پی‌وَاِی
149 subscribers
42 photos
1 file
3 links
پی‌وَاِی، خلوتی‌ست میان من، کلمات و موسیقی؛
یادگاری از امروز برای فردایی که شاید روزی دخترم آن را بخواند.
- پریا مقدم؛ نویسنده، داستان‌نویس
‌
‌
چیزی بگو تا مزه‌ی روحم عوض شود: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6761161595
‌
کپی؟ نه جانم🌚🌿
Download Telegram
٫ به قلم‌ِ پریا مقدم ٬ پی‌وَاِی؛ @ipva3n
تو تیشه زدی بر ریشه‌ی من؛ اما من باز هم ریشه‌هایم را در خاکِ همان زخمی که به جا گذاشتی، محکم‌تر فرو بردم؛ آن‌قدر که دیگر نه تبرِ تو، که هیچ بادِ بی‌رحمی نتواند مرا از جایم بکند.
حس می‌کنم تراژدی این کشور دیگر در کلمات نمی‌گنجد.
-اسلاونکا دراکویچ
Del
Mohamad Lotfi
- محمد لطفی
- پی‌وَاِی؛ @ipva3n
٫ به قلم‌ِ مبین محمدی، پریا مقدم ٬ پی‌وَاِی؛ @ipva3n
م.م: و تو نارنگیِ پاییزِ دلم باش…

پ.م: در این برگِ ریزانِ روزگار، میانِ تمامِ رنگ‌هایی که آرام‌آرام از شاخه‌ی زندگی می‌افتند، تو...
همان عطرِ ترش‌وشیرینِ نارنگی هستی که مرا به ماندنِ پاییز دلگرم می‌کند.

#زنجیره_نویسی
پی‌وَاِی
تو باز خواهی گشت... مهربان‌تر از همیشه؛ در شبی از تاریخ، که این عشق دیگر نبضی نخواهد داشت.
می‌خواستم که همه‌ی شما را ببخشم؛
اما رنجی که از سمت شما به من رسیده بود، هنوز در من زنده‌ است.
پی‌وَاِی
٫ به قلم‌ِ پریا مقدم ٬ پی‌وَاِی؛ @ipva3n دخترکم... انسان‌هایی که دوستت دارند را رها مکن؛ گاه تو تمام جان و امیدشان هستی. -برای‌ِ فرزندم
٫ به قلم‌ِ پریا مقدم ٬ پی‌وَاِی؛ @ipva3n
دخترکم، یادت باشد:
مرد‌ها بیش از اینکه نیازمند محبت باشند، تشنه‌ی احترام‌اند؛ پس آن را در اولویت و عشق را دنباله رویِ آن قرار بده.
-برایِ فرزندم
٫ به قلم‌ِ پریا مقدم ٬ پی‌وَاِی؛ @ipva3n
و در ستایشِ چشم‌هایت، من هر بار بخشی از خودم را جا می‌گذارم؛
انگار نگاهت جیبِ کوچکی‌ست که دلِ بی‌قرارم، بی‌اجازه، خودش را در آن پنهان کرده.
پی‌وَاِی
می‌خواستم که همه‌ی شما را ببخشم؛ اما رنجی که از سمت شما به من رسیده بود، هنوز در من زنده‌ است.
تو شبیه رد اون‌ زخمی هستی که‌ روی دستمه، دیگه درد نمی‌کنه‌ دیگه نمی‌سوزه ولی نگاه کردن بهش منو خیلی ناراحت می‌کنه.
Hichi Nago
Amir Rashvand
- امیر رشوند
- پی‌وَاِی؛ @ipva3n
آبی آسمان را ببین...
آبی برای من آسمان نیست و آسمان برایم آبی نیست.
میدانی کارول؟! دیگر زندگی رنگی نیست.
-جیمز ریور
٫ به قلم‌ِ پریا مقدم ٬ پی‌وَاِی؛ @ipva3n
شاید داستان ما باید این‌طور تمام بشود که تو...
در میانه‌یِ تمامِ رفتن‌ها، در نهایت به خود برسی و من، در همان آرامشی که در تو پیدا کردم، تا ابد کنارت بمانم.
پی‌وَاِی
نامه‌ی شماره‌ی دو: «من ایرانم...» من صدای خاکی‌ام که زیر پایِ خود دفن شده‌ام. مرا نگاه کن! نه، این خاک نیست؛ این پوستِ سوخته‌ی من است که هر روز از نو کفِ خیابان پهن می‌شود. میانِ کوچه‌ای که کودکانش از مدرسه فقط صدای زنگ را یاد گرفته‌اند، نه واژه‌ی «آینده».…
نامه‌ی شماره‌ی سه: «جان‌درد»

