پیوَاِی
Photo
٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
ولیکن امشب نمیدانستم با تو حرف بزنم یا سکوت کنم؛ میترسیدم حرفهایم خستگیات را بیشتر کنند، و از سکوت هم میترسیدم که مبادا تنهاییات سنگینتر شود.
هرچه گفتم، انگار راهی به سمتِ حالِ بدت پیدا نکرد؛ و شاید همین، بیشتر از هر چیزی دلم را گرفت.
اما اگر رفتی تا تنها بمانی، بدان که رفتنت را به حسابِ نخواستنم نگذاشتم.
گاهی آدم فقط به کمی خلوت نیاز دارد تا دوباره خودش را از میانِ شلوغیِ ذهنش پیدا کند.
من اینجا هستم؛ نه برای اینکه مجبورت کنم حرف بزنی، نه برای اینکه حالِ بدت را به زور خوب کنم.
فقط برای اینکه بدانی، حتی وقتی که خودت را در سکوت پنهان میکنی، هنوز کسی هست که آرام و بیصدا، کنارِ تو مانده است و از دور تماشایت میکند.
ولیکن امشب نمیدانستم با تو حرف بزنم یا سکوت کنم؛ میترسیدم حرفهایم خستگیات را بیشتر کنند، و از سکوت هم میترسیدم که مبادا تنهاییات سنگینتر شود.
هرچه گفتم، انگار راهی به سمتِ حالِ بدت پیدا نکرد؛ و شاید همین، بیشتر از هر چیزی دلم را گرفت.
اما اگر رفتی تا تنها بمانی، بدان که رفتنت را به حسابِ نخواستنم نگذاشتم.
گاهی آدم فقط به کمی خلوت نیاز دارد تا دوباره خودش را از میانِ شلوغیِ ذهنش پیدا کند.
من اینجا هستم؛ نه برای اینکه مجبورت کنم حرف بزنی، نه برای اینکه حالِ بدت را به زور خوب کنم.
فقط برای اینکه بدانی، حتی وقتی که خودت را در سکوت پنهان میکنی، هنوز کسی هست که آرام و بیصدا، کنارِ تو مانده است و از دور تماشایت میکند.
٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
کاش میتونستم دستهای دنیا رو بگیرم و بهش بگم:
«میشه دوباره بهم فرصت بدی؟ میشه بهم حق انتخاب بدی تا اشتباهاتمو جبران کنم؟»
اما نمیتونم دستاشو پیدا کنم، انگاری گُم شده بین هزاران دستی که به اشتباه وارد زندگیم شدنو هرچه سریعتر باید قطع بشن تا من بتونم ببینمش.
کاش میتونستم دستهای دنیا رو بگیرم و بهش بگم:
«میشه دوباره بهم فرصت بدی؟ میشه بهم حق انتخاب بدی تا اشتباهاتمو جبران کنم؟»
اما نمیتونم دستاشو پیدا کنم، انگاری گُم شده بین هزاران دستی که به اشتباه وارد زندگیم شدنو هرچه سریعتر باید قطع بشن تا من بتونم ببینمش.
-اعتراف ۱۱:۲۰|۱۴۰۵/۵/۱۵٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
یک زن میتونه تمومِ مشکلاتِ مالی، خانوادگی، بیکاری و هزار دردِ دیگه رو تحمل کنه؛
میتونه برای همه قوی بمونه، بغضهاشو قورت بده و حتی از اول خودش رو جمع و جور کنه.
اما هیچوقت با بیتوجهی نمیتونه کنار بیاد؛
با اینکه یک روز برای عزیزترین فرد زندگیش مهمترین آدمِ دنیا بوده و حالا حضورش اونقدر عادی شده که حتی دیگه کسی حواسش به کمکم محو شدنش نیست.
یک زن میتونه تمومِ مشکلاتِ مالی، خانوادگی، بیکاری و هزار دردِ دیگه رو تحمل کنه؛
میتونه برای همه قوی بمونه، بغضهاشو قورت بده و حتی از اول خودش رو جمع و جور کنه.
