از کجا در وجودش جریان مییابند.
حقیقت این است...
زنی که عشق را میپذیرد، در برابر عشقش شدیدا آسیبپذیر و بیدفاع و در برابر هر چیز دیگری که ذرهای خواهان آسیب زدن به او باشد، به موجودی دیگر بدل میشود.
گویی که در دلش گرگی آرام بیدار میشود که تنها برای حفظ همان عشق دندان نشان میدهد.
او در برابر جهان نرم میشود، اما در برابر خطر، صلابتی پیدا میکند که خودش هم از آن تعجب میکند.
همان زنی که در آغوش عشق مثل نسیم سبک است، در مواجهه با تهدید، چونان صخرهای خاموش و تسلیمناپذیر میایستد.
محافظت کردن برایش کار نیست، غریزه است؛
و عشق، نامِ نیروییست که حتی خودش نمیفهمد از کجا در وجودش جریان مییابند.