مُداخِلات
499 subscribers
62 photos
6 videos
44 files
230 links
اظهارات و مکتوبات یک جامعه‌روزشناس‌نامه‌شعرنگار
Download Telegram
واقعاً جای سؤال دارد که چرا یک حکومت باید وسط جنگ با امپریالیسم جهانی به فکر بستن کافه‌ها و دیگر کارهای عجیب‌وغریبی باشد که خود این‌ها گستره‌ی عجیبی از «بگیروببند بر سر حجاب» تا «پی‌گیری اعدام جوانان معترض دی‌ماه» دارند. در این نوشته سعی کرده‌ام پاسخ‌هایی به این پرسش بدهم البته نه با زبانی شسته‌رفته و در چارچوبی لزوماً دقیق بلکه این کار را با زبانی جدلی و کنایی و ساده انجام داده‌ام. این نوشتهْ طولانی و دچار زبانی جدلی و کنایی شده است. راستش را بخواهید هم طولانی‌شدن‌اش و هم زبان جدلی‌اش ناشی از ضرورت خود نوشتن در این روزهاست. خود همین نوشتن است که برای کسی چون من راهی برای دوام‌آوردن است.


https://bit.ly/4x8UFcv

@interventions
3🤔1
⭕️ اگر دیگر نتوان دست به عمل زد، علوم اجتماعی چه معنایی دارد؟
فراخوان شماره نخست «فلات» (ضمیمه مجله جامعه‌شناسی ایران)
پرونده ویژه: عاملیت در زمانه تعلیق


اگر هر بحران به تعلیقی تازه بینجامد، اگر هر امیدی به آینده‌ای نامعلوم حواله داده شود، اگر هر کنشی پیشاپیش ناممکن تصور شود، اگر جهان هر روز بیش از پیش در انبوهی از داده‌ها، تصاویر، روایت‌ها و تفاسیر غرق شود، بی‌آن‌که فهمی روشن‌تر یا امکانی تازه برای عمل بیافریند، آنگاه وظیفه علوم اجتماعی چیست؟ و، آیا رسالت علوم اجتماعی صرفاً افزودن بر تفاسیر جهان است، یا مداخله در آن؟ آیا هنوز می‌توان از عاملیت سخن گفت؟
شماره نخست «فلات»، به سردبیری دکتر فؤاد حبیبی، که در حال حاضر به عنوان ضمیمه مجله «جامعه‌شناسی ایران» (از مجلات تحت امتیاز انجمن جامعه‌شناسی ایران) منتشر می‌شود، به پرونده ویژه «عاملیت در زمانه تعلیق» اختصاص دارد. به زعم ما، عاملیت صرفاً یک مفهوم نظری نیست؛ گره‌گاهی است که وضعیت کنونی، علوم اجتماعی و مسئولیت اندیشیدن را به یکدیگر پیوند می‌زند. در جهانی که با فرسودگی، انفعال، انتظار، تعویق و درماندگی احاطه شده، بازاندیشی امکان کنش، آفرینش، مقاومت، رخداد، سازمان‌یابی، مسئولیت و دگرگونی، دیگر یک انتخاب نظری نیست؛ ضرورتی برای خودِ اندیشیدن است.
فلات می‌خواهد قلمرویی باشد برای شدت‌بخشی به ایده‌ها، مفاهیم، تجربه‌ها و آزمون‌های خلاق؛ میدانی برای خلق مسئله، آزمودن نظریه‌ها و گشودن راه‌های تازه برای فهم و مداخله در اکنون. ما در پی افزودن بر تفاسیر سرد، خنثی و بی‌تفاوت نیستیم؛ بلکه می‌خواهیم علوم اجتماعی را دوباره به متن زندگی، به دل بحران‌ها و به امکان‌های دگرگون‌سازی وضعیت بازگردانیم.
این امر ممکن نیست مگر با دست کشیدن از سیاست نوستالژی؛ با پایان دادن به انتظار بی‌پایان برای گودو، برای مداخله‌ای بیرونی که هرگز از راه نمی‌رسد؛ با دل‌کندن از حسرت گذشته‌های ازدست‌رفته و وعده‌های خیالین آینده. آنچه پیش روی ماست، مخاطره اکنون است؛ درآمیختن با حال حاضری که هرگز به تمامی در آن نبوده‌ایم و افزودن چیزی به وضعیت که بتواند آن را دگرگون سازد.
از همین رو، فلات از استادان، پژوهشگران، دانشجویان، نویسندگان، مترجمان، فعالان اجتماعی و همه علاقه‌مندان علوم اجتماعی دعوت می‌کند با مقاله، جستار، ترجمه، گزارش میدانی، روایت، گفت‌وگو، یادداشت انتقادی و هر شکل دیگری از نوشتار خلاق و مداخله‌گر در این پرونده مشارکت کنند.
ما از شما نمی‌خواهیم صرفاً درباره عاملیت بنویسید؛ از شما دعوت می‌کنیم امکان‌های عاملیت را بیازمایید. بپرسید چگونه می‌توان در زمانه تعلیق دوباره عمل کرد؛ چگونه می‌توان امکان کنش را از دل انفعال، امکان امید را از دل فرسودگی، و امکان رخداد را از دل بن‌بست‌ها بیرون کشید.
این، به تعبیر دیگر، دعوتی است به معاصر بودن. دعوتی به پذیرفتن مخاطره اندیشیدن در اکنون؛ به پذیرفتن مسئولیتی که زمانه ما بر دوش علوم اجتماعی نهاده است؛ و به شجاعتی که بدون آن هیچ اندیشه‌ای معاصر نخواهد بود. چنان‌که جورجو آگامبن می‌گوید: «معاصر بودن پیش از هر چیز کسب‌وکار شجاعت است: چراکه معاصر بودن نه‌تنها توانایی خیره‌شدن به تیرگی‌های زمانه، بلکه مشاهده‌ی نوری‌ست که در بطن این تیرگی‌ها سوسو می‌زند؛ نوری که رو به سوی ما دارد، و در عین حال پیوسته از ما فاصله می‌گیرد.»