اما هیچوقت با بیتوجهی نمیتونه کنار بیاد؛
با اینکه یک روز برای عزیزترین فرد زندگیش مهمترین آدمِ دنیا بوده و حالا حضورش اونقدر عادی شده که حتی دیگه کسی حواسش به کمکم محو شدنش نیست.
- ما زنها از رفتن نمیترسیم...
از روزی میترسیم که بمونیم، اما دیگه دیدنِ اون فردِ مهم برامون هیچ فرقی با ندیدنش نداشته باشه.-اعتراف ۲۳:۵۹|۱۴۰۵/۶/۱۶٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
و بیا و فنجانی چای در کنارم بنوش؛
خدا را چه دیدهای، شاید مهرم را هم به همراه آن آرامآرام نوشیدی و گرمای انگشتانت، تمامِ سرمایِ این دلِ خسته را از یاد برد.
بیا که حرفهای نگفتهام بسیارند و چای، بهانهی خوبیست برای ماندنت؛ شاید پیش از آنکه فنجان سرد شود، دلت هم به ماندن گرم شده باشد.
و بیا و فنجانی چای در کنارم بنوش؛
خدا را چه دیدهای، شاید مهرم را هم به همراه آن آرامآرام نوشیدی و گرمای انگشتانت، تمامِ سرمایِ این دلِ خسته را از یاد برد.
بیا که حرفهای نگفتهام بسیارند و چای، بهانهی خوبیست برای ماندنت؛ شاید پیش از آنکه فنجان سرد شود، دلت هم به ماندن گرم شده باشد.
پیوَاِی
Photo
٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
و یک مَرد باید بویِ آینده، امنیت و عشق دهد!
که نه فقط عطرِ تنش را، که عطرِ ماندنش را هم بشود استشمام کرد.
باید وقتی کنارش میایستی، دلت برای فردا نلرزد؛ باید حضورش شبیه خانه باشد، جایی که خستگیهایت را زمین بگذاری و خیالت از فردا آسوده باشد.
مردی که دوست داشتن را یک لفظ تلقی نکند، بلکه در رفتارش، در نگاهش، در ماندنش ثابت کند.
که بدانی اگر روزگار سخت گرفت، قرار نیست دستت را رها کند و تو را به طوفان سهمگین زندگی بسپارد؛ و اگر دنیا هزار بار تو را از آرامش دور کرد،
او همان کسیست که دوباره تو را به خانهی دلت برمیگرداند و با آغوشش پذیرایِ تمامِ تو میشود.
و یک مَرد باید بویِ آینده، امنیت و عشق دهد!
که نه فقط عطرِ تنش را، که عطرِ ماندنش را هم بشود استشمام کرد.
باید وقتی کنارش میایستی، دلت برای فردا نلرزد؛ باید حضورش شبیه خانه باشد، جایی که خستگیهایت را زمین بگذاری و خیالت از فردا آسوده باشد.
مردی که دوست داشتن را یک لفظ تلقی نکند، بلکه در رفتارش، در نگاهش، در ماندنش ثابت کند.
که بدانی اگر روزگار سخت گرفت، قرار نیست دستت را رها کند و تو را به طوفان سهمگین زندگی بسپارد؛ و اگر دنیا هزار بار تو را از آرامش دور کرد،
او همان کسیست که دوباره تو را به خانهی دلت برمیگرداند و با آغوشش پذیرایِ تمامِ تو میشود.
Gisooye Baran~ UpMusic
Alireza Ghorbani ~ UpMusic
- علیرضا قربانی
- پیوَاِی؛ @ipva3n
- پیوَاِی؛ @ipva3n
پیوَاِی
Photo
٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
این تنی که میبینید روبهرویتان جولان میدهد و به ظاهر دم از زنده بودن میزند، فقط گوشت و پوستیست که به اجبار نفس میکشد، تا مبادا قضاوت شود، یا که کسی بفهمد پشت این لبخندهای بیجان، چه مدت است چیزی درونش دیگر شوقِ زندگی ندارد.
من راه میروم، حرف میزنم، میخندم، و حتی گاهی آنقدر عادی رفتار میکنم که خودم هم یادم میرود چقدر از درون خسته و فرسودهام.
