پی‌وَاِی
149 subscribers
42 photos
1 file
3 links
پی‌وَاِی، خلوتی‌ست میان من، کلمات و موسیقی؛
یادگاری از امروز برای فردایی که شاید روزی دخترم آن را بخواند.
- پریا مقدم؛ نویسنده، داستان‌نویس
‌
‌
چیزی بگو تا مزه‌ی روحم عوض شود: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6761161595
‌
کپی؟ نه جانم🌚🌿
Download Telegram
پی‌وَاِی
نامه‌ی شماره‌ی یک: «پایانِ آخرین پیونیِ سرخِ تو» و اگر تک چراغی در خانه‌ی من روشن شد، بدان که هنوز پیونی‌های سُرخ در درونم نفس می‌کشند. بدان که در این دخمه‌ی تنگ و تاریک اسیر نم‌های سرنوشت می‌شوم، اگر که به سراغم نیایی و جان به ستوه آمده‌ام را نرهانی. اگر…
نامه‌ی شماره‌ی دو: «من ایرانم...»

من صدای خاکی‌ام که زیر پایِ خود دفن شده‌ام.
مرا نگاه کن! نه، این خاک نیست؛ این پوستِ سوخته‌ی من است که هر روز از نو کفِ خیابان پهن می‌شود.
میانِ کوچه‌ای که کودکانش از مدرسه فقط صدای زنگ را یاد گرفته‌اند، نه واژه‌ی «آینده».
دیروز، رویِ بامِ شهری بودم که کبوترهایش مهاجرت را درک می‌کردند و آدم‌هایش نه.
همان‌جا که بویِ خون، با عطرِ باران مخلوط می‌شود و کسی دیگر فرقِ پاکی را از درد نمی‌فهمد.
و اینک تو، مرا در صدای سوتِ قطاری پیدا کردی که هیچ‌وقت رسیدنش را ندید؛ قطاری که قرار بود نان بیاورد و نان را بُرد.
سرزمینی که خنده در آن با بغض تلفیق می‌شود تا مبادا شادی، زیادی چشم را بزند.
کشوری که شعرهایش را از گلوهای بریده‌ی شاعرانش آموخت.
من از خاکِ شعر ساخته شدم و از اشکِ مادرانم شکل گرفتم.
من ایرانم...
دیشب، میانِ سرفه‌ی کارگری بودم که دودِ کارگاه را با عشقِ نان اشتباه گرفت.
در کنار دختری که در آینه به خودش گفت: «زیبایی، مجازاتِ من است.»
من در صدای او خندیدم، چون گریه دیگر معنایی برایم ندارد.
من ایرانم...
کشوری که دنیا او را با زلزله و شعر می‌شناسد، نه با آرامش.
هر وجب خاکم یادگاری از فریادی خاموش است؛ هر برگِ تقویمم پاره‌‎ای از جنازه‌ی رویاها.
و تو ای تماشاگرِ خاموش، می‌دانی؟
من هزاران سال است در صفِ عدالت ایستاده‌ام و هیچ نوبتی نداده‌اند.
می‌گویی وطن یعنی خانه، یعنی عشق؛ اما خانه‌ی من بویِ گاز و گریه‌ی بچه‌ها دارد.
عشقِ من روی دیوارِ زندان نوشته شد، با خونِ جوانی که فکر می‌کرد نور را می‌شود فریاد زد و آزادی را می‌شود دید.
من ایرانم...
با زبانِ بریده حرف می‌زنم، چون واژه‌هایم حق ادا شدن ندارند.
هر مخاطبِ خاموش، شاهدِ صحنه‌ای‌ست که من به ناچار هر دو نقش بازیگر و تماشگرش را ایفا می‌کنم.
اما تو، تمنّا می کنم فقط تماشا مکن، بیا میانِ خاکسترِ من قدم بزن؛ می‌بینی؟ اینجا هنوز گرما هست، از دلِ سوختن.
صدای خنده‌ای از دور می‌آید؛ خنده‌ای کودکانه و بعد سکوت.
آن صدا را شنیدی؟ گریه‌ای بود با لهجه‌ی امید.
کودی‌ست که هنوز بلد است بخندد، بی‌آنکه بداند در تابوتِ مادرش خوابیده؛ او فردا من خواهد شد.