                                ***
🚨 حجم مطالب ارسالی حداقل ۱۰۰۰ و حداکثر ۳۰۰۰ کلمه باشد.
🚨 در ترجمه، ذکر دقیق منبع ضروری است.
🚨 مطالب ارسالی پیش‌تر در جای دیگری منتشر نشده باشد.
🚨 لطفاً مطالب خود را، در هر یک از قالب‌های یادداشت، تحلیل، گزارش، نقد و ...، حداکثر تا ۱۵ شهریور ارسال کنید.

📮 ایمیل فلات:
falaat.mag@isa.org.ir

#انجمن_جامعه_شناسی_ایران

@iran_sociology
2
در نفی اعدام.pdf
7.5 MB
این دو جزوه کار باارزشی هستند که هم‌اندیشی چپ به انجام رسانده است. تا همین‌جا کاری درخور است که واقعاً جایش خالی بود. اما کم‌وکاستی‌هایی هم دارد. مهم‌ترین‌اش این است که دربردارنده‌ی آثار مهم دیگری نیست که مارکسیست‌های ایرانی درباره‌ی اعدام نوشته‌اند برای نمونه‌ جزوه‌ای بسیار مهم با عنوان «در نفی اعدام» که «هواداران سازمان وحدت کمونیستی در اروپا» در سال ۱۳۶۷ منتشر کردند. احتمالاً کسانی از «جمع» هم‌اندیشی چپ به این جزوه برخورده‌اند اما این‌که چرا در این کار آن را نیاورده‌اند جای سؤال دارد. در این‌جا این جزوه را بازنشر می‌کنم.

@interventions
👍1
پاسخ مهرداد وهابی به یوسف اباذری
____________
👈متن کامل
🤬3👍21
این نوشته در معرفی کتاب حساب پرداخت نمیشه! را در سال ۱۳۸۶ نوشتم. امیدوارم شوق خواندن آثار داریو فو را در شما برانگیزد.
برای خودم خواندنِ حساب پرداخت نمیشه!ی داریو فو تجربه‌ای یكه بود. با آن از تهِ دل می‌خندیدی و می‌گریستی. به خشم می‌آمدی و تأیید می‌كردی. دقیقاً همان حسی كه مرگِ تصادفی یك آنارشیست نیز بر می‌انگیخت و چه بسا بیشتر. داریو فو آن‌چنان زیركانه دم‌ودستگاهِ دولت روزنامه‌چی‌هایش، دستِ راستی‌ها و حماقت‌هایشان و شبهِ‌چپ‌ها و ژاژ‌خایی‌هایشان را سخره می‌کند كه قدرت می‌یابی بایستی و به صورتِ همه‌شان تف بیندازی.
حساب پرداخت نمیشه! با ترجمه‌ی جاهد جهانشاهی در نشرِ دیگر که هنوز جای خالی‌اش احساس می‌شود، منتشر شده بود.

