پیوَاِی
میخواستم که همهی شما را ببخشم؛ اما رنجی که از سمت شما به من رسیده بود، هنوز در من زنده است.
تو شبیه رد اون زخمی هستی که روی دستمه، دیگه درد نمیکنه دیگه نمیسوزه ولی نگاه کردن بهش منو خیلی ناراحت میکنه.
آبی آسمان را ببین...
آبی برای من آسمان نیست و آسمان برایم آبی نیست.
میدانی کارول؟! دیگر زندگی رنگی نیست.
آبی برای من آسمان نیست و آسمان برایم آبی نیست.
میدانی کارول؟! دیگر زندگی رنگی نیست.
-جیمز ریور
پیوَاِی
نامهی شمارهی دو: «من ایرانم...» من صدای خاکیام که زیر پایِ خود دفن شدهام. مرا نگاه کن! نه، این خاک نیست؛ این پوستِ سوختهی من است که هر روز از نو کفِ خیابان پهن میشود. میانِ کوچهای که کودکانش از مدرسه فقط صدای زنگ را یاد گرفتهاند، نه واژهی «آینده».…
نامهی شمارهی سه: «جاندرد»
اگر روزی در این وادیِ متروک، نشانهای از من دیدی؛ شاید شعلهیِ لرزانِ شمعی در پنجرهیِ خانهای خاموش، بدان که هنوز نفسی در این کالبدِ بیجان جریان دارد.
نه از سرِ امید، که امید را مدتهاست به دیوارهایِ این دخمهیِ تنهایی آویختهام؛ بلکه از سرِ عادت.
عادتی تلخ که مرا به این زندگیِ بیمعنی زنجیر کرده است.
اگر آن شمعِ کمسو را دیدی، بدان که هنوز منتظرم.
نه منتظرِ تویی که شاید دیگر هرگز نیایی، که زمانِ آمدنت را سالهاست در تقویمِ دلِ پُردردم خط زدهام؛ بلکه منتظرِ آن لحظهیِ موعود که این جانِ به ستوه آمده، از این قفسِ استخوانی رها شود.
اما حتی در آن لحظه نیز، دستانِ تو را طلب خواهم کرد؛ نه برایِ نجات، که نجات را از کف دادهام؛ بلکه برایِ وداعی که هرگز فرصتِ آن را نداشتم.
این خانه این دخمهی جاندرد، بیش از آنکه سرایی باشد، گورستانی است برایِ رویاهایِ دفنشدهام. دیوارهایش شاهدِ اشکهایِ پنهان و سکوتش، فریادِ خاموشِ دلِ داغدارِ من است.
سنگریزههایی که آشنایان بر سرم پاشیدهاند، نه رهگذرانِ ناآگاه، که خودِ تقدیر بوده است؛ تقدیرِ شومی که مرا در این برزخِ بیپایان رها کرده است.
اگر دیر کنی، دیگر نه شمعی خواهد بود و نه خانهای. تنها دودِ سیاهی که از خاکسترِ آرزوهایم برمیخیزد و در تاریکیِ مطلق گم میشود.
آنگاه دیگر هیچ صدایی از من نخواهی شنید، جز همزبانی با ارواحی که قرنهاست در این ظلمت، نالهیِ تنهایی سر میدهند.
اگر آمدی و نوری نیافتی، به همان راهی که آمدی بازگرد؛ مبادا که در این دخمهیِ تاریک، با سایهیِ شومِ من روبرو شوی.
من، حتی اگر پیش از آنکه تو را ببینم، جان دهم، باز هم مردهای زندهام؛ روحی که در بندِ عشقِ تو، تا ابدیت رنج خواهد کشید.
مرگ، برایِ من نه رهایی، که آغازی دوباره بر غمِ دوریِ توست.
آزادیای که از آن سخن میگویی، در این دنیایِ بیتو، معنایی ندارد؛ تا ابد روحِ خونین و جان پُر از دردم در اسارت مطلق خواهند ماند.
من میمیرم هُناسکم، اما این مرگ، پایانِ قصهیِ من و تو نیست؛ این تازه آغازِ سوگِ ابدیِ من است.
٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
اگر روزی در این وادیِ متروک، نشانهای از من دیدی؛ شاید شعلهیِ لرزانِ شمعی در پنجرهیِ خانهای خاموش، بدان که هنوز نفسی در این کالبدِ بیجان جریان دارد.
نه از سرِ امید، که امید را مدتهاست به دیوارهایِ این دخمهیِ تنهایی آویختهام؛ بلکه از سرِ عادت.
عادتی تلخ که مرا به این زندگیِ بیمعنی زنجیر کرده است.
اگر آن شمعِ کمسو را دیدی، بدان که هنوز منتظرم.
نه منتظرِ تویی که شاید دیگر هرگز نیایی، که زمانِ آمدنت را سالهاست در تقویمِ دلِ پُردردم خط زدهام؛ بلکه منتظرِ آن لحظهیِ موعود که این جانِ به ستوه آمده، از این قفسِ استخوانی رها شود.
اما حتی در آن لحظه نیز، دستانِ تو را طلب خواهم کرد؛ نه برایِ نجات، که نجات را از کف دادهام؛ بلکه برایِ وداعی که هرگز فرصتِ آن را نداشتم.
این خانه این دخمهی جاندرد، بیش از آنکه سرایی باشد، گورستانی است برایِ رویاهایِ دفنشدهام. دیوارهایش شاهدِ اشکهایِ پنهان و سکوتش، فریادِ خاموشِ دلِ داغدارِ من است.
سنگریزههایی که آشنایان بر سرم پاشیدهاند، نه رهگذرانِ ناآگاه، که خودِ تقدیر بوده است؛ تقدیرِ شومی که مرا در این برزخِ بیپایان رها کرده است.
اگر دیر کنی، دیگر نه شمعی خواهد بود و نه خانهای. تنها دودِ سیاهی که از خاکسترِ آرزوهایم برمیخیزد و در تاریکیِ مطلق گم میشود.
آنگاه دیگر هیچ صدایی از من نخواهی شنید، جز همزبانی با ارواحی که قرنهاست در این ظلمت، نالهیِ تنهایی سر میدهند.
اگر آمدی و نوری نیافتی، به همان راهی که آمدی بازگرد؛ مبادا که در این دخمهیِ تاریک، با سایهیِ شومِ من روبرو شوی.
من، حتی اگر پیش از آنکه تو را ببینم، جان دهم، باز هم مردهای زندهام؛ روحی که در بندِ عشقِ تو، تا ابدیت رنج خواهد کشید.
مرگ، برایِ من نه رهایی، که آغازی دوباره بر غمِ دوریِ توست.
آزادیای که از آن سخن میگویی، در این دنیایِ بیتو، معنایی ندارد؛ تا ابد روحِ خونین و جان پُر از دردم در اسارت مطلق خواهند ماند.
من میمیرم هُناسکم، اما این مرگ، پایانِ قصهیِ من و تو نیست؛ این تازه آغازِ سوگِ ابدیِ من است.
٫ به قلمِ پریا مقدم ٬ پیوَاِی؛ @ipva3n
پیوَاِی
تو شبیه رد اون زخمی هستی که روی دستمه، دیگه درد نمیکنه دیگه نمیسوزه ولی نگاه کردن بهش منو خیلی ناراحت میکنه.
دوستت دارم؛ به ناچار و با قلبی آکنده از اندوه.