من ایرانم...
کشوری که هر روز بازیِ مرگ را بدون وقفه روی صحنه اجرا می‌کند؛ اما امشب، میانِ ویرانه‌های خواب و چای سردِ صبح، من به خود می‌گویم: «کاش می‌شد کمی ساده گریه کرد بی‌آنکه جهان آن را تفسیر سیاسی کند.»
من به تو نگاه می‌کنم، تماشاگرِ عزیزم و تو نیز به من.
بینِ نگاهِ ما شهری است که زنده مانده از معجزه‌ی تحمل! و اگر روزی فهمیدی معنا‌ی تاب آوردن چیست، آن روز از من عبور مکن.

حال قضاوت کن!
تاریخ من را نوشته یا من تاریخ را؟
٫ به قلم‌ِ پریا مقدم ٬ پی‌وَاِی؛ @ipva3n
- دست‌ نوشته‌ای‌ از‌ زبان‌ِ وطن‌ِ زخم‌ دیده‌ام.💔🫂
Havvaye Man [ BluAhang.ir ]
Farhad Parsa
- فرهاد پارسا
- پی‌وَاِی؛ @ipva3n
٫ به قلم‌ِ پریا مقدم ٬ پی‌وَاِی؛ @ipva3n
یه دختر وقتی نیازمندِ توجه می‌شه، نمیاد بگه «من توجه می‌خوام» یا «یه کم بهم توجه کن»؛ فقط خیلی آروم می‌شه، کمتر حرف می‌زنه و بیشتر از همیشه، جای خالیِ تو رو توی جزئی‌ترین لحظه‌ها حس می‌کنه.
می‌شینه کنارِ پنجره، به صفحه‌ی خاموشِ گوشی خیره می‌شه و با هر صدایِ اومدنِ پیامی، تهِ دلش برای تو روشن می‌شه؛ حتی اگه هیچ‌وقت به زبون نیاره.
نه از بی‌تفاوتی؛ از این‌که دلش نمی‌خواد برای دوست داشته شدن، دستِ کسی رو بگیره و بکشه سمتِ خودش.
گاهی همین سکوتِ آروم، بلندترین شکلِ «دلم برات تنگ شده» است.
بعضی دلتنگی‌ها اون‌قدر عمیق‌ان که به جایِ گریه، آدمو ساکت می‌کنن؛ درحالی که اون فقط آرزو می‌کنه یک‌بار، خودت از سکوتش بفهمی که چقدر دلش «تو» رو می‌خواد و بهت «نیازمنده».
-اعتراف ۱۱:۱۰|۱۴۰۵/۶/۲۸
پی‌وَاِی
Photo
٫ به قلم‌ِ پریا مقدم ٬ پی‌وَاِی؛ @ipva3n
حقیقت این است...
زنی که عشق را می‌پذیرد، در برابر عشقش شدیدا آسیب‌پذیر و بی‌دفاع و در برابر هر چیز دیگری که ذره‌ای خواهان آسیب زدن به او باشد، به موجودی دیگر بدل می‌شود.
گویی که در دلش گرگی آرام بیدار می‌شود که تنها برای حفظ همان عشق دندان نشان می‌دهد.
او در برابر جهان نرم می‌شود، اما در برابر خطر، صلابتی پیدا می‌کند که خودش هم از آن تعجب می‌کند.
همان زنی که در آغوش عشق مثل نسیم سبک است، در مواجهه با تهدید، چونان صخره‌ای خاموش و تسلیم‌ناپذیر می‌ایستد.
محافظت کردن برایش کار نیست، غریزه است؛
و عشق، نامِ نیرویی‌ست که حتی خودش نمی‌فهمد از کجا در وجودش جریان می‌یابند.
پی‌وَاِی
- گرفتار قومی شده‌ایم که اگر نزاع کنند مزارع را به آتش می‌کشند و اگر صلح کنند محصول را به تاراج می‌برند.
دیدی؟
حق با من بود!
سرمایِ تو شکوفه‌هایِ وجودم را کشت.
حالا به خانه‌ات برگرد و تا صبح برای هر دویِ ما گریه کن.