https://bit.ly/4q8ekHp

@interventions
«مرگ فجیع مداح آمربه‌معروف» و واکنش‌هایی که برانگیخت فرصتی بود تا از پدیداری بنویسم که گمان می‌کنم دارد حیات اجتماعی و روانی ما ایرانیان را تسخیر می‌کند یا به عبارت بهتر بافتاری است که دارد شکل خودش را به آن می‌دهد. آن را روزمره‌شدن مرگ یا مرگ‌زیستی خوانده‌ام و گمان می‌کنم می‌تواند پدیداری قابل بررسی باشد. در اینجا صرفاً کوشیده‌ام که آن را تا حدی، به شکلی کلی و مبهم و هنوزتبیین‌نشده، بنامم و از آن سخن بگویم. امیدوارم این نوشتار راهی به درون این پدیدار باز کرده باشد.

https://bit.ly/45mA8pi


@interventions
مُداخِلات pinned ««مرگ فجیع مداح آمربه‌معروف» و واکنش‌هایی که برانگیخت فرصتی بود تا از پدیداری بنویسم که گمان می‌کنم دارد حیات اجتماعی و روانی ما ایرانیان را تسخیر می‌کند یا به عبارت بهتر بافتاری است که دارد شکل خودش را به آن می‌دهد. آن را روزمره‌شدن مرگ یا مرگ‌زیستی خوانده‌ام…»
پاسخ مهرداد وهابی به یوسف اباذری (بخش دوم)
__________
👈متن کامل
عباس کاظمی

1. امروز یکشنبه 1 شهریور بعد از نزدیک به یکماه تعطیلات تابستانی آمدم به موسسه آمدم. تا تکلیف یکسری چیزها را هم مشخص کنم. در راه که می‌آمدم به کافه‌هایی برخوردم که با اغلب‌شان خاطره دارم. یکجورایی دلم برای محله‌ی پاسداران تنگ شده بود. همان روزهایی که گمان می‌کردم روزهای نه چندان خوبی است در طول سالهای 1404 و نیمه اول 1405 چه خاطرات لذتبخشی در حین عبورم از خیابانها برایم تداعی شد. جلوی موسسه ماشین را پارک کردم اما همچنان دل و دماغ رفتن به موسسه را ندارم. به سرعت خودم را به اتاقم رساندم و خوشبختانه بدون اینکه کسی را ببینم رسیدم به اتاق و در را قفل کردم. آن همه شیرینی عبور خاطرات ازذهنم با طعم گس خاطرات موسسه ترکیب شد. شدم اینی که الان هستم. موبایلم را هم خاموش می‌کنم تا لحظاتی از این جهان منفصل شوم.
2. مرداد ماه، به سرعت گذشت. هر ساله برایش برنامه می‌ریختم اما به گمان دو سالی است که هیچ نمی‌کنم. حجم کارهای تلنبار شده بر ذهن و روانم سنگینی می‌کند. ظاهرا خودم را خیلی مشغول نشان می‌دهم. پیامهای تلگرامی که کاری باشند را بی‌پاسخ می‌گذارم. دستم پی‌کاری نمی‌رود. برای روزها، کامپیوتر اتاقم را روشن نکردم که بنویسم. رمان نیمه کاره‌ای می‌خوانم که در طول یکماه حتی به نیمه نرساندمش. مکانم را تغییر می‌دهم، از این شهر به آن شهر می‌روم. تنها می‌شوم و دوباره به جمع می‌پیوندم، نمی‌دانم از چه فرار می‌کنم. سفر برای من شده گریز اما موفق نمی‌شوم. این همه مشغله و عدم توانایی انجام ساده‌ترین کارها آیا به من نشان می‌دهد که دیگر پیر و زمین‌گیر شده‌ام. این پیری و ناتوانی را در بخش عظیمی از جامعه مشاهده می‌کنم. جامعه‌ای که دیگر چیزی جز اشکهایش برایش باقی نمانده چطور می‌تواند برای برخاستن، توانی داشته باشد.؟ من هم اینجا همچون مرغ بسملی شدم که در دقایق آخر بیهوده دست و پا می زند. دیگر نه دستانم و حتی کیبورد کامپیوتر یاری‌ام نمی‌کند.
3. این روزها کارم این شده تا قصه دیگران را گوش کنم. اینجا و آنجا. بعد آدمها که قصه‌ی زندگی‌شان را برایم تعریف می‌کنند به لحظاتی می‌رسند که چشمانشان‌ تر می‌شود و در حالی که بغض‌شان را پنهان می‌کنند به صحبت ادامه می‌دهند من درست همانجا که بغض، پنهان شده و چشمان‌، تر شده‌اند توقف می‌کنم. براستی چه شد آن همه انرژی و پویایی که باید در ما باشد جای خودش را به بغض،به اشک و به سکوت داده است. احساسات خرد و کوچک ما هم اجتماعی‌اند. آنها گرچه از تجربه‌های خاص خودمان بیرون می‌جوشند اما مهم این است که در چه شرایط اجتماعی و در چه جامعه‌ای رخ داده‌اند. به قصه‌گویان یادآور می‌شوم که تنها نیستند، این تنها کاری است که برای دوام آدمها می توانم بکنم.
4. وضعیت جامعه‌‌ی ما که به کل اسفناک است اما طرح جدید مجلس که فعالیتهای علمی ما دانشگاهیان را محدود می‌کند حس ناامیدی و پیشیمانی از اینکه هنوز در این کشور نفس می‌کشم را در من بیشتر می‌کند. این طرح مجلس، آخرین تلاشهای مرغ سربریده‌ای که برای حرکت و نجات، دست و پا می‌زند را با تیری خلاص به انتها می‌رساند. خوب می‌دانم که ناامیدی با وادادگی و باز کردن راه برای نوعی تقدیرگرایی بر سر آینده ایران همراه است. مدام با خودم صحبت می کنم، از وضعیتی که در آن قرار گرفتم و تفسیری که از این وضعیت دارم پرسش می‌کنم.