اگر روزی در این وادیِ متروک، نشانه‌ای از من دیدی؛ شاید شعله‌یِ لرزانِ شمعی در پنجره‌یِ خانه‌ای خاموش، بدان که هنوز نفسی در این کالبدِ بی‌جان جریان دارد.
نه از سرِ امید، که امید را مدت‌هاست به دیوارهایِ این دخمه‌یِ تنهایی آویخته‌ام؛ بلکه از سرِ عادت.
عادتی تلخ که مرا به این زندگیِ بی‌معنی زنجیر کرده است.
اگر آن شمعِ کم‌سو را دیدی، بدان که هنوز منتظرم.
نه منتظرِ تویی که شاید دیگر هرگز نیایی، که زمانِ آمدنت را سال‌هاست در تقویمِ دلِ پُردردم خط زده‌ام؛ بلکه منتظرِ آن لحظه‌یِ موعود که این جانِ به ستوه آمده، از این قفسِ استخوانی رها شود.
اما حتی در آن لحظه نیز، دستانِ تو را طلب خواهم کرد؛ نه برایِ نجات، که نجات را از کف داده‌ام؛ بلکه برایِ وداعی که هرگز فرصتِ آن را نداشتم.
این خانه این دخمه‌ی جان‌درد، بیش از آنکه سرایی باشد، گورستانی است برایِ رویاهایِ دفن‌شده‌ام. دیوارهایش شاهدِ اشک‌هایِ پنهان و سکوتش، فریادِ خاموشِ دلِ داغدارِ من است.
سنگ‌ریزه‌هایی که آشنایان بر سرم پاشیده‌اند، نه رهگذرانِ ناآگاه، که خودِ تقدیر بوده است؛ تقدیرِ شومی که مرا در این برزخِ بی‌پایان رها کرده است.
اگر دیر کنی، دیگر نه شمعی خواهد بود و نه خانه‌ای. تنها دودِ سیاهی که از خاکسترِ آرزوهایم برمی‌خیزد و در تاریکیِ مطلق گم می‌شود.
آنگاه دیگر هیچ صدایی از من نخواهی شنید، جز هم‌زبانی با ارواحی که قرن‌هاست در این ظلمت، ناله‌یِ تنهایی سر می‌دهند.
اگر آمدی و نوری نیافتی، به همان راهی که آمدی بازگرد؛ مبادا که در این دخمه‌یِ تاریک، با سایه‌یِ شومِ من روبرو شوی.
من، حتی اگر پیش از آنکه تو را ببینم، جان دهم، باز هم مرده‌ای زنده‌ام؛ روحی که در بندِ عشقِ تو، تا ابدیت رنج خواهد کشید.
مرگ، برایِ من نه رهایی، که آغازی دوباره بر غمِ دوریِ توست.
آزادی‌ای که از آن سخن می‌گویی، در این دنیایِ بی‌تو، معنایی ندارد؛ تا ابد روحِ خونین و جان پُر از دردم در اسارت مطلق خواهند ماند.
من می‌میرم هُناسکم، اما این مرگ، پایانِ قصه‌یِ من و تو نیست؛ این تازه آغازِ سوگِ ابدیِ من است.
٫ به قلم‌ِ پریا مقدم ٬ پی‌وَاِی؛ @ipva3n