اما مگر زنده بودن، فقط همین نفسهاییست که بیاجازه میآیند و میروند؟ هرگز اینطور نیست!
زندگی یقینا چیزی فراتر از نفس کشیدن، خوردن و آشامیدن است که شما شکمپروران و قضاوتکنندگان نمیفهمید.
گاهی آدمها نمیمیرند؛ فقط آنقدر از خودشان دور میشوند که دیگر صدای قلبشان را نمیشنوند. و گاه نیز خودشان را در گوشهای از وجودِ یک شخص دفن میکنند تا مبادا صدایِ دلتنگیشان به گوش او برسد و آزردهخاطرش کند.
این تنی که میبینید روبهرویتان جولان میدهد و به ظاهر دم از زنده بودن میزند، فقط گوشت و پوستیست که به اجبار نفس میکشد، تا مبادا قضاوت شود، یا که کسی بفهمد پشت این لبخندهای بیجان، چه مدت است چیزی درونش دیگر شوقِ زندگی ندارد.
من راه میروم، حرف میزنم، میخندم، و حتی گاهی آنقدر عادی رفتار میکنم که خودم هم یادم میرود چقدر از درون خسته و فرسودهام.
اما مگر زنده بودن، فقط همین نفسهاییست که بیاجازه میآیند و میروند؟ هرگز اینطور نیست!
زندگی یقینا چیزی فراتر از نفس کشیدن، خوردن و آشامیدن است که شما شکمپروران و قضاوتکنندگان نمیفهمید.
گاهی آدمها نمیمیرند؛ فقط آنقدر از خودشان دور میشوند که دیگر صدای قلبشان را نمیشنوند. و گاه نیز خودشان را در گوشهای از وجودِ یک شخص دفن میکنند تا مبادا صدایِ دلتنگیشان به گوش او برسد و آزردهخاطرش کند.
٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
از یک جایی به بعد، دیگه حوصله نداشتم بهت بگم کجاها بد کردی، کجاها دلمو شکستی، کجاها با دستهای خودت، چراغِ روشنِ بینمون رو خاموش کردی.
وقتی یک نفر خودش رو به ندونستن میزنه، توضیح دادن براش شبیه دست و پا زدن تو یک مردابِ عمیقِ؛ هرچی بیشتر تلاش کنی، بیشتر خفه میشی.
از یک جایی به بعد فهمیدم بعضی گوشها کر نیستن، فقط خودشون رو به نشنیدن میزنن.
بعضی چشمها کور نیستن، فقط پردهای از انکار و کشیدن رویِ حقیقت. و بعضی آدمها هم اونقدر خوب نقشِ بیخبری رو بازی میکنن که آدم بالاخره خسته میشه از اینکه هر روز، حقیقت رو با صدای بلند براشون ترجمه کنه.
از یک جایی به بعد، آدم دیگه داد نمیزنه. نه چون درد نداره، چون فهمیده یک عمر صداش رو خرجِ دیواری کرده که هیچ دری توش باز نمیشه.
از یک جایی به بعد، دیگه حوصله نداشتم بهت بگم کجاها بد کردی، کجاها دلمو شکستی، کجاها با دستهای خودت، چراغِ روشنِ بینمون رو خاموش کردی.
وقتی یک نفر خودش رو به ندونستن میزنه، توضیح دادن براش شبیه دست و پا زدن تو یک مردابِ عمیقِ؛ هرچی بیشتر تلاش کنی، بیشتر خفه میشی.
از یک جایی به بعد فهمیدم بعضی گوشها کر نیستن، فقط خودشون رو به نشنیدن میزنن.
بعضی چشمها کور نیستن، فقط پردهای از انکار و کشیدن رویِ حقیقت. و بعضی آدمها هم اونقدر خوب نقشِ بیخبری رو بازی میکنن که آدم بالاخره خسته میشه از اینکه هر روز، حقیقت رو با صدای بلند براشون ترجمه کنه.
از یک جایی به بعد، آدم دیگه داد نمیزنه. نه چون درد نداره، چون فهمیده یک عمر صداش رو خرجِ دیواری کرده که هیچ دری توش باز نمیشه.