5. امروز تولد 53 سالگی من است. همیشه برای من نیم قرن، خیلی عظیم و دور از دسترس بوده‌است. اما باید بگویم که من از نسلی هستم که نیم قرن را به امیدی گذراند که در انتهایش دود شد و به هوا رفت. جامعه‌شناسی ساختارگرا گاهی درست می‌گوید که ما انسانها نقش چندانی در تغییر اوضاع زندگی‌مان نداریم و این خیلی ناامید کننده است. پیدا کردن نقطه‌ای که در آن تغییر ایجاد بشود کار ساده‌ای نیست. این توهم محض است که می‌توانی زندگی خود را تغییر دهی بدون تغییر محیط اطرافت و جامعه‌ات . نمی‌توانی در جامعه‌ای که اغلب مضطرب و نگرانند به تنهایی خوشحال باشی. تغییر جامعه هم با کنشی فردی( احتمالا قهرمانی در کار نیست!) محقق نمی‌شود بلکه زنجیره‌ای از کنشها و چیزهای دیگر که از جنس کنش نیستند باید کنار هم قرار بگیرند.
6. من هم داستان زندگی خودم را دارم. از دور شاید بنظر برسد که برای جامعه‌شناس، پدید‌ها باید عادی بنظر برسند و آنها باید" همیشه‌حاضر" به همه پدیده‌ها واکنش نشان دهند، ما در متن جامعه مثل همه‌، ناامید و امیدوار می‌شویم. گاهی زبانمان نه صرفا از ترس بلکه ناامیدی و خشم بند می‌آید. چه کسی می‌گوید باید با سیلی صورت خود را سرخ نشان دهیم؟ در عوض در این سن متقاعد شدم که ناامیدی خودم را به رسمیت بشناسم!. در میانه سال 1405 چشمم از یکسو، در پی "گذشته از دست رفته" و از سوی دیگر "آینده تباه شده" این کشور است. اینکه منتظریم اتفاقی بیفتد و خودمان در ساختن این اتفاق سهمی نداشته باشیم ترسناک است!

@varijkazemi
👍3
این یادداشت در ادامه‌ی بسط فهمیدن موضعی است که می‌توان آن را با تقریبی درست «چپ محورمقاومتی» خواند و همچنین سعی می‌کند به ارتباط آن با موضعی دیگر یعنی پادشاهی‌خواهی اشاره کند. این یادداشت بایستی در کنار و ادامه‌ی نوشته‌های دیگر مانند «چرا این جنگْ جنگ ما نیست»، «جنگ کنونی لحظه‌ی آزادی خرمشهر ندارد» و جستار «امپریالیسم یا دیکتاتوری: طرحی اولیه برای یک مسأله» دیده شود.

https://bit.ly/3SzQ5pk

@interventions
4👍1
مُداخِلات pinned «این یادداشت در ادامه‌ی بسط فهمیدن موضعی است که می‌توان آن را با تقریبی درست «چپ محورمقاومتی» خواند و همچنین سعی می‌کند به ارتباط آن با موضعی دیگر یعنی پادشاهی‌خواهی اشاره کند. این یادداشت بایستی در کنار و ادامه‌ی نوشته‌های دیگر مانند «چرا این جنگْ جنگ ما نیست»،…»