خب راستش هیچکس دقیق نمیدونه که پیوَاِی | @ipva3n از کجا شروع شد!
بعضیها میگن از اولین جملهای که هیچوقت توسطام گفته نشد؛ بعضی معتقدند از آخرین سکوتام که دیگه طاقت نیاورد.
من اما چیز دیگهای به خاطر دارم...
یک روز، میونِ انبوه کاغذهای مچالهشدهی کف اتاقم، چندتا دستنوشته پیدا کردم؛ اولش نمیدونستم نویسندهشون کیه.
اما بعدها فهمیدم...
همهشون رو خودم نوشته بودم.
از همون روز، پیوَاِی، فرزند آووکادرو متولد شد.
- پریا مقدم
- تاسیس: ۶شهریور ۱۴۰۵
- جهانِ دیگرِ من: https://rubika.ir/avoocadro
بعضیها میگن از اولین جملهای که هیچوقت توسطام گفته نشد؛ بعضی معتقدند از آخرین سکوتام که دیگه طاقت نیاورد.
من اما چیز دیگهای به خاطر دارم...
یک روز، میونِ انبوه کاغذهای مچالهشدهی کف اتاقم، چندتا دستنوشته پیدا کردم؛ اولش نمیدونستم نویسندهشون کیه.
اما بعدها فهمیدم...
همهشون رو خودم نوشته بودم.
از همون روز، پیوَاِی، فرزند آووکادرو متولد شد.
- پریا مقدم
- تاسیس: ۶شهریور ۱۴۰۵
- جهانِ دیگرِ من: https://rubika.ir/avoocadro
٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
دردهایِ جسم، از قلب شروع میشوند و دردهای قلب، از مغز گرفته میشوند.
دردها به روح، از طریق قلب منتقل میشوند و این چرخه در نهایت میرسد به شخصی که دوستش داری.
- و اینجاست که باید گفت: «تو تماماً دردی اما من دوستت دارم»
دردهایِ جسم، از قلب شروع میشوند و دردهای قلب، از مغز گرفته میشوند.
دردها به روح، از طریق قلب منتقل میشوند و این چرخه در نهایت میرسد به شخصی که دوستش داری.
- و اینجاست که باید گفت: «تو تماماً دردی اما من دوستت دارم»
نامهی شمارهی یک: «پایانِ آخرین پیونیِ سرخِ تو»
و اگر تک چراغی در خانهی من روشن شد، بدان که هنوز پیونیهای سُرخ در درونم نفس میکشند.
بدان که در این دخمهی تنگ و تاریک اسیر نمهای سرنوشت میشوم، اگر که به سراغم نیایی و جان به ستوه آمدهام را نرهانی.
اگر تک چراغی روشن شد و نوری هرچند کمسو به چشمانت تابید، تمنا میکنم غافل مشو؛ من به دستان و آغوش تو امید بستهام.
اگر تو نتوانی من را از این حصار آهنین غم رها سازی چه امیدی به آدمیان دیگر، که جز سنگریزه پاشیدن بر سر راهم کاری برایم نکردهاند.
اگر دیر رسی، هیچکجا مقصدی نخواهم داشت؛ غرق میشوم در تاریکی مطلق و هم زبان میشوم با ارواح پلیدی که ماههاست قصد جانم را کرده و خورهی مغزم شدهاند.
مرا دریاب، اما اگر سر رسیدی و دیگر نوری نیافتی وارد مشو؛ از همان راهی که آمده بودی بازگرد و به دودهای برخواسته از خاکستر غمهایم بیاعتنایی کن.
من هم اکنون هم میدانم به زودی خواهم مُرد، اما اینکه در تنهایی جان سپارم و یا در دستان تو، زمین تا آسمان فرق میکند جانِ من.
ولیکن اگر قبل از دیدار تو جان سپردم بدان...
مرگ، هیچگاه من را از بندِ غمِ دوری تو نخواهد راند.
هیچگاه برای من آزادی به ارمغان نخواهد آورد؛ حتی اگر روح کبودم به دوردستها سفر کند، باز هم در مسیر، برای نبودِ مطلقِ تو اشک خواهد ریخت.
من میمیرم ولی بدان حتی در گور، پیونیِ سرخِات، عطرِ یادِ تو را نفس خواهد کشید.
مرگ، پایانِ این سفرِ عاشقانه و انتظار جانسوز نیست، بلکه آغازی است بر اندوهی ابدی که در آن، تنها خاطرهیِ حضورِ تو، تسلایِ روحِ گریانِ من خواهد بود. ای کاش، ای کاش زمان را به عقب بازمیگرداندم و در اولین شکوفاییِ پیونی، دل به تو میباختم؛ آنگاه شاید، مرگِ من، نقطهیِ پایانی بود بر غم، نه آغازِ فصلِ سردِ دوریِ بیپایان.
من میمیرم، اما از غم آزادی تو از عشق خویش، تا ابد جگرسوز باقی خواهم ماند.
٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
و اگر تک چراغی در خانهی من روشن شد، بدان که هنوز پیونیهای سُرخ در درونم نفس میکشند.
بدان که در این دخمهی تنگ و تاریک اسیر نمهای سرنوشت میشوم، اگر که به سراغم نیایی و جان به ستوه آمدهام را نرهانی.
اگر تک چراغی روشن شد و نوری هرچند کمسو به چشمانت تابید، تمنا میکنم غافل مشو؛ من به دستان و آغوش تو امید بستهام.
اگر تو نتوانی من را از این حصار آهنین غم رها سازی چه امیدی به آدمیان دیگر، که جز سنگریزه پاشیدن بر سر راهم کاری برایم نکردهاند.
اگر دیر رسی، هیچکجا مقصدی نخواهم داشت؛ غرق میشوم در تاریکی مطلق و هم زبان میشوم با ارواح پلیدی که ماههاست قصد جانم را کرده و خورهی مغزم شدهاند.
مرا دریاب، اما اگر سر رسیدی و دیگر نوری نیافتی وارد مشو؛ از همان راهی که آمده بودی بازگرد و به دودهای برخواسته از خاکستر غمهایم بیاعتنایی کن.
من هم اکنون هم میدانم به زودی خواهم مُرد، اما اینکه در تنهایی جان سپارم و یا در دستان تو، زمین تا آسمان فرق میکند جانِ من.
ولیکن اگر قبل از دیدار تو جان سپردم بدان...
مرگ، هیچگاه من را از بندِ غمِ دوری تو نخواهد راند.
هیچگاه برای من آزادی به ارمغان نخواهد آورد؛ حتی اگر روح کبودم به دوردستها سفر کند، باز هم در مسیر، برای نبودِ مطلقِ تو اشک خواهد ریخت.
من میمیرم ولی بدان حتی در گور، پیونیِ سرخِات، عطرِ یادِ تو را نفس خواهد کشید.
مرگ، پایانِ این سفرِ عاشقانه و انتظار جانسوز نیست، بلکه آغازی است بر اندوهی ابدی که در آن، تنها خاطرهیِ حضورِ تو، تسلایِ روحِ گریانِ من خواهد بود. ای کاش، ای کاش زمان را به عقب بازمیگرداندم و در اولین شکوفاییِ پیونی، دل به تو میباختم؛ آنگاه شاید، مرگِ من، نقطهیِ پایانی بود بر غم، نه آغازِ فصلِ سردِ دوریِ بیپایان.
من میمیرم، اما از غم آزادی تو از عشق خویش، تا ابد جگرسوز باقی خواهم ماند.
٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
٫ به قلمِ پریا مقدم، مبین محمدی ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
پ.م: مرگ تنها سارقِ جانها نیست! گاه سارقِ تمام خاطراتیست که سالها در ذره ذرهی وجودمان مدفون کرده بودیم تا مبادا بویِ تعفنش حالمان را دوباره بهم بریزد. اما کاش این سارق...
م.م: کاش این سارق به همراه خاطرات، غمهایی که با خونِ دل در گوشهی قلبمان تلنبار کرده ایم را هم به یغما میبرد.
کاش بغض ها قیمت میگرفتند و اشک، قطره قطره به فروش میرسید...
پ.م: اما افسوس که بعضی دردها حتی وقتی به فروش میرسند نیز از صاحبشان جدا نمیشوند! میروند اما جایِ خالیشان تا همیشه رویِ دیوارِ دل باقی میماند و جگرها میسوزاند.
#زنجیره_نویسی
پ.م: مرگ تنها سارقِ جانها نیست! گاه سارقِ تمام خاطراتیست که سالها در ذره ذرهی وجودمان مدفون کرده بودیم تا مبادا بویِ تعفنش حالمان را دوباره بهم بریزد. اما کاش این سارق...
م.م: کاش این سارق به همراه خاطرات، غمهایی که با خونِ دل در گوشهی قلبمان تلنبار کرده ایم را هم به یغما میبرد.
کاش بغض ها قیمت میگرفتند و اشک، قطره قطره به فروش میرسید...
پ.م: اما افسوس که بعضی دردها حتی وقتی به فروش میرسند نیز از صاحبشان جدا نمیشوند! میروند اما جایِ خالیشان تا همیشه رویِ دیوارِ دل باقی میماند و جگرها میسوزاند.
#زنجیره_نویسی
پیوَاِی
- رهایش کردم؛ درحالی که یک تارِ مویش قلبم را زیرورو میکرد.
- گرفتار قومی شدهایم که اگر نزاع کنند مزارع را به آتش میکشند و اگر صلح کنند محصول را به تاراج میبرند.
نازنین.pdf
636.1 KB
#بهوقتکتاب 🕊
#نازنین ٫ به قلمِ فئودور داستایوفسکی ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
#نازنین ٫ به قلمِ فئودور داستایوفسکی ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
- یک اتاق، یک زن، یک مرد و هزار حرفِ نگفته...!
«نازنین» را باید خواند؛ شاید برای فهمیدنِ آنچه گفته نمیشود.