Dige Naya
Amir Ayhan
- امیر ایهان
- پی‌وَاِی؛ @ipva3n
٫ به قلم‌ِ پریا مقدم ٬ پی‌وَاِی؛ @ipva3n
و از برایِ نفس‌هایت دوام می‌آورم؛ امید باشد که نفس‌هایت جاودان و دلت از رنجِ روزگار در امان بماند. که من به بودنِ تو دل خوش کرده‌ام و هر نفسِ تو، برای این دلِ خسته، نویدی دوباره در این وادیِ مترک است.
بمان؛ که جهان با نفس‌های تو، دیگر تداعی‌گر زندانی شیشه‌ای برایم نخواهد بود.
پی‌وَاِی
دیدی؟ حق با من بود! سرمایِ تو شکوفه‌هایِ وجودم را کشت. حالا به خانه‌ات برگرد و تا صبح برای هر دویِ ما گریه کن.
کاش می‌شد برگردیم به دورانی که تهران با «ط» بود؛
به عصرهایی که صدای نوار کاست از پنجره‌ها می‌آمد، بوی نان داغ و چای تازه‌دم تویِ کوچه‌ها می‌پیچید و طهران، با تمام شلوغی‌اش، هنوز برای دل ما آرام‌تر از امروز بود...
Tehran [ GisoMusic.com ]
Siavash Ghomayshi [ GisoMusic.com ]
- سیاوش قمیشی
- پی‌وَاِی؛ @ipva3n
٫ به قلم‌ِ پریا مقدم ٬ پی‌وَاِی؛ @ipva3n
دل که نه، جانم برایت تنگ شده...
آن‌قدر که گاهی میانِ شلوغ‌ترین خیابان‌ها، بی‌اختیار به دنبالِ صدایت می‌گردم و از خود می‌پرسم مگر می‌شود آدمی این‌همه دور باشد، اما این‌قدر نزدیک نفس بکشد.
تمامِ شهر پر از ردپایِ نداشته‌ی توست؛ نیمکت‌هایی که هرگز رویشان ننشستیم، کافه‌هایی که قرار بود با هم برویم و غروب‌هایی که هنوز بی‌حضورِ تو، رنگِ غروب نگرفته‌اند.
می‌گویند زمان همه‌چیز را با خود می‌برد، اما انگار زمان، دلتنگیِ تو را فراموش کرده است.
من هنوز هر شب، پیش از آنکه چشم‌هایم را ببندم، بی‌صدا نامت را در دل زمزمه می‌کنم؛ نه به امیدِ بازگشتت، فقط برای آنکه مبادا روزی قلبم هم تو را از یاد ببرد.
اگر روزی از کنارِ خاطره‌هایم گذشتی، آرام قدم بردار.
هنوز جانم همان‌جاست؛ درست کنارِ آخرین باری که دوستت داشتم.
٫ به قلم‌ِ پریا مقدم ٬ پی‌وَاِی؛ @ipva3n
ولی این ماجرا خیلی قشنگه که:
خیلی‌ها تلاش کنن از چشماش بندازنت،
ولی اون بیشتر از هرکسی تو دنیا،
تو رو از نزدیک شناخته باشه؛
حرفِ همه رو بشنوه، اما آخرِ همه‌ی صداها،
باز هم تو رو باور کنه، پشتت بایسته و تو رو
به تمامِ آدم‌هایی که خواستن بینِ شما فاصله بندازن، ترجیح بده؛
چون برای دوست داشتنت، به روایتِ دیگران احتیاجی نداره،
خودش تو رو دیده و خودش انتخابت کرده.
-اعتراف ۱۲:۰۷|۱۴۰۵/۷/۱
٫ به قلم‌ِ پریا مقدم ٬ پی‌وَاِی؛ @ipva3n
شب، بوی خون و رز می‌داد.
او با دستانی لرزان، لبخندِ آخرِ معشوقش را از آینه‌ی جا مانده بر روی میز پاک کرد.
قول داده بود هیچ‌کس میان عشقشان دخالت نکند، حتی مرگ.
اکنون پلیس در را شکست و تنها ردّی از دو فنجان قهوه باقی مانده بود؛ یکی با لبخند رژ، دیگری با طعم سم.
و در لبخند خشک‌شده بر لب او، هنوز عطری از عاشقانه‌ترین جنایت جهان نفس می‌کشید.